جستجوي كتاب:

دسترسي سريع:

سبد خريد | تماس با ما | صفحه اصلي  



ميهن بهرامي در 11 تير 1326 در تهران متولد شد. فوق ليسانس جامعه‌شناسي و دكتراي فلسفه را از دانشگاه تهران اخذ كرده و در رشته‌ي روان‌شناسي اجتماعي در دانشگاه UCLA ادامه‌ي تحصيل داده است. وي در زمينه‌هاي علمي و هنري متفاوتي از جمله روانكاوي باليني، نقاشي، فيلمنامه نويسي، فيلمسازي، نقد فيلم، مجسمه‌سازي، داستان نويسي و ادبيات كودك و نوجوان فعاليت داشته است.
در زمينه‌ي ادبيات داستاني دو مجموعه داستان "حيوان - 1364" و "هفت شاخه سرخ - 1379" از او منتشر شده است.


كتابهاي مربوط:

هفت شاخه سرخ





حاج بارك‌الله

ميهن بهرامي

اين داستان را با صداي نويسنده بشنويد


آواي شيپور طنيني سرد و شكافنده داشت مثل ضربه‌ي شمشير، كه فضا و فاصله و ديوار را مي‎شكافت و مثل دَمي سرد، دلواپسي مي‎آورد. نواي شيپورزن حزين بود و انگار مرده‎اي را صدا مي‎زد كه تنها در جايي دور، به انتظاري بيهوده خوابيده است.

هميشه آنها صبح زود به ميدان مي‎آمدند، چون روز تابستان بلند و گرم بود. اما شيپورچي ساعتي پيش از پيشخوانها شيپور مي‎زد تا جمعيت جمع شود.

نوحه خوانها پيشخواني مي‎كردند. جوان بودند، چپيه بر سر و عبا بر دوش داشتند و عقال سياهشان كهنه و زده بود. ميان آواز با هم گفت و شنودي داشتند و چشم‎هاي فضولي كه، از زير چپيه، ميان جمعيت دور ميدان دودو مي‎زد. موقع خواندن با دست به اين طرف و آن طرف اشاره مي‎كردند و شعر آوازشان قديمي و دلتنگ كننده بود. مادرم مي‎گفت: ـ شعرها رو سينه به سينه مي‎خونن.

گاه ميانشان بچه‎اي هم بود و آواز كودكانه‎اش مخالف و زير مي‎آمد، قباي سبز كهنه و عمامه‌ي نقلي سياه به او مي‎پوشاندند و كرباسي لكه‎دار پيش سينه‎اش مي‎آويختند كه، پيش از تعزيه، زن‌ها را به گريه مي‎انداخت.

مادرم مي‎گفت: تعزيه گردونا چن زنه‎ن، بچه‎ها رو از پر قنداق ياد ميدن.

اما زن عمو مي‎گفت: ـ بعضيا رو از جاي ديگه ميارن.

و چشم‎ها را به طاق مي‎انداخت، استغفار مي‎فرستاد و لاي دو انگشت شست و نشانش تف مي‎كرد و مي‎گفت:

ـ گردن خودشون. مي‎دزدن! ... خدايا توبه! دخترارم مي‎برن واسه صيغه! همه كاري ازشون مياد كه نكبت گريبون گيرشون مي‎شه.

و راست مي‎گفت، كه نكبت از كهنگي لباس‌ها پيدا بود و بدشگوني شهادت، كه بعضي وقت‎ها كه تماشا مايه نداشت، مثل عروسك بازي صورت مي‎گرفت، جوهر خون و رنگ سرخ و سبز پركلاهخودها و برق سربي زره درهم مي‌چرخيد و بچه‌ها بر بدن‎هاي توفال‌پوش بي‎سر زاري مي‎كردند و زن‌ها كاه بر سر مي‎ريختند و جايي، تعزيه گردانها دور مي‎زدند و مردم تا جام برنجي پيش رويشان برسد، به خانه رسيده بودند.

نزديك اذان ظهر، شيپور آخرين دم را، برمي‌كشيد و خيمه‌هاي وصله‌خورده را از ميدان برمي‎چيد و شهادت مثل غباري در هوا محو مي‎شد، مادرم سر تكان مي‎داد و مي‎گفت:

ـ اينا به اعتقاده! مردم ديگه بي اعتقاد شده‎ان.

آهي مي‎كشيد و چشممان به هم مي‎افتاد.

برق نگاهش از غبار حسرت تيره بود.

آن وقت، هر دو از دلتنگي، خانه را مي‌گذاشتيم و به تعزيه‌هاي «باغ توتي» و «باغچه علي جان» مي‌رفتيم، اين زمان هر دو جوان بوديم.

تعزيه آنجا، از تيغ‌ آفتاب تا دو ساعت به غروب طول مي‌كشيد و خلايق از زمين و درخت و بام مي‌جوشيد.

تعزيه‎ها مفصل و پرخرج بود و وقتي براي بزرگان خوانده مي‎شد از وقفيات حرم، جواهر و لباس مي‎آوردند و از اموال خاصه، اسب عربي و زين و برگ مرصع. شاه در ايوان حرم مي‌نشست و خوانين افتخار كفشداري داشتند و بانوان پشت پرده زنبوري مي نشستند، نقل بادام و نان سپهسالاري مي خوردند و براي سوگلي‌ها سينه مي كوبيدند.

براي مجلس مختار، آشپز مردانه پخت مي‌كرد و يك بار كه قرار بود «حاج بارك الله» باشد، تخت عاج ظل السلطان را آورده بودند.

اما آن روز تعزيه به هم خورده بود و چيزي نمانده بود كه تخت عاج زير دست و پا برود. معركه به خاطر «حاج بارك الله» بود و قوم علمدار كه وقفيات حرم دستشان بود.

آن طور كه مادرم مي گفت:

ـ حاج بارك الله بلندبالا و چهارشانه و خوش صداست. لباس مخمل مشكي، با كلاهخود فولاد و پر سياه و كمربند نقره‌كوب مي‌پوشد و بر اسب برنجي علم سياه برمي‌دارد و به خون‌خواهي «سيد الشهدا» مي‎آيد در «مجلس مختار».

حر شهيد رياحي است كه كفن سفيد بر قباي سرخ مي اندازد و قرآن به يك دست و شمشير به دست ديگر ركاب شاه شهيدان را مي‌بوسد و يك تنه به سپاه كفار مي‌زند.

و در جامه‌ي سبز عباس مشك آب به شانه مي‌اندازد و با دست قلم شده رو به سوي فرات مي‌كند، زن‌ها چنان قشقرقي راه مي‌اندازند، كه انگار زلزله آمده، برايش چكمه شهر فرنگي و بازوبند عقيق و دستمال‌بسته‌هاي جورواجور مي فرستند، خيلي از زن‌هاي سفيد بخت سر «حاج بارك الله» سياه روز و در به در شده‌اند.

زن عمو مي‌گفت:

ـ زنگ صداش هوش از سر مي بره، وقتي صدارو مي كشه كه:
«بساط عُمَر نيارزد به زحمت چيدن»
ولوله در زن و مرد مي‌افته و اونا كه خاطرخواهشن از هوش مي‌رن. آن‌ها مي‌گفتند و صورتشان مثل گلي كه‌ آب داده باشند، باز مي‌شد، چادرهاي گل گشنيزي و گيسوان بافته با سنبله و دوزاري زرد و چارقدهاي آهارزده خاصه مرمر در جام آينه‌هاي روسي مي‌شكفت و زنانگي چون گياهي ريشه در جواني مي‌كرد و تن‌ها در طپشي گس و شيرين به عاطفه‎هاي خوابزده ياري مي داد.

دو به دو، چهار به چهار، گرد هم مي‌نشستيم و شال و شب‌كلاه و پيچه مي‌بافتيم و با دلتنگي‌هامان گلدوزي مي‌كرديم.

در آن روزگار، مردي از تاريك گوشه‎ها و سختي ديوارهاي بلند و گمان‎هاي گنگ خانه‎ها مي‌گذشت و باوري شيرين از وجود يگانه با خود داشت و در گفتگوهاي زنانه با جرقه‎هايي رنگين از ابريشم و فولاد مي درخشيد و هر جا كه زنان گرد هم نشسته بودند، صحبت از او بود: در «قيام مختار» و «سقائي عباس».

اما مردان با اين حكايت طور ديگري تا مي‌كردند، بوي سرخوشي خيال زنان به مشامشان خوش نمي‎آمد، آن موقع گويا حاج عمو بو برده بود يا از كسي شنيده بود كه زنهاي اندرون از تعزيه حالي دارند و پيش‌پيش محكم كاري مي‎كرد.

حاج لطف الله دولابي، خان عموي مادرم بود كه آن روز بالاي اطاق پشت به مخده روي تشكچه نشسته بود و هيچ صدايي نمي‌آمد جز چه چه زير و يكنواخت قناري كه عمو دوست داشت قفسش را بالاي معجر در آويزان كند، خاتون با همين قناري سفيدبختي خودش را نشان داد، وقتي او آمد، عمو قناري را به كسي بخشيد، زن عمو مي‎گفت:

ـ خاتون چش نداشت قناري رو ببينه. يه جوري كله پاش كرد.

عمو همان طور كه با انبر سرباريك، ذغالهاي ريز دور منقل را به گل آتش نزديك مي‎كرد و سبيل‌هاي بورش را مي‌جويد يك مرتبه ميان حرف مش كرم غرشي كرد و لا الله الا الهي گفت كه مش كرم پس نشست، زنها پشت در كنجي گوش ايستاده بودند و صداي عمو بم و تهديد آميز بود:

ـ كرم خط زنا رو كور كن، ديگه نشنفم اونا حرف تعزيه رو تو اين خونه بزنن ها...

كرم روي دو زانو حركتي كرد و سرش را جلو برد و گفت:

ـ خان، بنده بي‎تقصيرم و معذور، اما شما خودتون بانيش بودين.

عمو غرش كرد:

ـ ما هر چي كرديم واسه آخرت بود، اونجام اگه حسابي تو كار باشه، روشن مي‎شه.

و آهسته‎تر افزود:

ـ يه كار صورت نگيره كه تو اين وانفسا، كلاي جاكشي سر ما بذارن آ.

مش كرم ريش سفيد را جنباند، قوز كرد و گفت:

ـ خان به سر خودتون قسم اين چيزا تو اين خونه اتفاق نمي‎افته، تا جون تو تن من هس چهارچشمي مواظبم، علاوه بر اون حالا كسي نيس كه اينو ندونه، ميگن از حالا همه جاها رو خريده‎ان دو عباسي! دونه يه شي‎ام پشت حمالا و باريكه معجر درا !

عمو غريد:

ـ ديوثا، ببين وقتي ميگم، رو اسم امام معامله مي‎كنن، تف به غيرتشون.

تفي نقلي توي منقل افتاد. عمو حقه را برداشت، سوزن را صاف كرد و در سوراخ حقه گرداند. انگشتانش عادت كرده و چالاك بود و نگاهش دنبال جعبه، دست زير تشكچه برد، مي‎گفت: حقه را از هيجده سالگي رفقا بر لبش گذاشته‎اند!

كرم ناليد:

ـ خان از من گردن شيكسه چي برمياد. آدم فرستاده‎ان در عمارت به زينل پيغوم داده بود كه حرمت خان هميشه واسه اون چادر گردن ماس، خانومام ديگه دس بردار نشده‎ان ...

عمو يورش برد و مش كرم عقب نشست.

ـ سگ پدر! ... چه جور كك به تنبون مردوم ميندازن، چادر نذر كردم واسه عزاداري، نخواسم كه زيرش ناموس به حريف بدم اينكه عزاداري نيس، رقاص بازيه! استغرالله ربي و اتوب عليه! برو نذار دهنم آلوده بشه، بشون بگو تعزيه تموم شد.

آخر صحبت فوتي در سوراخ حقه كرد و روي سيني تكانش داد و نعلبكي حب‌ها را برداشت. لوله‎ها را نمدار چيده بودند. حب‎ها استوانه‎اي و خردلي روشن بود، عمو نعلبكي را بو كشيد و آهي خوش بيرون داد، انگار همه‌ي آنها كه به اين صحنه نگاه مي‎كردند، راحت شدند.

صداي آه زن عمو آمد و خنده‌ي بهجت ملوك كه چيزي بو برده بود و از اول چشم ديدار خاتون را نداشت. پاي خاتون كه به رختخواب خان رسيده بود، طومار بخت سفيد بهجت را برچيده بود.

اما زن عمو، تودار و آرام بود. گذر سال‌ها و زن‌ها را زياد ديده بود كه هرازگاهي تكاني به خانه مي‎دادند و زن عمو به سرخ و سبزشان چشم تنگ نمي‎كرد، بعد از هر صيغه و عقدي، زيارتي مي‎رفت و زلفي كوتاه مي‎كرد وحنا مي‎بست و ستبر و استوار بستر قديمي را صاف مي‌كرد و به انتظار نشئه‌ي خان، صبر پيشه داشت.

بهجت ملوك جوانتر بود، عمو او را براي اولاد گرفته بود و بعد كه استخواني تركانده و رنگ و‌ آبي پيدا كرده بود، صيغه را نود و نه ساله خوانده بودند و بهجت شده بود چشم چپ و راست عمو. سر و زبان‎دار و پر و پيمان و خوش آب و رنگ بود و به قول اندروني‎ها كاسه‌ي چيني روي لمبرش مي‎نشست. اهل حال بود و گاهي كه دنبك و دايره‌اي پيدا مي‎شد، رقص تميزي هم مي‎كرد. اما وقتي با يك دختر هفده هجده ساله‌ي وراميني، كه چين زلف را تا كمر شانه مي‎زد و انار پستان‌هايش به زحمت زير نيم‌تنه جا مي‌شد، بساط عيش را برچيده ديده بود، يار غار زن عمو شده بود، جادو مي‎كرد و سينه مي‎كوبيد، اما سوز دلش يله نمي‎شد. زن عمو اهل جادو و نفرين نبود، توي دل حكايتي داشت اما انگار دوتايي با يك درد، كنار آمده بودند.

آن موقع زن‌ها در اندرون مي‎نشستند، شال و شبكلاه مي‎بافتند و صحبتي داشتند كه پاياني نداشت. خان‌عمو غدغن كرده بود كه زنها پا به بيروني بگذارند.

اوس فرج الله چله دار، چادر سفارشي تكيه را مي‎دوخت و خانه در تدارك پذيرايي از استاد و شاگردانش، كه در ايوان بيروني بساط پهن كرده بودند، برافروخته بود.

زن‌ها وقتي از غيبت و بافندگي خسته مي‎شدند، پشت شبكه‎هاي در بيروني مي‎رفتند و اوس فرج الله را كه شش انگشتي بود و شبكلاه قلابدوزي به سر و مهر آبله به صورت داشت، تماشا مي‎كردند. زن‌ها مي‎دانستند كه اوس فرج الله را حد تكليف ختنه كرده‎اند. مي‎گفتند: در خمره گذاشتند! و ريز و سرشاد، ريسه مي‎رفتند.

اوس فرج الله، كرباس را قد مي‎زد و خط مي‎كشيد، قوز مي‎كرد و دولا راست مي‎شد و كونه پايش ترك داشت. شلوار دبيت سياه گشاد خشتكي با بند تنبان بلندي كه جلوش تاب مي‎خورد و زن‌ها، انگار از تاب خوردن بند تنبان بود كه ريسه مي‎رفتند. وقتي برش تمام شد، طاقه‎ها را جفت كردند و شاگردها دور تا دور تالار نشستند. اوس فرج الله باز وضو گرفت، گلاب پاچيدند و صلوات فرستادند و اوستا با جوالدوز و ابريشم تابيده، بخيه زد. شاگردها باز صلوات فرستادند. روزها، اوسا بخيه مي‎زد و مدح مي‎خواند و شاگردها دم مي‎گرفتند و روي دولايي‎ها، آجيده مي‎رفتند و زن‌ها پشت مشبكه‎هاي كاشي مي‎خنديدند.

اوس فرج الله دستي چابك داشت، وقتي بخيه مي‎زد، انگار اهرمي بالا و پايين مي‎رفت و خودش آن شيرها را از چرم سينه‌ي گوساله به رنگ اخرايي در چهارگوشه‌ي چادر بالاي حلقه‎هاي هواگير كه گل مسدسي بود مي‎دوخت. شيرها لبخندي زل و چشماني چپ داشتند و به يك دست شمشير كجي كه رو به جلو گرفته بودند، در صورتشان حالت ابلهانه‌ي انساني بود و نمي‎دانم چرا نقشه‌ي آنها را از سفارت انگليس براي عمو آورده بودند.

خاتون در برو بياي چادر تكيه، تازه عروس بود، همچون پريچه‎اي در گذر حكايت‌ها كه چادر اطلس فاق بر سر و نيم تنه‌ي مخمل مليله دوزي بر شليته‌ي تافته پوشيده و ميان سينه‎اش ياقوت حبه انگوري مي‎لرزيد.

بهجت ملوك، ادا درمي‎آورد كه خاتون، شب عروسي، خلخال به پا داشته با زنگوله‎هاي طلا كه موقع راه رفتن پا بر سر بچه اجنه نگذارد و كونه‌ي پاهايش را تق و تق به زمين مي‎زد و خنده‎اي آلوده و خشمناك سرمي‎داد:

ـ سوزموني بي‎حيا، زير نيم تنه هيچي، هيچي تنش نيس، ميون مهره‎هاي زير گلوشم، مهره مار و آل آويزان كرده كه خان اون جور شل و پلشه!

آن وقت روي زانويش مي‎كوبيد كه:

ـ كورشم اگه دروغ بگم، پتياره زير چفته‌ي زانوشم عطر مي‎زنه!

مي‎گفت و حرص مي‎خورد و اهل خانه گوشه و كنار سرك مي‎كشيدند كه خاتون بگذرد و عطر ناشناسي كه با لب گزه مي‎گفتند: فرنگيه! از چادر اطلسش بريزد.

وقتي چادر تمام شد، وليمه دادند و تالار باغ بالا از مهمانان شهري و كدخداهاي دهات اطراف، جاي سوزن‌انداز نداشت.

دسته دسته از اول غروب به خانه‌ي خان مي‎آمدند، چادر را مي‎بوسيدند و نذر و نياز مي‎كردند.

صبح چادر را به تكيه دولت بردند و به وقفيات سپردند. آشيخ فضل الله گفته بود: همين يه كار آخرت خان رو مي‎خره.

اذان ظهر بيست و هشتم ذي حجه را مي‎گفتند و زن عمو دعا مي‎كرد كه سال ديگر، در چنين وقتي مشرف باشد و دعايش انگار حجم داشت. حلقه‎هاي نور سبز و آبي از پشت بخاري رقيق به زمين مي‎ريخت و روي سنگهاي خيس جاري مي‎شد.

سوران، برزنگي پير لنگ قرمز بسته، طاسچه‌ي حنا بر يك دست و مشربه‌ي كتيراي خيسانده بر دست ديگر به شاه نشين آمد. زن عمو بالاي شاه نشين روي سيني لب خياره نشسته بود. دستهاي كوچك نگين نگين‎اش را در آب حنا شست و بر ناخن‎هايش حناي تازه گذاشت و سرش را كه رنگ و حنا بسته بود، به ديوار خزينه تكيه داد و چشم‎ها را بست. كنار او بهجت ملوك نشسته و هنوز داشت گيسوان ريز بافته‎اش را باز مي‎كرد و سر گيسي‎هاي دوزاري زرد را در طاسچه كنار دستش مي‎ريخت و مواظب اطراف بود. اما ته حواس او و چشم نيم بسته‌ي زن عمو به خاتون بود كه تازه وارد حمام شده و روي پله‌ي خزينه ايستاده و آبگير سرش آب مي‎ريخت.

خاتون ميانه بالا بود با پوستي به رنگ عاج. چين‎هاي زلفش كه تا كمر تاب مي‎خورد برقي ابريشمين داشت.

آن روز دور كمرش زنجيري از طلا بسته بود كه زير ناف به قفل كوچكي وصل مي‎شد، زن عمو و بهجت به ديدن قفل نگاهي بهم كردند و جمبي خوردند، آن خويشتنداري آزاردهنده، اينك تمام مي‎شد و اگر خاتون آبستن شده بود، كار زار بود.

در اين موقع خاتون پيش رفت و مشربه آبي بر شانه‌ي زن عمو ريخت و بي‎فاصله مشربه‌ي ديگري كه آبگير آورده بود، گرفت و بر سر بهجت ملوك كه هنوز خود را خيس نكرده بود، ريخت، آن دو جمبي خوردند و دست شما درد نكنه‌ي زهرناكي گفتند و خاتون شرمنده، لنگ را كه پايين آمده بود، بالا كشيد و روي سيني پاي پله‌ي شاه نشين نشست.
سكوتي به ميان آمد. حمام قرق بود و فقط صداي ريزش آب در خزينه مي‎آمد.

زن اوستا با سيني شربت آمد و شربت خوري را پيش روي زن عمو گرفت و خنده‎كنان گفت:

ـ ايشالله وليمه زيارت خانوم دهن تازه كنين.

مكثي كرد و گفت:

ـ ما كه قابل نيستيم، اما يه عرض داشتم.

و ديگر حرفي نزد، زن عمو نگاه پرهيبتي به رويش انداخت و شربتخوري را برداشت. خاتون چرخي خورد و كنجكاو به بالا نگاه كرد، بر صورتش قطره‎هاي عرق مي‎لرزيد.

زن عمو سؤال كرد و زن اوستا با خاكساري گفت:

ـ راستش، روم نمي‎شد، اما دلم مي‎خواس خاك كف پاتون بشم و بيام تكيه، دلم خيلي گرفته.

بهجت ملكوك نگاهي به زن عمو كرد. زن اوستا سر به زير انداخت. زن عمو جرعه‎اي نوشيد و چيزي نگفت. زن اوستا گفت:

ـ ديشب اوسا تعريف مي‎كرد، به خدا دلمون آب شد. مي‎گفت كار دس يمين الوكاته...

و آهي از حسرت كشيد:

ـ چه خبري بشه، خدا مي‎دونه...

زن عمو ليوان را در سيني گذاشت و با لحن گرفته‌اي گفت:

ـ‌ اگر معين الوكاه قبول كنه! حالا كه آقا آدم فرساده، واسه خاطر حضرت اجل كه قراره باشن.

و رو به بهجت كرد و انگار فقط با او حرف مي‎زند گفت:

ـ ميگن اون ايلچي فرنگيه رم ميارن كه عزارداري ما مسلمونا رو ببينه...

بهجت ملوك گفت:

ـ شايد بختش يار باشه و برگرده به دين، مگه اون يكي نبود كه سر تعزيه‌ي بازار شام رفت پيش آقا و تشهد گفت؟

زن اوستا سيني را زمين گذاشت و سر پيش برد و از زن عمو آهسته پرسيد:

ـ خانوم خانوما، توره خدا بفرماين بعد از اون قضايام ديگه؟

زن عمو معطل نشد، چشم دراند و گفت:

ـ الغيبت واشد و من الزنا، نبايس گفت! وانگهي در دروازه رو مي‎شه بست و دهن مردومو نمي شه!

بهجت ملوك گفت:

ـ معين الوكاه ديگه كفري شده. دفه آخري، جلو صحن مطهر وسط ميدون اومد، ريششو تو دستش گرفت و اشك مثه ابر بهار از صورتش مي‎ريخت، بيچاره پيرمرد، رو به جمعيت كرد و گفت:

ـ ‌امروز اينجا، فردا در قيامت، پنجاه ساله تعزيه دار حسينيم، دامنشو مي‎گيرم، هر كي اينو واسه ما ساخته، بايس پيش آقام جوابشو بده.

زن اوستا شرمنده سيني را برداشت و جلو خاتون گرفت اما خاتون سر تكان داد و زن اوستا در هم رفت.

مادرم مي‎گفت معين البكاء پيرمرد كوتوله‌ي قوزداريه كه عمامه‌ي شير شكري مي‎بنده و عباي ناييني و لباده‌ي بلند شتري مي‎پوشه. ريش توپي حنا بسته و ته صورتي آبله.

«ابول» بچه بوده كه معين البكاء آورده و بزرگش كرده. حالا ابول، هفده هجده ساله‎اس با ته رنگ زرد، صورت كشيده، دماغ قلمي، چشم ابروي مشكي، پشت لبش تازه سبز شده. لباده‌ي چوچونچه سفيد مي‎پوشه با پيرهن يقه آهاري. گتر مي‎بنده و ساعت زنجيردار به جليقه. صبح به صبح تيغ مي‎ندازه و پشت گردنشم هفته به هفته خط. فينه اي يه وري رو زلفش مي ذاره و چه زلفي، پرپشت و بي حيا. واسه همين ام براش حرف درآورده‎ان. بچه ها پشت معين البكاء راه افتاده‌ان و يه صدا خونده‌ان كه:

شيخ حسن گفته به آواز لري
يه ابول دارمو و صد تا مشتري،
شيخ حسن گفته كه من ليواس مي خوام
چيز خوب دارمو و اسكناس مي خوام

شيخ حسن‌ام تو مجلس، ريششو گرفته و سر به آسمون برداشته و نفرين كرده.

زن عمو گفت:

ـ دهن مردوم چاك و بس نداره، نديده نشنيده يه چيزي درميارن.

زن اوستا غصه‌دار گفت:

ـ اگه اونا نباشن كه تعزيه تعزيه نيس.

زن عمو با اهميت گفت:

ـ خيليا پا درميوني كرده‎ان، حضرت اجل كه بيان، شيخ حسن‌ام نه نميگه، قراره شهادت علي اكبرو بخونن، ظل سلطان نذر كرده.

زن اوستا از خود بي خود پرسيد:

ـ په حتماً حاج باريك الله ام هس؟

خاتون داشت سنگ پا مي كرد و گوشش به آنها بود، از جا بلند شد و سمت خزينه رفت.

زن عمو گفت:

ـ بي اون كه نمي‌شه.

زن اوستا از حواس پرتي، همان طور با شليته و شلوار روي پله نشست و دستش را روي زانويش زد و گفت:

ـ قيامت مي‌شه، خدا بخير بگذرونه، مي‌گن طايفه‌ي علم‌دار براش قداره بسن.

زن عمو گفت:

ـ والله اعلم، مام يه چيزايي شنيديم اما خدا عالمه! گردن خودشون.

بهجت ملوك گفت:

- ما كه كنج خونه از همه چي بي‎خبريم.

زن عمو سر به ديوار تكيه داد و ظاهراً چشم بست اما بهجت ملوك سياست زن عمو را نداشت و دلش بي در و طاقچه بود. خودش مي‎گفت:

ـ وقتي نمي‎تونم از يه كاري سر در بيارم، كهير مي‎زنم.

و به رغم زن عمو پرسيد:

ـ زن اوستا از گلين خانوم، عروسشون هيچي نشنفتي؟

زن اوستا گفت:

ـ والله از شما چه پنهون خانوم، گردن اونا كه ميگن...

از در خزينه خاتون مثل نوري به پله تابيد، لنگ اطلس صورتي به تنش چسبيده بود. پنجه هاي كوچكش كه از حنا گلي رنگ شده بود روي سنگ خيس عكس مي‌انداخت. صداها دور شد و به نظرم آمد كه دختر فخيم التجار است كه گرداگردش را محفلي‌ها گرفته‌اند.

دختر فخيم التجار يكدانه است، چهارده ساله و گندم گون، صورتش مثل خاتون كشيده است و چشمانش به رنگ عسل. چتر زلفش را بالاي دو لنگه ابروي هلال، از وسط جدا كرده و در شكاف فرق آ‎ويز زمرد فلامك نشان آويخته‌اند. لباس عروسي‌اش از اطلس شسته آبي است و چارقد بنارس زري با پولك طلا بر سر دارد. شليته‌ي مخمل گل زري و جوراب فيل دو غوز پا كرده و از زير چادر عقد، مواظب در است. خاتوئن شرمگين كنار پله نشست.

زن اوستا قسم مي خورد و زن عمو با چشم خيره به دهان زن اوستا نگاه مي‎كرد:

ـ همه زنا تو اطاق عقد شرطو مي‎دونسن و هر كي شنيده بود هر كش زده بود.

زن اوستا باز قسم خورد:

ـ زن اولش مثه يه تيكه ماه، دختر علمدار، اصل من زاده، سه تام پشت سر هم زاييده، سر عقدم اينو همه ميگفتن و از وفا بقاي مرد!

بهجت سر تكان داد. خاتون يك بري نشسته بود و خيلي دلش مي‎خواست چيزي بپرسد اما جرئت نمي‎كرد. زن عمو بي‎خيال به ديوار خزينه تكيه داده و چرت مي‎زد.

اما بهجت ملوك از شوق و حسد به شور افتاده بود، برقي از يك ميل خفته در چشمانش بيدار مي‎شد، اينكه خواستگاران دختر فخيم التجار پاشنه‌ي در را از پا برداشته‎اند...

اينكه به جاي مهر و شيربها عروس خواسته كه داماد در چنان لباسي به حجله بيايد، طعم عشق، در ذهنش نشسته و چراغ دلش را برافروخته بود. زنها سر به هم آوردند و بخاري معطر گردشان گرفت، صحبت گل انداخت و عروس خانه به حمام آمد:

در خانه‌ي فخيم التجار تالار آينه را مردانه كرده اند، فخيم التجار با قباي ترمه، كلاه پوست بره و ته ريش جو گندمي، راضي و ناراضي، بالاي تالار، نشسته و دور تا دور تالار مردان معمم و بازاري نشسته‌اند. روي عسلي‌هاي پايه دار شيريني و نقل چيده‌اند و گلدان‌هاي شمعداني كه گل‌هاي سرخ شكفته دارد.

عكس مهمانان در آينه‎ها، مجلس را شلوغ‌تر كرده، اما سر و صدايي نيست، عاقد با ريشي كه تا پر شال پايين آمده خطبه مي‎خواند، نور شمع‌ها در لاله هاي بلور مي‎لرزد و بوي پيه و كندر و عود همه جا پيچيده، در زاويه دلشادي شوق آميز زن‌ها ولوله‎اي راه انداخته، دوبخته‌ها و بيوه‌ها پشت درها مانده‌اند و زن‌هاي سفيد بخت در هفت سمت عروس، هفت ابريشم مي‎دوزند. للة عروس شير عسل مي‎جوشاند و دعاي مهر و محبت و حسن يوسف مي‎خواند.

قرآن روي زانوي عروس باز است و دعاي سفيدبختي در مشتش. گفته‌اند هر چه دو آدمك دعا بيشتر به هم بچسبند، مهر او بيشتر به دل داماد مي‌افتد، شرط عروسي، دهان به دهان مي چرخد، از خانه بيرون مي‌رود و همه‌ي محله و شهر از آن خبردار مي شوند...

خانواده‌ي علمدار هم شنيده‌اند، لب به دندان گزيده‎اند، اما لام تا كام نگفته‌اند، زن‌ها از كنجكاوي و شوق مي لرزند، به قول بهجت:

ـ الاني است كه كهير بزنند.

در چشمان خاتون پرتوي حيواني مي درخشد، همه چشم به دهان زن اوستا دارند:

ـ دختر فخيم التجار حاج باريك الله رو تو تعزيه‌ي حرم ديده و نه يك دل و صد دل خاطرخواي وقتي شده كه اون مشك به دندون گرفته و تير به چشم داشته و سر نهر فرات مي رفته كه براي سكينه آب بياره ...
گفته به جاي هر چي، مي خوام كه داماد با لباس سبز، زره بي‌پشت، بازوبند زمردنشون و كلاه خود و سپر بياد سر عقد! با همين لباسم بياد حجله! پنا بر خدا كه خاطرخوايي چه‌ها مي‌كنه؟

زن عمو گفت:

ـ خدا عاقبتشو به خير كنه، خروس دله، رو هر مرغي مي‌پره، از يكي كه گذشت واي به احوال ديگري.

اما چشمان بهجت نمناك شده و صورتش مثل مخملي كه خواب برداشته باشد،گل انداخته بود، آن موقع پيدا بود كه بهجت در اندوه خانه‌ي خان، با دردي پي گير هم خانه است و اين درد، مهلت شكفتگي او را دزديده.

زنان گرد هم، سردرهم آورده و در گفتگوي بخارآلود و رخوت آورشان، شهوتي معصومانه و ناكام موج مي زد. آنان مثل حيوان دست آموز، بيش از غذا نيازمند نوازش بودند و محبت، اين اكسير ناياب، مي‌يابد كه لعابشان مي زد، كسي چه مي داند كه تخيلات زن فقط به يك نياز سمج مي رسد و اين نياز را آن روز در بي حالي نوميدوار زن عمو و پژمردگي بهجت و ابرام دردناك مادرم و شكفتگي گل نگاه خاتون ديدم و فهميدم كه ما همه گرد يكديگر رازي يگانه در ميان گذاشته‌ايم كه خاطر خوابي دختر فخيم التجار صورت ساده و كودكانه‌ي آن است.

اول محرم، زن عمو براي آنكه به قول خودش دستك دركرده باشد، زن اوستا را به تعزيه‌ي سر تخت بربري‌ها برد، تعزيه مسلم مي‌خواندند. سوم و پنجم، تعزيه‌ي بازار بود كه از صبح رفتند و ما را در خانه گذاشتند. دختركها در شور شب عاشورا مي‌سوختند. براي آن روز هزار خيال بافته و تدارك ديده بودند، تازه مد شده بود كه جلو چادر برودري دوزي باشد، سوزن پشت سوزن، سر انگشتانشان زخم شده بود. مادرم برايم يك جفت كفش پاشنه دار جير خريده بود كه بند و سگك داشت و هر وقت مي شد، ‎آنها را از صندوقخانه مي‌آوردم و توي اطاق مي‌پوشيدم راه مي‌رفتم، بنظرم مي‌رسيد كه قدم با اين كفش ها، به لب رف مي‌رسد، اما امتحان نمي‌كردم چون مي‌ترسيدم نرسد. كف كفش هنوز به خاك نرسيده بود.

شب عاشورا رسيد و من كفش و چادر فاق را بالاي سرم گذاشتم و تا سحر چشمم به شيشه‌ي در بود كه سفيده كي بزند. سحر از جا بلند شدم و تا نماز صبح تمام شود، دلم دو نيمه شده بود.

مادرم گفت:

ـ مي خواي اينارو بپوشي؟ نمي توني كه با اين پاشنه ها وايسي؟ وقتي سوارا بيان، همه بلن مي شن، تو كه هنوز به پاشنه عادت نداري. گفتم:

ـ مي تونم، عادت كردم.

گفت: اگه بخواي وايسي ديگه نمي توني بشيني...

گفتم:

ـ مجبور نيسم وايسم، از اولش مي نشينم.

گفت:

ـ اگه بخواهي حضرت اجلو ببيني، بايد وايسي، نشسته نمي شه.

گفتم:

ـ واميسم... واميسم، اگه نشد پا برهنه مي شم.

گفت: خود داني اما جلو عموت تو كالسكه نشين، چشمش كه به سگك و پاشنه بيفته نميذاره بياي...

و ديدم كه در چشمان مهربانش ميلي بود به اينكه كفش‌ها را بپوشم، چند گل ياس توي يقه‌ام گذاشتم و مويم را دو لنگه بافتم اما نگذاشتم كه مادرم ببيند. وقتي مي رفتيم، بوي گل زير روبنده‌ام پيچيده بود، فكر مي‎كردم همه مي‎فهمند. خاتون با كالسكه‌ي ديگر آمد. سر كالسكه زينل نشسته بود. وقتي به تكيه رسيديم، دو راه بود كه اطرافش قزاق گذاشته بودند.

آنها لباس ماهوت سرخ، چكمه‌ي چرمي و كلاه ماهوتي نشاندار پوشيده بودند و سبيل‌هايشان ترسناك بود.

مردها از راه سمت راست به مردانه رفتند و زن‌ها پشت پرده زنبوري نشستند.

از همان موقع صبح جاي ايستادن هم نبود و هر چه فراش‎ها چماق مي‎زدند و بچه ها را مي‌تاراندند، نظم فراهم نمي‌شد. با آن كفش پاشنه بلند، مجبور شدم سر پا بايستم و جا آن قدر نبود كه دولا بشوم و كفشم را در بياورم. آفتاب تازه بالا آمده بود كه رييس الوزراء و خوانين آمدند و يك ساعت بعد كالسكه‌ي حضرت اجل آمد كه شيپور زدند و بزرگان از جا بلند شدند.

زن‌ها و بچه‌ها از سر و كول هم بالا مي‌رفتند و براي ديدنش خودكشان مي‌كردند. حضرت اجل با ملازمان، به جايگاه آمد و روي صندلي نشست و نگاهي به دور و بر انداخت، در تكيه به آن بزرگي انگار پرنده پر نمي زد. زنها برايش حرز مي خواندند و قربان صدقه‌اش مي رفتند، صورت حضرت اجل، مثل خورشيد مي درخشيد. جمعيت به اشاره‌ي تكيه دار سه بار صلوات فرستاد آن وقت حضرت اجل خلعتي را خواست و شيپورها به صدا درآمد و سواران وارد تكيه شدند.

آنها چهار چهار سوار بر اسبهاي كهر آمدند. لباس ماهوت سرخ با سر دوشي گلابتون مطلا، فينه مقوايي منگلوله دار و شلوار تنگ سواري پوشيده بودند و شوشگه بر كمر داشتند. زير نور جار و اميربهادري‌هايي كه از سقف آويزان بودنشان و گلابتون و مليله‌ي لباسشان برق مي زد و رعبي به دل مي انداخت. اسب‌ها اصيل و آموخته بودند، جلو صورتشان چشم بند و بر پيشاني شان آينه و بر فرق سرشان دسته پري رنگين بود و از پيش سينه‌شان طاقه شال مرحمتي آويزان و زين و برگشان از چرم و مخمل يراق دوزي بود.

حيوانها در هياهوي تكيه و صداي بلبل و شيپور حالتي پرتشويش پيدا كرده بودند اما سوارها مهارشان كردند و گذر دور ميدان با نظم تمام شد.

وقتي سواران از در بزرگ تكيه بيرون رفتند، جمعيت چند بار براي سلامتي حضرت اجل و بقاي دورانش و كوري چشم دشمنان صلوات فرستاد و پس از آن سكوتي شد و شيخ حسن با نوحه خوانهايش به ميدان آمد.

ميدان صفحه‌ي گردي پيش روي شاه نشين بود كه با قالي فرش كرده بودند و غرفه‌هاي بزرگان و خوانين مشرف بر آن بود. بقيه‌ي غرفه ها در دايره‌اي با فاصله‌ي بيشتر گرد ميدان قرار گرفته بود و محل نشستن زنها دورتر از همه جاها، مقابل شاه نشين بود كه جلو آن پرده زنبوري آويزان كرده بودند.

شيخ حسن كه نوشته اي به دست داشت تعظيم كرد و با صداي رسايي كه به جثه و سنش نمي آمد، خطاب به حضرت اجل اشعاري خواند كه ما نمي‌شنيديم اما مي گفتند كه در مدح شاه است و حضرت اجل دستور خلعت داد.

شيخ حسن دولا شد، خلعت را بوسيد و خاك پيش پاي شاه را و پس پس از ميدان بيرون رفت و نوحه خوانها در چهار گوشه ميدان ايستادند. سكوت انتظار آميز سنگيني آمد كه صداي شيپور مثل شمشيري آن را شكافت.

مادرم گفت: شهادت اكبر و فرات رفتن ابوالفضلو مي‎خونن!

«ابول» كوچك اندام و باريك بود. درست همان طور كه مي گفتند، صورتش مثل مجنوني بود كه روي پرده قلمكار مي كشيدند. وقتي به ميدان آمد پچ پچي در زنها افتاد. هيكل ظريفش در لباس سفيد و زرهي كه به تنش گشاد بود، لق مي زد، بازوبند و حرز بسته بود و موقع وداع با مادر، حركاتي نرم و داخترانه داشت و وقت خواندن، انگار كه از شرم سرخ شده باشد، آن ته چهره زرد از بين مي رفت و چشم و ابروي درشت و سياهش جلوه‌اي مي كرد، بهجت ملوك مي گفت:

ـ گردن خودش، اما اين كار خداس كه رنگش مثه ان بنگيا شده، همين رسواش مي كنه، تخته بيفته آن كه به اين كار كشوندنش.

اما ابول با چهچهي ظريف و گوشنواز، دل مجلس را لرزاند و جنگيدن و بر خاك افتادنش شوري در مجلس انداخت و شور دير نپاييد.

نعش اكبر بر زمين بود كه جنبشي در حاضران آمد، زن‌ها با چشم اشك آلود در هم افتادند و براي شبكه‌هاي پرده به پهلوي هم سقلمه زدند. بهجت به مادرم گفت: اگه بلن شي بهتر مي‎بيني، حاج باريك الله اومد. از آنجا كه ايستاده بودم قد كشيدم و از پشت سر و كتف زنها، او را ديدم كه سوار بر اسب با لباس مخمل سبز، پر كلاهخود سبز، زره بي پشت و بازوبند و كمر زمرد نشان، به يك دست علم سبزي داشت كه بر آن عربي نوشته بود و به دست ديگر قرآني كه شمشيري بر آن بود. بر تك اسبش مشكي از پوست بز آويخته بود و اسب كهرش پيش روي شاه نشين سم به زمين كوبيد و كرنش كرد و با سوار خود كه سر خم كرده بود، هماهنگ شد. بعد چرخي زد و با اسب به ميدان آمد، و زنان به ديدنش صيحه‌ي مستانه زدند. مادرم گفت: اين لقبو حضرت اجل بهش داده‎ان، اسمش چيز ديگه‎اس. وقتي چه چه مي‎زده، چن بار فرموده‎ان، «بارك الله»، راسي كه حاجي، بارك الله! و اين اسم از همون وخت روش مونده.

بهجت ملوك گفت: حاج بارك الله رو رودس مي‎بردن، اگه بخواد دنيا رو بهش ميده‎ان، گردن خودشون، اما اونا كه خاطرخواهش شده‌ان، پنج زاري زرد دور سرش گردوندنو به گدا داده‌اند، انيس الملوك، اقدس الدوله، خيلي خيلي از زنا براش چله نشستن، خدا آخر عاقبتشو به خير كنه!

حاج بارك الله، وسط ميدان و جلو نعش اكبر از اسب پياده شد بلند بالا و هيكل‌مند بود و كلاهخود با دو پر شترمرغ سبز، مث تاجي بر پيشاني عاج رنگش قرار داشت. چشمانش سبز و صورتش مثل مرمري بود كه نور از آن مي‎گذشت، سبيل‎هايي تاب خورده و بور از دو گوشه‌ي لب، تا نزديك چانه‎اش پايين آمده و صلابتي شيرين به دهانش مي‎بخشيد، با سنجيدگي و وقار، گشتي به گرد نعش اكبر زد و بالاي سرش ايستاد و لختي سكوت كرد.

صداي نفس به گوش نمي‎آمد. آن گاه سربلند كرد و صدا را چون نهيبي كشيد و اولين كلمات، با تحريري پر موج به سوي سقف به پرواز آمد وقت چه چه زدن زير گلويش لرزشي شهوت انگيز داشت.

تكيه يك باره، سكوت و نفس شده بود و صدا از ذي روحي بر نمي‎آمد. از حلقه‎هاي هواگير سقف، رشته نورهاي تار و پريده رنگ آفتاب بر ميدان مي‎تابيد و به نظرم مي‎آمد كه اين نور از اوست كه به آسمان تتق كشيده. در آن پيكر كشيده و سبز، حالتي اثيري بود و من اين گمان را در نگاه غمناك و حسرت زده‌ي زن‌هاي ديگر هم مي‎ديدم.

وقتي سيدالشهدا قرآن را بوسيد و شمشير به كمر برادرش بست و عباس دهانه‌ي اسب را گرفت و با وداعي پر تفصيل به سوي ميدان رفت، زلزله اي از ضجه و فرياد تكيه را لرزاند. در ميان هياهوي گريه و ندبه‌ي جمعيت من بغض در گلو و بهت در چشم محو منظره بودم و مي‎ترسيدم كه اتفاقي بيفتد، شايد ملكي، نوري، نظري، بر مجلس مي‎آمد؟ شايد معجزه مي‎شد، يك اعجاز، مثل آنچه كه شنيده بودم، شايد هم آخر زمان مي‎شد.

به نظرم مي‎رسيد كه در اين شور پرفرياد، رابطه اي ميان زمين و آسمان برپاست و ملائكه با پاهاي كوچك و چاق و موهاي فرفري و شاخه‎هاي گل محمدي در طيف نوري كه از هواگير به ميدان جاري است در پروازند و او كه افسار اسب به دست گرد ميدان مي‎گشت و رجز مي خواند، علت اين رابطه است. در تكيه اينك ولولة غريبي بود، مردان بر پيشاني و زنان بر سينه مي كوفتند و عباس كه بايد براي رسيدن به نهر فرات سپاه دشمن را مي شكافت،نيم دوري دور تكيه مي زد تا به نهر برسد. از اطراف ميدان تيرهايي بر او مي باريد و او ضمن خواندن، سپر بر سر مي گرفت و از خود دفاع مي كرد و از هر جا كه مي گذشت، شور عزا را به آشوب تماشا مي كشاند، وقتي جلو پردة زنبوري رسيد و زنها براي ديدنش يكديگر را در هم كوبيدند و هنگامه‎اي بپا كردند، فراشها پيش آمدند و نهيب آنها براي حفظ نظم بر شور زنها افزود، ناگهان خاتون از ميان زنان برخاست، پيش آمد و پا روي حمال كنار تيرك چادر گذاشت و از آن بالا رفت و با روي گشاده، مثل خوابزده‎ها بي پروا از همه‌ي مردم، بسته اي به طرف حاج بارك الله انداخت و او همچنان كه مي رفت و چهره اش از سرخي آواز برافروخته بود، انگار كه بخواهد از خود دفاع كند، بسته را گرفت و براي لحظه اي، نگاهش در ميان جمعيت چرخيد و در نگاه خاتون افتاد و من تغييري در چهره‌اش ديدم، آنجا كه ما بوديم براي دمي در سكوت فرو رفت. يك آن، صدها چشم فضول نمناك، اين صحنه را ديد و موجي كه از شور و ضجه بلند بود، آن را شست. من بيش از آن چيزي نديدم. اما تصوير آن نگاه هميشه با من ماند. چيزي گنگ،‌ ترسناك و باشكوه، شايد ميلي بي ترحم بود يا شهوتي كه تا آن موقع نمي شناختم و اولين ديدارش مثل گلهايي كه لاي كتاب بگذارند، عطري تلخ و ماندگار در من گذاشت. به قول مادرم آن روز در آن چشمان نوراني، نگاه شيطان درخشيد و پس از آن ديگر چيزي جز يك زمان كور و ساكت نماند. وقتي عمو به سفر رفت، كليد سرداب را به مش كرم سپرد. از عاشورا هفته‌اي بيشتر رفته بود و در اين مدت، اندروني حاج عمو زير و رو شده بود.

مادرم تلاش مي كرد كه كليد را از مش كرم بگيرد، اما او كليد را با بقيه كليدها، پرشال زده بود و شبها هم هوشيار مي خوابيد. چند بار ديدم كه در مقابل اصرار مادرم گفت:

ـ خان سر منو به اين كليد سپرده.

روزهاي اول فرياد خشم و ناسزا و صداي كوفتن به در سرداب تا اطاقهاي بيرون مي آمد اما چهار پنج روزي كه رفت، فريادها به ضجه هاي نوميدانه رسيد و ديگر صداي كوفتن در نيامد، اما بعد از هفته اي فرياد هم به گوش نيامد.

مادرم مثل گندم برشته مي سوخت و دستش به جايي نمي رسيد. مش كرم مثل ميرغضب نگاهي تيز و سرد داشت.

محرم بود كه بهجت ملوك از شهر برگشت وبي صدا و يك راست به اندرون رفت، نه لب ايوان نشست ونه بقچه واكرد. در پژمردگي نگاه هراسانش خواب مرگ نشسته بود. مادرم پيش دويد، سلام نكردند، سر تكان دادند و بهجت سر روي شانه‌ي مادرم گذاشت و مدتي گريه كرد. مادرم حوصله كرد و دلداريش داد ومي خواست برود كه خبر را شنيد، ايستاد و به ما نگاه كرد ، گرد او زنان با چارقد و چادر سياه ساكت ايستاده بودند.آهسته گفت:

ـ انا الله و انا اليه راجعون.

وبيش از آن حرفي نزد، مثل سنگ سخت شد و نگاهش براق وهراسان، خبر مرگ هميشه او را خيره مي‌ساخت، مرا پيش مش كرم فرستاد. مش كرم پيش روي سرداب حياط خلوت روي نمد نشسته چپق مي‌كشيد و چشم هاي گود رفته‌اش بالاي برجستگي استخوان گونه مثل چشم جغد غمگين بود، وقتي گفتم، چپق را زمين گذاشت و سر به آسمان بلند كرد و گفت:

ـ لا اله الا الله ، اللهي بزرگي به خودت مي برازد و بس.

دست پر شال برد و كليد را باز كرد كه به من بدهد ، مادرم از پشت سر كليد را گرفت و به مش كرم كه ترسيده بود گفت:

ـ وفا بقاي دنيا رومي بيني؟

مش كرم جوابي نداد انگار گريه مي كرد.

در سرداب را كه باز كردند، چشم چشم را نمي ديد. جز شعاع باريكي كه از سقف پاي پله ها را روشن مي‌كرد هيچ روشنايي نبود و نور خاكستري غروب در فضاي بيرون مي ماند. پله هاي سست و كف زده، به طرف كف سرداب كه آجر فرش بود پيچ مي‌خورد و جاي دود چراغ نفتي روي ديوارها مانده بود، اما در سرداب چراغي نبود.

چشم كه به تاريكي عادت مي كرد، خزه و كفك وباريكه‌ي گياهاني مثل دم مار مي ديد كه از ديوارها آويزان بود و لاي رشته هاي تيره رنگ آنها ،كارتنك بسته بود.

مادرم بسم الله گويان پيش مي رفت . جعبه هاي خاكه ذغال، خمره هاي سركه و تاپوهاي سفالي كنار ديوار بود و قرابه هاي گل گرفته روي رف ها. اينجا و آنجا خرت و پرت هاي كهنه در پوسيدگي خفته بود. ته سرداب، بالاي رفكي كه زير آن گودرفتگي اجاق بود ، گرده چوبي كار گذاشته و از گرده چوب طنابي آويزان بود در گود رفتگي اجاق ، برق چشمان خاتون، مثل گرگي زخمي مي درخشيد. مادرم گفت:

ـ لا اله الا الله.

و ديگر چيزي نگفت وايستاد. خاتون جمبي خورده وآه در سينه اش شكست، ولي حرفي نزد، مادرم جلوتر رفت و گفت:

ـ مي توني سرپا بلن شي؟

جوابي نيامد. برق چشمان خاتون خاموش شد و نفس هاي تند و هراس زده‌اش گمان بدي پيش آورد، مادرم سر تكان داد و گفت:

ـ آره ... مي دونستم ، خدا به خير بگذرونه ...

اما لحنش را مهربانتر كرد و دست پيش برد و گفت:

ـ عيب نداره . دستتو بده من، پاشو...، تا جووني ، تو جووني همه چي آسون مي گذره...

آن وقت مكثي كرد و همان طور ماند و با ترديد و وحشت گفت: ـ گيساتم بلن ميشه... دستتو بده، پاشو.

صداي نفس خاتون مثل خور خور حيواني به گوش مي‌آمد و چشم ماكم كم او را مي ديد كه در تاريكي كنج اجاق مچاله شده ونيم تنه اطلس صدفي اش از خاك و دوده سياه بود و سرش گوله به گوله طاس مي‌نمود وموهاي تنك كوتاهي كه از بند قيچي رسته بود، دور پيشانيش وز كرده بود. بيشتر كه رفتيم، جاي زخم شلاق كنار لب و روي سينه و دستهايش به خون كشيده و به سياهي نشسته بود و چشمان خيره‌اش، با آن نگاه حيواني به كاسه‌ي آب شكسته و خرده نانهاي خشكيده‌اي بود كه موش مي برد. از سقف بالاي سرش، عنكبوت و هزارپاهاي رطوبت زده بي حال در تارها ورشته كفكهاي آويخته تاب مي‌خوردند.

مادرم انگار با كس ديگري حرف بزند گفت:

ـ تقصير كسي نيس نازنين ! آدم نبايد اختيارشو دس دلش بده اگرام زينل به حاجي نمي گفت يكي ديگه پيدا مي شد كه بگه، همه مثل هم‌ان، تو خودت به خودت ظلم كردي، آخه كدوم زني جرئت مي‌كرد از خونه شوهرش، با نوكر وكالسكه بره دنبال يه تعزيه خون؟ لا اله الا الله. نمي خوام دهن واكنم. خودت كردي، خانميتو حروم كردي، مگه نمي دونسي كه اون يه سر داره وهزار سودا؟ مگه نقل دختر فخيم‌التجارونشنفته بودي؟

مكثي كرد ونگاهي به خاتون كه خيره و بي‌خود نشسته بود، ملامت كنان گفت:

ـ غير از اون، فكر آبروي خان نبودي؟ خدايي شد كه روز عاشورا تو شلوغي تو رو نديد، اگنه همون جا سر از تنت جدا مي كرد، دسمال بسه انداختي كه چي بشه؟

سكوتي شد و صداي نفس هاي خاتون كه در بغض گلو مي شكست.

مادرم آهي كشيد وگفت: ـ پاشو، به شيطون لعنت كن، من مي برمت.

دست پيش برد كه خاتون را بگيرد و او خود را پس كشيد، نفس هايش تندتر شد. مادرم گفت:

ـ پاشو، برو خدا را شكر كن كه قضيه همين جا تموم شد، آخه زن، زن شوهردار و خاطر خوابي؟ اونم اونقد بي‌تمهيد و ملاحظه؟

خاتون انگار كنج اجاق فرو مي رفت چون ديگر چيزي از او پيدا نبود. مادرم كنار اجاق چمباتمه زد مي‌دانست كه نمي تواند خاتون را بياورد اما دلش نمي آمد كه او را به آن حال بگذارد، مستأصل مانده بود كه نور فانوسي پيدا شد. نور، صورت زخمدار و تيره از دوده خاتون را روشن كرد، بهجت فانوس را كنار رفك گذاشت و جلو اتاق نشست و دست خاتون را گرفت، چند بار بر آن دست كشيد و بعد آن را بوسيد و گريه كرد، مادر هم با او گريه كرد، اما خاتون ساكت ماند و خيره به آنها نگاه مي كرد. بهجت به مادرم گفت:

ـ پنداري تو خودش نيست.

مادرم مستأصل سر تكان داد و زير لب چيزي گفت، عقلش به جايي نمي رسيد. بهجت لحظه اي به خاتون نگاه كرد، باز برقي در چشمش درخشيد و خاموش شد، به مادرم اشاره اي كرد، هر دو پيش رفتند و دست هاي خاتون را گرفتند. اما او مثل حيواني خورخور كرد و خود را پس كشيد، كشمكشي درگرفت، خاتون لگد مي زد و مقاومت مي كرد و زورش آن قدر زياد شده بود كه آنها حريفش نشدند، عاقبت هر دو مستأصل و خسته ايستادند، مادرم به ديوار تكيه كرد و دست به قلبش گذاشت، آن موقع انگار پير و شكسته شده بود.

بهجت خيره به خاتون كه با نگاهي براق و مظفر به او مي نگريست و لب خونينش را به دندان مي گزيد و صداي خورخورش در فضاي خاكسترآلود مي پيچيد نگاه كرد، لختي نگاه كرد، بعد دولا شد، سر به گوش خاتون گذاشت و ما وقع را گفت، صدايش با آنكه بسيار آهسته بود، در فضا مي پيچيد و نور فانوس از آن سرخ شده بود، چنين حكايتي را يك بار بيشتر نمي‌توان گفت و يك بار بيشتر نمي توان شنيد، اما براي هميشه مكرر مي شد، هميشه مكرر مي شد.

كنار نهري در ظهيرآباد بود، يا صفاييه، شبها بساط پهن مي كرده‌ان، خدا عالمه، شايد خانومم مي آوردن. عرق بوده و بنگ و ترياك و ساز و ضرب هم داشته‌ان. ابول شليته مي پوشيده و به انگشتانش زنگ مي‌بسته و مي رقصيده. چها مي‌كرده‌ان. گردن خودشون. شب جمعه بوده يا جمعه شب، تو همين ماه عزيز، تو همين مجلسا كه چيز خورش كرده‌ان، گويا زهرو ريخته‌ان تو استكان دوا و كلكشو كنده‌ان، حالا دختر فخيم التجار مونده با حجله‌ي چيده و واچيده‌اش با تخمي كه تو شكمشه، زن بيچاره‌اشم باسه تا يتيم! مادرش وقتي شنيده آجر به سرش كوبيده و چشمش مثل دونه انگور تركيده... گفته بعد اون، نمي خواد دنيا رو ببيينه، شيخ حسن ... رفته پابوس حضرت اجل. بلكي خونخواهي بشه... دسه را افتاده... ميگن رو سنگ مثه سهراب يل خوابيده بوده، صورت آروم... چشم ها بسته، انگار هزار ساله كه خوابه... آبو كه ريخته‌ان روش، صداي واحسينا بلن شده...

بهجت نفسي بلند كشيد و بي قيد و غمگين گفت:

ـ اي بابا.... همه مي دونسن هزار تا دشمن داشت... تعزيه ديگه تموم شد...

خاتون مثل ببري خيز برداشته بود و لب زيرين را طوري مي گزيد كه يك رشته باريك خون به چانه اش سرازير بود، نفس ها حالا تند و مقطع مي آمد و سينه مثل دمي بالا و پايين مي رفت، بهجت انگار تازه او را مي ديد، دستش را رها كرد و بلند شد، دو قدم عقب رفت و بي اختيار بازوي مادرم را گرفت، لبهاي مادرم به هم خورد اما چيزي نشنيديم، صدا پيرامون ما مرده بود.

خاتون يك باره، مثل گنجشكي كه پرباز كند از گودي بيرون پريد دو دستش را گشود و به هم كوفت و نعره اي زد كه جرزها، قنديل و كفك و تار عنكبوتها لرزيد و ما را كه جلويش بوديم به اطراف پرت كرد و به سوي پله دويد.

سر پله با نعره اي كرم را به گوشه اي انداخت و جستي به سمت در زد، زينل جلو دويد كه او را بگيرد، نعره ديگر زد و كف دهانش را بصورت او پاشيد و با مشت او را به ديوار كوبيد و در را باز كرد و سر پا برهنه، با همان نيم تنه و شليته كوتاه، به كوچه زد.

نعره هايش، در كوچه، در ديوار بلند يخچال ها، مي پيچيد، آن وقت شب، مردم بيشتر در خانه بودند، درها باز شد و سايه هايي بيرون آمد، مردان با زينل كه فانوس گرفته بود، سر در پي اش گذاشته بودند اما جز دنباله‌ي نعره ها كه هر دم ضعيف تر مي شد نشاني نداشتند. گفتند كه فرياد تا ساعتي در تاريكي كرت ها و هاشورهاي صيفي به گوش مي آمده و بعد در دامنه‌ي تپه هاي «بي بي» گم شده بود.

سحر، زينل با فانوس خاموش به خانه برگشت.

بهمن 1356




بازنشر مطالب منتشر شده در سخن، در ساير سايت‌هاي اينترنتي تنها به صورت لينك به صفحه‌ي مربوط در سخن و بدون انتشار اصل مطلب مجاز است. بازنشر در رسانه‌هاي چاپي بدون اجازه‌ي نويسنده ممنوع است