جستجوي كتاب:

دسترسي سريع:

سبد خريد | تماس با ما | صفحه اصلي  



جعفر مدرس صادقي متولد 29 ارديبهشت 1333 در اصفهان است و در رشته‌ي ادبيات انگليسي تحصيل كرده است. از سال 1352 داستان‌هاي او در نشريات ادبي منتشر مي‌شد؛ و در 1356 نخستين مجموعه داستانش به نام "بچه‌ها بازي نمي‌كنند" به چاپ رسيد. از آن زمان، آثار ادبي متعددي از اين نويسنده منتشر شده است:

"نمايش"، رمان، 1359

"گاو خوني"، رمان، 1362

"قسمت ديگران و داستان‌هاي ديگر"، 1364

"سفر كسرا"، رمان، 1368

"بالون مهتا"، رمان، 1368

"ناكجا آباد"، رمان، 1369

"دوازده داستان"، مجموعه داستان، 1369

"كله‌ي اسب"، رمان، 1370

"لاتاري چخوف و داستان‌هاي ديگر"، ترجمه، 1371

"ترجمه‌ي تفسير طبري"، ويرايش و بازخواني متون كهن، 1372

"مقالات مولانا"، ويرايش و بازخواني متون كهن، 1372

"شريك جرم"، رمان، 1372

"مقالات شمس"، ويرايش و بازخواني متون كهن، 1373

"تاريخ سيستان"، ويرايش و بازخواني متون كهن، 1373

"سيرت رسول‌الله"، ويرايش و بازخواني متون كهن، 1374

"عجايب‌نامه"، ويرايش و بازخواني متون كهن، 1375

"قصه‌هاي شيخ اشراق"، ويرايش و بازخواني متون كهن، 1376

"عرض حال"، رمان، 1376

"کنار دريا، مرخصي و آزادي"، مجموعه داستان، 1377

"تاريخ بيهقي"، ويرايش و بازخواني متون كهن، 1377

"سرگذشت حاجي باباي اصفهاني"، ويرايش، 1378

"شاه كليد"، رمان، 1378

"آن طرف خيابان"، مجموعه داستان، 1381

"صادق هدايت داستان‌نويس"، 1381

براي اطلاعات بيشتر در مورد كتاب‌هاي اين نويسنده
« اينجا را كليك كنيد »

(عكس از پيمان هوشمندزاده)


عالي‌جناب

جعفر مدرس صادقي


افسانه با عكس گرفتن مخالف بود. با لباس سفيد عروس و سفره‏ي عقد هم مخالف بود. هرچه مادرش اصرار كرد، رضايت نداد عكّاس خبر كنند. مي‏گفت خبري نيست كه عكس بگيرند. و راستي هم خبري نبود. فقط پدرومادرها بودند و بزرگان فاميل. آخوند عاقد خُطبه‏ي عقد را خواند و افسانه صبر نكرد كه آخوند، مطابق مرسوم، سه بار اجازه بگيرد، همان بار اوّل “بعله” اش را گفت و خُطبه‏ي عقد جاري شد. همه‏ي حُضّار شرمنده شدند. حتّا خودِ داماد هم از رو رفت. مادر افسانه هم، مثل همه‏ي مادرهاي ديگر، سفارش كرده بود “مبادا دفعه‏ي اوّل و دوم بعله را بگي! خودتو بگير! عروس بايد خودشو بگيره! مبادا بخندي! مبادا زيادي حرف بزني!”

افسانه كم‏حرف بود. بلد نبود خودش را بگيرد. فقط كُند و بي‏حال بود و راه كه مي‏رفت، پاهاش را روي زمين مي‏كشيد و شكمش را جلو مي‏داد و شمرده‏شمرده و آرام حرف مي‏زد. ديربه‏دير مي‏خنديد و اگر خيلي سرحال بود و تصميم مي‏گرفت به چيز خيلي خنده‏داري بخندد، فقط لبخند ملايم بي‏رمقي روي صورتش ظاهر مي‏شد. روز عقد، به اصرار مادرش، آرايش مختصري كرد و با لباسي که دير‌به‌دير و فقط براي مهماني‌ها مي‌پوشيد پاي سفره‌ي عقد نشست. با لباس شيک پوشيدن و آرايش کردن مخالف بود. حتّا با خودِ ازدواج هم مخالف بود. اگر پدر و مادرش رضايت مي‏دادند، ترجيح مي‏داد توي محضر قال قضيّه را بكنند. امّا نمي‏خواست آنها را برنجاند. رنجيده كه بودند. بيشتر از اين كه بودند، نمي‏خواست برنجاندشان. به اندازه‏ي كافي دلخورشان كرده بود. آنها دلشان مي‏خواست افسانه لباس عروسي به تن كند، دلشان مي‏خواست مراسم آبرومندي برگزار شود و عكّاس هم خبر كنند تا از مراسم عكس بگيرد. و مهم‏تر از همه، دلشان مي‏خواست افسانه، تنها دخترشان، با مردي ازدواج كند كه سرش به تنش بيرزد. اگر با مردي ازدواج مي‏كرد كه به‏ش مي‏آمد داماد باشد و خانه و زندگي و شغل آبرومندي داشت يا دست‏كم قيافه و هيكل آبرومندي، شايد حتّا بدون مراسم عروسي و بدون عكس هم رضايت مي‏دادند. امّا حالا كه افسانه كار خودش را كرده بود و داشت با پسري كه خودش پسنديده بود ازدواج مي‏كرد، اجراي مراسم، عكس، لباس و آرايش، براي پدر و مادرش اهميّت بيشتري پيدا كرده بود. چه عيبي داشت كه از مراسمي كه امروز برگزار مي‏شد عكس بگيرند تا سالها بعد عكسها را به اين و آن نشان بدهند و به ياد امروز بيفتند؟ لُطف زندگي به همين دلخوشي‏ها بود. جوان‏ها نمي‏فهميدند. زمانه عوض شده بود و جوان‏هاي اين دوره ديگر زير بار حرف پدرومادرها نمي‏رفتند.

پدر و مادر افسانه با اين ازدواج مخالف بودند. علي به نظر آنها براي ازدواج كوچك بود. چهار سال از افسانه جوان‏تر بود. دانشجو بود. كار نمي‏كرد. درآمدي نداشت. افسانه كار مي‏كرد، كار نيمه‏وقت. مُنشي يك درمانگاه خصوصي بود. با حقوقي كه مي‏گرفت، حتّا نمي‏شد يك اتاق فسقلي اجاره كرد. پس از ازدواج، مدّتي دنبال خانه گشتند و بعد از چند ماه جست‏وجوي بي‏حاصل، يكي از دوستهاي علي كه او هم به‏تازگي ازدواج كرده بود و پدر پولدارش آپارتمان كوچكي براي او خريده بود، علي و افسانه را دعوت كرد كه آنجا ساكن شوند. آپارتمان دوتا اتاق بيشتر نداشت. يكي از اتاق‏ها را در اختيار آنها گذاشتند و اتاق ديگر مال آن زوج ديگر. هر دو زوج زندگي ساده‏اي داشتند. هرچه توي آن آپارتمان بود، چيزهايي كه از قبل بود و چيزهايي كه بعداً افسانه و علي خريدند و با خودشان آوردند، مشترک بود و هيچ‏كس صاحب هيچ‏چيز نبود. خرج اين دو خانواده‏ي كوچک نوپا سوا نبود و هرچه هر كدام از آنها مي‏خريد، براي همه مي‏خريد و هر چهار نفر سر يك سفره مي‏نشستند. دوست علي از آنها اجاره نمي‏گرفت. دوست علي هم مثل علي و افسانه مُريد عالي‏جناب بود و خوشحال بود كه با هم‏مسلك‏هاي خودش زير يك سقف زندگي مي‏كند.

پدر علي هم با اين ازدواج مخالف بود. مرد پولداري بود. در خرّم‏آباد چاپخانه داشت. فقط براي شركت در مراسم عقد به تهران آمد و با قيافه‏ي عبوس، گوشه‏اي لم داد و به عروس و داماد كوچولو زُل زد. عروس و دامادي كه هيچ‏چيزشان به عروس‏ودامادها نمي‌آمد و به نظرش خنده‏دار مي‏آمدند. “عروسك” و “دامادك”. اين اسم را همان‏جا براي آنها گذاشت و زيرلبي به زنش گفت. ديگر حرف نزد، لام تا كام. به او بر خورده بود. همه‏ي كساني كه او را مي‏شناختند مي‏دانستند كه چه‏قدر به او بر خورده است و به او حق مي‏دادند كه دلخور باشد. او بزرگ فاميل خودشان بود. همه‏ي فاميلشان، چه آنهايي كه ساكن خرّم‏آباد بودند و چه آنهايي كه در شهرهاي ديگر بودند، هر مشكلي كه پيش مي‏آمد و هر كاري كه داشتند، مي‏آمدند پيش او و با او صلاح و مصلحت مي‏كردند و آن‏وقت پسر خودش كه رفته بود تهران تا درس بخواند و به قول معروف به جايي برسد، هنوز دو سال از دوره‏ي دانشجويي‏اش نگذشته، عاشق اين عروسک فسقلي شده بود و مادرش را واسطه كرده بود تا رضايت پدرش را جلب كند. و اين زنها را كه مي‏شناسيد: هر كاري را با گريه و زاري پيش مي‏برند. با گريه و زاري شوهرش را وادار كرده بود رضايت بدهد و با گريه و زاري، از شوهرش خواهش كرده بود در مراسم عقد شركت كند. و چه خوب شد كه عكّاس خبر نكرده بودند! پدر علي اصلاً دلش نمي‏خواست عكسش را بغل اين عروس و داماد مسخره بگيرند. سر سفره‏ي عقد، رونما به عروس نداد. حاضر نشد به پسرش، براي روبه‏راه كردن زندگي، كمك كند. سر مهريّه اصلاً چانه نزد. فقط گفت “به من مربوط نيست. خودش بايد بدهد.” حتّا مقرّري ماهانه‏ي علي را كه در دو سال اخير براي او مي‏فرستاد قطع كرد. گفت “خودش مي‏داند.” به زنش كه گريه و زاري مي‏كرد، گفت “تا همين‏جاش هم به اندازه‏ي كافي تحقير شدم.” فرداي روز عقد، برگشت خرّم‏آباد.

افسانه تا پيش از ازدواج، در خانه‏ي پدرش، اتاق مستقل داشت. يك خانه‏ي حياطدار بزرگ يك‏طبقه، با استخر و باغچه و شش‏تا اتاق، در خيابان نياوران. شش‏تا اتاق براي سه نفر: اتاق خواب پدر و مادرش، اتاق كار پدرش، اتاق خودش و سه‏تا اتاق ديگر هم خالي و بي‏استفاده مانده بود. پدر افسانه قُد نبود. با اين كه از علي خوشش نمي‏آمد و دلش نمي‏خواست دخترش به اين زودي ازدواج كند، به سرنوشت آنها دلبسته بود. با اين كه دلش مي‏خواست حالا كه ازدواج كرده بودند، بيايند همان‏جا توي خانه‏ي خودش زندگي كنند، اصرار چنداني نكرد و وقتي كه شنيد تصميم گرفته‏اند توي خانه‏ي يكي از دوستهاي علي زندگي كنند، كمي غُر زد، امّا بعد كه ديد حريفشان نمي‏شود، رضايت داد. حتّا براي آنها مقرّري ماهانه‏اي معيّن كرد، چون كه مي‏دانست با حقوق افسانه زندگي‏شان نمي‏چرخد.

مادر افسانه دلش مي‏خواست افسانه ازدواج كند. افسانه به سنّ‌ و ‌سال ازدواج رسيده بود و حتّا اگر مي‏خواستيد سخت بگيريد، شايد كمي دير هم شده بود يا داشت مي‏شد: سه‏چهار سال بود دانشگاهش را تمام كرده بود و يكي دو سال ديگر سي سالش تمام مي‏شد. امّا علي انتخاب بدي بود. علي جوان بود، ريزه‏ميزه بود، بي‏كار بود، بي‏پول بود. همه‏ي عيبهاي ممكن را داشت. خود مراسم عقد هم كه به اصرار افسانه بي هيچ دنگ و فنگي برگزار شده بود، فكري بود كه مادر افسانه را مُدام آزار مي‏داد. مادر افسانه دلش نمي‏خواست توي هتل جشن بگيرند يا نوازنده و خواننده دعوت كنند و هفت شب و هفت روز بزن و بكوب باشد. نه. اين زياده‏روي‏ها سرشان را بخورد. لازم نبود. فقط اي كاش مجلس آبرومندي برگزار مي‏شد، اي كاش كيک سفارش مي‏دادند. نه كيک چندطبقه، كيک يك‏طبقه، امّا كيكي كه اسم افسانه و علي را روش نوشته باشند. و اي كاش شام مفصّلي تهيّه مي‏كردند و افسانه لباس عروس مي‏پوشيد و علي لباس دامادي مي‏پوشيد و خيلي‏ها را از دوستان و آشنايان دور و نزديك دعوت مي‏كردند و اي كاش (و اين از همه واجب‏تر بود)عكس هم مي‏گرفتند: از كيک، از مهمان‏ها، از سفره‏ي عقد، از عروس و داماد، عروس با لباس عروس و داماد با كُت و شلوار دامادي و كراوات.

غُرزدن‏هاي مادر افسانه از همان فرداي روز عقد شروع شد. تا يكي دو ماه اوّل بعد از ازدواج كه هنوز به خانه‏ي دوست علي نرفته بودند، افسانه توجّه چنداني به اين غُرزدن‏ها نداشت. و بعد كه افسانه از خانه‏ي پدري درآمد و در خانه‏ي دوست علي مستقر شدند و زندگي مشترک با علي تازگي روزهاي اوّلش را از دست داد و مثل همه‏ي زندگي‏هاي ديگر، با مُختصري تفاوت، به عادت تبديل شد، غُرزدن‏ها همچنان ادامه داشت و روزهاي جمعه كه براي ناهار به خانه‏ي پدر و مادر افسانه مي‏رفتند، مادر افسانه باز حرف روز عقد را پيش مي‏كشيد و افسوس مي‏خورد كه از آن روز هيچ عكسي ندارند و آن‏قدر به آنها سركوفت زد و آن‏قدر گفت و گفت و گفت، تا افسانه از رو رفت و رضايت داد كه يك بار ديگر مراسم عقد را تكرار كنند، امّا نه به‏اسم عقد: سوري به مناسبت ازدواج آنها كه همه‏ي فاميل را دعوت كنند و عكس هم بگيرند و افسانه لباس عروسي بپوشد و علي لباس دامادي.

علي هيچ‏وقت كُت‌و‌شلوار نمي‏پوشيد. فقط يك بار پوشيد و آن هم سر سفره‏ي عقد. آن كُت‌و‌شلوار هم قرضي بود: از دوستي كه حالا همخانه‏اش شده بود قرض گرفت. باز هم از همان دوستش بايد قرض مي‏گرفت. فقط همان دوست بود كه كُت‌و‌شلوار داشت. نه يك دست، چندين دست. و اين بار همه‏ي كُت‏وشلوارهاي او را امتحان كرد تا يكي را كه درست قالب تنش باشد پيدا كند. كُت‌و‌شلوار سر سفره‏ي عقد قالب تنش نبود، گُشاد بود. همه‏ي كُت‏وشلوارهاي دوستش براي او گُشاد بود. يكي از كُت‏وشلوارهاي قديمي دوستش را پوشيد كه براي دوستش ديگر تنگ شده بود. براي علي اندازه بود. امّا باز هم قالب تنش نبود. شانه‏هاي كُت براي شانه‏هاي علي بزرگ بود. شلوار بلند بود و پاچه‏هاش مي‏كشيد روي زمين. افسانه پايين شلوار را تو گذاشت، امّا دست به تركيب كُت نمي‏شد زد. اگر مي‏خواستند كُت‌و‌شلوار بهتري سفارش بدهند، بايد دو هفته مهماني را به تأخير مي‏انداختند و مادر افسانه، حالا كه با اين‏همه زحمت افسانه را راضي كرده بود، حوصله‏ي صبر كردن نداشت. لباس عروسي افسانه مال مادرش بود، امّا درست قالب تن افسانه. مثل اين كه اصلاً براي او دوخته باشند. با كفشهاي بي‏پاشنه‏ي خودش، پايين دامن لباس روي زمين كشيده مي‏شد و كف اتاق‏ها را جارو مي‏كرد. امّا كفشهاي پاشنه‏بلند مادرش را كه پوشيد، لبه‏ي چيندار دامنش دو سه انگشت با زمين فاصله داشت. دامنش گُشاد و پُف‏كرده بود و فنر داشت، سنگين بود. امّا افسانه بعد از چند دقيقه، با اين لباس اُخت شد. توي اين لباس راحت بود. از اين طرف به آن طرف مي‏رفت، چرخ مي‏زد، خودش را توي آينه‏ي قدّي هال نگاه مي‏كرد، به همه‏ي اتاق‏ها سركشي مي‏كرد. در اتاق پدرش را كه بسته بود بي‏خبر باز كرد و پدرش را كه توي صندلي پُشت ميز تحريرش داشت چُرت مي‏زد، با قيافه‏ي تازه‏اش ترساند.

پدرش توي صندلي جابه‏جا شد، نگاهي به سرتاپاش انداخت. آب از لب و لوچه‏اش آويزان بود. چشمهاي پُف‏كرده‏اش را به‏هم زد. گفت “خواب مي‏بينم؟”

افسانه خنديد. چرخي زد تا پدرش لباسش را خوب تماشا كند. گفت “اگه گفتي اين لباس مال كيه؟”

پدرش نمي‏دانست و نمي‏خواست بداند. مال هر كس كه بود، حالا تن دخترش بود و خيلي هم به او مي‏آمد. گفت “چه‏قدر خوشگل شدي!”

افسانه گفت “خيلي ممنون.” باز هم چرخي زد و داشت از اتاق مي‏رفت بيرون كه شنيد پدرش چيزي گفت، چيزي شبيه “كوفتش بشه الاهي” يا “حرومش باشه”. پرسيد “چيزي گفتي؟”

پدرش گفت “گفتم مُباركه. گفتم به پاي هم پير بشين.”

افسانه گفت “خيلي ممنون.”

مهماني در خانه‏ي پدر افسانه برگزار شد. علي با كُت‌و‌شلوار تازه‏اش رو آمده بود، بزرگتر از سنّ و سالش مي‏زد. امّا باز هم، با اين قيافه‏ي جديد، وقتي كه پهلوي افسانه مي‏ايستاد، به او نمي‏آمد شوهر افسانه باشد. افسانه از او بلندقدتر بود، هيكلش درشت‏تر بود. به افسانه مي‏آمد خواهر بزرگتر علي باشد. و اگر لباسشان را باهم عوض مي‏كردند، به افسانه مي‏آمد شوهر علي باشد. امّا به علي نمي‏آمد شوهر افسانه باشد. ساعتي پيش از آمدن مهمان‏ها، هر دو مقابل آينه‏ي قدّي ايستادند و خودشان را توي آينه نگاه كردند و خنديدند. چه خوب بود عكسي مثل همين تصوير توي آينه‏ي قدّي مي‏گرفتند، با قيافه‏هاي شاد و خندان، قيافه‏هايي كه مال خودشان بود، و با لباس‏هايي كه مال خودشان نبود امّا توي عكس معلوم نمي‏شد كه مال خودشان بود يا نبود. دوربين عكّاسي هم مهيّا بود: دوربين عكّاسي خاله‏ي افسانه.

خاله‏ي افسانه زودتر آمده بود تا به مادر افسانه كمك كند. شام مفصّلي براي مهمان‏ها تهيّه مي‏ديدند. مادر افسانه به هيچ‏كدام از مهمان‏ها نگفته بود به چه مناسبت دعوتشان كرده. فقط تلفن زده بود و گفته بود فلان شب تشريف بياوريد منزل ما و اگر كسي پرسيده بود “به چه مناسبت،” گفته بود “دور هم باشيم.” بيست سي نفري مي‏شدند. و همين تعداد براي عكس گرفتن كافي بود.

افسانه براي عكس گرفتن بي‏تاب بود. دست در گردن داماد، توي اتاق پدرش، پُشت به قفسه‏ي كتاب‏ها ايستاد و از خاله‏اش خواست اوّلين عكس را بگيرد.

مادر افسانه موافق نبود. گفت “صبر كنيد تا مهمان‏ها بيان!” دلش مي‏خواست همه‏ي عكسها را وقتي كه مهمان‏ها آمدند بگيرند. حتّا عكسهاي دونفره. عكس دونفره‏ي پدر و مادر افسانه، مادر افسانه با لباس عروسي و پدر افسانه با كُت‌و‌شلوار مشكي، پيراهن سفيد چيندار و پاپيون مشكي، روي تاقچه‏ي اتاق پذيرايي بود. مادر افسانه روي صندلي نشسته بود و پدر افسانه كنار صندلي ايستاده بود و دستش را گذاشته بود روي پُشتي صندلي. مادر افسانه قاب‏عكس را با دستمال پاك كرد و شيشه‏اش را برق انداخت و مدّتي به عكس زُل زد. مثل اين كه همين ديروز بود. عكس را توي عكّاسخانه گرفته بودند. آن زمان رسم نبود توي عروسي عكس بگيرند. بعد از عروسي، عروس و داماد مي‏رفتند عكّاسخانه و عكّاسخانه‏ها لباس عروس و داماد براي عكس گرفتن داشتند. مادر افسانه خوشش نمي‏آمد با لباس عروس عكّاسخانه عكس بگيرد و لباس خودش را با خودش برده بود تا با لباس خودش عكس بگيرد. دلش مي‏خواست به هر كس كه اين عكس را مي‏ديد بگويد اين لباس لباس خودش بوده، بگويد عكّاسخانه لباس قرضي هم داشت، امّا اين لباس كه مي‏بينيد لباس خودم بوده، لباسي كه تا امروز، توي كمد، صحيح و سالم، نگهش داشته بود، لباسي كه امروز به تن دخترش به اين برازندگي و زيبايي بود. لباس پدر افسانه قرضي بود. لباس عكّاسخانه. مادر افسانه دلش مي‏خواست همه بدانند لباس افسانه همان لباس عروسي توي عكس است. خاله‏ي افسانه خبر داشت. امّا دايي افسانه (كه هنوز نيامده بود) حتماً يادش نبود. پدر افسانه هم اصلاً يادش نيامد. فقط كافي بود نگاه دقيقي به اين عكس بيندازيد. تميز كردن شيشه‏ي روي عكس نيم ساعت طول كشيد. اين لباس با همه‏ي لباس‏هاي ديگر فرق داشت. هيچ عكّاسخانه‏اي لباس به اين قشنگي نداشت. امروز افسانه با اين لباس مثل خود او بود. توي اتاق‏ها چرخ مي‏زد و مثل مادرش روي همه‏چي دستمال مي‏كشيد تا همه‏چي را برق بيندازد و براي مهماني آماده كند. چه شور و اشتياقي داشت! چرا اتاق‏خواب‏ها را تر و تميز مي‏كرد؟ مهمان‏ها كه به اتاق‏خواب‏ها كاري نداشتند. همه‏ي مهمان‏ها همين‏جا توي اتاق پذيرايي جا مي‏گرفتند و هيچ‏كس قرار نبود توي اتاق‏ها سرك بكشد.

مادر افسانه گفت “افسانه، فقط روي ميزهاي اتاق پذيرايي را دستمال بكش!”

افسانه داشت سنگ تمام مي‏گذاشت. از اين رو به آن رو شده بود. چرا روز عقدكُنان اين شور و اشتياق را نداشت؟ تقصير اين پسر بود. او بود كه عقلش را دزديده بود. هنوز هم، مادر افسانه خبر داشت، هر دو به طور مرتّب در جلسه‏هاي هفتگي محفلشان شركت مي‏كردند. در يكي از همين جلسه‏ها بود كه باهم آشنا شده بودند. درست است كه افسانه پيش از آشنايي با علي به اين جلسه‏ها مي‏رفت و زمينه‏اش را داشت، امّا اگر با علي آشنا نمي‏شد، شايد بعد از مدّتي ول مي‏كرد و مي‏رفت سراغ يك سرگرمي ديگر. سرگرمي براي جوان‏هاي هم‏سن‏وسال او زياد بود. زماني مي‏رفت كلاس گيتار، زماني مي‏رفت كلاس خيّاطي، زماني كتاب مي‏خواند و مي‏خواست نويسنده شود، زماني توي مهماني‏ها درباره‏ي سياست و آينده‏ي مملكت بحث مي‏كرد و مي‏خواست يك حزب سياسي مستقل تشكيل بدهد، زماني مي‏رفت استخر آب گرم... امّا علي سابقه‏اش بيشتر بود. محفل براي علي سرگرمي نبود، همه‏ي زندگي‏اش بود. تا پيش از ازدواج، توي يكي از تمپل‏هاي محفلشان زندگي مي‏كرد، جزوه‏هاي آموزشي محفلشان را پخش مي‏كرد، نوشته‏هاي عالي‏جناب را كه رئيس محفل بود و خودش مُقيم آمريكا بود. محفل با ازدواج مخالف بود. خيلي از دوستان علي، بعد از ازدواج، با او قطع رابطه كردند. بعد از ازدواج، علي ديگر مُقيم تمپل نبود. به تمپل سر مي‏زد و توي همه‏ي جلسه‏هاي آنها شركت مي‏كرد، امّا مُقيم نبود. مثل پيش از ازدواج نمي‏توانست همه‏ي وقتش را صرف كار پخش و تبليغ كند. هنوز فعّال بود، امّا نه مثل پيش از ازدواج. پدر و مادر افسانه اميدوار بودند بعد از ازدواج هر دو به‏كلّي از محفل دست بكشند، امّا باز هم هر دو در جلسه‏ها شركت مي‏كردند و جُزوه‏هاي آنها را مي‏خواندند و در همه‏ي مهماني‏ها از عالي‏جناب حرف مي‏زدند.

از گفته‏ها و نوشته‏هاي عالي‏جناب تفسيرهاي مختلفي وجود داشت. خود عالي‏جناب در هيچ‏كدام از نوشته‏هاي خودش هيچ اشاره‏ي صريحي به مسئله‏ي ازدواج نكرده بود. آن‏قدر مسائل مهم و حياتي و در ابعاد جهاني و اغلب لاينحل وجود داشت كه جايي براي بحث درباره‏ي مسائل پيش ‏پا افتاده‏اي مثل ازدواج باقي نمي‏ماند. اين خليفه‏هاي عالي‏جناب بودند كه در همه‏ي موارد گُنگ دست به كار مي‏شدند و تفسيرها و تعبيرهايي مطرح مي‏كردند تا مُريدهاي خُرده‏پا را از سردرگُمي نجات دهند. امّا علي گوشش بدهكار هيچ تعبير و تفسيري نبود. هيچ‏كدام از خليفه‏هاي عالي‏جناب را قبول نداشت. نوشته‏هاي عالي‏جناب را با عقل خودش مي‏سنجيد و فقط تفسيرهاي خودش را قبول داشت. علي معتقد بود “عالي‏جناب با خودِ ازدواج مخالف نيستند.” مي‏گفت “ايشون با عروسي مخالف‏اند.” بعد از روز عقدكُنان، بحثهاي زيادي بين عروس و داماد جوان درگرفت. علي معتقد بود “عالي‏جناب با ازدواج موافق‏اند، امّا با جشن عروسي و عكس گرفتن موافق نيستند.”

دايي افسانه با اوّلين گروه مهمان‏ها وارد شد و رسيده و نرسيده، با علي شروع كرد به بحث كردن. علي همان حرفهاي تكراري همه‏ي مهماني‏ها را مي‏زد. به قيافه‏اش نمي‏آمد به‏زور او را به اين مهماني آورده باشند. كُت‌و‌شلوار قرضي، حالا كه توي مُبل لم داده بود، به نظر مي‏آمد قالب تنش باشد. پاهاش را روي هم انداخته بود و داشت با دايي افسانه درباره‏ي مخالفت عالي‏جناب با جشن عروسي و عكس گرفتن حرف مي‏زد.

دايي افسانه گفت “پس چه‏طور خودِ ايشون عكسشون را روي جلد همه‏ي كتاب‏هاشون چاپ كرده‏اند؟”

علي توضيح داد “با اجازه‏ي خودِ ايشون نبوده. نه عكس گرفتنش، نه چاپ كردن عكس پُشت جلد كتاب‏ها. هيچ‏كدوم با اجازه‏ي خودِ ايشون نبوده.”

مهمان‏ها از لباس عروسي افسانه جا خوردند. افسانه آرايش غليظي كرده بود، موهاش را درست كرده بود، فر داده بود و تور نازک سفيدي انداخته بود روي موهاش. توي لباس عروسي، عين عروسك شده بود. همين كه او را با لباس عروسي مي‏ديدند، تازه مي‏فهميدند كه اين مهماني فقط مال “دور هم بودن” نبوده. همه دست ‏خالي آمده بودند. همه از مادر افسانه گله كردند كه چرا به آنها نگفته است مهماني به چه مناسبت برگزار مي‏شود.

مادر افسانه گفت “خبري نيست. فقط لباس پوشيده. روز عقدش نپوشيد، امروز پوشيده.”

خاله‏ي افسانه با ورود مهمان‏ها دست‏به‏كار شد و چپ و راست عكس مي‏گرفت. افسانه مُدام راه مي‏رفت و خودش از مهمان‏ها پذيرايي مي‏كرد. نمي‏خواست مهماني شباهتي به عروسي داشته باشد، نمي‏خواست مثل عروس‏ها خودش را بگيرد و بالاي مجلس، پهلوي داماد، بنشيند. داماد مشغول بحث كردن با دايي افسانه و مهمان‏هاي ديگر بود و عروس مُدام مي‏چرخيد و با مهمان‏ها عكس مي‏گرفت، مُدام جا عوض مي‏كرد تا عكسهايي كه خاله‏اش مي‏گرفت متنوّع‏تر باشد، سعي مي‏كرد به دوربين نگاه نكند، امّا مي‏دانست خاله‏اش کي دگمه‏ي دوربين را فشار مي‏دهد و در آن لحظه تكان نمي‏خورد، سرش را بالا مي‏گرفت و لبخند مي‏زد. افسانه از لباس عروسي‏اش خيلي خوشش آمده بود، از تور سفيد روي موهاش خيلي خوشش آمده بود. به مهمان‏ها مي‏گفت “من اين لباس را خيلي دوست دارم، من اين تور سفيد را خيلي دوست دارم.” و با اين حرف مي‏خواست بگويد فقط به اين دليل اين لباس را پوشيده، فقط به اين دليل كه اين لباس را دوست دارد.

مادر افسانه شام را زود كشيد و پيش از اين كه مهمان‏ها بروند سر ميز شام، خاله‏ي افسانه چندتا عكس از ميز شام برداشت. سويا بود و مُرغ سُرخ‏كرده و دو سه جور خورش رنگ و وارنگ. عروس و داماد فقط سويا مي‏خوردند. گوشت لب نمي‏زدند. هيچ‏وقت گوشت لب نمي‏زدند. اين يكي از تعليمات اساسي عالي‏جناب بود كه همه‏ي پي‏روانش بايد رعايت مي‏كردند. علي پنج سال بود گوشت نمي‏خورد و افسانه سه سال. باز هم، سر ميز شام، بحثي بين دايي افسانه و علي درگرفت. دايي افسانه با يك دست قاشق پُر از چلومُرغش را توي دهانش فرو برد و با دست ديگر پُشت ‏جلد يكي از كتاب‏هاي عالي‏جناب را به مهمان‏ها نشان داد. عكس رنگي عالي‏جناب پُشت جلد اين كتاب چاپ شده بود كه عالي‏جناب را در حال لبخند زدن نشان مي‏داد. عالي‏جناب چهره‏ي گردِ گوشتالويي داشت، سبيل‏هاي پُرپُشت آويزانش روي دهانش را پوشانده بود. چارزانو نشسته بود روي زمين و به يك پُشتي بزرگ تكيه داده بود، دستهاي پشمالوي خپله‏اش را گذاشته بود روي شكم گُنده‏اش و به دوربين نگاه مي‏كرد. دايي افسانه گفت “ببينم. خودِ ايشون هم فقط با همين غذاهاي رژيمي سر مي‏كنند؟” به ظرف سويا اشاره كرد. “من كه باور نمي‏كنم.”

دايي افسانه بيشتر از همه حرف مي‏زد. بلبل‏زباني مي‏كرد، مهمان‏ها را مي‏خنداند، با علي بحث مي‏كرد، جوک مي‏گفت و خودش بيشتر از همه مي‏خنديد. دوربين كوچكي با خودش آورده بود كه از آن هم حرف زد. يك دوربين جيبي جمع‏وجور كه واقعاً توي جيب جا مي‏گرفت. درست به اندازه‏ي يك پاكت سيگار. در يكي از سفرهاي اخيرش به اروپا خريده بود. از لندن. آدرس دقيق داد كه از كدام خيابان و خوب يادش بود كه چند پوند. و چه عكسهاي خوبي كه با همين دوربين در پاريس و رُم و شهرهاي ديگر گرفته بود! دوربين ساده‏اي بود كه احتياجي به تنظيم كردن نداشت. بر خلاف دوربين خاله‏ي افسانه كه گُنده و سنگين بود و فاصله و نور و همه‏چيزش را بايد به‏دقّت تنظيم مي‏كردي. خاله‏ي افسانه دوربينش را از تهران خريده بود و خيلي گران. دوربين حرفه‌يي بود. عكّاس‏هاي حرفه‌يي با اين دوربين عكس مي‏گرفتند. بحث داغي بين آنها درگرفت. هر كدام از دوربين خودش تعريف مي‏كرد و از عكسهاي خوبي كه با دوربينش گرفته بود. دايي افسانه هم از وقتي كه وارد شده بود عكسهاي زيادي گرفته بود. مادر افسانه گفت “بايد ديد! تا خودِ عكسها را نبينيم، باور نمي‏كنيم.” و از دستپُخت خودش تعريف كرد. مهمان‏ها هنوز از دستپُخت او تعريف نكرده بودند. پُرچانگي دايي و خاله‏ي افسانه به هيچ‏كس مجال حرف زدن نداده بود. مادر افسانه مهمان‏ها را غافلگير كرد و همه شروع كردند به تعريف كردن از دستپُخت او. همه باهم حرف مي‏زدند، باهم مي‏خنديدند و صدا به صدا نمي‏رسيد.

پدر افسانه توي اتاق كار خودش قدم مي‏زد و به اين بگومگوهاي فاميلي و خنده‏ها گوش مي‏داد. در اتاق بسته بود و هنوز كسي نيامده بود او را خبر كند. حتّا از سر ميز شام او را صدا نزده بودند. مثل اين كه يادشان رفته بود چنين آدمي هم توي خانه هست. پدر افسانه منتظر بود خبرش كنند و صبر مي‏كرد و دلش مي‏خواست ببيند کي به يادش مي‏افتند. همه‏ي مهمان‏ها قوم‏وخويش‏هاي زنش بودند يا دوستهاي زنش و دوستهاي علي و افسانه. زنش هميشه فقط قوم‏وخويش‏ها و دوستهاي خودش را دعوت مي‏كرد، از دوستها و قوم‏وخويش‏هاي شوهرش خوشش نمي‏آمد و دلش نمي‏خواست از آنها پذيرايي كند.

پدر افسانه قيافه‏ي خودش را توي آينه‏ي كوچكي كه بغل ميز تحريرش بود نگاه كرد. زشت بود. كج و معوج بود. كلّه‏اش زيادي گُنده بود. تاس بود. چشمهاش پُف كرده بود و زير چشمهاش دوتا حلقه‏ي كبود آويزان بود. چيزي توي صورتش نديد كه قابل تعريف كردن باشد. هيچ چيز ديگري هم نداشت كه قابل تعريف كردن باشد. نگاهي به دور و برش انداخت. اينجا اتاق خودش بود: اتاق مطالعه و كار. اسم اينجا را گذاشته بود “اتاق مطالعه” و گاهي هم مي‏گفت “اتاق كار”، امّا نه كاري توي اين اتاق صورت مي‏داد و نه مطالعه‏اي مي‏كرد. حوصله‏ي كتاب خواندن نداشت. هيچ‏كدام از كتاب‏هايي را كه توي قفسه‏هاي دورتادور اتاق خاك مي‏خورد نخوانده بود. كتاب‏هاي ناياب گران‏قيمتي داشت، كتاب‏هاي چاپ سنگي، كتاب‏هاي مرجع، كتاب‏هاي غير مرجع. مي‏توانست سر ميز شام از كتاب‏هاي نايابي كه داشت حرف بزند. امّا مي‏دانست كه دخترش و علي به ريشش مي‏خندند و مسخره‏اش مي‏كنند. زنش بيشتر از همه به او مي‏خنديد. هيچ‏كس حرفهاي او را جدّي نمي‏گرفت. زنش هميشه عادت داشت وسط حرف او بدود. يادش نمي‏آمد جمله‏ي كاملي را سر ميز شام يا توي اتاق پذيرايي خطاب به مهمان‏ها ادا كرده باشد. و اگر مهمان هم نداشتند، خودي‏ها به حرفهاي او گوش نمي‏دادند. هميشه از حرف زدن منصرف مي‏شد و يادش مي‏رفت كه چي مي‏خواست بگويد. زنش از تحقير كردن او كيف مي‏كرد و دوست داشت توي ذوق او بزند. مي‏دانست كه در غياب او زنش به مهمان‏ها و دوستهاي خودش چه مي‏گفت. اگر حرفي از او به ميان مي‏آمد، زنش مي‏خنديد، مسخره‏اش مي‏كرد و به آنها مي‏گفت شوهرش مرد بازنشسته‏ي ازكارافتاده‏ي بي‏سواد و تنبلي ا‏ست كه از صبح تا شب وقتش را با قدم زدن توي پاركها و خيابان‏ها و تلويزيون تماشا كردن و گوش دادن به راديو و ور رفتن به كتاب‏هايي كه هيچ‏كدامشان را نخوانده است تلف مي‏كند.

پُشت ميز تحريرش نشست و كاغذ سفيدي را كه روي ميز بود پيش كشيد. دلش مي‏خواست چيزي بنويسد، نامه‏اي براي زنش يا افسانه. شايد نامه‏ي او را مي‏خواندند. دلش مي‏خواست بنويسد چرا هيچ‏كس غيبت او را احساس نمي‏كند، چرا هيچ‏كس او را صدا نمي‏زند؟ حتّا هيچ‏كدام از مهمان‏ها سراغ او را نمي‏گرفتند. هيچ‏وقت چيزي نمي‏نوشت، حتّا نامه. كسي را نداشت كه برايش نامه بنويسد. اگر علي و افسانه مي‏رفتند به شهرِ ديگري يا مهاجرت مي‏كردند، براي آنها نامه مي‏نوشت. و ماجراي همين امروز را هم براي آنها مي‏نوشت: روزي كه هيچ‏كس خبر نداشت كه او سر ميز شام نيست. هيچ‏كس سراغ او را نمي‏گرفت، هيچ‏كس در اتاق او را باز نمي‏كرد و نمي‏آمد تو. كاري كه خودش هميشه مي‏كرد. دوست داشت وقت و بي‏وقت، در اتاق افسانه را باز كند و برود تو. افسانه هميشه در اتاقش را مي‏بست. قفل نمي‏كرد. فقط مي‏بست. دوست داشت در اتاق افسانه را باز كند و سرك بكشد. مي‏خواست ببيند هست يا نه و چه‏كار مي‏كند: خوابيده است يا بيدار است، لباس پوشيده است يا نه. حق داشت. ناسلامتي پدرش بود. گاهي ساعت‏ها طول مي‏كشيد و در اتاقش بسته مي‏ماند و هيچ صدايي از توي اتاقش بيرون نمي‏آمد. كسي خبر نداشت توي اتاقش هست يا از در رو به حياط رفته است بيرون. گاهي وقتها، مهمان كه داشتند، از در رو به حياط اتاقش مي‏زد به چاك تا مجبور نباشد بيايد پيش مهمان‏ها و خودش را نشان بدهد. گاهي وقتها، در اتاقش را كه باز مي‏كرد، مي‏ديد چارزانو نشسته است وسط اتاق. ساعت‏ها، چارزانو، بي‏صدا و بي‏حركت، مي‏نشست روي زمين. مِديتِيشِن مي‏كرد. مادر افسانه با اين دربازكردن‏ها مخالف بود. سر او داد مي‏زد و به او تذكّر مي‏داد كه اين كار كار خوبي نيست. امّا اين حرفها توي گوشش فرو نمي‏رفت. كار خودش را مي‏كرد. و يك روز كه زنش نبود، ديد درِ اتاق افسانه قُفل بود. عصباني شد. دسته‏ي در را چند بار تكان داد. صدايي نيامد. تلنگر زد. با مُشت كوبيد به در. صدايي نيامد. ناچار شد با لگد بكوبد به در و قُفل در را بشكند. و تا او قُفل در را بشكند و برود تو، افسانه رفته بود توي حياط و از در حياط رفته بود بيرون. و تا صبح نيامد. رفته بود تمپل. شب، توي تمپل خوابيده بود. و از همان شب بود كه تصميم گرفت با علي ازدواج كند.

سر ميز شام، علي داشت حرف مي‏زد و همه ساكت شده بودند تا صداي او را بشنوند. آرام حرف مي‏زد و مهمان‏ها كه تا چند لحظه‏ي پيش اين‏همه سر و صدا راه انداخته بودند، نفسشان را توي سينه حبس كرده بودند و آن‏قدر ساكت بودند كه پدر افسانه توي اتاق دربسته صداي علي را مي‏شنيد. داشت درباره‏ي عالي‏جناب حرف مي‏زد. داشت مي‏گفت “ايشون معلّم عشق‏اند. ما همه‏چيزمون را از ايشون داريم. كتاب‏هاي ايشون به همه‏ي زبان‏هاي زنده‏ي دنيا ترجمه شده.”

دستش را دراز كرد و يكي از كتاب‏هاي عالي‏جناب را از لاي كتاب‏هاي توي قفسه كشيد بيرون. عكس رنگي عالي‏جناب پُشت جلد كتاب چاپ شده بود. درست عين قصّاب‏ها. حق با دايي افسانه بود. اين شكم گُنده را با غذاهاي گياهي چه‏طور پُر مي‏كرد؟ به اين مرد مي‏آمد كه هر روز چلوكباب و چلومُرغ توي شكم گُنده‏اش بتپاند. به او مي‏آمد قصّاب يا راننده‏ي كاميون باشد، نه عالي‏جناب. شايد هم از بس كه آش خورده بود به اين روز افتاده بود. دلش مي‏خواست ماجراي روزي را كه به خانه‏ي آش‏خورها سر زده بود روي اين كاغذ بنويسد. همان خانه‏اي كه علي و افسانه توي يكي از اتاق‏هاش زندگي مي‏كردند. مدّتي بود رفته بودند آنجا و زنش به او با تأخيرِ زياد خبر داده بود كه آنجا را پيدا كرده‏اند. پدر افسانه مي‏خواست ببيند دخترش كجا زندگي مي‏كند. حق داشت بداند. افسانه با او مشورت نكرده بود. هيچ‏وقت با او مشورت نمي‏كرد و كار خودش را مي‏كرد. پدرش با ازدواج افسانه مخالف بود، با همه‏ي كارهايي كه مي‏كرد مخالف بود. امّا نمي‏توانست بي‏تفاوت بماند. آدرس را از زنش گرفت و يك‏روز عصر، بي‏خبر، رفت آنجا. افسانه و علي نبودند. دوست علي او را برد توي اتاق پذيرايي و او روي يكي از مُبلهاي نزديک در نشست. از لاي يكي از درها كه نيمه‏باز بود، ديد كسي روي تخت اتاق آن‏طرف هال خوابيده و يك نفر (كه زني بود) داشت توي اتاق راه مي‏رفت. بوي گندي از همان دم در به بيني‏اش خورده بود: بوي غذاي مانده و دوا. دوست علي اصرار كرد بنشيند تا علي و افسانه برگردند. گفت رفته‏اند خريد و همين حالا برمي‏گردند. رفت براي او آش بياورد. پدر افسانه گفت “نه، ممنونم. چيزي نمي‏خورم.” ولي دوست علي اصرار داشت كه از او پذيرايي كند. نه چاي مي‏خوردند، نه شربت، نه شيريني، نه قهوه. فقط آش مي‏خوردند و تنها وسيله‏ي پذيرايي‏شان آش بود. گوشه‏ي اتاق پذيرايي، دسته‏دسته كتاب تلنبار بود، بسته‏بندي شده و باز. همه عين هم. پا شد، نگاهي انداخت. همه كتاب‏هاي عالي‏جناب بود. تعداد زيادي از يكي از كتاب‏هاي عالي‏جناب. با همان عكس رنگي عالي‏جناب پُشت جلد. عكس بزرگ قاب‏شده‏ي عالي‏جناب به ديوار اتاق پذيرايي آويزان بود: همان عكس پُشت جلد كتاب. شايد راستي‏راستي عكس ديگري نداشت و شايد علي راست مي‏گفت كه از عكس گرفتن خوشش نمي‏آمد و اين عكس را دزدكي گرفته بودند. شايد اگر كمي بيشتر توي اين خانه مي‏ماند و اين آش را مي‏خورد، همه‏ي حرفهاي علي را باور مي‏كرد. دوست علي آش را بلافاصله آورد. آش حاضر و آماده بود. هميشه همين آش را مي‏خوردند و از صبح تا شب آش حاضر و آماده بود، آش ولرم بي‏مزّه‏اي كه معلوم نبود توش چي بود. همان بويي كه از دم در به بيني‏اش خورده بود، حالا از توي آش به حلقش فرو رفت. دو قاشق خورد. قاشق سوم را هم به‏زور توي دهانش فرو برد. قاشقش را گذاشت توي آش و ديگر نخورد. دوست علي اصرار داشت كه باز هم بخورد و اصرار داشت كه صبر كند تا علي و افسانه از خريد برگردند. امّا حالش داشت به‏هم مي‏خورد و نمي‏توانست صبر كند. پا شد و به‏زحمت خودش را تا دم در رساند. همان‏جا، بيرون در، بالا آورد. دوست علي گفت “عيبي نداره. از قرار معلوم، غذاي ما به شما سازگار نيست.” و در را بست. صداي يك نفرِ ديگر را شنيد كه مي‏گفت “مزاجشون هنوز عادت نكرده به اين غذاها.” از پُشتِ در، صداي خنده‏اي آمد. صداي چند نفر بود كه داشتند مي‏خنديدند. و يكي از خنده‏ها خنده‏ي زن بود. نكند خودِ افسانه بود كه داشت مي‏خنديد. همه به او مي‏خنديدند: افسانه، علي، دوست علي، همه، هركس كه او را مي‏شناخت. زنش هميشه به او مي‏خنديد. پي بهانه مي‏گشت كه به او بخندد. و فردا كه خبر بالا آوردنش را شنيد، بيشتر از هميشه به او خنديد. از شدّت خنده، روي پاهاش بند نبود. نيم ساعت تمام فقط مي‏خنديد، زمين را چنگ مي‏زد و آب از چشمهاش سرازير بود.

روي كاغذ نوشت:


اين‏جانب به اين وسيله اعلام مي‏كنم كه جهان جاي خوبي براي زندگي كردن نيست.


به عکس عالي‏جناب نگاهي انداخت و خنده‏اش گرفت. چه قيافه‏ي خنده‏داري داشت! “چه‏قدر شماها به من بخنديد؟ اجازه بدهيد كمي هم من به شما بخندم.” اين دوتا جمله را هم مي‏خواست بنويسد، امّا ننوشت. حالا نوبت او بود بخندد. از سر جاش پا شد و بلندبلند خنديد. نه. صداي خنده‏ي او را كسي از بيرون نمي‏شنيد. حرفهاي علي تمام شده بود و باز بگومگوهاي فاميلي درگرفته بود. داشتند سر همديگر را مي‏خوردند و حرفهاي تكراري ردّوبدل مي‏شد. پُزدادن‏ها، منم‏منم‏كردن‏ها، جوكهاي بي‏نمك.

روي كاغذ نوشت:


اين‏جانب به اين وسيله آقاي عالي‏جناب را از مقام خود عزل و از اين پس خودم شخصاً هدايت مردم را به عهده گرفته و كتاب‏هاي خودم را خواهم نوشت.


كتاب عالي‏جناب را جر داد و انداخت روي زمين. از در رو به حياط، رفت بيرون. بي سر و صدا، از در خانه رفت بيرون و رفت تا كتاب‏هاي خودش را بنويسد.


* * *

عالي‏جناب سگ كي بود؟ پدر افسانه از عالي‏جناب زشتتر نبود. حتّا توي عكس، اگر عكس مي‏گرفت و آن هم عكس رنگي، بهتر از او مي‏افتاد. مثل عالي‏جناب سبيل‏هاي قصّابي نداشت و شكمش هم به آن گُندگي نبود. عكس شش‌درچهار سياه‌و سفيدش كه توي روزنامه‏ها چاپ شد، مال سالها پيش بود، مال زماني كه كارمند رُتبه‏ي دوازده وزارت دارايي بود و بيست ‏تا كارمند زير دستش كار مي‏كردند. پايين عكس اسم و فاميلش را نوشته بودند و تاريخ خارج شدنش را از منزل و از مردم خواسته بودند كه اگر او را پيدا كردند، “اطّلاع داده مُژدگاني دريافت دارند.” امّا هيچ‏كس از روي اين عكس قديمي نمي‏توانست او را بشناسد. قيافه‏ي پدر افسانه در سالهاي اخير به‏كلّي عوض شده بود. همه‏ي موهاش ريخته بود، (توي عكس كاكُل داشت،) دندان‏هاي جلوش افتاده بود و يكي‏دوتا هم كه نيفتاده بود، سياهِ سياه بود، (توي عكس لبخند مي‏زد و دندان‏هاي جلوش سفيد و مرتّب بود،) چشمهاش ريز بود و توي گودي پايين ابروهاي پُرپُشتش فرو رفته بود (توي عكس چشمهاش درشت و وَق‏زده بود).

در مهماني يك ماهِ بعد، روزنامه‏اي كه عكس پدر افسانه توش چاپ شده بود دست‏به‏دست مي‏چرخيد. افسانه باز هم لباس عروسي پوشيده بود و علي لباس دامادي. عكسهاي مهماني قبلي همه خراب شده بود و مادر افسانه ناچار شده بود مهماني ديگري ترتيب بدهد و اين بار مهمان‏هاي ديگري دعوت كرده بود. هيچ‏كدام از مهمان‏هاي قبلي توي اين مهماني نبودند. همه دوستهاي خودش بودند با همكلاسي‏هاي زمان دانشجويي افسانه. و يك عكّاس حرفه‌يي با دوربين حرفه‌يي‏اش مُدام ميان مهمان‏ها مي‏چرخيد تا طبيعي‏ترين و بهترين عكسهاي ممكن را از عروس و داماد و مهمان‏ها بگيرد. مادر افسانه ناچار بود براي مهمان‏ها توضيح بدهد كه اين عكس روزنامه آخرين عكس شوهرش بود. او به عكس گرفتن علاقه‏اي نداشت. زورش مي‏آمد عكس بگيرد. نوشته‏هاي او را به مهمان‏هاي خودماني‏تر نشان مي‏دادند و مي‏خنديدند.

علي براي مهمان‏ها از عالي‏جناب حرف مي‏زد. مهمان‏ها كه حرفهاي علي برايشان تازگي داشت، ساكت مي‏شدند تا صداي علي به همه برسد. گاهي يكي از آنها كه به علي دورتر بود، مي‏گفت “لطفاً كمي بلندتر صحبت كنيد!”

امّا علي نمي‏توانست بلندتر حرف بزند و بايد ساكت مي‏شدند و جلوتر مي‏آمدند تا همه‏ي حرفهاي او را بشنوند. همه سراپا گوش بودند و موقع گوش دادن هيچ‏كس نمي‏خنديد و پارازيت نمي‏انداخت. افسانه به مادرش گفت “از اين به بعد، هيچ‏وقت دايي‏جون را دعوت نكنيم.”

مادرش موافق بود. دايي افسانه تنها كسي بود كه حرفهاي علي را جدّي نمي‏گرفت.





بازنشر مطالب منتشر شده در سخن، در ساير سايت‌هاي اينترنتي تنها به صورت لينك به صفحه‌ي مربوط در سخن و بدون انتشار اصل مطلب مجاز است. بازنشر در رسانه‌هاي چاپي بدون اجازه‌ي نويسنده ممنوع است