 جعفر مدرس صادقي متولد 29 ارديبهشت 1333 در اصفهان است و در رشتهي ادبيات انگليسي تحصيل كرده است. از سال 1352 داستانهاي او در نشريات ادبي منتشر ميشد؛ و در 1356 نخستين مجموعه داستانش به نام "بچهها بازي نميكنند" به چاپ رسيد. از آن زمان، آثار ادبي متعددي از اين نويسنده منتشر شده است:
"نمايش"، رمان، 1359
"گاو خوني"، رمان، 1362
"قسمت ديگران و داستانهاي ديگر"، 1364
"سفر كسرا"، رمان، 1368
"بالون مهتا"، رمان، 1368
"ناكجا آباد"، رمان، 1369
"دوازده داستان"، مجموعه داستان، 1369
"كلهي اسب"، رمان، 1370
"لاتاري چخوف و داستانهاي ديگر"، ترجمه، 1371
"ترجمهي تفسير طبري"، ويرايش و بازخواني متون كهن، 1372
"مقالات مولانا"، ويرايش و بازخواني متون كهن، 1372
"شريك جرم"، رمان، 1372
"مقالات شمس"، ويرايش و بازخواني متون كهن، 1373
"تاريخ سيستان"، ويرايش و بازخواني متون كهن، 1373
"سيرت رسولالله"، ويرايش و بازخواني متون كهن، 1374
"عجايبنامه"، ويرايش و بازخواني متون كهن، 1375
"قصههاي شيخ اشراق"، ويرايش و بازخواني متون كهن، 1376
"عرض حال"، رمان، 1376
"کنار دريا، مرخصي و آزادي"، مجموعه داستان، 1377
"تاريخ بيهقي"، ويرايش و بازخواني متون كهن، 1377
"سرگذشت حاجي باباي اصفهاني"، ويرايش، 1378
"شاه كليد"، رمان، 1378
"آن طرف خيابان"، مجموعه داستان، 1381
"صادق هدايت داستاننويس"، 1381
براي اطلاعات بيشتر در مورد كتابهاي اين نويسنده « اينجا را كليك كنيد »
(عكس از پيمان هوشمندزاده)
|
| عاليجناب جعفر مدرس صادقي
افسانه با عكس گرفتن مخالف بود. با لباس سفيد عروس و سفرهي عقد هم مخالف بود. هرچه مادرش اصرار كرد، رضايت نداد عكّاس خبر كنند. ميگفت خبري نيست كه عكس بگيرند. و راستي هم خبري نبود. فقط پدرومادرها بودند و بزرگان فاميل. آخوند عاقد خُطبهي عقد را خواند و افسانه صبر نكرد كه آخوند، مطابق مرسوم، سه بار اجازه بگيرد، همان بار اوّل “بعله” اش را گفت و خُطبهي عقد جاري شد. همهي حُضّار شرمنده شدند. حتّا خودِ داماد هم از رو رفت. مادر افسانه هم، مثل همهي مادرهاي ديگر، سفارش كرده بود “مبادا دفعهي اوّل و دوم بعله را بگي! خودتو بگير! عروس بايد خودشو بگيره! مبادا بخندي! مبادا زيادي حرف بزني!”
افسانه كمحرف بود. بلد نبود خودش را بگيرد. فقط كُند و بيحال بود و راه كه ميرفت، پاهاش را روي زمين ميكشيد و شكمش را جلو ميداد و شمردهشمرده و آرام حرف ميزد. ديربهدير ميخنديد و اگر خيلي سرحال بود و تصميم ميگرفت به چيز خيلي خندهداري بخندد، فقط لبخند ملايم بيرمقي روي صورتش ظاهر ميشد. روز عقد، به اصرار مادرش، آرايش مختصري كرد و با لباسي که ديربهدير و فقط براي مهمانيها ميپوشيد پاي سفرهي عقد نشست. با لباس شيک پوشيدن و آرايش کردن مخالف بود. حتّا با خودِ ازدواج هم مخالف بود. اگر پدر و مادرش رضايت ميدادند، ترجيح ميداد توي محضر قال قضيّه را بكنند. امّا نميخواست آنها را برنجاند. رنجيده كه بودند. بيشتر از اين كه بودند، نميخواست برنجاندشان. به اندازهي كافي دلخورشان كرده بود. آنها دلشان ميخواست افسانه لباس عروسي به تن كند، دلشان ميخواست مراسم آبرومندي برگزار شود و عكّاس هم خبر كنند تا از مراسم عكس بگيرد. و مهمتر از همه، دلشان ميخواست افسانه، تنها دخترشان، با مردي ازدواج كند كه سرش به تنش بيرزد. اگر با مردي ازدواج ميكرد كه بهش ميآمد داماد باشد و خانه و زندگي و شغل آبرومندي داشت يا دستكم قيافه و هيكل آبرومندي، شايد حتّا بدون مراسم عروسي و بدون عكس هم رضايت ميدادند. امّا حالا كه افسانه كار خودش را كرده بود و داشت با پسري كه خودش پسنديده بود ازدواج ميكرد، اجراي مراسم، عكس، لباس و آرايش، براي پدر و مادرش اهميّت بيشتري پيدا كرده بود. چه عيبي داشت كه از مراسمي كه امروز برگزار ميشد عكس بگيرند تا سالها بعد عكسها را به اين و آن نشان بدهند و به ياد امروز بيفتند؟ لُطف زندگي به همين دلخوشيها بود. جوانها نميفهميدند. زمانه عوض شده بود و جوانهاي اين دوره ديگر زير بار حرف پدرومادرها نميرفتند.
پدر و مادر افسانه با اين ازدواج مخالف بودند. علي به نظر آنها براي ازدواج كوچك بود. چهار سال از افسانه جوانتر بود. دانشجو بود. كار نميكرد. درآمدي نداشت. افسانه كار ميكرد، كار نيمهوقت. مُنشي يك درمانگاه خصوصي بود. با حقوقي كه ميگرفت، حتّا نميشد يك اتاق فسقلي اجاره كرد. پس از ازدواج، مدّتي دنبال خانه گشتند و بعد از چند ماه جستوجوي بيحاصل، يكي از دوستهاي علي كه او هم بهتازگي ازدواج كرده بود و پدر پولدارش آپارتمان كوچكي براي او خريده بود، علي و افسانه را دعوت كرد كه آنجا ساكن شوند. آپارتمان دوتا اتاق بيشتر نداشت. يكي از اتاقها را در اختيار آنها گذاشتند و اتاق ديگر مال آن زوج ديگر. هر دو زوج زندگي سادهاي داشتند. هرچه توي آن آپارتمان بود، چيزهايي كه از قبل بود و چيزهايي كه بعداً افسانه و علي خريدند و با خودشان آوردند، مشترک بود و هيچكس صاحب هيچچيز نبود. خرج اين دو خانوادهي كوچک نوپا سوا نبود و هرچه هر كدام از آنها ميخريد، براي همه ميخريد و هر چهار نفر سر يك سفره مينشستند. دوست علي از آنها اجاره نميگرفت. دوست علي هم مثل علي و افسانه مُريد عاليجناب بود و خوشحال بود كه با هممسلكهاي خودش زير يك سقف زندگي ميكند.
پدر علي هم با اين ازدواج مخالف بود. مرد پولداري بود. در خرّمآباد چاپخانه داشت. فقط براي شركت در مراسم عقد به تهران آمد و با قيافهي عبوس، گوشهاي لم داد و به عروس و داماد كوچولو زُل زد. عروس و دامادي كه هيچچيزشان به عروسودامادها نميآمد و به نظرش خندهدار ميآمدند. “عروسك” و “دامادك”. اين اسم را همانجا براي آنها گذاشت و زيرلبي به زنش گفت. ديگر حرف نزد، لام تا كام. به او بر خورده بود. همهي كساني كه او را ميشناختند ميدانستند كه چهقدر به او بر خورده است و به او حق ميدادند كه دلخور باشد. او بزرگ فاميل خودشان بود. همهي فاميلشان، چه آنهايي كه ساكن خرّمآباد بودند و چه آنهايي كه در شهرهاي ديگر بودند، هر مشكلي كه پيش ميآمد و هر كاري كه داشتند، ميآمدند پيش او و با او صلاح و مصلحت ميكردند و آنوقت پسر خودش كه رفته بود تهران تا درس بخواند و به قول معروف به جايي برسد، هنوز دو سال از دورهي دانشجويياش نگذشته، عاشق اين عروسک فسقلي شده بود و مادرش را واسطه كرده بود تا رضايت پدرش را جلب كند. و اين زنها را كه ميشناسيد: هر كاري را با گريه و زاري پيش ميبرند. با گريه و زاري شوهرش را وادار كرده بود رضايت بدهد و با گريه و زاري، از شوهرش خواهش كرده بود در مراسم عقد شركت كند. و چه خوب شد كه عكّاس خبر نكرده بودند! پدر علي اصلاً دلش نميخواست عكسش را بغل اين عروس و داماد مسخره بگيرند. سر سفرهي عقد، رونما به عروس نداد. حاضر نشد به پسرش، براي روبهراه كردن زندگي، كمك كند. سر مهريّه اصلاً چانه نزد. فقط گفت “به من مربوط نيست. خودش بايد بدهد.” حتّا مقرّري ماهانهي علي را كه در دو سال اخير براي او ميفرستاد قطع كرد. گفت “خودش ميداند.” به زنش كه گريه و زاري ميكرد، گفت “تا همينجاش هم به اندازهي كافي تحقير شدم.” فرداي روز عقد، برگشت خرّمآباد.
افسانه تا پيش از ازدواج، در خانهي پدرش، اتاق مستقل داشت. يك خانهي حياطدار بزرگ يكطبقه، با استخر و باغچه و ششتا اتاق، در خيابان نياوران. ششتا اتاق براي سه نفر: اتاق خواب پدر و مادرش، اتاق كار پدرش، اتاق خودش و سهتا اتاق ديگر هم خالي و بياستفاده مانده بود. پدر افسانه قُد نبود. با اين كه از علي خوشش نميآمد و دلش نميخواست دخترش به اين زودي ازدواج كند، به سرنوشت آنها دلبسته بود. با اين كه دلش ميخواست حالا كه ازدواج كرده بودند، بيايند همانجا توي خانهي خودش زندگي كنند، اصرار چنداني نكرد و وقتي كه شنيد تصميم گرفتهاند توي خانهي يكي از دوستهاي علي زندگي كنند، كمي غُر زد، امّا بعد كه ديد حريفشان نميشود، رضايت داد. حتّا براي آنها مقرّري ماهانهاي معيّن كرد، چون كه ميدانست با حقوق افسانه زندگيشان نميچرخد.
مادر افسانه دلش ميخواست افسانه ازدواج كند. افسانه به سنّ و سال ازدواج رسيده بود و حتّا اگر ميخواستيد سخت بگيريد، شايد كمي دير هم شده بود يا داشت ميشد: سهچهار سال بود دانشگاهش را تمام كرده بود و يكي دو سال ديگر سي سالش تمام ميشد. امّا علي انتخاب بدي بود. علي جوان بود، ريزهميزه بود، بيكار بود، بيپول بود. همهي عيبهاي ممكن را داشت. خود مراسم عقد هم كه به اصرار افسانه بي هيچ دنگ و فنگي برگزار شده بود، فكري بود كه مادر افسانه را مُدام آزار ميداد. مادر افسانه دلش نميخواست توي هتل جشن بگيرند يا نوازنده و خواننده دعوت كنند و هفت شب و هفت روز بزن و بكوب باشد. نه. اين زيادهرويها سرشان را بخورد. لازم نبود. فقط اي كاش مجلس آبرومندي برگزار ميشد، اي كاش كيک سفارش ميدادند. نه كيک چندطبقه، كيک يكطبقه، امّا كيكي كه اسم افسانه و علي را روش نوشته باشند. و اي كاش شام مفصّلي تهيّه ميكردند و افسانه لباس عروس ميپوشيد و علي لباس دامادي ميپوشيد و خيليها را از دوستان و آشنايان دور و نزديك دعوت ميكردند و اي كاش (و اين از همه واجبتر بود)عكس هم ميگرفتند: از كيک، از مهمانها، از سفرهي عقد، از عروس و داماد، عروس با لباس عروس و داماد با كُت و شلوار دامادي و كراوات.
غُرزدنهاي مادر افسانه از همان فرداي روز عقد شروع شد. تا يكي دو ماه اوّل بعد از ازدواج كه هنوز به خانهي دوست علي نرفته بودند، افسانه توجّه چنداني به اين غُرزدنها نداشت. و بعد كه افسانه از خانهي پدري درآمد و در خانهي دوست علي مستقر شدند و زندگي مشترک با علي تازگي روزهاي اوّلش را از دست داد و مثل همهي زندگيهاي ديگر، با مُختصري تفاوت، به عادت تبديل شد، غُرزدنها همچنان ادامه داشت و روزهاي جمعه كه براي ناهار به خانهي پدر و مادر افسانه ميرفتند، مادر افسانه باز حرف روز عقد را پيش ميكشيد و افسوس ميخورد كه از آن روز هيچ عكسي ندارند و آنقدر به آنها سركوفت زد و آنقدر گفت و گفت و گفت، تا افسانه از رو رفت و رضايت داد كه يك بار ديگر مراسم عقد را تكرار كنند، امّا نه بهاسم عقد: سوري به مناسبت ازدواج آنها كه همهي فاميل را دعوت كنند و عكس هم بگيرند و افسانه لباس عروسي بپوشد و علي لباس دامادي.
علي هيچوقت كُتوشلوار نميپوشيد. فقط يك بار پوشيد و آن هم سر سفرهي عقد. آن كُتوشلوار هم قرضي بود: از دوستي كه حالا همخانهاش شده بود قرض گرفت. باز هم از همان دوستش بايد قرض ميگرفت. فقط همان دوست بود كه كُتوشلوار داشت. نه يك دست، چندين دست. و اين بار همهي كُتوشلوارهاي او را امتحان كرد تا يكي را كه درست قالب تنش باشد پيدا كند. كُتوشلوار سر سفرهي عقد قالب تنش نبود، گُشاد بود. همهي كُتوشلوارهاي دوستش براي او گُشاد بود. يكي از كُتوشلوارهاي قديمي دوستش را پوشيد كه براي دوستش ديگر تنگ شده بود. براي علي اندازه بود. امّا باز هم قالب تنش نبود. شانههاي كُت براي شانههاي علي بزرگ بود. شلوار بلند بود و پاچههاش ميكشيد روي زمين. افسانه پايين شلوار را تو گذاشت، امّا دست به تركيب كُت نميشد زد. اگر ميخواستند كُتوشلوار بهتري سفارش بدهند، بايد دو هفته مهماني را به تأخير ميانداختند و مادر افسانه، حالا كه با اينهمه زحمت افسانه را راضي كرده بود، حوصلهي صبر كردن نداشت. لباس عروسي افسانه مال مادرش بود، امّا درست قالب تن افسانه. مثل اين كه اصلاً براي او دوخته باشند. با كفشهاي بيپاشنهي خودش، پايين دامن لباس روي زمين كشيده ميشد و كف اتاقها را جارو ميكرد. امّا كفشهاي پاشنهبلند مادرش را كه پوشيد، لبهي چيندار دامنش دو سه انگشت با زمين فاصله داشت. دامنش گُشاد و پُفكرده بود و فنر داشت، سنگين بود. امّا افسانه بعد از چند دقيقه، با اين لباس اُخت شد. توي اين لباس راحت بود. از اين طرف به آن طرف ميرفت، چرخ ميزد، خودش را توي آينهي قدّي هال نگاه ميكرد، به همهي اتاقها سركشي ميكرد. در اتاق پدرش را كه بسته بود بيخبر باز كرد و پدرش را كه توي صندلي پُشت ميز تحريرش داشت چُرت ميزد، با قيافهي تازهاش ترساند.
پدرش توي صندلي جابهجا شد، نگاهي به سرتاپاش انداخت. آب از لب و لوچهاش آويزان بود. چشمهاي پُفكردهاش را بههم زد. گفت “خواب ميبينم؟”
افسانه خنديد. چرخي زد تا پدرش لباسش را خوب تماشا كند. گفت “اگه گفتي اين لباس مال كيه؟”
پدرش نميدانست و نميخواست بداند. مال هر كس كه بود، حالا تن دخترش بود و خيلي هم به او ميآمد. گفت “چهقدر خوشگل شدي!”
افسانه گفت “خيلي ممنون.” باز هم چرخي زد و داشت از اتاق ميرفت بيرون كه شنيد پدرش چيزي گفت، چيزي شبيه “كوفتش بشه الاهي” يا “حرومش باشه”. پرسيد “چيزي گفتي؟”
پدرش گفت “گفتم مُباركه. گفتم به پاي هم پير بشين.”
افسانه گفت “خيلي ممنون.”
مهماني در خانهي پدر افسانه برگزار شد. علي با كُتوشلوار تازهاش رو آمده بود، بزرگتر از سنّ و سالش ميزد. امّا باز هم، با اين قيافهي جديد، وقتي كه پهلوي افسانه ميايستاد، به او نميآمد شوهر افسانه باشد. افسانه از او بلندقدتر بود، هيكلش درشتتر بود. به افسانه ميآمد خواهر بزرگتر علي باشد. و اگر لباسشان را باهم عوض ميكردند، به افسانه ميآمد شوهر علي باشد. امّا به علي نميآمد شوهر افسانه باشد. ساعتي پيش از آمدن مهمانها، هر دو مقابل آينهي قدّي ايستادند و خودشان را توي آينه نگاه كردند و خنديدند. چه خوب بود عكسي مثل همين تصوير توي آينهي قدّي ميگرفتند، با قيافههاي شاد و خندان، قيافههايي كه مال خودشان بود، و با لباسهايي كه مال خودشان نبود امّا توي عكس معلوم نميشد كه مال خودشان بود يا نبود. دوربين عكّاسي هم مهيّا بود: دوربين عكّاسي خالهي افسانه.
خالهي افسانه زودتر آمده بود تا به مادر افسانه كمك كند. شام مفصّلي براي مهمانها تهيّه ميديدند. مادر افسانه به هيچكدام از مهمانها نگفته بود به چه مناسبت دعوتشان كرده. فقط تلفن زده بود و گفته بود فلان شب تشريف بياوريد منزل ما و اگر كسي پرسيده بود “به چه مناسبت،” گفته بود “دور هم باشيم.” بيست سي نفري ميشدند. و همين تعداد براي عكس گرفتن كافي بود.
افسانه براي عكس گرفتن بيتاب بود. دست در گردن داماد، توي اتاق پدرش، پُشت به قفسهي كتابها ايستاد و از خالهاش خواست اوّلين عكس را بگيرد.
مادر افسانه موافق نبود. گفت “صبر كنيد تا مهمانها بيان!” دلش ميخواست همهي عكسها را وقتي كه مهمانها آمدند بگيرند. حتّا عكسهاي دونفره. عكس دونفرهي پدر و مادر افسانه، مادر افسانه با لباس عروسي و پدر افسانه با كُتوشلوار مشكي، پيراهن سفيد چيندار و پاپيون مشكي، روي تاقچهي اتاق پذيرايي بود. مادر افسانه روي صندلي نشسته بود و پدر افسانه كنار صندلي ايستاده بود و دستش را گذاشته بود روي پُشتي صندلي. مادر افسانه قابعكس را با دستمال پاك كرد و شيشهاش را برق انداخت و مدّتي به عكس زُل زد. مثل اين كه همين ديروز بود. عكس را توي عكّاسخانه گرفته بودند. آن زمان رسم نبود توي عروسي عكس بگيرند. بعد از عروسي، عروس و داماد ميرفتند عكّاسخانه و عكّاسخانهها لباس عروس و داماد براي عكس گرفتن داشتند. مادر افسانه خوشش نميآمد با لباس عروس عكّاسخانه عكس بگيرد و لباس خودش را با خودش برده بود تا با لباس خودش عكس بگيرد. دلش ميخواست به هر كس كه اين عكس را ميديد بگويد اين لباس لباس خودش بوده، بگويد عكّاسخانه لباس قرضي هم داشت، امّا اين لباس كه ميبينيد لباس خودم بوده، لباسي كه تا امروز، توي كمد، صحيح و سالم، نگهش داشته بود، لباسي كه امروز به تن دخترش به اين برازندگي و زيبايي بود. لباس پدر افسانه قرضي بود. لباس عكّاسخانه. مادر افسانه دلش ميخواست همه بدانند لباس افسانه همان لباس عروسي توي عكس است. خالهي افسانه خبر داشت. امّا دايي افسانه (كه هنوز نيامده بود) حتماً يادش نبود. پدر افسانه هم اصلاً يادش نيامد. فقط كافي بود نگاه دقيقي به اين عكس بيندازيد. تميز كردن شيشهي روي عكس نيم ساعت طول كشيد. اين لباس با همهي لباسهاي ديگر فرق داشت. هيچ عكّاسخانهاي لباس به اين قشنگي نداشت. امروز افسانه با اين لباس مثل خود او بود. توي اتاقها چرخ ميزد و مثل مادرش روي همهچي دستمال ميكشيد تا همهچي را برق بيندازد و براي مهماني آماده كند. چه شور و اشتياقي داشت! چرا اتاقخوابها را تر و تميز ميكرد؟ مهمانها كه به اتاقخوابها كاري نداشتند. همهي مهمانها همينجا توي اتاق پذيرايي جا ميگرفتند و هيچكس قرار نبود توي اتاقها سرك بكشد.
مادر افسانه گفت “افسانه، فقط روي ميزهاي اتاق پذيرايي را دستمال بكش!”
افسانه داشت سنگ تمام ميگذاشت. از اين رو به آن رو شده بود. چرا روز عقدكُنان اين شور و اشتياق را نداشت؟ تقصير اين پسر بود. او بود كه عقلش را دزديده بود. هنوز هم، مادر افسانه خبر داشت، هر دو به طور مرتّب در جلسههاي هفتگي محفلشان شركت ميكردند. در يكي از همين جلسهها بود كه باهم آشنا شده بودند. درست است كه افسانه پيش از آشنايي با علي به اين جلسهها ميرفت و زمينهاش را داشت، امّا اگر با علي آشنا نميشد، شايد بعد از مدّتي ول ميكرد و ميرفت سراغ يك سرگرمي ديگر. سرگرمي براي جوانهاي همسنوسال او زياد بود. زماني ميرفت كلاس گيتار، زماني ميرفت كلاس خيّاطي، زماني كتاب ميخواند و ميخواست نويسنده شود، زماني توي مهمانيها دربارهي سياست و آيندهي مملكت بحث ميكرد و ميخواست يك حزب سياسي مستقل تشكيل بدهد، زماني ميرفت استخر آب گرم... امّا علي سابقهاش بيشتر بود. محفل براي علي سرگرمي نبود، همهي زندگياش بود. تا پيش از ازدواج، توي يكي از تمپلهاي محفلشان زندگي ميكرد، جزوههاي آموزشي محفلشان را پخش ميكرد، نوشتههاي عاليجناب را كه رئيس محفل بود و خودش مُقيم آمريكا بود. محفل با ازدواج مخالف بود. خيلي از دوستان علي، بعد از ازدواج، با او قطع رابطه كردند. بعد از ازدواج، علي ديگر مُقيم تمپل نبود. به تمپل سر ميزد و توي همهي جلسههاي آنها شركت ميكرد، امّا مُقيم نبود. مثل پيش از ازدواج نميتوانست همهي وقتش را صرف كار پخش و تبليغ كند. هنوز فعّال بود، امّا نه مثل پيش از ازدواج. پدر و مادر افسانه اميدوار بودند بعد از ازدواج هر دو بهكلّي از محفل دست بكشند، امّا باز هم هر دو در جلسهها شركت ميكردند و جُزوههاي آنها را ميخواندند و در همهي مهمانيها از عاليجناب حرف ميزدند.
از گفتهها و نوشتههاي عاليجناب تفسيرهاي مختلفي وجود داشت. خود عاليجناب در هيچكدام از نوشتههاي خودش هيچ اشارهي صريحي به مسئلهي ازدواج نكرده بود. آنقدر مسائل مهم و حياتي و در ابعاد جهاني و اغلب لاينحل وجود داشت كه جايي براي بحث دربارهي مسائل پيش پا افتادهاي مثل ازدواج باقي نميماند. اين خليفههاي عاليجناب بودند كه در همهي موارد گُنگ دست به كار ميشدند و تفسيرها و تعبيرهايي مطرح ميكردند تا مُريدهاي خُردهپا را از سردرگُمي نجات دهند. امّا علي گوشش بدهكار هيچ تعبير و تفسيري نبود. هيچكدام از خليفههاي عاليجناب را قبول نداشت. نوشتههاي عاليجناب را با عقل خودش ميسنجيد و فقط تفسيرهاي خودش را قبول داشت. علي معتقد بود “عاليجناب با خودِ ازدواج مخالف نيستند.” ميگفت “ايشون با عروسي مخالفاند.” بعد از روز عقدكُنان، بحثهاي زيادي بين عروس و داماد جوان درگرفت. علي معتقد بود “عاليجناب با ازدواج موافقاند، امّا با جشن عروسي و عكس گرفتن موافق نيستند.”
دايي افسانه با اوّلين گروه مهمانها وارد شد و رسيده و نرسيده، با علي شروع كرد به بحث كردن. علي همان حرفهاي تكراري همهي مهمانيها را ميزد. به قيافهاش نميآمد بهزور او را به اين مهماني آورده باشند. كُتوشلوار قرضي، حالا كه توي مُبل لم داده بود، به نظر ميآمد قالب تنش باشد. پاهاش را روي هم انداخته بود و داشت با دايي افسانه دربارهي مخالفت عاليجناب با جشن عروسي و عكس گرفتن حرف ميزد.
دايي افسانه گفت “پس چهطور خودِ ايشون عكسشون را روي جلد همهي كتابهاشون چاپ كردهاند؟”
علي توضيح داد “با اجازهي خودِ ايشون نبوده. نه عكس گرفتنش، نه چاپ كردن عكس پُشت جلد كتابها. هيچكدوم با اجازهي خودِ ايشون نبوده.”
مهمانها از لباس عروسي افسانه جا خوردند. افسانه آرايش غليظي كرده بود، موهاش را درست كرده بود، فر داده بود و تور نازک سفيدي انداخته بود روي موهاش. توي لباس عروسي، عين عروسك شده بود. همين كه او را با لباس عروسي ميديدند، تازه ميفهميدند كه اين مهماني فقط مال “دور هم بودن” نبوده. همه دست خالي آمده بودند. همه از مادر افسانه گله كردند كه چرا به آنها نگفته است مهماني به چه مناسبت برگزار ميشود.
مادر افسانه گفت “خبري نيست. فقط لباس پوشيده. روز عقدش نپوشيد، امروز پوشيده.”
خالهي افسانه با ورود مهمانها دستبهكار شد و چپ و راست عكس ميگرفت. افسانه مُدام راه ميرفت و خودش از مهمانها پذيرايي ميكرد. نميخواست مهماني شباهتي به عروسي داشته باشد، نميخواست مثل عروسها خودش را بگيرد و بالاي مجلس، پهلوي داماد، بنشيند. داماد مشغول بحث كردن با دايي افسانه و مهمانهاي ديگر بود و عروس مُدام ميچرخيد و با مهمانها عكس ميگرفت، مُدام جا عوض ميكرد تا عكسهايي كه خالهاش ميگرفت متنوّعتر باشد، سعي ميكرد به دوربين نگاه نكند، امّا ميدانست خالهاش کي دگمهي دوربين را فشار ميدهد و در آن لحظه تكان نميخورد، سرش را بالا ميگرفت و لبخند ميزد. افسانه از لباس عروسياش خيلي خوشش آمده بود، از تور سفيد روي موهاش خيلي خوشش آمده بود. به مهمانها ميگفت “من اين لباس را خيلي دوست دارم، من اين تور سفيد را خيلي دوست دارم.” و با اين حرف ميخواست بگويد فقط به اين دليل اين لباس را پوشيده، فقط به اين دليل كه اين لباس را دوست دارد.
مادر افسانه شام را زود كشيد و پيش از اين كه مهمانها بروند سر ميز شام، خالهي افسانه چندتا عكس از ميز شام برداشت. سويا بود و مُرغ سُرخكرده و دو سه جور خورش رنگ و وارنگ. عروس و داماد فقط سويا ميخوردند. گوشت لب نميزدند. هيچوقت گوشت لب نميزدند. اين يكي از تعليمات اساسي عاليجناب بود كه همهي پيروانش بايد رعايت ميكردند. علي پنج سال بود گوشت نميخورد و افسانه سه سال. باز هم، سر ميز شام، بحثي بين دايي افسانه و علي درگرفت. دايي افسانه با يك دست قاشق پُر از چلومُرغش را توي دهانش فرو برد و با دست ديگر پُشت جلد يكي از كتابهاي عاليجناب را به مهمانها نشان داد. عكس رنگي عاليجناب پُشت جلد اين كتاب چاپ شده بود كه عاليجناب را در حال لبخند زدن نشان ميداد. عاليجناب چهرهي گردِ گوشتالويي داشت، سبيلهاي پُرپُشت آويزانش روي دهانش را پوشانده بود. چارزانو نشسته بود روي زمين و به يك پُشتي بزرگ تكيه داده بود، دستهاي پشمالوي خپلهاش را گذاشته بود روي شكم گُندهاش و به دوربين نگاه ميكرد. دايي افسانه گفت “ببينم. خودِ ايشون هم فقط با همين غذاهاي رژيمي سر ميكنند؟” به ظرف سويا اشاره كرد. “من كه باور نميكنم.”
دايي افسانه بيشتر از همه حرف ميزد. بلبلزباني ميكرد، مهمانها را ميخنداند، با علي بحث ميكرد، جوک ميگفت و خودش بيشتر از همه ميخنديد. دوربين كوچكي با خودش آورده بود كه از آن هم حرف زد. يك دوربين جيبي جمعوجور كه واقعاً توي جيب جا ميگرفت. درست به اندازهي يك پاكت سيگار. در يكي از سفرهاي اخيرش به اروپا خريده بود. از لندن. آدرس دقيق داد كه از كدام خيابان و خوب يادش بود كه چند پوند. و چه عكسهاي خوبي كه با همين دوربين در پاريس و رُم و شهرهاي ديگر گرفته بود! دوربين سادهاي بود كه احتياجي به تنظيم كردن نداشت. بر خلاف دوربين خالهي افسانه كه گُنده و سنگين بود و فاصله و نور و همهچيزش را بايد بهدقّت تنظيم ميكردي. خالهي افسانه دوربينش را از تهران خريده بود و خيلي گران. دوربين حرفهيي بود. عكّاسهاي حرفهيي با اين دوربين عكس ميگرفتند. بحث داغي بين آنها درگرفت. هر كدام از دوربين خودش تعريف ميكرد و از عكسهاي خوبي كه با دوربينش گرفته بود. دايي افسانه هم از وقتي كه وارد شده بود عكسهاي زيادي گرفته بود. مادر افسانه گفت “بايد ديد! تا خودِ عكسها را نبينيم، باور نميكنيم.” و از دستپُخت خودش تعريف كرد. مهمانها هنوز از دستپُخت او تعريف نكرده بودند. پُرچانگي دايي و خالهي افسانه به هيچكس مجال حرف زدن نداده بود. مادر افسانه مهمانها را غافلگير كرد و همه شروع كردند به تعريف كردن از دستپُخت او. همه باهم حرف ميزدند، باهم ميخنديدند و صدا به صدا نميرسيد.
پدر افسانه توي اتاق كار خودش قدم ميزد و به اين بگومگوهاي فاميلي و خندهها گوش ميداد. در اتاق بسته بود و هنوز كسي نيامده بود او را خبر كند. حتّا از سر ميز شام او را صدا نزده بودند. مثل اين كه يادشان رفته بود چنين آدمي هم توي خانه هست. پدر افسانه منتظر بود خبرش كنند و صبر ميكرد و دلش ميخواست ببيند کي به يادش ميافتند. همهي مهمانها قوموخويشهاي زنش بودند يا دوستهاي زنش و دوستهاي علي و افسانه. زنش هميشه فقط قوموخويشها و دوستهاي خودش را دعوت ميكرد، از دوستها و قوموخويشهاي شوهرش خوشش نميآمد و دلش نميخواست از آنها پذيرايي كند.
پدر افسانه قيافهي خودش را توي آينهي كوچكي كه بغل ميز تحريرش بود نگاه كرد. زشت بود. كج و معوج بود. كلّهاش زيادي گُنده بود. تاس بود. چشمهاش پُف كرده بود و زير چشمهاش دوتا حلقهي كبود آويزان بود. چيزي توي صورتش نديد كه قابل تعريف كردن باشد. هيچ چيز ديگري هم نداشت كه قابل تعريف كردن باشد. نگاهي به دور و برش انداخت. اينجا اتاق خودش بود: اتاق مطالعه و كار. اسم اينجا را گذاشته بود “اتاق مطالعه” و گاهي هم ميگفت “اتاق كار”، امّا نه كاري توي اين اتاق صورت ميداد و نه مطالعهاي ميكرد. حوصلهي كتاب خواندن نداشت. هيچكدام از كتابهايي را كه توي قفسههاي دورتادور اتاق خاك ميخورد نخوانده بود. كتابهاي ناياب گرانقيمتي داشت، كتابهاي چاپ سنگي، كتابهاي مرجع، كتابهاي غير مرجع. ميتوانست سر ميز شام از كتابهاي نايابي كه داشت حرف بزند. امّا ميدانست كه دخترش و علي به ريشش ميخندند و مسخرهاش ميكنند. زنش بيشتر از همه به او ميخنديد. هيچكس حرفهاي او را جدّي نميگرفت. زنش هميشه عادت داشت وسط حرف او بدود. يادش نميآمد جملهي كاملي را سر ميز شام يا توي اتاق پذيرايي خطاب به مهمانها ادا كرده باشد. و اگر مهمان هم نداشتند، خوديها به حرفهاي او گوش نميدادند. هميشه از حرف زدن منصرف ميشد و يادش ميرفت كه چي ميخواست بگويد. زنش از تحقير كردن او كيف ميكرد و دوست داشت توي ذوق او بزند. ميدانست كه در غياب او زنش به مهمانها و دوستهاي خودش چه ميگفت. اگر حرفي از او به ميان ميآمد، زنش ميخنديد، مسخرهاش ميكرد و به آنها ميگفت شوهرش مرد بازنشستهي ازكارافتادهي بيسواد و تنبلي است كه از صبح تا شب وقتش را با قدم زدن توي پاركها و خيابانها و تلويزيون تماشا كردن و گوش دادن به راديو و ور رفتن به كتابهايي كه هيچكدامشان را نخوانده است تلف ميكند.
پُشت ميز تحريرش نشست و كاغذ سفيدي را كه روي ميز بود پيش كشيد. دلش ميخواست چيزي بنويسد، نامهاي براي زنش يا افسانه. شايد نامهي او را ميخواندند. دلش ميخواست بنويسد چرا هيچكس غيبت او را احساس نميكند، چرا هيچكس او را صدا نميزند؟ حتّا هيچكدام از مهمانها سراغ او را نميگرفتند. هيچوقت چيزي نمينوشت، حتّا نامه. كسي را نداشت كه برايش نامه بنويسد. اگر علي و افسانه ميرفتند به شهرِ ديگري يا مهاجرت ميكردند، براي آنها نامه مينوشت. و ماجراي همين امروز را هم براي آنها مينوشت: روزي كه هيچكس خبر نداشت كه او سر ميز شام نيست. هيچكس سراغ او را نميگرفت، هيچكس در اتاق او را باز نميكرد و نميآمد تو. كاري كه خودش هميشه ميكرد. دوست داشت وقت و بيوقت، در اتاق افسانه را باز كند و برود تو. افسانه هميشه در اتاقش را ميبست. قفل نميكرد. فقط ميبست. دوست داشت در اتاق افسانه را باز كند و سرك بكشد. ميخواست ببيند هست يا نه و چهكار ميكند: خوابيده است يا بيدار است، لباس پوشيده است يا نه. حق داشت. ناسلامتي پدرش بود. گاهي ساعتها طول ميكشيد و در اتاقش بسته ميماند و هيچ صدايي از توي اتاقش بيرون نميآمد. كسي خبر نداشت توي اتاقش هست يا از در رو به حياط رفته است بيرون. گاهي وقتها، مهمان كه داشتند، از در رو به حياط اتاقش ميزد به چاك تا مجبور نباشد بيايد پيش مهمانها و خودش را نشان بدهد. گاهي وقتها، در اتاقش را كه باز ميكرد، ميديد چارزانو نشسته است وسط اتاق. ساعتها، چارزانو، بيصدا و بيحركت، مينشست روي زمين. مِديتِيشِن ميكرد. مادر افسانه با اين دربازكردنها مخالف بود. سر او داد ميزد و به او تذكّر ميداد كه اين كار كار خوبي نيست. امّا اين حرفها توي گوشش فرو نميرفت. كار خودش را ميكرد. و يك روز كه زنش نبود، ديد درِ اتاق افسانه قُفل بود. عصباني شد. دستهي در را چند بار تكان داد. صدايي نيامد. تلنگر زد. با مُشت كوبيد به در. صدايي نيامد. ناچار شد با لگد بكوبد به در و قُفل در را بشكند. و تا او قُفل در را بشكند و برود تو، افسانه رفته بود توي حياط و از در حياط رفته بود بيرون. و تا صبح نيامد. رفته بود تمپل. شب، توي تمپل خوابيده بود. و از همان شب بود كه تصميم گرفت با علي ازدواج كند.
سر ميز شام، علي داشت حرف ميزد و همه ساكت شده بودند تا صداي او را بشنوند. آرام حرف ميزد و مهمانها كه تا چند لحظهي پيش اينهمه سر و صدا راه انداخته بودند، نفسشان را توي سينه حبس كرده بودند و آنقدر ساكت بودند كه پدر افسانه توي اتاق دربسته صداي علي را ميشنيد. داشت دربارهي عاليجناب حرف ميزد. داشت ميگفت “ايشون معلّم عشقاند. ما همهچيزمون را از ايشون داريم. كتابهاي ايشون به همهي زبانهاي زندهي دنيا ترجمه شده.”
دستش را دراز كرد و يكي از كتابهاي عاليجناب را از لاي كتابهاي توي قفسه كشيد بيرون. عكس رنگي عاليجناب پُشت جلد كتاب چاپ شده بود. درست عين قصّابها. حق با دايي افسانه بود. اين شكم گُنده را با غذاهاي گياهي چهطور پُر ميكرد؟ به اين مرد ميآمد كه هر روز چلوكباب و چلومُرغ توي شكم گُندهاش بتپاند. به او ميآمد قصّاب يا رانندهي كاميون باشد، نه عاليجناب. شايد هم از بس كه آش خورده بود به اين روز افتاده بود. دلش ميخواست ماجراي روزي را كه به خانهي آشخورها سر زده بود روي اين كاغذ بنويسد. همان خانهاي كه علي و افسانه توي يكي از اتاقهاش زندگي ميكردند. مدّتي بود رفته بودند آنجا و زنش به او با تأخيرِ زياد خبر داده بود كه آنجا را پيدا كردهاند. پدر افسانه ميخواست ببيند دخترش كجا زندگي ميكند. حق داشت بداند. افسانه با او مشورت نكرده بود. هيچوقت با او مشورت نميكرد و كار خودش را ميكرد. پدرش با ازدواج افسانه مخالف بود، با همهي كارهايي كه ميكرد مخالف بود. امّا نميتوانست بيتفاوت بماند. آدرس را از زنش گرفت و يكروز عصر، بيخبر، رفت آنجا. افسانه و علي نبودند. دوست علي او را برد توي اتاق پذيرايي و او روي يكي از مُبلهاي نزديک در نشست. از لاي يكي از درها كه نيمهباز بود، ديد كسي روي تخت اتاق آنطرف هال خوابيده و يك نفر (كه زني بود) داشت توي اتاق راه ميرفت. بوي گندي از همان دم در به بينياش خورده بود: بوي غذاي مانده و دوا. دوست علي اصرار كرد بنشيند تا علي و افسانه برگردند. گفت رفتهاند خريد و همين حالا برميگردند. رفت براي او آش بياورد. پدر افسانه گفت “نه، ممنونم. چيزي نميخورم.” ولي دوست علي اصرار داشت كه از او پذيرايي كند. نه چاي ميخوردند، نه شربت، نه شيريني، نه قهوه. فقط آش ميخوردند و تنها وسيلهي پذيراييشان آش بود. گوشهي اتاق پذيرايي، دستهدسته كتاب تلنبار بود، بستهبندي شده و باز. همه عين هم. پا شد، نگاهي انداخت. همه كتابهاي عاليجناب بود. تعداد زيادي از يكي از كتابهاي عاليجناب. با همان عكس رنگي عاليجناب پُشت جلد. عكس بزرگ قابشدهي عاليجناب به ديوار اتاق پذيرايي آويزان بود: همان عكس پُشت جلد كتاب. شايد راستيراستي عكس ديگري نداشت و شايد علي راست ميگفت كه از عكس گرفتن خوشش نميآمد و اين عكس را دزدكي گرفته بودند. شايد اگر كمي بيشتر توي اين خانه ميماند و اين آش را ميخورد، همهي حرفهاي علي را باور ميكرد. دوست علي آش را بلافاصله آورد. آش حاضر و آماده بود. هميشه همين آش را ميخوردند و از صبح تا شب آش حاضر و آماده بود، آش ولرم بيمزّهاي كه معلوم نبود توش چي بود. همان بويي كه از دم در به بينياش خورده بود، حالا از توي آش به حلقش فرو رفت. دو قاشق خورد. قاشق سوم را هم بهزور توي دهانش فرو برد. قاشقش را گذاشت توي آش و ديگر نخورد. دوست علي اصرار داشت كه باز هم بخورد و اصرار داشت كه صبر كند تا علي و افسانه از خريد برگردند. امّا حالش داشت بههم ميخورد و نميتوانست صبر كند. پا شد و بهزحمت خودش را تا دم در رساند. همانجا، بيرون در، بالا آورد. دوست علي گفت “عيبي نداره. از قرار معلوم، غذاي ما به شما سازگار نيست.” و در را بست. صداي يك نفرِ ديگر را شنيد كه ميگفت “مزاجشون هنوز عادت نكرده به اين غذاها.” از پُشتِ در، صداي خندهاي آمد. صداي چند نفر بود كه داشتند ميخنديدند. و يكي از خندهها خندهي زن بود. نكند خودِ افسانه بود كه داشت ميخنديد. همه به او ميخنديدند: افسانه، علي، دوست علي، همه، هركس كه او را ميشناخت. زنش هميشه به او ميخنديد. پي بهانه ميگشت كه به او بخندد. و فردا كه خبر بالا آوردنش را شنيد، بيشتر از هميشه به او خنديد. از شدّت خنده، روي پاهاش بند نبود. نيم ساعت تمام فقط ميخنديد، زمين را چنگ ميزد و آب از چشمهاش سرازير بود.
روي كاغذ نوشت:
اينجانب به اين وسيله اعلام ميكنم كه جهان جاي خوبي براي زندگي كردن نيست.
به عکس عاليجناب نگاهي انداخت و خندهاش گرفت. چه قيافهي خندهداري داشت! “چهقدر شماها به من بخنديد؟ اجازه بدهيد كمي هم من به شما بخندم.” اين دوتا جمله را هم ميخواست بنويسد، امّا ننوشت. حالا نوبت او بود بخندد. از سر جاش پا شد و بلندبلند خنديد. نه. صداي خندهي او را كسي از بيرون نميشنيد. حرفهاي علي تمام شده بود و باز بگومگوهاي فاميلي درگرفته بود. داشتند سر همديگر را ميخوردند و حرفهاي تكراري ردّوبدل ميشد. پُزدادنها، منممنمكردنها، جوكهاي بينمك.
روي كاغذ نوشت:
اينجانب به اين وسيله آقاي عاليجناب را از مقام خود عزل و از اين پس خودم شخصاً هدايت مردم را به عهده گرفته و كتابهاي خودم را خواهم نوشت.
كتاب عاليجناب را جر داد و انداخت روي زمين. از در رو به حياط، رفت بيرون. بي سر و صدا، از در خانه رفت بيرون و رفت تا كتابهاي خودش را بنويسد.
* * *
عاليجناب سگ كي بود؟ پدر افسانه از عاليجناب زشتتر نبود. حتّا توي عكس، اگر عكس ميگرفت و آن هم عكس رنگي، بهتر از او ميافتاد. مثل عاليجناب سبيلهاي قصّابي نداشت و شكمش هم به آن گُندگي نبود. عكس ششدرچهار سياهو سفيدش كه توي روزنامهها چاپ شد، مال سالها پيش بود، مال زماني كه كارمند رُتبهي دوازده وزارت دارايي بود و بيست تا كارمند زير دستش كار ميكردند. پايين عكس اسم و فاميلش را نوشته بودند و تاريخ خارج شدنش را از منزل و از مردم خواسته بودند كه اگر او را پيدا كردند، “اطّلاع داده مُژدگاني دريافت دارند.” امّا هيچكس از روي اين عكس قديمي نميتوانست او را بشناسد. قيافهي پدر افسانه در سالهاي اخير بهكلّي عوض شده بود. همهي موهاش ريخته بود، (توي عكس كاكُل داشت،) دندانهاي جلوش افتاده بود و يكيدوتا هم كه نيفتاده بود، سياهِ سياه بود، (توي عكس لبخند ميزد و دندانهاي جلوش سفيد و مرتّب بود،) چشمهاش ريز بود و توي گودي پايين ابروهاي پُرپُشتش فرو رفته بود (توي عكس چشمهاش درشت و وَقزده بود).
در مهماني يك ماهِ بعد، روزنامهاي كه عكس پدر افسانه توش چاپ شده بود دستبهدست ميچرخيد. افسانه باز هم لباس عروسي پوشيده بود و علي لباس دامادي. عكسهاي مهماني قبلي همه خراب شده بود و مادر افسانه ناچار شده بود مهماني ديگري ترتيب بدهد و اين بار مهمانهاي ديگري دعوت كرده بود. هيچكدام از مهمانهاي قبلي توي اين مهماني نبودند. همه دوستهاي خودش بودند با همكلاسيهاي زمان دانشجويي افسانه. و يك عكّاس حرفهيي با دوربين حرفهيياش مُدام ميان مهمانها ميچرخيد تا طبيعيترين و بهترين عكسهاي ممكن را از عروس و داماد و مهمانها بگيرد. مادر افسانه ناچار بود براي مهمانها توضيح بدهد كه اين عكس روزنامه آخرين عكس شوهرش بود. او به عكس گرفتن علاقهاي نداشت. زورش ميآمد عكس بگيرد. نوشتههاي او را به مهمانهاي خودمانيتر نشان ميدادند و ميخنديدند.
علي براي مهمانها از عاليجناب حرف ميزد. مهمانها كه حرفهاي علي برايشان تازگي داشت، ساكت ميشدند تا صداي علي به همه برسد. گاهي يكي از آنها كه به علي دورتر بود، ميگفت “لطفاً كمي بلندتر صحبت كنيد!”
امّا علي نميتوانست بلندتر حرف بزند و بايد ساكت ميشدند و جلوتر ميآمدند تا همهي حرفهاي او را بشنوند. همه سراپا گوش بودند و موقع گوش دادن هيچكس نميخنديد و پارازيت نميانداخت. افسانه به مادرش گفت “از اين به بعد، هيچوقت داييجون را دعوت نكنيم.”
مادرش موافق بود. دايي افسانه تنها كسي بود كه حرفهاي علي را جدّي نميگرفت.
|
|