جستجوي كتاب:

دسترسي سريع:

سبد خريد | تماس با ما | صفحه اصلي  



محمدرضا صفدري متولد 1333 در خورموج است. تاكنون سه كتاب از او منتشر شده است:

مجموعه داستان "سياسنبو"، 1368

مجموعه داستان "تيله‌ي آبي"، 1377

رمان "من ببر نيستم پيچيده به بالاي خود تاكم"، 1381

كتابهاي مربوط:

تيله‌ي آبي
سياسنبو
من ببر نيستم پيچيده به بالاي خود تاكم



« عكس از سايت روزنامه‌ي همشهري »



سنگ سياه

محمدرضا صفدري


آن‌كه‌ بلند بود و مويش‌ كمي‌ ريخته‌ بود، گفت‌: «ديگه‌ چه‌ نوشته‌؟»
«هيچي‌، هر چه‌ بود خواندم‌.»
از سه‌ روز پيش‌ چند بار پرسيده‌ بود: «ديگه‌ چه‌ نوشته‌، خداكرم‌؟»
خداكرم‌ هم‌ خوانده‌ بود كه‌ زنت‌ ناخوش‌ سخت‌ است‌. اگر پيالة‌ آب‌ توي‌ دستت‌ است‌، بگذارش‌ زمين‌ و زود بيا، مبادا پشت‌ گوش‌ بيندازي‌. ديگر غوره‌بازي‌ درنياور. آنچه‌ بر سر ما آوردي‌ بس‌ نيست‌؟ از بس‌ چشمت‌ همه‌اش‌ دنبال‌ پول‌ است‌، شايد ناخوشي‌ ماه‌ بگم‌ يا از آن‌ بدتر هم‌ برايت‌ چيزي‌ نباشد. دوباره‌ مي‌گويم‌ اگر شير مادرت‌ را خورده‌اي‌ و پاي‌ سفرة‌ پدرت‌ نشسته‌اي‌، هر چه‌ زودتر بيا و برو.
نامه‌ از زبان‌ درويش‌ بود.
«خداكرم‌، پشتش‌ چيزي‌ ننوشته‌ن‌؟»
«اگر باور نمي‌كني‌، بده‌ يكي‌ ديگه‌ بخونه‌.»
«باور مي‌كنم‌، اما. . .»
«چه‌ مي‌خواهي‌ بگويي‌، عبدالله؟»
عبدالله گفت‌: «يك‌چيزي‌ شده‌ و تو نمي‌گويي‌.»
خداكرم‌ گفت‌: «اگه‌ چيزي‌ بود به‌ تو مي‌گفتم‌.»
«نه‌، دلم‌ گواهي‌ مي‌ده‌ يك‌ پيشامدي‌ براشون‌ كرده‌. نمي‌بيني‌ درويش‌ چه‌ نوشته‌؟»
«چه‌ نوشته‌؟»
«اون‌جا كه‌ گفته‌. . . ناخوشي‌ ماه‌بگم‌. . . بدتر از ناخوشي‌ او چيه‌؟»
خداكرم‌ دلداريش‌ داد: «هيچي‌ نيست‌. خالودرويش‌ از دستت‌ دلخوره‌، نوشته‌ كه‌ زودتر واگردي‌ سر خونه‌ زندگيت‌.»
عبدالله نگران‌ بود: «بالاتر از زنم‌ كيه‌؟ بچه‌ام‌ يك‌چيزي‌ سرش‌ اومده‌ و كسي‌ به‌ من‌ نمي‌گه‌.»
هر دو چهل‌ساله‌ بودند و سال‌ها پيش‌ به‌كويت‌ آمده‌ بودند. خداكرم‌ سالي‌ يك‌بار سري‌ به‌ خانه‌اش‌ مي‌زد ولي‌ او نه‌، نرفته‌ بود. اكنون‌ هر دو خاموش‌ بودند. لنج‌ آمادة‌ رفتن‌ مي‌شد. جاشوها گوني‌ها و بسته‌ها را به‌ لنج‌ مي‌بردند.
آب‌هاي‌ دوردست‌ او را پريشان‌ مي‌كرد: «كي‌ مي‌رسيم‌ ايران‌؟»
بلند شد رفت‌ بيرون‌. خداكرم‌ يكباره‌ ديد او روي‌ بارانداز است‌ و تندتند مي‌رود: «هاي‌ عبدالله، كجا مي‌ري‌؟»
انگار نمي‌شنيد، تند مي‌رفت‌.
خداكرم‌ خودش‌ را به‌ او رساند و بازويش‌ را گرفت‌: «چرا بچه‌بازي‌ درمي‌آري‌؟ يكهو بلند مي‌شي‌ كجا مي‌ري‌؟» و او را سوي‌ بارانداز كشيد.
«نمي‌آم‌.»
«بيا جلدي‌ بريم‌. مي‌ترسم‌ لنج‌ بره‌ و ما بهش‌ نرسيم‌.»
عبدالله پكر بود. برگشت‌ به‌ لنج‌ها و بارانداز نگاه‌ كرد:
«اين‌ها چي‌ مي‌كنن‌؟»
«همه‌ سوار شدن‌ و ما مانديم‌. زود باش‌ بريم‌.»
«كجا؟»
نگاهش‌ سرگردان‌ بود. رگ‌ سرخ‌ در چشم‌هايش‌ دويده‌ بود. انگار از خواب‌ پسينگاهي‌ بيدار شده‌ بود: منگ‌ و تهي‌ و دهانش‌ تلخ‌، يا كه‌ در چاهي‌ ژرف‌ و نمناك‌ از خواب‌ پريده‌ بود؛ مانند كبوتران‌ چاهي‌ كه‌ به‌ هواي‌ چراغ‌ خانه‌اي‌ فرود مي‌آيند و در سياهي‌ شب‌ به‌ ديوار كوبيده‌ مي‌شوند، آنگاه‌ چشم‌هايشان‌ دودو مي‌زند و. . .
«ما كجا هستيم‌، خداكرم‌؟»
«مي‌خواهيم‌ بريم‌ بوشهر.»
بانگشان‌ كردند. خداكرم‌ بازوي‌ او را كشيد: «جلدي‌، لنج‌ رفت‌!»
«كجا رفت‌؟»
«آتش‌ تو خونة‌ بابات‌ بگيره‌ كه‌ تو را درست‌ كرد. مگه‌ خونه‌ زندگي‌ نداري‌؟»
«نه‌.»
«نمي‌گي‌ مردم‌ پشت‌ سرت‌ چه‌ مي‌گن‌؟ يك‌ كمي‌ هم‌ خدا را جلو چشمت‌ بيار. اون‌ بدبخت‌ها چه‌ گناهي‌ كردن‌ كه‌ زن‌ به‌ تو دادن‌؟»
«نمي‌دونم‌. . . مردم‌ تا امروز هر چه‌ دل‌شون‌ خواسته‌ پشت‌ سرم‌ گفته‌ن‌.»
«گناهش‌ به‌گردن‌ خودت‌. خودت‌ كردي‌. اون‌ زن‌ نازنينت‌ را ول‌ كردي‌، دلت‌ هم‌ خوش‌ كه‌ پول‌ براشون‌ مي‌فرستادي‌.»
«تو هم‌ زنت‌ را ول‌ كردي‌.»
«من‌ تا اون‌جا كه‌ مي‌تونستم‌ مي‌رفتم‌ پيش‌شون‌.»
گفتن‌ نداشت‌؛ عبدالله با ماه‌بگم‌ نساخته‌ بود، پادرد زن‌ هم‌ كه‌ كهنه‌ شد، ديگر هيچ‌ نرفت‌. مي‌خواست‌ با دست‌هاي‌ پر برگردد. دلش‌ مي‌كشيد روزي‌ كه‌ برمي‌گردد مردم‌ ده‌ بگويند، عبدالله چيز ديگر شده‌ است‌، عبدالله ديگر آن‌ جوان‌ چند سال‌ پيش‌ نيست‌. برو ببين‌ چه‌ شده‌!
در سرما و گرما توي‌ كويت‌ مانده‌ بود. غرولند شنيده‌ بود و آهك‌ توي‌ چشمش‌ رفته‌ بود تا شده‌ بود: استاد عبدالله. و اكنون‌ رودرروي‌ خداكرم‌ ايستاده‌ بود و نمي‌رفت‌.
«نساز همچين‌! تو ديگه‌ ريشت‌ سفيد شده‌، بايد خوب‌ و بد خودت‌ را بفهمي‌.»
عبدالله كنار لنج‌ پا سست‌ كرده‌ بود: «اون‌جا چه‌ شده‌؟ بچه‌م‌ مرده‌، ها؟»
«درد مال‌ مرده‌. اگه‌ خداي‌ نكرده‌ چيزي‌ هم‌ شده‌ باشه‌، چاره‌اي‌ نيست‌.»
خداكرم‌ گفت‌ و دست‌ او را كشيد. عبدالله سست‌ و بي‌جان‌ بود، روي‌ بسته‌اي‌ نشست‌، سيگاري‌ از دست‌ دوستي‌ گرفت‌. آرام‌ پك‌ مي‌زد. تا چشم‌ كار مي‌كرد آب‌ بود و گاهي‌ كشتي‌ها و لنج‌ها كه‌ به‌ دوردست‌ مي‌رفتند.
لنج‌ آن‌ها انگار نمي‌خواست‌ برود، روي‌ آب‌ ايستاده‌ بود و مي‌جنبيد. سيگار از دستش‌ افتاد، سر ميان‌ زانوها برد، شانه‌اش‌ سخت‌ تكان‌ مي‌خورد. تا خداكرم‌ ببيندش‌، خودش‌ را به‌ لبة‌ لنج‌ رسانده‌ بود و چند بار سرش‌ را به‌ ديوارة‌ چوبي‌ كوبيده‌ بود. ميان‌ گريه‌ صدايش‌ سخت‌ بالا مي‌آمد: «اي‌ بوا رفتم‌! بوام‌ رفت‌، ككام‌ رفت‌، زندگيم‌ رفت‌.»
خاموش‌ شد. پيشانيش‌ باد كرده‌ بود. آب‌ به‌ سر و رويش‌ زدند. انگار جان‌ مي‌كند. خداكرم‌ دستپاچه‌ شده‌ بود.
كسي‌ گفت‌: «براي‌ چه‌ بهش‌ گفتي‌؟»
خداكرم‌ گفت‌: «نمي‌خواستم‌ بگم‌، از دهنم‌ در رفت‌.»
«اين‌ چه‌كاري‌ بود كردي‌! بوشهر كه‌ مي‌رسيديم‌ باهاس‌ مي‌گفتي‌.»
«دست‌ خودم‌ نبود. خودش‌ هم‌ بو برده‌ بود كه‌. . .»
لنج‌ راه‌ افتاده‌ بود و مي‌رفت‌. بندرگاه‌ پشت‌ سر مي‌ماند، با يادگارهايش‌: تاول‌هاي‌ زير بغل‌ و بدزباني‌ بالادست‌ها، بسته‌هاي‌ سنگين‌ و شانه‌ها و زنش‌ كه‌ خيلي‌ دور افتاده‌ بود:
«پشت‌ هفت‌ درياي‌ سياه‌
مرديه‌ كه‌ مو دوستش‌ دارم‌
نمي‌دونم‌ او هم‌ دلش‌ سي‌ مو تنگ‌ مي‌شه‌ يا نه‌؟»
آن‌ روزها عبدالله به‌ ياد هيچ‌كس‌ نبود. بچه‌اش‌ كوچك‌ بود و ماه‌بگم‌ پادردش‌ كهنه‌ مي‌شد. چشم‌ به‌ راه‌ مردش‌ بود كه‌ بيايد او را ببرد جايي‌ خوب‌ كند. به‌ زن‌ گفته‌ بود كه‌ زود برخواهد گشت‌.
يادش‌ نيامد كه‌ زن‌ گريه‌ كرده‌ بود يا نه‌. خدانگهداري‌ هم‌ نگفته‌ بود، نمي‌شد؛ از بس‌ سربازها هر روز دنبالش‌ مي‌دويدند. با كدخدا هم‌ مي‌آمدند. يك‌ روز، پيش‌ از آفتاب‌ در زدند. رفت‌ پشت‌ بام‌ آن‌ها را ديد. كدخدا همراه‌ گروهبان‌ بود، با دوتا سرباز. عبدالله خودش‌ را انداخت‌ تو خانة‌ همسايه‌ و رفت‌ تو انبار كاهي‌، زير كاه‌ها خوابيد: «برم‌ سربازي‌ چه‌ كنم‌؟ ما كه‌ تو اين‌ كشور نون‌ نخورديم‌.»
رفت‌ كه‌ رفت‌. هر گاه‌ برمي‌گشت‌ چندروزي‌ مي‌ماند و باز رو به‌كويت‌ مي‌شد.
آن‌ روز كه‌ مي‌خواست‌ در برود، دست‌ و بال‌ همه‌ تنگ‌ بود. گل‌ زميني‌ داشت‌، فروخت‌. و ناخدا گفته‌ بود: «مي‌برمت‌ اون‌جايي‌ كه‌ دلت‌ مي‌خواد.»
خيلي‌ بودند، همه‌ هم‌ سربازي‌ نرفته‌. اگر گير مي‌افتادند كارشان‌ ساخته‌ بود.
هر چه‌ بود سوار شدند. دريا توفاني‌ شد و چند شب‌ روي‌ دريا ماندند تا روز ديگر ناخدا دور از خشكي‌ پياده‌شان‌ كرد: «اون‌جا كويته‌. بپريد پايين‌، اون‌ها كه‌ گذرنامه‌ ندارن‌ پياده‌ بشن‌!»
شهر پيدا بود، هواي‌ شرجي‌، به‌ آب‌ زدند. آب‌ تا سينه‌شان‌ مي‌رسيد. دست‌ و پايي‌ زدند و چند قلب‌ آب‌ خوردند. زود رسيدند. گفتند، رسيديم‌. با چندتا عرب‌ خوش‌ و بش‌ كردند. گفتند، شهر كمي‌ دورتر است‌. جلوتر كه‌ رفتند، تختة‌ سبزي‌ ديدند كه‌ رويش‌ نوشته‌ شده‌ بود: «به‌ شهر خرمشهر خوش‌ آمديد.»
«اي‌ داد و بيداد، مگه‌ اين‌جا كويت‌ نيست‌؟»
«كويت‌ كجا بود؟ اين‌جا خرمشهره‌.»
بيست‌سالگي‌ كار دست‌شان‌ داده‌ بود، گمان‌ كرده‌ بودند مرد شده‌اند. اگرچه‌ يكي‌ يك‌ بچه‌ داشتند و ريش‌ و سبيل‌ درآورده‌ بودند، با اين‌همه‌ ناخدا گول‌شان‌ زده‌ بود.
«مردكة‌ بي‌سر و پا، پول‌ ما را خورد و آب‌ خنك‌ بالاش‌ كرد.»
«با گروهبان‌ها دست‌ به‌ يكي‌ كرده‌ بود.»
خوب‌ يا بد، هر چه‌ بود گذشته‌ بود. ده‌پانزده‌ سال‌ پيش‌ كجا و امروز كجا؟
با خودش‌ گفت‌: «اون‌ ناخدا دلش‌ اومد پول‌ ما را بالا بكشه‌؟ مگه‌ نمي‌دونست‌ ما از شكم‌ زن‌ و بچه‌مون‌ گرفته‌ بوديم‌.»
باز گفت‌: خودم‌ چه‌؟ زنم‌ را تو خانه‌ تك‌ و تنها گذاشتم‌ و آمدم‌. من‌ كه‌ سال‌ تا سال‌ سري‌ بهشان‌ نمي‌زدم‌. مي‌گفتم‌، خوب‌ زنده‌اند ديگر، هر ماه‌ برايشان‌ پول‌ مي‌فرستم‌. خودش‌ مي‌نوشت‌ كه‌ دارد خانه‌ مي‌سازد. مي‌گفت‌، چيزي‌ كم‌ نداريم‌ و آرزويمان‌ اين‌ است‌ كه‌ هر چه‌ زودتر تو را ببينيم‌.
شايد خيلي‌ چيزها مي‌خواسته‌ بگويد، نمي‌شده‌. او مي‌گفته‌ و بچة‌ همسايه‌ مي‌نوشته‌. تازه‌ خيلي‌ چيزها بوده‌ كه‌ به‌گفتن‌ و نوشتن‌ نمي‌آمده‌.
شب‌ بود و لنج‌ مي‌رفت‌. نرمه‌ بادي‌ تنش‌ را خنك‌ مي‌كرد. سيگار مي‌كشيد. يادش‌ آمد روزي‌ كه‌ پسرش‌ برايش‌ نامه‌ نوشته‌ بود، تازه‌ ياد گرفته‌ بود بنويسد، سوم‌ چهارم‌ بود. و او پس‌ از چند سال‌. . . هرچند ماهي‌ يك‌ جا كار مي‌كرد، يك‌ روز جوشكاري‌، تا هوا گرم‌ مي‌شد ول‌ مي‌كرد. سخت‌ بود، تخم‌ چشم‌ آدم‌ آب‌ مي‌شد. چندهفته‌اي‌ وردست‌ استاد، گچكاري‌ مي‌كرد، كسي‌ مي‌آمد كه‌ نقاشي‌ ساختمان‌ نان‌ و آبش‌ خوب‌ است‌. اين‌ هم‌ هيچ‌. روز ديگر يكي‌ مي‌آمد كه‌ برويم‌ عكاسي‌ ياد بگيريم‌، به‌ ايران‌ كه‌ برگرديم‌ نان‌مان‌ توي‌ روغن‌ است‌. اين‌ هم‌ هيچ‌!
يك‌ جا نمانده‌ بود. فروشندگي‌ هم‌ بد نبود، يك‌ سال‌ ماند. رفت‌ باغبان‌ يك‌ انگليسي‌ شد. از آن‌جا خودش‌ نرفت‌، بيرونش‌ كردند.
«چه‌ بكنم‌؟»
ماه‌بگم‌ چشم‌ به‌ راه‌ بود.
بچه‌اش‌، خدر، نامه‌ مي‌نوشت‌ كه‌ من‌ رفته‌ام‌ به‌كلاس‌ هفتم‌، رفته‌ام‌ هشتم‌، رفته‌ام‌ نهم‌، مادرم‌ مي‌گويد: ديگر اين‌ تابستان‌ بيا! هر چه‌ كار كرده‌اي‌ بس‌ است‌، در ايران‌ هم‌ مي‌تواني‌ نان‌ بخوري‌.
همان‌ روزها عبدالله دلش‌ به‌ دختر چشم‌سياهي‌ مي‌كشيد. ايراني‌ بود و پدرش‌ فروشگاه‌ بزرگي‌ داشت‌ و او پيشش‌ كار مي‌كرد. هر شب‌ به‌ خانه‌شان‌ مي‌رفت‌، ولي‌ تا نامة‌ خدر آمد دلش‌ هواي‌ خانه‌ كرد. پيچانه‌اش‌ را بست‌ و رفت‌. روي‌ بارانداز دودل‌ شد. بسته‌ را توي‌ لنج‌ گذاشت‌ و خودش‌ بالا آمد. به‌ دختر هيچ‌ نگفته‌ و آمده‌ بود. در شلوغي‌ بيشتر دلش‌ مي‌گرفت‌. رفتن‌ به‌ خانة‌ آن‌ها هم‌ دردسر داشت‌. دختر يك‌بار شوهر كرده‌ بود و مادرش‌ عرب‌ بود. مي‌گفتند در شانزده‌سالگي‌ يك‌ انگليسي‌ قوطيش‌ را تركانده‌ بود. هر چه‌ بود موهايش‌ خرمايي‌ بود و بلند و هر گاه‌ عبدالله را مي‌ديد موها را روي‌ شانه‌ رها مي‌كرد و خيلي‌ مهربان‌ مي‌شد. در خانه‌ كه‌ بود نه‌ مينار سرش‌ مي‌كرد و نه‌ چادر. جامة‌ نازكي‌ مي‌پوشيد تا پوست‌ گندميش‌ پيدا باشد. كشيده‌ بود و دل‌ عبدالله برايش‌ رفته‌ بود. براي‌ همين‌ بود كه‌ هم‌ مي‌خواست‌ برگردد و هم‌ نمي‌خواست‌. پسرش‌ بزرگ‌ شده‌ بود و نرمه‌سبيلي‌ داشت‌.
«بروم‌؟»
به‌ خودش‌ مي‌گفت‌، به‌ ايران‌ برگردد و پشت‌ سرش‌ را هم‌ نگاه‌ نكند، سنگ‌ روي‌ دل‌ خود بگذارد و برو كه‌ رفتي‌.
بچه‌ كه‌ نبود، داشت‌ پا مي‌گذاشت‌ تو چهل‌سالگي‌. اگر يك‌ جا مانده‌ بود، تا حالا استادكار شده‌ بود. پس‌ نمي‌بايست‌ مي‌رفت‌. روي‌ بارانداز ايستاد: «احبك‌ و احب‌ كلمن‌ ايحبك‌.»
پايش‌ سست‌ شد. آفتاب‌ زرد مي‌شد. خوش‌ بود برود به‌ آن‌جا تا او مهربان‌ شود و جامة‌ نازك‌ تنش‌ كند و آواز بخواند.
«زود باش‌ عبدالله، چرا وايستادي‌؟»
«مگه‌ نمي‌خواهي‌ با ما بيايي‌؟»
«نه‌، شما بريد. من‌ چند روز ديگه‌ مي‌آم‌.»
شب‌ به‌ خانة‌ خودش‌ رفته‌ بود. مگر چه‌ مي‌شد مي‌رفت‌ پيش‌ زن‌ و بچه‌اش‌ و ديگر به‌كويت‌ برنمي‌گشت‌؟ يا اگر زن‌ را به‌ شيراز و تهران‌ مي‌برد؟ مي‌گفتند خدر هميشه‌ نمرة‌ بيست‌ مي‌گيرد. چه‌ خوب‌ است‌ مهندس‌ بشود. انگليسي‌ها بيشترشان‌ مهندس‌اند. پس‌ خودش‌ چه‌. اين‌همه‌ سال‌ سرگرداني‌؟ مردم‌ دستش‌ خواهند انداخت‌. برگردد به‌ ده‌ و بگويد پانزده‌ سال‌ جان‌ كندم‌ و هيچي‌ ياد نگرفتم‌؟ برزو ريشخندش‌ نمي‌كند؟ برزو همسايه‌ خوبي‌ براي‌ خالو درويش‌ بود و خيلي‌ به‌ درد خدر و مادرش‌ خورده‌ بود.
«نه‌. چشم‌ نداره‌ ببينه‌ من‌ به‌ جايي‌ رسيده‌ام‌. شايد دلم‌ سياه‌ شده‌. برزو خوبه‌. خالودرويش‌ و ماه‌بگم‌ خوبند، خداكرم‌ و گروهبان‌ها هم‌ خوبند. همه‌ خوبند، ما بديم‌. اگه‌ بد نبودم‌ تو خونه‌م‌ مي‌ماندم‌. سميره‌ هم‌ بد نيست‌. غني‌آبادي‌ خوبه‌. هيچ‌كس‌ بد نيست‌. بدي‌ از ماست‌.»
ساِهاي‌ سميره‌ جوان‌ بود و گندمي‌. چشم‌هايش‌ مي‌خنديد. مهربان‌ مي‌شد. جواني‌ از سر و رويش‌ مي‌باريد. گاهي‌ او را به‌ آشپزخانه‌ مي‌كشاند، به‌ بهانة‌ جابه‌ جا كردن‌ يخچال‌ يا چيز ديگر و عبدالله لبخند شرمناك‌ چهل‌سالگي‌ خود را در آينه‌ مي‌ديد و موهاي‌ زردش‌ كه‌ كمي‌ ريخته‌ بود و تارهاي‌ سفيدشدة‌ سبيلش‌ را. زن‌ پانزده‌ سال‌ كوچكتر بود. ماهي‌ بود، تك‌ مي‌زد و در مي‌رفت‌، نخ‌ مي‌داد و مي‌كشيد. عبدالله هم‌ كشيده‌ مي‌شد.
«نامرد باشم‌ اگه‌ فردا نرم‌.»
به‌ خانة‌ سميره‌ هم‌ نرفت‌. يك‌ چندروزي‌ مي‌شد نرفته‌ بود. روز هفتم‌ كه‌ رفت‌ در راه‌ به‌ خودش‌ مي‌گفت‌، يك‌بار مي‌بيندش‌، تنها يك‌بار و ديگر هرگز نخواهد رفت‌.
سميره‌ آمد در را باز كرد و تند رفت‌ تو. مادرش‌ گفت‌: «كي‌ بود؟»
سميره‌ گفت‌: «نمي‌دونم‌. همون‌ كه‌ تو فروشگاه‌مون‌ كار مي‌كنه‌. كي‌ بود؟ . . . يادم‌ نمي‌آد.»
مادر كه‌ آمد، گفت‌: «اين‌كه‌ عبدالله است‌.»
رفته‌ بود نشسته‌ بود پيش‌ پدرش‌. سميره‌ خود را نشان‌ نداده‌ بود. سرنخ‌ در دست‌ او بود و مي‌كشيد، بازوها شاداب‌ بود. مي‌شد دندانش‌ زد. ديگر مهرباني‌ نمي‌كرد. بُرد با كسي‌ است‌ كه‌ بتواند قوطي‌ را بتركاند، حتي‌ اگر شده‌ به‌ زور، وگرنه‌ جابه‌ جا كردن‌ يخچال‌ كاري‌ ندارد. بوي‌ تن‌ بايد خوش‌ باشد و زور بگويي‌. كسي‌ كارت‌ ندارد. مردم‌ خوش‌شان‌ مي‌آيد. سميره‌ خودش‌ خواسته‌، زن‌ برزو هم‌ خودش‌ خواسته‌ بوده‌. بوي‌ خوش‌ يا بوي‌ گند، هر چه‌ هست‌، خودشان‌ خواسته‌اند. پانزده‌ سال‌ كم‌ نيست‌. گور پدر چهل‌سالگي‌، بگذار بيايد.
«اين‌ را كي‌ ساخته‌؟ استادش‌ كجايي‌ است‌؟ مي‌خواهم‌ صد سال‌ سياه‌ نگويند.»
دوباره‌ مي‌گفت‌، برود، برود و هرگز برنگردد آن‌جا. هر چه‌ دارد به‌ پاي‌ خدر بريزد، شايد او به‌ جايي‌ برسد. هر چه‌ او نشد، پسرش‌ بشود:
«اين‌ بچة‌ كيه‌؟ چه‌ ساختمان‌هايي‌ درست‌ مي‌كند! از كجا آمده‌؟»
«نمي‌شناسين‌؟ اين‌ خدر، پسر عبدالله است‌.»
خودش‌ چي‌؟ آن‌همه‌ سال‌ جان‌ كندن‌، به‌ زبان‌ خوش‌ بود. آهك‌! خواب‌ مرگ‌ ببيني‌ و آهك‌ به‌ چشمت‌ نرود. چه‌ سوزشي‌ داشت‌! زندگي‌ در چشمش‌ سياه‌ شد. با اين‌همه‌ مي‌گفت‌، بماند و ياد بگيرد. دوباره‌ برود ساختمان‌سازي‌.
«فردا مي‌رم‌ سر كار.»
زن‌ سرد گرفته‌ بود. او از فروشگاه‌ بيرون‌ آمده‌ بود و چسبيده‌ بود به‌كارش‌. گيج‌ بود، دل‌ به‌كار نمي‌داد. يك‌باره‌ هوايي‌ مي‌شد: «تو آشپزخونه‌ هميشه‌ چيزي‌ هست‌ كه‌ بشه‌ جابه‌ جا كرد.»
راه‌ بسته‌ بود. رفتن‌ نداشت‌. كار ياد گرفتن‌ دل‌ خوش‌ مي‌خواست‌. شايد تا چند سال‌ ديگر ساختن‌ و نما دادن‌ هم‌ دلش‌ را مي‌زد. پس‌: «جاي‌ پدرش‌ هم‌ در رفت‌! نخواستيم‌.»
يك‌ سال‌ گذشته‌ بود و او دل‌ نمي‌كند. انگار پايش‌ روي‌ زمين‌ نبود. شب‌ خرد و خسته‌ مي‌آمد خانه‌ قليان‌ مي‌كشيد. با هيچ‌كس‌ دمخور نمي‌شد مگر خداكرم‌: «اگه‌ رفته‌ بودم‌ جوشكاري‌ خيلي‌ خوب‌ بود، خيلي‌ چيزها ياد مي‌گرفتم‌. گرچه‌ انگليسيا به‌كسي‌ كار ياد نمي‌دن‌.»
سبيل‌هايش‌ كم‌كم‌ سفيد شده‌ بود و دست‌هايش‌ بنا كرده‌ بود لرزيدن‌. پيشاني‌ و كلة‌ سرش‌ تير مي‌كشيد. دردها همه‌ با هم‌ مي‌آمدند. كمردرد هم‌ داشت‌ پيرش‌ مي‌كرد. مهره‌هاي‌ پشت‌ مي‌سوخت‌. درد كه‌ زورآور مي‌شد، او دلش‌ مي‌كشيد به‌كار بچسبد و با هر سختي‌ كه‌ بود از مهندس‌ها چيزي‌ ياد بگيرد. خداكرم‌ كهنه‌اي‌ گرم‌ مي‌كرد و به‌كمرش‌ مي‌نهاد. درد در مهره‌هاي‌ پشت‌ مي‌دويد و او شكم‌ به‌ زمين‌ مي‌كشيد.
روزي‌ كه‌ آمده‌ بود، بيست‌ و دوسالش‌ بود. گفته‌ بود: «پنج‌ سال‌ مي‌مانم‌ براي‌ خودم‌ كسي‌ مي‌شوم‌.» دست‌ و زبان‌ با هم‌ نخوانده‌ بودند. گفته‌ بود و نكرده‌ بود. دل‌ كه‌ خوش‌ نبود، دست‌ ياري‌ نمي‌كرد. با اين‌همه‌ كمردرد كه‌ آمد جان‌سخت‌ شد. به‌ خداكرم‌ گفته‌ بود: «اگه‌ آسمون‌ به‌ زمين‌ بياد بايد برم‌ ياد بگيرم‌.»
مي‌رفت‌ كنار استاد كارش‌ روي‌ داربست‌ مي‌ايستاد. آجر روي‌ هم‌ نهادن‌ يا سيمان‌ ماليدن‌ هوشياري‌ مي‌خواست‌، آن‌ هم‌ در گرماي‌ گرم‌ تابستان‌. سفيدكاري‌ آسان‌ بود، اما يك‌باره‌ مي‌ديدي‌ يك‌ جاي‌ ديوار تو رفته‌ و جاي‌ ديگر برآمده‌، و داد و بيداد استادكارش‌ بلند مي‌شد: «چه‌ مي‌كني‌، عبدالله؟ دست‌ به‌ هيچ‌ كاري‌ نزن‌، برو پايين‌ گچ‌تر كن‌. مي‌ترسم‌ كمردرد كاري‌ دستت‌ بدهد.»
به‌ دل‌ گرفته‌ بود. دوستش‌ بود و با هم‌ آمده‌ بودند. چاره‌اي‌ نداشت‌. مي‌نشست‌ به‌گچ‌تر كردن‌. نشست‌ و نشست‌ تا روزي‌ كه‌ نامة‌ خالو درويش‌ آمد. امروز و فردا كرد. دوباره‌ درويش‌ نامه‌ نوشت‌، و او اين‌بار، بار و بنديلش‌ را بست‌ و توي‌ لنج‌ نشست‌.
لنج‌ مي‌رفت‌. خون‌ روي‌ پيشانيش‌ ماسيده‌ بود. نه‌ خواب‌ بود و نه‌ بيدار. دريا سياه‌ شد. انگاري‌ بيدار شد، تو دريا افتاده‌ بود. آب‌ تا گردنش‌ رسيده‌ بود و دست‌ و پا مي‌زد. تا چشم‌ كار مي‌كرد دريا بود. هر كاري‌ مي‌كرد پيش‌ نمي‌رفت‌. شب‌ بود و خشكي‌ ديدار نبود. هيچ‌ چراغي‌ كورسو نمي‌زد. هيچ‌كس‌ نبود. هيچ‌ درختي‌ نبود. او بود و هفت‌ درياي‌ سياه‌، پشت‌ تا پشت‌ آب‌ ايستاده‌ بود. زهره‌اش‌ داشت‌ مي‌تركيد: «آهاي‌. . .»
فريادش‌ همه‌ را بيدار كرد. خداكرم‌ سيگار مي‌كشيد.
عبدالله گفت‌: «تا بوشهر خيلي‌ مانده‌؟»
«فردا آفتاب‌ بلنده‌ كه‌ مي‌رسيم‌.»
نگاه‌ به‌ ساعت‌ كرد. سپيده‌ زده‌ بود.
«اگه‌ باد نياد مي‌رسيم‌.»
عبدالله گفت‌: «كي‌ گفت‌ فردا باد مي‌آد؟»
«هيچي‌، خودم‌ گفتم‌.»
خواب‌ به‌ چشمش‌ نمي‌رفت‌. سيگاري‌ آتش‌ زد. به‌ ياد پسرش‌ افتاد. باز درد كهنه‌ سر باز مي‌كرد. همان‌ روز كه‌ نامة‌ خالودرويش‌ آمد، مي‌بايستي‌ مي‌رفت‌. يك‌ ماه‌ بيشتر مي‌شد. نوشته‌ بود: ماه‌بگم‌ را برده‌اند بيمارستان‌، تو هم‌ بيا كه‌ ناخوش‌ سخت‌ است‌، مبادا پشت‌ گوش‌ بيندازي‌.
نرفته‌ بود. روي‌ رفتن‌ نداشت‌. مانده‌ بود كه‌ چه‌ بكند؟ اگر مي‌رفت‌ زن‌ خوب‌ مي‌شد؟ سال‌هاي‌ سال‌ خوب‌ نشده‌ بود. مي‌دانست‌ كه‌ سوگل‌، زن‌ برزو، ماه‌بگم‌ را تر و خشك‌ مي‌كند. مي‌بردش‌ كناراب‌ و دوباره‌ از پله‌هاي‌ خانه‌ بالا مي‌بردش‌. خالو درويش‌ هر چه‌ به‌ زبانش‌ مي‌آمد، مي‌گفت‌: «دخترم‌ را با دست‌ خودم‌ تو چاه‌ انداختم‌. كي‌ به‌ اين‌ زن‌ مي‌داد؟ رگ‌ مردي‌ توي‌ تن‌ اين‌ آدم‌ نيست‌. تخم‌ و تركة‌ فرنگي‌هاست‌.»
از درويش‌ بدش‌ نيامده‌ بود. مي‌دانست‌ تا دلش‌ پر مي‌شد بد و بيراه‌ مي‌گفت‌. درد آن‌ بود كه‌ ماه‌بگم‌ توي‌ نوار شروه‌ خوانده‌ بود. همان‌ شب‌ كه‌ صدايش‌ را شنيد، دلش‌ تكان‌ خورد. در خانة‌ دوست‌هايش‌ نشسته‌ بود كه‌ زن‌ بنا كرد خواندن‌.
«اين‌ كيه‌ مي‌خونه‌؟»
مردي‌ كه‌ تازه‌ از ايران‌ آمده‌ بود، گفت‌: «دست‌ به‌ دست‌ بهم‌ رسيده‌.»
«كجايي‌ هستي‌؟»
«گناوه‌ييم‌. اين‌ هم‌ گويا زني‌ مال‌ دشتي‌ست‌.»
عبدالله دست‌ و پايش‌ را گم‌ كرده‌ بود.
كسي‌ گفت‌: «تو قهوه‌خونة‌ بوشهر صداش‌ را شنيدم‌.»
درد كهنه‌ سر باز مي‌كرد. چرا هرگز براي‌ او نخوانده‌ بود؟ هيچ‌گاه‌ نمي‌خواند. سه‌سالي‌ كه‌ شب‌ و روز با هم‌ بودند، نديده‌ بود كه‌ زن‌ بخواند. در اين‌ چند سال‌ چه‌ كشيده‌ بود كه‌ توي‌ نوار شروه‌ خوانده‌ بود تا كارگر سبيل‌كلفتي‌ بگويد: «صداش‌ خيلي‌ گيراست‌.»
براي‌ عبدالله بدنامي‌ بود و رسوايي‌. پس‌ توي‌ قهوه‌خانه‌ها هم‌ صدايش‌ را شنيده‌اند! شايد خواسته‌ دل‌ او را بسوزاند و اين‌ نوار را فرستاده‌ كه‌ آتشي‌اش‌ كند. اگر پا داشت‌ شايد مي‌رفت‌ همه‌جا مي‌خواند، همچنان‌كه‌ خوانده‌ بود. چه‌ ننگي‌ بود براي‌ مرد! از گشنگي‌ كه‌ نمرده‌ بود. خدر هم‌ آن‌جا بوده‌ و او خوانده‌؟
«بسوزي‌ روزگار، اين‌ هم‌ سرم‌ اومد.»
شايد كارگرها همه‌شان‌ مي‌دانستند كه‌ اين‌ صداي‌ زن‌ اوست‌. توي‌ دشتي‌ كدام‌ زن‌ رفته‌ توي‌ نوار خوانده‌ كه‌ او برود؟ چه‌ بود مي‌خواند؟ «به‌ ناچاري‌ نهادم‌ بار بر دل‌. . .» ديگر يادش‌ نيامد. مي‌خواست‌ از خداكرم‌ بپرسد، ديد او خوابيده‌. خون‌ روي‌ پيشانيش‌ ماسيده‌ بود. سرش‌ هنوز درد مي‌كرد: «خدايا چه‌ بود مي‌خواند؟»
«دگر دست‌ از سرم‌ بردار اي‌ دل‌
كه‌ ديگر مرده‌ اين‌ تن‌. . .»
يك‌ سال‌ پيش‌ اگر برگشته‌ بود، خيلي‌ چيزها پيش‌ نمي‌آمد. نمي‌گذاشت‌ خدر به‌ سربازي‌ برود. خودش‌ هم‌ نرفته‌ بود. مگر خدر چه‌اش‌ شده‌ بود كه‌ خواسته‌ بود زود برود كار كند. به‌گوشش‌ چه‌ خوانده‌ بودند كه‌ گفته‌ بود: «پولي‌ كه‌ پدرم‌ بفرستد به‌ درد من‌ نمي‌خورد.»
«من‌ چه‌ كرده‌ بودم‌ بوا. . . ؟ بواي‌ دربه‌ درت‌، بواي‌ سياه‌روزگارت‌، تو ديگه‌ سي‌ چه‌ دل‌مو خون‌ كردي‌؟»
«رسيديم‌.»
به‌ بوشهر نزديك‌ شده‌ بودند و او هنوز توي‌ خودش‌ بود.
هر كس‌ پول‌ و بار داشت‌ مي‌ماند. اما او دست‌ و دل‌ ماندن‌ نداشت‌. به‌ خداكرم‌ گفت‌: «من‌ مي‌رم‌ تو قهوه‌خونه‌ مي‌شينم‌ تو بيا.»
تا از آن‌جا بيرون‌ برود و خودش‌ را به‌ خيابان‌ برساند، چند جا او را گشتند، نكند پولي‌ همراهش‌ آورده‌ باشد. همهمه‌ بود. از ميان‌ باربرها و بسته‌ها مي‌گذشت‌. از در بزرگ‌ گمرك‌ بيرون‌ رفت‌. مردها كنار پياده‌رو نشسته‌ بودند، آن‌ها پيش‌ از او رسيده‌ بودند و بار و بسته‌شان‌ هنوز توي‌ گمرك‌ بود. روي‌ چارپايه‌اي‌ نشست‌. مردي‌ چاي‌ مي‌داد. تا تابستان‌ خيلي‌ مانده‌ بود.
كسي‌ پرسيد: «تو كويت‌ روزي‌ چند به‌كارگرها مي‌دن‌؟»
عبدالله گفت‌: «روزي‌ چهارصد، پانصد، اگه‌ جوشكاري‌ بلد باشي‌ هزار تومن‌ هم‌ مي‌دن‌.»
«روزي‌ هزار تومن‌! تو چرا برگشتي‌؟»
«كار دارم‌. زندگي‌ همه‌ش‌ هم‌ پول‌ درآوردن‌ نيست‌.»
«چه‌كاري‌ از اين‌ بهتر كه‌ آدم‌ روزي‌ چهارصد تومن‌ بگيره‌؟»
قهوه‌چي‌ چاي‌ به‌ دستش‌ داد.
همان‌ مرد گفت‌: «اگه‌ جاي‌ تو بودم‌، تا صد سال‌ ديگه‌ هم‌ وانمي‌گشتم‌.»
يكي‌ ديگر گفت‌: «ما هم‌ اگه‌ مي‌فهميديم‌ نمي‌اومديم‌. هفتادهزار تومن‌ داشتم‌، همه‌اش‌ بيست‌ تومن‌ به‌ خودم‌ دادن‌.»
«از پول‌ هم‌ مگه‌ گمركي‌ مي‌گيرن‌؟»
جواني‌ كه‌ روبه‌ روي‌ عبدالله نشسته‌ بود گفت‌: «از پول‌ هم‌ مي‌گيرن‌.»
مردي‌ به‌ عبدالله گفت‌: «اين‌ راست‌ مي‌گه‌؟»
عبدالله گفت‌: «من‌ پول‌ همراهم‌ نبود كه‌ بگيرن‌.»
سر خيابان‌ چاي‌ نمي‌چسبيد. زود بلند شد رفت‌. چند خيابان‌ و چند كوچه‌، رسيد به‌ سواري‌هايي‌ كه‌ از ده‌شان‌ مي‌گذشتند. يك‌ زن‌ و دو مرد توي‌ سواري‌ نشسته‌ بودند. دوتا مانده‌ بود پر شود. عبدالله رفت‌ جلو نشست‌. چندتا آشنا كنار ديوار، توي‌ پياده‌رو، ايستاده‌ بودند. سرش‌ را پايين‌ انداخت‌. يكي‌شان‌ برزو بود كه‌ همين‌ زمستان‌ مردي‌ زنش‌ را بي‌آبرو كرده‌ بود، و خودش‌ تو بندر كار مي‌كرد. مردك‌ مي‌خواسته‌ كاري‌ بكند كه‌ زن‌ برزو بچه‌دار شود. گويا سر كتاب‌ برداشته‌ بوده‌ و گفته‌ همين‌ شب‌ها مردي‌ به‌ خوابش‌ مي‌آيد و به‌ تنش‌ دست‌ مي‌كشد. آمدن‌ همان‌ و بي‌آبرو شدن‌ همان‌.
نه‌ برزو و نه‌ عبدالله هيچ‌كدام‌ نمي‌خواستند چشم‌ به‌ چشم‌ شوند. برزو پيشترها نيش‌ مي‌زد كه‌ چرا عبدالله زن‌ و بچه‌اش‌ را بي‌كس‌ گذاشته‌ و رفته‌. اگر چيزي‌ به‌ زبان‌ مي‌آورد، عبدالله هم‌ چيزي‌ مي‌گفت‌ كه‌ خيلي‌ بد مي‌شد. هر دو كنار كشيده‌ بودند و گاهي‌ دزدكي‌ همديگر را مي‌پاييدند.
ناگهان‌ عبدالله از جا راست‌ شد.
راننده‌ گفت‌: «كجا؟ مي‌خواهيم‌ بريم‌.»
«وا مي‌گردم‌.»
افتاد تو خيابان‌ها و كوچه‌ها. خودش‌ هم‌ نمي‌دانست‌ كجا مي‌رود. خوب‌ نبود دست‌ از پا درازتر برود خانه‌. يك‌ گوني‌ برنج‌ يا چند بسته‌ چاي‌ اگر با خودش‌ آورده‌ بود، خار چشم‌ درويش‌ را مي‌شكست‌. خويشاوندها نمي‌گفتند «با اين‌ دار بلندت‌ به‌ درد چه‌كاري‌ مي‌خوري‌؟»
جلو خودش‌ نمي‌گفتند. اما خالودرويش‌ كه‌ رودربايستي‌ نمي‌كرد، تا مي‌رسيد مي‌گفت‌: «كسي‌ كه‌ پاي‌ سفرة‌ پدرش‌ ننشسته‌، از اين‌ بهتر نمي‌شه‌.»
نگاه‌ كردن‌ به‌ چشم‌ پيرمرد سخت‌ بود. كاش‌ همان‌ سال‌ كه‌ هيچ‌كس‌ زنش‌ نمي‌داد، براي‌ هميشه‌ از ده‌ مي‌رفت‌. هر كس‌ دختر داشت‌ مي‌گفت‌، نمي‌داند پدر و مادرش‌ كيستند، مرده‌اند، زنده‌اند؟ خالودرويش‌ به‌ جانش‌ رسيد. اگرچه‌ برزو دلش‌ به‌ ماه‌بگم‌ مي‌كشيد، درويش‌ مردانگي‌ كرد و دخترش‌ را به‌ عبدالله داد. گفته‌ بود: «در راه‌ خدا كاري‌ مي‌كنيم‌، اين‌ هم‌ بچة‌ خودمونه‌.» و عبدالله شده‌ بود داماد او. كاري‌ مي‌كرد، ناني‌ مي‌خورد. ديگر كسي‌ نمي‌گفت‌ پدرش‌ كيست‌، مادرش‌ كيست‌؟ اين‌كه‌ گفتن‌ نداشت‌؛ پيرمردها همه‌ يادشان‌ مانده‌ بود كه‌ عبدالله را زير گزها پيدا كرده‌ بودند. كي‌ بود، شهريور بيست‌ بود؟ سالي‌ كه‌ مردم‌ از گشنگي‌ علف‌ مي‌خوردند و آب‌ در پيالة‌ گلي‌ مي‌نوشيدند، چند خانوار از بندرعباس‌ آمده‌ بودند. گاوباز بودند. گاو نداشتند، اما مردم‌ گاوباز صدايشان‌ مي‌كردند. از گشنگي‌ چوب‌ مي‌جويدند. خرما هم‌ نبود بخورند. در ساية‌ نخل‌ها و گزها بار انداخته‌ بودند. پاييز بود. بزرگشان‌ مي‌گفت‌، از دست‌ آبله‌ سياه‌ گريخته‌اند.
يك‌ روز بازياري‌ خرچرمة‌ كدخدا را برده‌ بود پشت‌ گزها كه‌ زير دمش‌ را سفت‌ كند، به‌ چرمه‌ چسبيده‌ بود و هن‌هن‌ مي‌كرد كه‌ شنيد بچه‌اي‌ مي‌گريد. بچه‌ خواب‌آلود بود و چشم‌هايش‌ را مي‌ماليد. بازيار كارش‌ را كه‌ كرد رفت‌ پيش‌ او. بچه‌ تازه‌ بيدار شده‌ بود و هاي‌هاي‌ مي‌گريست‌. دوسه‌سالش‌ بود. و اين‌ بچه‌ شد عبدالله.
براي‌ همين‌ بود كه‌ دلش‌ نمي‌خواست‌ برگردد. رگ‌ و ريشه‌اي‌ نمانده‌ بود، رود بي‌كسي‌ همه‌چيز را با خود برده‌ بود.
«اون‌ لنج‌ كجا مي‌ره‌؟»
رسيده‌ بود به‌ بارانداز و دودل‌ مانده‌ بود. لنج‌ پر مي‌شد. زن‌ و مرد توش‌ مي‌نشستند. شلوغ‌ بود. دوباره‌ پرسيد: «كجا مي‌ره‌؟»
«جزيره‌.»
نپرسيد كدام‌ جزيره‌، سوار شد. آفتاب‌ مي‌تابيد. سال‌ها پيش‌ شنيده‌ بود كه‌ گاوبازها در سال‌ آبله‌اي‌ به‌ جزيره‌ رفته‌اند. يادش‌ نبود به‌ خارك‌، شيف‌، هنگام‌ يا كدام‌ گورستان‌؟ هر چه‌ بود، چيزي‌ او را به‌ آن‌جا مي‌كشاند، يادگاري‌ گنگ‌ و دور. چيز ديگري‌ نبود، دريا بود كه‌ بارها ديده‌ بود و گاهي‌ پرنده‌اي‌ كه‌ سيخكي‌ فرود مي‌آمد، سينه‌ به‌ آب‌ مي‌زد و بالا مي‌گرفت‌. مي‌رفت‌ تا جاي‌ ديگر تند فرود بيايد و آن‌گاه‌ همگي‌ روي‌ آب‌ بنشينند. خوش‌ بودند. پا و نك‌شان‌ سرخ‌ بود و پرهاشان‌ سفيد.
عبدالله سيگار مي‌كشيد. زني‌ تو روي‌ مردش‌ مي‌خنديد، جوان‌ بود.
«تا جزيره‌ خيلي‌ راه‌ است‌؟»
جوان‌ گفت‌: «مگه‌ تو خونه‌ات‌ اون‌جا نيست‌؟»
«نه‌.»
جوان‌ گفت‌: «تو جزيره‌ ديدمت‌. يادم‌ مي‌آد يه‌ روز از خودم‌ ماهي‌ خريدي‌.»
«ماهي‌ مي‌فروشي‌؟»
«مي‌فروختم‌، ديگه‌ نه‌.»
عبدالله مانده‌ بود كه‌ چه‌ بگويد. هيچ‌گاه‌ به‌ جزيره‌ نرفته‌ بود، تا چه‌ رسد ماهي‌ بخرد.
كوچه‌هايي‌ كه‌ هرگز نديده‌ بود و آشنا مي‌نمود. گشت‌، از اين‌ كوچه‌ به‌ آن‌ كوچه‌. خسته‌ شد. روبه‌ روي‌ در خانه‌اي‌ ايستاده‌ بود. كودكي‌ او را ديد و ترسيد، دويد توي‌ خانه‌. مادرش‌ آمد، گفت‌: «با كي‌ كار داري‌؟»
عبدالله جا خورد: «كار. . . با كسي‌ كاري‌ ندارم‌.»
«پس‌ اين‌جا نگهباني‌ مي‌دي‌؟»
«دوستي‌ داشتم‌، گفتن‌ خونه‌ش‌ تو همين‌ كوچه‌ است‌.»
«كيه‌؟»
«غني‌آبادي‌، آجركاره‌، پارسال‌ كويت‌ بود.»
«همچو آدمي‌ تو جزيره‌ نيست‌.»
از كوچه‌ دور شد. مي‌رفت‌ و مي‌گشت‌ ميان‌ ماهي‌فروش‌ها: «اين‌ مردي‌ كه‌ مي‌آد هم‌سيماي‌ من‌ نيست‌؟ سبيلش‌ كمي‌ سفيد شده‌، موهاش‌ كمي‌ ريخته‌. اون‌ زن‌ چه‌ چشم‌هاي‌ درشتي‌ داشت‌! انگاري‌ خدر نگاهم‌ كرد. بچه‌اي‌ هم‌ بغلش‌ بود.»
الكي‌ گفت‌: غني‌آبادي‌، سر زبانش‌ آمد. وگرنه‌ غني‌آبادي‌ يزدي‌ بود و در آن‌جا كاري‌ نداشت‌. تنها يك‌بار در كويت‌ از دور ديده‌ بودش‌. خداكرم‌ گفته‌ بود: «اين‌ همان‌ مردي‌ است‌ كه‌ خانة‌ حاج‌ صلبوخ‌، پدر سميره‌، را ساخته‌ است‌.»
اين‌ درست‌ كه‌ روزي‌ غني‌آبادي‌ به‌ حاج‌ صلبوخ‌ گفته‌ بود: «مي‌روم‌ جزيره‌، زود هم‌ مي‌آيم‌.» اما خانه‌اش‌ آن‌جا نبود.
حاج‌ صلبوخ‌ گفته‌ بود: «هر چه‌ پول‌ مي‌خواي‌ مي‌دهمت‌، بمان‌ و كار ما را نيمه‌كاره‌ ول‌ نكن‌.»
غني‌آبادي‌ گفته‌ بود: «نمي‌دانم‌ چرا ياد جزيرة‌ شيف‌ افتادم‌. چندساله‌ مي‌خوام‌ برم‌ آن‌جا را ببينم‌.»
صلبوخ‌ گفته‌ بود: «بناها همه‌شان‌ ديوانه‌اند. چهل‌ سال‌ ايران‌ بوده‌، يادش‌ نبوده‌ برود جزيره‌، امروز كه‌ ما باهاش‌ كار داريم‌ فيلش‌ ياد هندوستان‌ كرده‌.»
هر چه‌ بود، گچ‌بري‌اش‌ ديدن‌ داشت‌. عبدالله هم‌ ديده‌ بود، رفته‌ بود، خانة‌ نوساز صلبوخ‌ را ببيند. سميره‌ نشسته‌ بود تلويزيون‌ تماشا مي‌كرد. او رفته‌ بود آشتي‌ كند و گپ‌ و گفتاري‌. توي‌ راهرو كه‌ رسيد، ماند. روي‌ ديوار، آجرها انگار بازي‌ مي‌كردند. هيچ‌ نبود و همه‌چيز بود. چندتا آجر روي‌ هم‌ شده‌ بود كوه‌، برجسته‌ مي‌نمود. جاي‌ ديگر فرومي‌رفت‌ و گود مي‌شد، آن‌جا را رنگ‌ آبي‌ زده‌ بودند. در گوشه‌اي‌ ديگر عقابي‌ با بال‌هاي‌ گشوده‌ مي‌خواست‌ بنشيند، كم‌پيدا بود و رنگ‌ آجرها چيزي‌ بود ميان‌ زرد و سفيد. خوبي‌اش‌ به‌كم‌پيدايي‌ آن‌ بود. پرنده‌ بالاي‌ ديوار را گرفته‌ بود. برجستگي‌ و فرورفتگي‌ داشت‌ اما ديوار يكدست‌ بود و دست‌ كه‌ مي‌زدي‌ در دريا فرونمي‌رفت‌. به‌ چشم‌ دريا مي‌آمد.
«اين‌ كار كيه‌؟»
سميره‌ گفته‌ بود: «يه‌ استاد ايراني‌، تازه‌ اومده‌.»
از ديدن‌ سميره‌ گذشته‌ بود. نماي‌ خانه‌ و گچ‌بري‌ها را ديده‌ بود و بيرون‌ رفته‌ بود.
يادش‌ بود كه‌ زن‌ حاج‌ صلبوخ‌ گفته‌ بود: «دستمزد خوبي‌ بهش‌ داديم‌، بي‌همتاست‌.»
هر چه‌ بود، از كويت‌ تا بوشهر آجرها دست‌بردار نبودند، مي‌آمدند: كوه‌، دريا، عقاب‌. راستي‌ مگر غني‌آبادي‌ چندساله‌ بود؟ شايد پدرش‌ آجركار بوده‌ و او از بچگي‌ پيشش‌ كار مي‌كرده‌. خدر او چرا زود رفته‌ بود سربازي‌؟ خودش‌ كه‌ نرفته‌ بود. انگشت‌هاي‌ غني‌آبادي‌ چه‌ ريختي‌ است‌؟ چه‌ دست‌هايي‌ داشته‌ و چه‌ چشم‌هايي‌! هنوز نرسيده‌، سميره‌ را هوايي‌ كرده‌ بود. از همه‌ بدتر اين‌كه‌ نمانده‌ بود: «كار دارم‌.» با آن‌ چشم‌هاي‌ كويري‌اش‌، دو چشم‌ ميشي‌ كه‌ بادهاي‌ گرم‌ بهش‌ خورده‌ باشد.
«نكنه‌ ديوانه‌ شده‌م‌ و خودم‌ نمي‌دونم‌؟ ماه‌بگم‌ شنيده‌ كه‌ برگشته‌ام‌، برزو بهش‌ گفته‌. مردم‌ مي‌گن‌ دلش‌ سياه‌ست‌. كسي‌ كه‌ دست‌ پدر و مادر رو سرش‌ نبوده‌، دلش‌ تو دل‌ آدم‌ نمي‌ره‌.»
شنيده‌ بود ماه‌بگم‌ پشت‌ سرش‌ سنگ‌ سياه‌ انداخته‌. اگر نينداخته‌ بود كه‌ برمي‌گشت‌. او كه‌ رفته‌ بود و توي‌ سواري‌ هم‌ نشسته‌ بود، چرا بيرون‌ آمد؟ مي‌گفتند چند سال‌ پيش‌ كه‌ عبدالله برگشته‌ بود به‌ ايران‌ و هر كاري‌ مي‌كردند نمي‌ماند، ماه‌بگم‌ سنگ‌ سياهي‌ پشت‌ سرش‌ پرت‌ كرده‌ بود و گفته‌ بود: «برو كه‌ هرگز وانگردي‌!»
خداكرم‌ هميشه‌ مي‌گفت‌: «باور مكن‌، زن‌ها آسمون‌ پشمي‌ درست‌ مي‌كنن‌.»
«اگه‌ چهل‌تا سنگ‌ سياه‌ هم‌ انداخته‌ باشن‌، من‌ وا مي‌گردم‌.»
خوب‌ هم‌ رسيد. آفتاب‌ زرد مي‌شد. سواري‌ كمي‌ دور از ده‌شان‌ مي‌گذشت‌، ايستاد. مي‌بايستي‌ پياده‌ مي‌رفت‌ تا به‌ ده‌ برسد. مرده‌كشي‌ از بوشهر مي‌آمد، از كنارش‌ گذشت‌. و تا او به‌ ده‌ برسد آفتاب‌ نشسته‌ بود و مرده‌كش‌ برگشته‌ بود.
توي‌ ده‌ نرفت‌، از بيراهه‌ زد به‌ خاكستان‌ رسيد. مي‌ترسيد آشنايي‌ ببيندش‌ و برود به‌ خالودرويش‌ بگويد، عبدالله آمده‌. يا بگويد، سر مادرت‌ را بتراشند عبدالله! كجا بوده‌اي‌ كه‌ امروز دلت‌ هواي‌ خانه‌ات‌ كرده‌؟
در خاكستان‌ فانوسي‌ مي‌سوخت‌، سياهي‌ مردي‌ پيش‌ مي‌آمد. ايستاد تا نزديك‌ شود. هر چه‌ مي‌آمد نمي‌رسيد. گويي‌ دلش‌ نمي‌آمد روي‌ مزارها پا بگذارد، پايش‌ را بلند مي‌كرد و هي‌ مي‌آمد و نمي‌رسيد. عبدالله جلو رفت‌. سي‌ پاره‌اي‌ زير بغل‌ مرد بود، عرقچين‌ سفيد و ريش‌ انبوه‌، پيراهن‌ و شلوار سفيد پوشيده‌ بود. تلوتلو مي‌خورد. روي‌ خاكريز كنار نخلستان‌ كه‌ رسيد، نزديك‌ بود بيفتد. عبدالله او را شناخت‌. حسين‌كرم‌ بود، گوشش‌ سنگين‌ بود و هميشه‌ سر مزارها سي‌پاره‌ مي‌خواند. و اكنون‌ از بس‌ خوانده‌ بود، چشمش‌ سياهي‌ مي‌رفت‌.
بالاي‌ خاكريز مانده‌ بود و مي‌ترسيد پا بردارد. عبدالله رفت‌ پايين‌ آوردش‌. منگ‌ بود، گفت‌:
«خونة‌ ما كجاست‌؟»
«همين‌ راه‌ راست‌ بگير و برو، مي‌رسي‌ به‌ خونه‌ت‌.»
«تو كي‌ هستي‌؟ به‌ جا نمي‌آرمت‌. چه‌ مي‌گويي‌، ها؟»
«مي‌گم‌ مزار خدر عبدالله كجاست‌؟» عبدالله اين‌بار بلندتر گفت‌.
«كدام‌ عبدالله، هموني‌ كه‌ زير گزها پيداش‌ كردن‌؟»
«ها، همون‌.»
حسين‌كرم‌ مانند كسي‌ كه‌ در خواب‌ گپ‌ مي‌زند، گفت‌: «گمونم‌ عبدالله خودش‌ مرده‌ باشد، خيلي‌ ساله‌ نديده‌مش‌.»
«بچه‌ش‌ كه‌ مرده‌، كجا خوابيده‌؟»
«بچة‌ خالودرويش‌ زير بن‌ اون‌ كنار خوابيده‌.» درخت‌ سدري‌ نشان‌ داد و در راه‌ كه‌ مي‌رفت‌ با خود مي‌گفت‌: «عبدالله چه‌ داشت‌ كه‌ بچه‌ داشته‌ باشه‌. . .»
در روشنايي‌ فانوس‌ دهنة‌ بيل‌ و دست‌ گوركن‌ پيدا بود، از گودال‌ خاك‌ بيرون‌ مي‌ريخت‌. مزاري‌ آماده‌ مي‌شد. درخت‌ كنار ايستاده‌ بود. خاموش‌ و انبوه‌، برگي‌ نمي‌جنبيد. اگر بادي‌ مي‌وزيد، زوزه‌اش‌ بلند مي‌شد. باد تند چرا، باد گلشكافي‌ هم‌ اگر از شمال‌ مي‌آمد، شيونش‌ را بلند مي‌كرد.
عبدالله پاي‌ كنار رسيد و بي‌آن‌كه‌ بخواهد، نشست‌. خاك‌ را مشت‌ كرد و سپس‌ موهايش‌ را چنگ‌ زد: «روزي‌ كه‌ رفتي‌، روزي‌ كه‌ آوردنت‌ من‌ كجا بودم‌؟»
ديگر چه‌ بود؟ كسي‌ تفنگ‌ به‌ دست‌ مي‌دويد، يخچالي‌ جابه‌ جا مي‌شد و انگشتاني‌ به‌ هم‌ ماليده‌ مي‌شدند. خدر دلتنگ‌ بود، سينه‌هايي‌ كوچك‌ و كم‌پيدا، سينه‌اي‌ سوخت‌. پرنده‌اي‌ بال‌ گشود و رفت‌. كشالة‌ راني‌ خونين‌ بود و روي‌ زمين‌ كشيده‌ مي‌شد. ساختماني‌ آجري‌ به‌ هوا مي‌رفت‌، دستي‌ در هوا آجرها را كنار هم‌ مي‌چيد. زني‌ ليك‌ و شيون‌ مي‌كرد، پيرمردي‌ بند گاو به‌ دست‌ كنار جاده‌، روي‌ پاها تا مي‌شد. و دو چشم‌ درشت‌ ميشي‌ غني‌آبادي‌ توي‌ ديواري‌ پيدا و ناپيدا مي‌شد. چشم‌ها بزرگ‌ و ناگهاني‌ نديدار مي‌شدند.
«بي‌كس‌تر از من‌ كسي‌ نبود.»
«تو از كجا آمده‌اي‌؟ خودت‌ را كشتي‌.»
صدايي‌ شنيد. آب‌ چشم‌ و بيني‌ جامه‌اش‌ را تر كرده‌ بود. پشنگ‌ آب‌ پيشاني‌اش‌ را خنك‌ كرد. گوركن‌ بود، فانوس‌ به‌ دست‌ و خاك‌آلود، زير بغل‌ عبدالله را گرفت‌ بلندش‌ كرد. او را نشناخت‌. عبدالله او را به‌ جا آورد، هماني‌ بود كه‌ مي‌گفتند رفته‌ بود زير دم‌ چرمة‌ كدخدا را سفت‌ كند؛ همان‌ مردي‌ كه‌ هرگز بچه‌دار نشد و سرانجام‌ گوركن‌ از آب‌ درآمد.
گفت‌: «تو چه‌كاره‌اش‌ هستي‌؟»
«هيچ‌ كاره‌اش‌.»
گوركن‌ گفت‌: «خدا بيامرزدش‌، زن‌ خوبي‌ بود. پرندوش‌ مرد.» عبدالله راست‌ شد. يك‌ مزار آن‌سوترك‌ بود.
«مزار خدر عبدالله كجاست‌؟»
گوركن‌ سرش‌ را خاراند و گفت‌: «هوشم‌ نيست‌. نمي‌دونم‌ اين‌ مزار خدره‌ يا اون‌ يكي‌.» بعد گفت‌: «خدايا، مو به‌ درد هيچ‌ كاري‌ نمي‌خورم‌.»
عبدالله گفت‌: «خالو، تو عبدالله را مي‌شناسي‌؟»
«كيه‌ كه‌ نشناسه‌.»
«مي‌گم‌. . . برادري‌، كس‌ و كاري‌ نداشت‌؟»
گوركن‌ كلوخي‌ را كه‌ داشت‌ در گور تازه‌كنده‌اي‌ مي‌افتاد، با دهنة‌ بيل‌ گرفت‌ و گفت‌: «خودش‌ بود و گل‌ و گندش‌ .» و نيشخندي‌ زد.
عبدالله گفت‌: «تو گاهي‌ پيش‌ پدر مادرش‌ مي‌رفتي‌ كه‌ ببيني‌ بچة‌ ديگه‌اي‌ داشته‌اند يا نه‌؟»
«آها. يه‌ شب‌ رفتم‌. راست‌ و پاكش‌ بخواهي‌ دوسه‌تا بچة‌ شكم‌لخت‌ دور و بر چادرشون‌ بازي‌ مي‌كردن‌. اشكم‌رو هم‌ گرفته‌ بودن‌. اما نمي‌دونم‌ بچة‌ پيرمحمد بودن‌ يا بچة‌ كس‌ ديگه‌. درسته‌، مردك‌، پيرمحمد بانگش‌ مي‌كردن‌.» بعد گفت‌: «ها، ها. . . مزار خدر عبدالله اون‌جاست‌.»
عبدالله نگاه‌ كرد، هر دو مزار گلي‌ بود و پارچة‌ سياهي‌ روي‌شان‌ كشيده‌ بودند. اين‌ يا آن‌، مزاري‌ بود مانند همة‌ مزارهاي‌ ديگر. راه‌ افتاد. پاره‌اي‌ از شب‌ رفته‌ بود. در ميان‌ همة‌ خانه‌ها، خانه‌اي‌ بود مانند همة‌ خانه‌هاي‌ ديگر. توي‌ سرا نخلي‌ بود مانند همة‌ نخل‌هاي‌ ديگر. گاوي‌ علف‌ مي‌خورد، خري‌ زاره‌ مي‌داد، پيرمردي‌ آب‌ از چاه‌ مي‌كشيد، فانوسي‌ روشن‌ بود. و ديواري‌ بود مانند همه‌ ديوارهاي‌ گلي‌ كه‌ انگار دو چشم‌ ميشي‌ ميان‌ خشت‌هايش‌ به‌ آدم‌ نگاه‌ مي‌كرد.
عبدالله روي‌ ديوار گردن‌ كشيد. ديد او نشسته‌ است‌ با جامة‌ سياه‌ و تن‌ و پيكري‌ كه‌ گوشت‌ آورده‌ بود. سفيدخاره‌ بود و مينار از گردنش‌ افتاده‌ بود و موهاي‌ سفيدش‌؛ ماه‌بگم‌.
از ديوار پايين‌ آمد. راه‌ خاكي‌ را پيش‌ گرفت‌. راهي‌ بود مانند همة‌ راه‌ها. مرده‌كشي‌ از شهر مي‌آمد مانند همة‌ مرده‌كش‌هاي‌ جهان‌. باز هم‌ رفت‌، دور شد، مانند همة‌ رفتن‌هايي‌ كه‌ رفته‌ بود ولي‌ اين‌بار برگشت‌ پشت‌ سرش‌ را نگاهي‌ كرد. در روشناي‌ فانوس‌، ساية‌ نخلي‌ روي‌ ديوار شكسته‌ بود مانند همة‌ سايه‌هاي‌ ديگر. و در درگاه‌ آن‌ خانه‌، زني‌ نشسته‌ بود كه‌ مانند هيچ‌ زن‌ ديگري‌ نبود.

مرداد 1361، تهران‌




بازنشر مطالب منتشر شده در سخن، در ساير سايت‌هاي اينترنتي تنها به صورت لينك به صفحه‌ي مربوط در سخن و بدون انتشار اصل مطلب مجاز است. بازنشر در رسانه‌هاي چاپي بدون اجازه‌ي نويسنده ممنوع است