 فرشته مولوي متولد 28 شهريور 1332 است. در كنار نويسندگي و ترجمه، از سال 1355 تا 1377 در تهران و از 1378 در تورنتوي كانادا به تدريس و رشتهي تخصصي خود - كتابداري - پرداخته است. برخي آثار منتشر شدهي او عبارتند از:
آثار تأليفي:
"خانهي ابر و باد"، رمان، 1370
"پري آفتابي"، مجموعه داستان، 1370
"نارنج و ترنج"، كتاب براي كودكان، 1371
"باغ ايراني"، كتاب براي كودكان، 1374
ترجمهها:
"سالگرد و تاتيانا رپين"، آنتون چخوف، (ترجمهي مشترك با هرمز رياحي)، 1355
"افريقا، تاريخ يك قاره"، بازيل ديويدسون، (ترجمهي مشترك با هرمز رياحي)، 1358
"تبليغ، ايدئولوژي و هنر"، آرنولد هاوزر، 1358
"فلكزدهها"، ماريانو آزوئلا، 1363
"جاناتان، مرغ دريايي"، ريچارد باخ، (ترجمهي مشترك با هرمز رياحي)، 1369، چاپ سوم
"دشت مشوش"، خوان رولفو، 1369
"دوازده ماه"، ساموئل مارشاك، (ترجمهي مشترك با هرمز رياحي)، 1370، چاپ دوم
"باد ميوزد"، كاترين مانسفيلد و ديگران، 1375
مقالهها:
"مطبوعات و تعهد اجتماعي"، سپيدار، تورنتو، 13 خرداد 1379
"به صيغهي مبالغه"، سپيدار، تورنتو، 31 تير 1379
"غفلت سبكباران"، شهروند، تورنتو، 25 آبان 1380
"خانهي روشني چراغ"، شهروند، تورنتو، 3 اسفند 1380
"رابطه با روسري"، شهروند، تورنتو، 17 اسفند 1380
"انگليسي مرا rape كرده است"، شهروند، تورنتو، 15 اسفند 1382
ساير آثار:
"كتابشناسي داستان كوتاه"، 1369
"فهرست مستند اسامي مشاهير و مؤلفان"، 1376
|
| كلاغ هندي فرشته مولوي
به آواز كلاغي بر شاخهي بيدي، به رقص نور بر سايهي رويا، به بوي صبح گرمسيري؛ در دهلي از خواب بريدم. بيداري. بهار. بيداري بهار. سرخوشي سفر. پردهي كتاني را كنار ميكشم. پنجره را باز ميكنم. حياط دنج هتل، آفتابتني نرم بيد و زبان گنجشك و اوكاليپتوس باغچهي كوچك آن، و همهمهي آشناي گنجشكها، دلهرهي غربت را پس ميزند. بلند ميشوم. به حمام ميروم. دوش ميگيرم. به آينه خيره نميشوم.
نگاه خيرهي چشمهاي سياه و درشت جوان هتلدار سبكم ميكند: «برگ در باد» ... ليوان شير گرم در دستهايم ميچرخد. بوي خوشش را فرو ميدهم. سبز باز چمن آن سوي در شيشهاي نرماي نمناكش را به چشمهايم ميكشد. مرد جوان ميگويد روز جشن هولي است؛ اگر بيرون بروم رنگي ميشوم. به حرفش، به رويش، به نگاهش ميخندم. از هتل بيرون ميزنم. از كرنش انگليسيپسند دربان سيهچردهي لبكلفت نيقليان رو ميگردانم.
خيابان خالي تعطيل. پياده راه ميافنم. گرمايي خوش، سر باز، مويي رها بر شانه، روز پرسه، شب ديدار. صدايم ميزنند. ميايستم، سر برميگردانم. خانوادهي ايراني: زن و شوهر و دو بچه. آمدهاند عيد را اينجا بگذرانند. زن از تعطيلي پيشبينينشده پكر شده است؛ از يافتن من همزبان خوشحال. سرزباندار و خوشصحبت است، فقط اگر فضولي نكند! با يكي دو سؤال ميفهمد كه چنتهام خالي است. قيمت كالاها و راه بدهبستانها را نميدانم. كمي توي هم ميرود؛ اما، همين كه خيابانها و بازار را خوب بلدم، خودش غنيمتي است. براي من هم شنيدن صداي خوش و لهجهي شيرينش غنيمتي است. حرفهايش از كنار گوشم رد ميشوند؛ با باد هوا ميروند: هنوز از راه نرسيده پشيمان است كه چرا به تايلند نرفتهاند؛ هم ارزان تمام ميشد و هم جنسهاي بهتري داشت. بعد از چند سال آدم بتواند با هزار مكافات سفر خارج برود و آن هم از زور پيسي سر از هند دربياورد؛ شوهرش گمركچي است و راه و چاه را خوب بلد است؛ اما هرچه باشد مملكتِ غريب است. درست است كه زرنگ است و مو را از ماست بيرون ميكشد؛ باز سرش كلاه ميگذارند. با اين چندرقاز ارز كه نميشود هم گشت و هم سوقات برد. كمي ارز قاچاق، كيسهاي پسته و بادام، بستههايي زعفران، و طلا، طلا، طلا. اينها را كجا ميشود معامله كرد؟ معامله ... معامله ... معامله ... ولع معامله ... خورهي معامله ...
تنها صدا ... تنها صدا ... تنها صدا را ميخواهم و آهنگ كلمهها را؛ و الفتهاي گسستهي از كف رفته را. حرفها باد هواست. باد نرم و گرم در پيراهنم ميافتد. نگاهي به موي پرپشت و بلوطي بلند و رهاي زن ميكنم و ميخندم. نفسي ميكشيم. زن پيراهن آستينبلند به تن كرده است، اما به فكر خريد چند بلوز تابستاني است. چه چيزها كه دلش ميخواهد بخرد: ساري، سندل، روسري زري، پيراهن خواب كتاني، گوشواره و گردنبند و دستبند عاج، روتختي، شال كشمير، حرير! چيزها و چيزها ... رنگها و رنگها ... واي اگر رنگي بشود!
دوچرخهسواري با لب خندان و دستهاي تهديدگر ميگذرد. پشت سرش خطي از رنگهاي درهمشده برجا ميماند. اتوبوسي ميگذرد. جوانهاي ژندهپوش آفتابسوخته با دندانهاي سفيد و دستهاي رنگي، سر از پنجره بيرون آورده، خندهزنان مشتمشت رنگ به سر و رويمان ميپاشند. ميخواهم صورتم را با دستهايم پاك كنم، بدتر ميشود گويا. دو پسربچهي زن از ديدن من و مادرشان قاهقاه ميخندند. به هر طرف نگاه ميكنيم، از شير آب خبري نيست. حاشيهي خياباني پُر سايه جوي آبي است. به اكراه صورتم را با آب گلآلود آن ميشويم. بچهها ميگويند گوشهايم سرخ و پيشانيام سبز مانده است. دلم نميخواهد حالا به هتل برگردم. جوكي پيري كنار آب چمباتمه زده است. نگاهش خالي است، مثل پيالهي كنار دستش. باز دستهاي جوان با هياهو و رنگ نزديك ميشوند. اينبار ديگر خود را كنار نميكشم. مصون شدهام. ميخنديم. با بچهها ميخنديم. به سوي جوانها ميرويم. پوست سوخته، نگاه خيرهي درخشان، لبهاي خشك داغمهبسته، دندانهاي سفيد درشت، شندرههاي رنگ و رو رفته، پاهاي كبره بستهي برهنه، دستهاي رنگي. رنگها: سبز، سرخ، زرد و بنفش و آبي؛ شاديهاي ارزان. تپش دلهايشان را ميشنوم. هواي گرم لرزان.
گرماي لرزان و موجموج، بوي عرق تن آدمها؛ آدمها كه ميگذرند و ميروند؛ آدمها كه ميگذشتند و ميرفتند. هفده ساله در هياهوي تبآلود بازار گم ميشد. بالا آسماني نزديك، يكدست، آبي و خالي. پايين همه همهمه، همه رنگ، همه چيز، همه آدم. تهماندهي شيريني خرماي زاهدي در دهان، بوي ملايم موز در مشام. بوي عطرها، ميوهها؛ بوي صابون لوكس، بوي چاي؛ بوي كرم ياردلي، بوي ادويه. دكهها، بساطها، دكانها. دكاندارها، قاچاقفروشها، خريدارها. دهاتيها، شهريها، كردهاي اسبسوار تفنگ بر دوش. خرها، اتومبيلها، دوچرخهها. همهمه، هياهو، رنگ، بو. قصرشيرين و نخلهايش؛ قصرشيرين و خيابانهاي باريك تفزدهاش؛ قصرشيرين و هرم تابستان سوزانش؛ قصرشيرين و خانههاي كوچك و كوتاهش؛ قصرشيرين و روياهاي هفده سالگياش؛ قصرشيرين و جستجوي بيامانش، شور بيپايانش، نگاه خيرهاش، گونههاي گر گرفتهاش، و، تپش دلش!
تپش دل دختر هفده سالهي قصر شيرين را در گرماي هواي لرزان دهلي ميشنود. ميشنوم تپش دلش را، تپش دلهايشان را.
پرسهاي در كوچه و بازار. توريستها با رانها و بازوهاي لخت آفتابخورده، با دوربينهاي آويخته از گردن و شانه، با سندلها و حلقهي گلهاي كوچك زرد و نارنجي و سفيد. گاوهاي گلپوش خرامان. سيكهاي عبوس عمامه به سر. زنها و ساريهاي حرير و ابريشم و نخ، با گيسهاي سياه بافته، شكمهاي قهوهاي گوشتالو و عريان، پاهاي بيجوراب، لبهاي رنگي، چشمهاي درشت سرمهكشيده، و بينداهاي دلفريب. بچههاي سبزهروي پا لكلكي و دهانباز. مردهاي آهستهرو دلزده، مردهاي تن رها كرده بر خاك و سبزه و سنگ پارك و كوچه و خيابان. مردهاي شكمتغار لبقلوهاي پوست چرب. مردهاي پوست و استخواني گرسنگي و حسرت. آسمانخراشهاي سر به فلك كشيده در ميانهي غلبهي ارتفاع كوتاه آجر و سنگ. خيابانهاي پهن و خلوت پر درخت؛ با اتومبيلهاي كوچك قديمي، ريكشاهاي موتوري قراضه، و دوچرخههاي فكسني. دهلي كهنه. آشفتهبازار هجوم بدوي حركت و صدا؛ آميزش جنونآميز نكبت فقر و جنبش زندگي. دهلي كهنه!
باغ نهرو. آرامش عصري خوش. صداي نفس گياه را ميشنوم. نگاهم ميان ميهمانان ميگردد. نمييابمش. ميدانم ميآيد. پيشخدمتهاي سفيدپوش تيرهرو ميان ميهمانان سفيد و سياه و زرد ميگردند و شيريني و ساندويچ و نوشابه تعارف ميكنند؛ بيوسواس پاكيزگي. هر گوشه چندتايي دور هم حلقه زدهاند. تا برنامهي رقص و نمايش بومي نيم ساعتي مانده است. ميزباني ميانهسال با بشقاب كوچك رنگ پيش ميآيد و ميخواهد خالي از رنگ بر پيشانيام بنشانم. بيحوصله برايش ميگويم كه صبح رنگ شدهام. از نگاههاي آشنا ميگريزم. بيقرار اينسو و آنسو ميپلكم. كنجي دنج صندلي خالياي مييابم. سايباني از برگ بالاي سرم. فرشي از سبزه زير پايم. دست نسيم بر پوست تبزدهام. شعري از ياد رفته بر لبهاي خاموشيام: «برگ در باد ...» حافظه از هجوم خاطره پريشان است؛ سنگين است. «برگ در باد، ميروم با وزش روياهايم.» كدام شاعر، كدام لب اين را سروده؟ كدام عاشق، كدام دل حسرتش را اين چنين پوشانده؟
پرسيد چند سال دارم؟ گفتم سي و هفت سال. گفت باور نميكند. پوزخندم را ديد. سرش را پايين انداخت. بازويم را گرفت و فشرد. نرم و كند تكرار كردم: سي و هفت سال. شانه بالا انداخت و گفت كه او هم ديگر جوان نيست. هفت هشت سالي از من بزرگترست، و اين يعني كه هر از گاهي زير پايش را سست ميبيند. پرسيد دخترم چند ساله است. گفتم هفده ساله و ... گفت و چه. گفتم هفده ساله و تنها، زير آسمان آبستن بمب تهران ... حرفم را بريد و گفت كه نادخترياش همسن و سال دختر من است. گفت كه با زنش، در رم، دور از او زندگي ميكند. گفت كه دلش براي ديدن آنها پر ميزند. گفت و باز بازويم را فشرد.
آسمان رو به غروب. كنار خالي. دل بيتاب. ذهن آشفته. فشار سبز و خيس گياه بر پوستهي خشك تنهايي من. باغ دهلي. باغچهي ونيز.
خيابان مولانا آزاد. خيابان آزاد. گاو نرم و بياعتنا پيش ميخرامد. حلقهي گل بر گردنش آرام تاب ميخورد. چشمهايش روشن و نگاهش آسوده است. مرد پشت سرش آهسته گام برميدارد. صبح فروردين. خيابان آزاد. خيابان پر درخت. درختهاي پر شاخ و برگ، پر سن و سال، پر پيچ و تاب. نشسته بر سكوي كنار خيابان هرم ولرم و نمناك جنگلهاي گرم باراني را حس ميكنم. بيشهها را روشن ميبينم. آفتاب، آفتاب عالمتاب، آفتاب خوش بهار دهلي، آفتاب ايران، آفتاب من، آفتاب من بالاي سرم. برگهاي روشن. برگهاي سبز روشن، برگهاي زرد و سرخ و نارنجي روشن. باغباني چمن شاداب بنايي دولتي را ميچيند. سوزنهاي سبز خيس، پاشپاش، از زير تيغ بيرون ميپرند. زمزمهي زلال حنجرهي فوارهها و آبپاشهاي گردان به پاي نسيم ميپيچد و روي هوا سر ميخورد. خشخش جاروي رفتگر بر پردهي نازك سكوت خط مياندازد. از تل برگهاي خشك سوخته دود بلند ميشود؛ در هواي صاف پيچ و تاب ميخورد و ناپيدا ميشود. وراجي گنجشكها، آواز پرندههاي كوچك چندرنگي كه نامشان را نميدانم، و ... قارقار كلاغها! گاه پيادهاي يا دوچرخهسواري بيشتاب ميگذرد. دور از هياهو و هجوم فلز، صبح تازه و ترد را با حواسم مزهمزه ميكنم. روشني، گرما، تازگي زير پوستم ميدود. سي و هفت ساله از آرزوي طراوت جوان ميشوم. گرماي تمناي خفته زير برف، برف سنگين لحظههاي گريخته، تجربههاي تلنبار شده، و خستگيها و فرسودگيهاي تهنشينشده، به يك آن جان ميگيرد. درخت عاصي تن ميتكاند. بلند ميشوم تا به خانهاش بروم. ترديد سوار شدن بر ريكشاي دوچرخهاي را پس ميزنم. دوچرخهسوار جوان است و سياهسوخته و استخواني. ماهيچههاي عضلاني ساقهاي قهوهاي برشتهاش، رگهاي بيرونجستهي گردنش، رشتهي روان عرق پس گردنش، تكان پيوستهي تن نحيفش، و حركت لاكپشتوار دوچرخهاش، دوباره ترديدي آميخته به شرم به جانم مياندازد. مأيوس ميشوم. ريكشا، اين پسماندهي قرون وسطا، اين نان بيات كپكزده را، تنها ميبلعم، بيآنكه دريابم چگونه بايد هضمش كرد. لب ميگزم. شرم و يأس من تاوان بهاي لقمهاي نان و بليط سينما ميشود.
ميكوشم تا از هر آنچه چهرهي او را پنهان ميكند، رو گردانم. چشم بر راه دراز، جادهي ناهموار، گرماي جنونآميز نيمروز، و ترديد رخوتآور نيمهي راه ميبندم. به جستجوي عشق، يا شور، يا شادي، يا هر آنچه كه ديگر از كفم رفته است، به خانهاش راه ميجويم.
با ناباوري نگاهم ميكند. سنگيني نگاه غمزدهي مرد تنها مانده بر شور و شوقم سايه مياندازد. با اين همه، از ديدن او، از آمدن به خانهاش، و از تصميم به بودن با او خوشحالم. كند و آهسته ميگويد كه مرا رفته، از كف رفته، ميپنداشته است. ميگويم كه امروز هم نميروم، اما فردا ... دست بر دهانم ميگذارد و به التماس ميگويد حالا تا فردا. چشم ميبندم و در دل ميگويم من هم همين را ميخواهم. همين ناديدن فردا را. اما، فردا لخت و سنگين، كنج دلم جا خوش كرده است. روي تنها صندلي راحتي اتاق ميلمم و همچنان كه با خرسندي شور و وجد كودكانهي او را تماشا ميكنم، با خود حرف ميزنم. يكريز حرف ميزند. حسابي هول شده است. سادهدلانه به شادي ناگهاني دل بسته است. به حسرت با خود ميگويم چه زود خوشي را باور ميكند! چه سادهگير! و هنوز ميتواند به راحتي يك پسربچه دلخوش شود. پس پير نيست. اما من، من فقط آمدهام تا باور كنم كه عشق از كنارم گذشته است. كه ديگر، هيچوقت، هرگز، باز نميگردد. كه اكنون، تنها، برگ در باد، ميروم با وزش روياهاي رنگ باختهام. با اين همه در اين روز آخر، با اين بيگانه، با اين ونيزي ناشناس غربتزده شادم. شادي اندوهزدهي زني تنها كه ميداند عشق را براي هميشه گم كرده است.
تاريكي نرم و پردهپرده پايين ميافتاد. ميپرسد ديگر چه. ميگويم ديگر هيچ. گفتن ندارد. ونيزي ميخواهد كه حرف بزنم. حالا ديگر سرخوشي كودكانهي ظهر را ندارد. باز با همان سادهگيري رفتن مرا، از كف دادن مرا، باور كرده است. خشمش بيشتر از يأسش است، اما همچنان با يكريز حرف زدن آن را ميپوشاند.
كنار او از نيمهشب دهلي هراسي ندارم. پرسه زدن شبانه آرامم ميكند. ميگويد كاش همين يك شب همه چيز را فراموش ميكردم. هيچ نميگويم. ميداند كه نميتوانم. بار اول كه ديدمش از جنگ پرسيد، و بياختيار مرا به ياد قصرشيرين انداخت. قصرشيرين بيست سال پيش، قصرشيرين آن دختر پرشور شيفتهي عشق را. حالا، اما، سايهي هولناك قصرشيرين ويرانشده، ميان ما، ميان من و او، با من، اما نه با او، شانه به شانه ميآيد. ميگويد مگر همخوابگي جز همدردي است! شانه بالا مياندازم. من چون او حتا در پي تسلا هم نيستم.
تاريكي نرم و پردهپرده پايين ميافتاد. باغچهي ونيز، باغچهي مسافرخانهي كوچك ونيز را در خود ميپوشاند. دخترم، هفت ساله، در آغوش گرم تبدارم به خواب رفته بود. همهي روز پرسهزدن در كوچههاي تنگ ونيز، تماشاي آن همه ديدنيهاي غريب و غريبههاي ديدني، تصور عجيب راه رفتن بر روي آب، و تحمل سنگيني دلپذير تن نرم و كوچك دخترم؛ نتوانسته بود خيال سمج آرزوي عشق را از سرم به در كند.
بازوي ونيزي را ميگيرم. ميگويم كاش بيست و هفت ساله ديده بودمش. ميخندد و ميپرسد همان سالي كه به ونيز رفتم. سر تكان ميدهم. ميپرسد با خانوادهام. سر تكان ميدهم. با خنده ميپرسد همانجا بود كه فهميدم ديگر شوهرم را دوست ندارم. هيچ نميگويم. آسمان پرستاره بالاي سرم، غريبهاي در كنارم، و، بختك تنهايي هولبرانگيز بر سينهام.
به خياباني روشن ميرسيم. از كنار سينمايي رد ميشويم. دستهي گدايان به سويمان يورش ميآورند. بيشترشان بچهاند. ميگويد اين هم نان بيات و كپكزدهي ديگري كه بايد به زور فرو داد. دست و دامنم را از هر طرف ميكشند. يكي ميرود، ديگري جايش سبز ميشود. كيف پولم خالي ميشود. ميگويد گفتم كه اگر شروع كني ديگر پايانش دست خودت نيست. پا تند ميكنيم. از خونسرديش حرصم ميگيرد. ميگويد كه عادت ندارم. دختر جوان بچه به بغلي دست از سماجت برنميدارد. چند متري در پي ما ميآيد. يك آن خيال ميكنم دختر با ملاقهاي از معجون جوشان فلفل سر در پيام گذاشته است. ميخواهم بدوم. بازويم را ميكشد و ميگويد آرام باشم. در دل ميگويم نميتوانم. سر آخر دختر مأيوس ميشود. با خشم و دشنامگويان قوطي خالي حلبياي را با پا به طرف ما پرت ميكند. ونيزي قاهقاه ميخندد. ميپرسد مگر در تهران گدا نيست. جوابش را نميدهم. از خودم بدم ميآيد. در دل ميگويم تهران هم گدا دارد، هم آواره، هم آسمانِ ...
در انتهاي شب دهلي كنار او همچنان پرسه ميزنم، اما، سايهها هردم مرا تنگتر در خود ميگيرند: قصرشيرين، ونيز، دهلي؛ هفده ساله، بيست و هفت ساله، سي و هفت ساله. از صبح فروردين خيابان آزاد، بريدهام. در انتهاي شب دهلي هنوز قارقار غروب دلگير را ميشنوم. كلاغ هندي، پنهان در تاريكي، همچنان ميخواند و روياهايم را پارهپاره ميكند!
|
|