جستجوي كتاب:

دسترسي سريع:

سبد خريد | تماس با ما | صفحه اصلي  



امين فقيري در 30 آذر 1323 در شيراز متولد شد. از هجده سالگي داستان‌هاي او در مجلات ادبي خوشه، سخن و فردوسي به چاپ مي‌رسيد؛ و نخستين مجموعه داستانش به نام "دهكده‌ي پرملال" را در 23 سالگي منتشر كرد. او در كنار شغل دبيري، تا كنون نوزده كتاب در زمينه‌ي رمان، مجموعه داستان، نمايشنامه و داستان نوجوانان به چاپ رسانده است.


كتابهاي مربوط:

رقصندگان





در تابوتي از هيچ روي شانه‌هاي هيچ‌كس

امين فقيري


اتاقي ساخته است در مركز جهان – دور تا دورش برهوتي از شن و ماسه و باد – شايد تك درخت كودكي‌هايش را گاهي اوقات كه پشت‌بام مي‌رود و دستش را سايبان چشم‌ها مي‌كند مي‌بيند و شايد پرنده‌هايي هم روي درخت بنشينند كه نمي‌داند از جنس چيستند و آيا نامي دارند؟

اين را مطمئن نيست كه هر روز چند نفر در حالي كه خورشيد را روي شانه‌هاي عريان خود گذاشته عرق‌ريزان مي‌برند و انتهاي كوير مي‌كارند و ديگر روز هم همين كارها را مي‌كنند و روزهاي بي‌شمار ديگر. هميشه همان‌ها هستند و او عرق پيشاني‌شان را مي‌شناسد و ...

بعضي از شب‌ها دختركاني كه تاج گل سفيدي بر سر دارند ماه را چون سيني نقره‌اي روي ارابه‌اي گذاشته مي‌برند، تا آن‌ها هم همان كارهايي را بكنند كه مردهاي گرمازده. ماه يك برودت خاص دارد. به گونه‌اي مي‌لرزند كه نمي‌دانند اسمش را چه بگذارند. شبي آن‌ها را به اتاقش كه درست در مركز جهان بود دعوت كرد. در صورتي كه آتش فراواني را تدارك ديده بود. آن‌ها هيچ‌گاه به هيجان نيامدند. حتا يكي هم پشت سرش را نگاه نكرد تا خاطره‌اي از آتشي كه در مردمك‌ها بود بر جاي بگذارد. به طرف آيينه نرفت تا خود را در آن تماشا كند – او مي‌انديشد كه مي‌تواند عشق را دريوزگي كند.

اما اين خانه گاه از شيشه‌هاي شفاف است و گاه هيچ روزني ندارد. ديوارهاي زمخت و ضخيم، هرگاه دلش مي‌پسندد كه عريان باشد ديوارهاي حجيم نمي‌گذارند و وقتي مي‌خواهد رخ از همه بپوشد اين ديوارهاي شفاف و شيشه‌اي، تمامي وجود او را برملا مي‌كنند.

در اين اتاقي كه در مركز جهان است، باغ‌هاي فراوان و كوچه باغ‌هاي فراوان‌تري روييده، صداي استغاثه‌ي آب‌ها مي‌آيد. گاه صداي زني را مي‌شنود كه مفهوم مرد را فراموش كرده است شايد مرد گفته بوده كه آن گونه مرگ لايق من نبوده. تو بايد ذره‌ذره برگ‌هايم را به باد امانت دهي يا اينكه يكان‌يكان پرهاي بال مرا از ريشه بيرون بكشي.

زن، اما خنديده بوده و آن صدا در صداهاي ديگر نابوده شده است. «آن مرگ براي تو كم بوده آسوده مي‌شدي. بايد مكافات نفس كشيدنت را پس بدهي.»

صداي دختري كوچك، كه بر سر مزار هيچ‌كس نشسته و زار مي‌زند. دختري كه وقتي مامور دادگاه حكم طلاق را آورده بوده به او حمله مي‌كند. آن مامور ناليده بوده كه: «مگر تو مي‌داني در اين نامه چه نوشته است؟» دختر كوچك كه چشم‌هاي براق مشكي داشته جواب داده بوده كه: «تو مي‌خواهي مامان و بابا را از هم جدا كني!»

مرد دستش همراه با نامه در فضا معطل مانده. در عوض دو قطره اشك ناپيدا روي گونه‌هايش لغزيده و خيلي زود بخار شده است. موتورش را روشن كرده است. صداي سم اسب هراسناكش تا فرسنگ‌ها به گوش مي‌رسيده. صداي ناله‌ي موتور هميشه مي‌آيد كه به دور خانه مي‌چرخد و مي‌چرخد. پنجره را باز مي‌كند كه آب خنكي تعارف كند. صحرا تا دوردست كشيده شده است و جز ماسه‌هاي بادي موذي، هيچ چيز پيدا نيست.

گوشه‌ي اتاق بساطي است. تلمبه كار مي‌كند. صداي مداوم آن فراتر از هوش آدمي است. چهار پنج درخت سر در هم كرده و سايه‌سار خنكي را باعث شده‌اند. هرم گرم گرداگرد آن‌ها حلقه زده است گله به گله نشسته‌اند. بعضي‌ها تعريف مي‌كنند و چند نفر از ابريقي كه از بالاي رف ساليان برداشته‌اند، شرابي را مزه مزه مي‌كنند. دو نفر غمگين نرد مي‌بازند. چند نفر در مرداب واژگان غرق شده‌اند. گاهي لبي تكان مي‌خورد. انديشه‌ي نامفهومي را مي‌پراكند و ساكت مي‌شود. بين هر كلمه هزاران سال فاصله است.

مردي بلند مي‌شود. شلوارش را مي‌پوشد. پشت اتومبيلش مي‌نشيند و مي‌رود. آن قدر غبار هست كه زود ناپديد شود. خط گردي هم نيست. همه چيز زود دفن مي‌شود.

هميشه همين طور است. او گفته بوده، و هنوز آن واژه‌ها در آن فضا به جايي نامريي آويخته‌اند.

واژه‌ها از چشم اندوه مي‌چكند و تمام مي‌شوند و دوباره، واژه‌هاي جديد مي‌رويند.

ملاقاتي عصرهاي جمعه است. بايد پسر هفده ساله‌ام را درون بيماران رواني كه فوج فوج از زمين مي‌رويند پيدا كنم. ابتدا هيچ علايم و آثاري از جنون نداشت. او كارد آشپزخانه را تا دسته در قلب برادرش فرو كرده است. و بعد خوب كه به جنازه‌ي برادر نگاه كرده و به خون دلمه شده و چشمان ملتمس حيرتزده‌ي برادر، دست‌ها را بالا برده تا كارد را بر قلب خود نيز فرود آورد كه پدري كه درست در ساعت سه بعد از ظهر كه ملاقاتي است، به سياره‌ي ديگري مي‌رود، مي‌رسد و دستش را مي‌گيرد. جواني كه روي زمين افتاده بوده نوزده سال داشته. آن‌ها به چلچله‌ها هم گفته بودند كه پسر جنون داشته و بعد مثل اينكه خورشيد نيز اين حرف‌ها را تاييد كرده بوده و حالا ديگر پسر جز ديوانگان شريف عالم است.

پدر را كه مي‌بيند، اشك از دو چشمه‌ي شبرنگ بيرون مي‌زند. معلوم نيست كه اين اشك‌ها چه خاصيتي دارند. پدر تلنگري به قلبش مي‌زند. تمامي اندوهان جهان. اين او نيست! او هنوز زير سايه‌سار خنك، كنار پاق‌پاق تلمبه نشسته است و دارد شعر حافظ را از دهان يك مست خراباتي گوش مي‌دهد.

با كمال تعجب مي‌بيند كه تمام حركاتش همانند پدرهاي ديگر است. پسر هفده ساله‌اش را در آغوش مي‌فشارد و چيزي نگفتني را به طبيعت وام مي‌دهد و مي‌رود.

پسر تمام راه‌ها را گم كرده است. دستش را مي‌گيرند و او راحت اطاعت مي‌كند. همراه آن‌ها مي‌رود، اگر كسي سراغش نيايد ساعت‌ها بدون اعتراض مي‌نشيند و سيگاري را كه پدر در سال‌ها قبل تعارفش كرده است پك مي‌زند. شبان و روزان بي‌شمار – تا قرني بگذرد و پدر بيايد كنار جوي آب و به درخت تكيه بزند و سيگاري بگيراند. از دور كه مي‌بيند زنجير در پا، كشان كشان مي‌آورندش. آمده تا سيگارش را بگيراند و خودش با دست‌هاي لرزان بين لبان خوش‌تركيب پسر بگذارد و پسر يادش برود كه حتا پك كوچكي به آن بزند. و سرفه پشت سرفه. پسر ديگر مدت‌هاست كه نمي‌گريد. دقت كه مي‌كند، صداي ضجه‌اي مدام را از يكي از آسمان‌ها مي‌شنود. پنجره را باز مي‌كند. بيرون صدايي نيست. فقط صداي جواني روي شاخه‌ي درختي كه پيدا نيست، به هيات پرنده‌اي جفت گم كرده نشسته است.

در اتاقي كه مركز جهان است، شقايق‌زاري وسيع وحشت مرموزي را مي‌پراكند. گفته بودند مردي در پارك شهر خودش را به شاخه‌اي از گل سرخ آونگ كرده است.

كمي فكر كرده بود و آنگاه ساعت‌هاي متمادي در ميان گل‌هاي مقلد آفتاب گردان، قدم زده بود. روي صندلي‌هاي گوشه‌ي اتاق عده‌اي خانم معلم نشسته‌اند و خوشبختي‌ها و بدبختي‌ها را تقسيم مي‌كنند. تمام خبرها بد است. بچه‌هايي كه رحم مادر را مي‌شكافتند و پرواز مي‌كردند. آب‌هايي كه به سوي آسمان پر مي‌كشيدند. كساني كه خود را به دگل‌هاي برق فشار قوي مصلوب كرده بودند. همه از مردي مي‌گفتند با كله‌اي به شكل مكعب. چهره‌اي كه چهار وجه داشت. با يكي مي‌خنديد، با يكي مي‌موييد و با يكي به عشق مي‌انديشيد و با يكي به فرزندان بي‌شمارش.

مردي نشسته بود روي صندلي كه مجبور شده بودند او را با ميخ‌هاي فولادي به صندلي بدوزند و زني چايي را آرام آرام به دهانش مي‌ريخت. مرد بوي گل سرخ مي‌داد. دختري در كنار آن‌ها ايستاده بود كه گويي همين زمان در نسيم شكفته باشد. سموم وحشتناكي احاطه‌اش كرده‌اند و او به خاطر اينكه بتواند بهتر نفس بكشد، به هر اتومبيلي كه جلو پايش مي‌ايستد خوش و بش مي‌كند.

پدر آمده است حرف‌هايي بزند. اما ظاهرا لب از لب باز نكرده است. شايد حرف‌هايش را زده است و خود نمي‌داند. يا مي‌داند كه ساعتي بعد جسد آونگ شده‌اش را به شاخه‌هاي گلي سرخ آويزان خواهند يافت.

يكي فريادي مي‌كشد كه خواب مارهاي كويري را مي‌آشوبد. يكي مي‌نشيند و پنهان از چشم مارمولك‌ها، چشم‌هايش را دفن مي‌كند. يكي جوي كوچكي را با قطره‌هاي اشك درست كرده است تا در زمين ريشه بگيرد. يكي خودش را به گونه‌اي معكوس در خاك دفن كرده است. دو پاي گوشت‌آلود از شن‌ها بيرون است كه دو چشم درشت در كف پاهايش مي‌درخشد. هركس بايد خود به دنبال مرگ بگردد. كسي نيست كه زحمت گل‌هاي ياس را كم كند.

مردي را مي‌برند. در تابوتي از هيچ روي شانه‌هاي هيچ‌كس. مي‌لغزد و مي‌رود. مادر و دختر با صد قلم آرايش و خروارها آرامش، به دنبالش روان هستند. يكي درهاي مدارس و مراكز آموزش عالي را مي‌بندد و همه چيز را تعطيل مي‌كند «شعبه‌هاي زنجيره‌اي بيمارستان‌هاي رواني». يك روز همه مي‌خندند، يك روز مي‌گريند و روزهايي نيز هستند كه وجود خارجي ندارند. در تقويم نوشته نشده‌اند.

مادر مي‌گريد. بقاعده و زيباست. مي‌گويد نان را از بازو نمي‌توان درآورد. بايد باور كرد. چون فقط دو چشم دارد كه مي‌تواند به آن ببالد، بقيه‌ي بدن پلاسيده است.

و زني مي‌آيد مي‌گويد دختر را از سر راه برداشته‌ام. دختر هيچ نمي‌داند. حتا از اينكه مادر راست گفته است يا دروغ! هيچ نمي‌فهمد. به اين زودي در رفتار آب و سنگ و گياه مانده است. چه توفيري دارد كه سرراهي باشد يا نباشد. آيا درخت‌ها به اين مسايل مي‌انديشند؟

گربه‌اي از جفت‌گيري با ستاره‌ها مي‌آيد. تن كيفور خود را كش مي‌آورد. بعد مي‌نشيند و به روبرو نگاه مي‌كند.




بازنشر مطالب منتشر شده در سخن، در ساير سايت‌هاي اينترنتي تنها به صورت لينك به صفحه‌ي مربوط در سخن و بدون انتشار اصل مطلب مجاز است. بازنشر در رسانه‌هاي چاپي بدون اجازه‌ي نويسنده ممنوع است