 علي اشرف درويشيان در 3 شهريور 1320 در كرمانشاه متولد شد. پس از تحصيل در دانشسرا، به تدريس در مدارس روستاهاي گيلان غرب و شاهآباد غرب پرداخت كه فضاي فقر زدهي اين مناطق، بعدها در اكثر آثار داستاني او بروز يافت.
او بعدتر به تهران آمد و در رشتهي ادبيات ادامهي تحصيل داد. پيش از انقلاب 57، چند بار به علت فعاليتهاي سياسي به زندان افتاد و نخستين داستانهايش را در همانجا نوشت.
از او چندين مجموعه داستان و رمان منتشر شده كه اكثرا با اقبال خوانندگان مواجه شده و به چاپهاي متعدد رسيده است. همچنين مجموعهيي به نام «فرهنگ افسانههاي مردم ايران» را در دست تنظيم دارد كه تا كنون ده جلد از آن منتشر شده است.
|
| بَفرينه علي اشرف درويشيان
لب ايوان، زير برق آفتاب نشسته بودند. بفرينه (1) به سينهي مادر تكيه داده بود. زن او را محكم در ميان زانوان خود گرفته بود. موهاي طلايي بفرينه، در زير دندانههاي شانه، نرم و صاف بر پوست مهتابي گردن و دوشش پاشيده ميشد. با هر شانه موها، پياله پياله روي هم چين مي خوردند:
«آي گوشم! گوشم را كندي»
«چه شد؟ لابد گوش تو از كاغذ است. اگر گوش آدم با شانه كردن كنده ميشد، الان توي دنيا هيچ كس گوش نداشت.»
بفرينه، تند به گوش خود دست كشيد. نوك انگشتان خود را با دقت نگاه كرد تا مطمئن بشود كه گوشش خون آمده يا نه.
مادر به شوخي گفت:
«هَي هَي، هَي هَي. گوشات افتاده و تو خبر نداري. بايد امروز بروم سراغ مامو مقدور و يك گوش بزغاله برات بخرم.»
پسركي در روي زمين خاكي ايوان، زير خود را خيس كرده بود و داشت انگشت انگشت از گِل زير خود مي خورد. زن به پسرك رو كرد:
«آهاي يوسفه (2) ... اخه ... اخه ... اي تف به كار و كردارت! ببين چه ملچ و ملچي راه انداخته. مثل اين كه باقلواي تنوري ميخورد بدبخت.»
حبابي روي يكي از سوراخهاي بيني پسرك، هي بزرگ و هي كوچك ميشد. يوسف با كونه خيزه، خود را به مادر رساند. بفرينه خود را از قيد دو زانوي مادر بيرون كشيد. زن با گوشهي پيرهن، دماغ بچه را گرفت. انگشت در دهن بچه گردانيد و تكهاي گِل بيرون آورد. حباب، روي گل بوتهي سرخ پيرهنش سريد و آرام آرام كوچك شد تا به هيچ رسيد. زن به اتاق رفت. از گوشهاي تاريك، چادر كهنهاي برداشت آن را روي زمين پهن كرد. يوسف را در چادر پيچيد. بفرينه به مادر نزديك شد و پشت به او ايستاد. زن بچه را به پشت او بست:
«اگر خيلي بيطاقتي كرد بازش كن. حواست باشد به زمينَش نزني! مواظب مرغ و جوجهها باش. به سوراخ سُنبهي مار و مور انگشت نكني! چيز ناجوري برنداري بخوري. براي ناهارت از زلاتهي (3) ديشب كمي مانده، ظهر با نان بخور. نان خشك و قند در طاقچه گذاشتهام. هر وقت يوسفه گرسنهاش شد، بكوب، خمير كن و به او بده. نگذار پخشه (4) روي دماغ و دهنش بنشيند.»
هم چنان كه سفارش ميكرد، نان پيچه را برداشت. به سوي ديوار كاهگلي رفت و با خود گفت:
«اين دووانه (5) و اين هم تَه ورداس (6). »
آنها را از بيخ ديوار گرفت و به كمر بست. كلاف طنابي را كه كنار پله افتاده بود، برداشت و به دوش انداخت. هنوز پايش را روي پله نگذاشته بود كه بَفرينه با يك تكان، يوسف را روي گُردهي خود جا گير كرد. دست روي دامن ماليد و از جيبش نامهي مچاله شدهاي بيرون آورد. چند خط از نامه را كه در اثر ماليدن انگشت محو شده بود، به مادرش نشان داد. گردن كج كرد. خجولانه و با التماس گفت:
«ننه باز هم برايم مي خواني؟»
زن برگشت. لبهايش به لبخند كم رنگي باز شد. نامه را از دختر گرفت. به چهرهي پريده رنگ او خيره شد:
«دارد دير مي شود. دو روز است كه اين نامه آمده و من هزار بار آن را براي تو خواندهام. به خدا خسته شدم.»
ناگهان دلش سوخت. دستي به موهاي بفرينه كشيد:
«امروز دختر خوبي باش هر چه به تو گفتم انجام بده تا دم غروب كه از بيشه آمدم باز هم آن را برات بخوانم.»
بفرينه سرش را به شكم مادر تكيه داد و آرام پيرهنش را بوسيد. نامه را قاپيد و در جيب گذاشت. دو دست را از پشت، زير نشيمنگاه بچه قفل كرد. بچه كه حس ميكرد مادرش ميخواهد دور بشود، لب ورچيد و به سوي مادر چرخيد، اما بفرينه چند بار به هوا پريد. بچه به خنده افتاد. بفرينه به پايين حياط دويد و در كنار لانهي مرغ و جوجهها نشست.
مادر، توي كوچه، قهقههي خندهي بچه را شنيد و دلش آرام گرفت.
***
زن به دامنهي تپه رسيد. نخ كيسهي دوغ، مچش را آزار ميداد. آن را باز كرد و به دست ديگر داد. طناب را روي پشت جا به جا كرد. به راه پيچ در پيچي كه از نوك تپه به پايين ميآمد و پهن ميشد، چشم دوخت. مردي در تقلاي پايين سراندن تودهاي هيزم در راه مارپيچي بود. گاه تودهي هيزم مرد را به دنبال خود ميكشيد و او را از خط مارپيچي خارج ميكرد. غبار غليظي در پي او به هوا ميرفت و مرد را براي چند لحظه در خود ميپوشاند.
مامو مقدور چوپان، چند گام دورتر از گله، با بيلكانش، ريشهاي خوردني را از دل خاك بيرون ميكشيد و آواز غريبانهاي ميخواند:
«با گاو آهن غم، زمين غم را شخم زدم. و در آن دانه ي غم پاشيدم. حاصلم غم بود. آن را با داس غم درو كردم. دانههاي غم را به آسياب غم بردم. آرد غم را با آب غم خمير كردم. و در تنور غم پختم. نان غم را بر سفره ي غم گذاشتم. همسفرهام غم بود. در كنارش نشستم و با غم خوردم.»(7)
«سلام و عليكم مامو مقدور!»
پيرمرد كمر راست كرد و گردن چرخاند:
«سلام و عليكم و عليكم سلام، سليمه خانم. چه خبر از حه مه (8)؟ »
«نامهاش دو سه روز پيش آمده، نوشته تا چند روز ديگر مرخصي ميگيرد و ميآيد كه سري به ما بزند.»
«پناهش به خدا. به خير و سلامت بيايد ايشالا.»
«سلامت باشي مامو. خدا تو را هَي پير و هَي جوان بكند.»
سليمه به درخت بلوط پاي تپه رسيد. كلاغي بر درخت نشست و سه بار قار زد. سليمه به كلاغ گفت:
«خير خهوهر (9) ... خير خهوهر ... خير خهوهر.»
انگشت اشارهاش را قلاب كرد و عرق ابروها را گرفت. پشت خم كرد و پا بر راه مارپيچي گذاشت. در نيمهي راه به مردي كه بار هيزمش را پايين ميآورد، رسيد. همسايه را شناخت:
«مانده نباشي خالو مولود.»
«ساق و سلامت باشي خواهرم. چه ناوقت آمده اي!»
سليمه نفس تازه كرد:
«زن بچهدار نصفش مال خودش نيست خالو. تا بچهها را رو به راه كردم، نيمه روز شد.»
مرد گفت: «خب، خوبياش اين جاست كه در روز بهاره هركس به آرزويش ميرسد. هر چه بخواهي روزگار دراز است.»
به بالاي تپه به نقطهاي دور اشاره كرد:
«مواظب بيشه باش. جانورها از غرش ميگ و ميراژ ... به وحشت افتادهاند و ناغافل حمله مي كنند.»
«مواظبم خالو. آدم لُخت و پَتي، پهلوانِ خداست. خودم كم تر از آن ها نيستم.»
***
بهار، همه جا نشسته بود. باد بوي تلخ شكوفهي بادام كوهي ميآورد. سليمه خسته بود. داس را چپ و راست به شاخهها فرود ميآورد و عرق مي ريخت. صورتش گُل انداخته بود و به زيبايي و ظرافت ناني نازك، شده بود. از ظهر خيلي گذشته بود. تكيه بر كُندهاي داد. خواست بند كيسهي دوغ را باز كند كه غُرشي بيشه را لرزاند. چند شكوفه از درخت بادام كوهي پر پر زد و روي زمين ريخت. سليمه هراسان از جا پريد. سه هواپيما اوج ميگرفتند. در پس تپهاي غبار انفجاري در هوا پهن ميشد. باد ملايمي آرام آرام، غبار را بيرنگ ميكرد و به جانب روستا كه حالا در زير پاي زن، خاموش و دراز به دراز افتاده بود، ميآورد.
سليمه آرام زمزمه كرد: «شكر خدا، از ما خيلي دور است.»
با غرش چند انفجار ديگر، آگِرملوچها (10)، با قشقرق عجيبي دور شدند. همه جا ساكت و خلوت شد. شاخهاي بر تنهي درختي كشيده ميشد و صدايي چون خاراندن تن با ناخن به گوش مي رسيد. بوي بد و ناآشنايي، جاي بوي تلخ شكوفههاي بادام را مي گرفت.
سليمه خارشي در گلوي خود احساس كرد. سرفه زد. بلند شد و دل نگران، بار هيزم را در راه مارپيچي انداخت.
***
بال و پر آفتاب از دشت و تپههاي دوردست بر چيده ميشد. رنگ ده، در سايهي تپه، به كبودي مي زد. سليمه دنبالهي طناب را محكم دور دست پيچيده بود و آهسته آهسته، عرق ريزان، از خم هر پيچ، بار را ميسراند و طناب را شل و سفت ميكرد تا بار هيزم مهار بشود و او را با خود به ته دره نغلتاند. به آخرين پيچ تپه كه رسيد، نفسش تنگي كرد. بوي مرموز هنوز در هوا بود. گاه تندتر به مشام ميرسيد و گاه با وزش باد، ملايم ميشد. سليمه به زمين نشست و بار هيزم را با تقلا بر دوش گرفت. كف دستهايش ميسوخت و كزكز ميكرد. به پاي درخت بلوط رسيد. كلاغي به پشت افتاده و پاهايش به هوا بود. مامو مقدور بي سر و صدا و آرام به درختي تكيه داده بود. زن درست متوجه نشد كه مامور مقدور مثل هميشه گفته باشد:
«مانده نباشي. به خير بيايي!»
اما زن با خستگي نفس بلندي كشيد و جواب هميشگي را داد:
«به سلامت باشي مامو!»
و با ترديد به سوي مامو مقدور نگاه كرد. مامو سر روي زانوها گذاشته بود. بيلكانش را در بغل داشت و دست هايش رو به جلو آويزان بود. ريشهي گياه نيم جويدهاي در جلو پايش تف شده بود. زن تصور كرد كه مامو در حال بستن بندهاي خامينهاش (11) ميباشد. پس سرفه اي زد و با صداي بلند گفت:
«مامو! تو كه هميشه در خوابي، دارد غروب مي شود، كي ميخواهي گله را برگرداني، خانه آباد!»
مامو تكان نخورد. زن به گوسفندها خيره شد. سر بر پشت يكديگر نهاده و آرام بودند. سرفه نمي كردند. كاويج (12) نميكردند. سگ گله، گردن بر خنكاي خاك چسبانده بود.
باد، آرام ميوزيد. بو كمتر و كمتر ميشد؛ اما گلوي زن هم چنان ميخاريد. با دلشورهاي مبهم طناب را ول كرد. بار به زمين افتاد. به سوي مامو رفت. پرندهاي از دور دست، جيغ كشيد:
«وي وي .... وي وي .... وي وي...»
ترس و دلهره در دل سليمه دويد؛ اما پيش رفت. با ترديد دست بر دوش مامو گذاشت:
«مامو چرا...»
مامو روي زمين غلتيد و چشمان وغ زدهاش به طاق آسمان مات ماند. سليمه جيغ كشيد و از مامو دور شد. پايش به تنهي گوسفندي گير كرد و با صورت روي گوسفند ديگري افتاد. جيغ كشان به هوا پريد. سگ گله در جايش خشك شده بود.
سليمه مشت به سينه كوبيد. سربند از سرش افتاد. چنگ در شلال گيسوان خود برد. به صورت، ناخن كشيد و با زانوان بيحس به سوي خانه دويد. در حاشيهي ده به اولين خانه رسيد. خانهي خالو مولود. بار هيزمش هنوز در كنار ديوار حياط بود. خالو مولود كمي به پهلو خميده بود. به ديوار خانهاش تكيه داده بود. گيوهي نيم چيدهاي در دست داشت. كلاف نخش به سرازيري افتاده بود. سر نخ در زير دندانها، از گوشهي لب آويزان شده بود.
سليمه چنگ به صورت كشيد. از جاي ناخنهايش خون بيرون زد. فرياد كشيد:
«خالو... خالو چه بلايي به سرمان آمده؟»
خالو مولود با چشمان از كاسه بيرون زده به هرهي ديوار زل زده بود. آن بوي مرموز با وزش باد كم و زياد مي شد. زن سرفه زنان در چوبي حياط خودشان را كه ديوار به ديوار خانهي خالو مولود بود با يك ضربه ي تنه، باز كرد:
«بفرينه ... آهاي بفرينه! عزيز دلم كجايي؟»
خود را با چند گام بلند به لانهي مرغ رساند:
«بفرينه خانمم، يوسفه ي نازكم، خوابيدهاند. الاهي بميرم عزيزاكم. ظهر چيزي خوردهايد يا نه»
بفرينه مثل مادري مهربان يوسف را روي بازوي ني قلياني خود خوابانده بود. جوجهها در كنار مرغ ولو شده بودند، بينفس. مرغ سر در زير بال بي حركت مانده بود.
زن دست كوچولو و چرك دخترك را تكان داد تا بيدارش كند. نامه، بين يوسف و بفرينه، آرام تكان مي خورد. چند خط دستمالي شدهي نامه محوتر شده بود:
«دختر نازنينم بفرينه را از دور مي بوسم و چانه ي قشنگ و فندقياش را گاز ميگيرم. تا چند روز ديگر از صاحب كارم مرخصي مي گيرم و ....»
مورچه ي مردهاي بر روي چانه ي كبود بفرينه به خرده ناني چسبيده بود.
_______________________________________________
(1) بَفرينه يا برفينه، نامي براي دختران كرد كه برابر است با سفيدبرفي. (2) يوسف (3) چيزي شبيه سالاد كه از سركه، پياز و سبزي كوهي درست ميكنند. (4) مگس (5) كيسهي دوغ (6) داس شاخه بري (7) اصل شعر به زبان كردي است (8) محمد (9) خبر (10) نوعي گنجشك (11) نوعي كفش روستايي بدون رويه (12) كاوش، نشخوار
|
|