جستجوي كتاب:

دسترسي سريع:

سبد خريد | تماس با ما | صفحه اصلي  



منيرو رواني‌پور در 2 مرداد 1333 در جفره (در نزديكي بوشهر) متولد شده است. در رشته‌ي روان‌شناسي تحصيل كرده و نخستين مجموعه داستانش، "كنيزو"، در 1367 منتشر شده است. آثار ديگر او عبارتند از رمان "اهل غرق" (1368)، مجموعه داستان "سنگ‌هاي شيطان" (1369)، رمان "دل فولاد" (1369)، مجموعه داستان "سيريا، سيريا" (1372)، رمان "كولي كنار آتش" (1378)، مجموعه داستان "زن فرودگاه فرانكفورت" (1380) و مجموعه داستان "نازلي" (1381) , به علاوه‌ي چندين فيلمنامه، نمايشنامه و آثاري براي كودكان.

و ديگر اينكه، در دهه‌ي تلخ شصت، نويسندگاني چون منيرو رواني‌پور و شهرنوش پارسي‌پور از تك‌صداهايي بودند كه رنج و تنهايي زن ايراني را، هنرمندانه و جسورانه، فرياد كشيدند.


كتابهاي مربوط:

دل فولاد
زن فرودگاه فرانكفورت
سيريا، سيريا
كنيزو
كولي‌ كنارآتش‌
نازلي





ما فقط از آينده مي‌ترسيم

منيرو رواني پور


ما شاعر بوديم و خاطره‌اي نداشتيم. هر روز بعدازظهر، شايد از ساعت چهار توي آن خيابان، جلوي كتابفروشي مي‌ايستاديم حرف مي‌زديم، شعر مي‌خوانديم و بحث مي‌كرديم. هر روز همين بود كه بود. كلمات ديگر حقيقي نبودند، فقط انگار مثل دسته‌اي مگس رد ما را مي‌گرفتند و تا به كتابفروشي مي‌رسيديم وزوز، بالاي سرمان پرواز مي‌كردند. و بعد خسته اگر مي‌شديم قهوه‌خانه‌اي بود كنار كتابفروشي كه مي‌نشستيم، چاي مي‌خورديم و باز صداي وزوز مگس‌ها در قهوه‌خانه مي‌پيچيد تا آرواره‌هايمان خسته مي‌شد و ما بلند مي‌شديم.

روبروي كتابفروشي آن طرف خيابان يك رديف مغازه بود و خانه‌هايي كه بالاي آن مغازه‌ها بود و ما هرگز نديده بوديم تا آن روز كه فهميديم و ديديم.

شايد شنبه بود، اينكه مي‌گويم شايد چون ناگهان همه‌ي ما گيج شديم و تا امروز هم نمي‌دانيم كه چه روزي بود و چه روزي نبود. اما اين را همه‌ي ما مي‌دانيم كه قبلا نبود. نه در آن آپارتمان بالاي مغازه‌ي روبرو كه در كوچكش رو به خيابان باز مي‌شد – دري كه تازه مي‌ديديم – و نه حتا در شهر. در شهري كوچك اگر زني باشد آن هم آن‌طور كه او بود، ما حتما مي‌دانستيم. ما به دنبال خاطره مي‌گشتيم و شاعر بوديم و خاطره‌ي زني كه لباس سراسر سياه مي‌پوشيد و روسري سياهش را گره نمي‌زد، طوري كه سفيدي گردنش گاهي و نه هميشه پيدا بود، توي ذهن هيچ‌كداممان نبود. اين را از نگاه همديگر مي‌فهميديم كه برق مي‌زد، چشمان ما آن روز برق مي‌زد، آن روزها ...

اولين بار ساعت چهار بود كه از خانه‌اش بيرون آمد. صورت بيضي شكلي داشت، لباني به هم فشرده و باريك و موهاي سياهي كه حتما بلند بود و اگر آنها را رها مي‌كرد تا انتهاي كمرش مي‌رسيد. غبار غم روي چهره‌اش بود و يا شايد چون سراسر سياه مي‌پوشيد خيال ‌كرديم كه غصه‌دار است و ما هم غصه خورديم.

وقتي از آن طرف خيابان آمد با حركت شيرين سر و گردنش كه ماشين‌ها را مي‌پاييد و رفت توي كتابفروشي تازه يادمان آمد كه بايد نگاهي به كتاب‌ها بيندازيم شايد كتاب تازه‌اي آمده باشد، هرچند مدت‌ها بود كه ديگر كتاب نمي‌خوانديم و داخل كتابفروشي نمي‌رفتيم. آنجا بود كه خيال كرديم كارهاي وان‌گوگ را مي‌خواهد. با صدايش گيج شده بوديم و ديگر گوش نمي‌داديم و معلوم نبود كه از اول هم گوش داده باشيم، فقط كلمات، كلمات شفاف و درخشان توي هوا بال مي‌زد و به اين نتيجه رسيديم كه نقاش است و مي‌خواهد سه‌پايه و رنگ و بوم بخرد.

وقتي رفت، كتابفروشي هم خالي شد. ديگر كاري نداشتيم كه بمانيم، بيرون آمديم اما انگار همديگر را نمي‌شناختيم و نمي‌دانستيم پيش از اينها چرا آنجا مي‌ايستاديم و چه مي‌گفتيم.

همان روز بود انگار كه از دور ديديم در كوچك دوباره باز شد و لحظه‌اي بعد تازه پرده‌ي خانه را ديديم كه رنگ و رو رفته بود و فكر كرديم كه اتاق خيلي بايد بزرگ باشد چرا كه اتاق‌هاي بزرگ درهاي شيشه‌اي بزرگ دارند و حتما آنجا را كارگاه نقاشي‌اش مي‌كرد، جايي رو به خيابان كه با برآمدن آفتاب پر از نور مي‌شد. و براي نقاشي نور حتما لازم بود.

فردايش كه آمديم ديديم كه پرده‌ي نويي آويزان است. پرده‌اي پر از مرغان دريايي. مرغاني كه راهشان را گم كرده بودند و دور از دريا مانده بودند و حالا نمي‌دانستند به كدام جهت بروند. حركت سر و گردن مرغان دريايي جوري بود كه انگار جهت را از ما مي‌پرسيدند و از ما مي‌خواستند كه دريا را به آن‌ها نشان دهيم. اين بود كه ما راجع به مرغان دريايي حرف زديم و بعد توي كتابفروشي چپيديم تا ببينيم چه كتابي درباره‌ي دريا و مرغان دريايي هست. مي‌خواستيم ببينيم كه مرغان دريايي چطور راهشان را پيدا مي‌كنند، مي‌خواستيم بدانيم و راحت شويم.

يك هفته طول كشيد تا ديگر از دريا و مرغان دريايي حرف نزديم و بعد كار ما به جاهاي ديگر كشيد. شايد اگر پرده كمي كوتاه نبود و ما نمي‌توانستيم ساق پايش را ببينيم كه معلوم بود رو به خيابان نشسته است، ما همين‌جور راجع به مرغان دريايي حرف مي‌زديم. اما روز هشتم كه آمديم ديديم نشسته است و معلوم بود رو به خيابان، چون لبه‌ي دامن سياهش را كه تا ساق‌ها مي‌رسيد مي‌ديديم و دستي را كه هرازگاهي چيزي را كه مي‌افتاد از روي زمين برمي‌داشت و ما مي‌دانستيم كه حتما قلم‌مويش افتاده و يا تكه‌اي رنگ و يا يكي از مدادهاي طراحي‌اش...

آن روز هوا كه تاريك شد رفتيم و تا صبح ساق‌هاي همه‌امان تير كشيد و روز بعد زودتر آمديم و ديديم نيست. نبود و درست ساعت يك‌ربع به سه بود كه پاهايش را ديديم. آمد و روي صندلي نشست، صندلي را كمي جا به جا كرد و مشغول شد، دو يا سه بار مداد و يا قلم‌مويش افتاد ... دستش را هم ديديم همانطور شيرين و سفيد.

ده روز همانطور مي‌ايستاديم و نگاه مي‌كرديم. هيچ‌كس نمي‌دانست چه مي‌كشد. اما هميشه نگاه مي‌كرديم بلكه پرده تكاني بخورد و خورد. ديگر هر روز يكربع به سه مي‌آمديم، كنار كتابفروشي مي‌ايستاديم و حتا گاهي زودتر راهمان را كج مي‌كرديم تا به قهوه‌خانه برسيم و چايي در قهو‌ه‌خانه بخوريم. مزه‌ي چاي آنجا هم عوض شده بود. ديگر كسي در خانه‌اش چاي نمي‌خورد. و درست شانزده دقيقه به سه از قهوه‌خانه بيرون مي‌آمديم و مي‌ايستاديم همانجايي كه بايد ايستاده باشيم.

آن روز پرده را كنار زد. روز يازدهم. ديديم كه تابلوش را از روي سه‌پايه برداشت. بوم ديگري روي آن گذاشت و بي‌آنكه پرده را بكشد روي صندلي نشست. ناباور به هم نگاه كرديم، چشمان همه‌ي ما برق مي‌زد انگار از عذابي گران راحت شده بوديم، بلند بلند نفس مي‌كشيديم و زيرچشمي به آنجا نگاه مي‌كرديم، وانمود مي‌كرديم كه هوش و حواسمان به او نيست و مي‌ديديم كه گاهي از بوم عقب مي‌كشد و زماني نزديك مي‌شود، و مي‌دانستيم كه به بيرون نگاه مي‌كند و حتم داشتيم كه دارد شكل و شمايل يكي از ماها را مي‌كشد.

اينطور بود كه ما حركات و رفتارمان تكرار حركات و رفتار روزهاي قبل شد. چون خيال مي‌كرديم كه اگر ديروز تا اينجا كشيده باشد كه مثلا يكي از ماها دستمان را توي هوا تكان داده باشيم، دوباره بايد همان حركت را تكرار كنيم تا او بتواند تابلوش را تمام كند.

و چون چيزي از نقاشي نمي‌دانستيم و اينكه چقدر طول مي‌كشد تا طرحي كشيده شود و يا نقشي روي بوم جان بگيرد به كتابفروشي رفتيم و تمام كتاب‌هاي آموزش نقاشي و نقاشي و سرگذشت نقاش‌هاي بزرگ را خريديم و خوانديم و تقريبا راحت بوديم و فقط يك چيز عذابمان مي‌داد كه موهايمان همينطور بلند مي‌شد و ريشمان در مي‌آمد و اين ديگر دست خودمان نبود، ما سعي مي‌كرديم به هر حال همه چيز را كنترل كنيم هرچند گاهي همين مسئله هوش و حواسمان را مي‌گرفت چرا كه دائم به ريش و موهاي همديگر نگاه مي‌كرديم و حرص مي‌خورديم و مي‌ترسيديم كه ناگهان پرده را بكشد و تا ابد برود.

و يك روز بعد از دو ماه كه ما ديگر از ايستادن در يك گوشه و تكرار حركات و رفتارمان خسته شده بوديم، انگار فهميد كه ناگهان بلند شد، تابلو را از روي سه‌پايه برداشت و بوم ديگري به جايش گذاشت و ما اين بار آن طرف مغازه ايستاديم و كاري كرديم كه در نماي ديگري ما را بكشد و باز با تكرار رفتار و كردارمان كمك كرديم كه كارش را بي‌نقص و سريع تمام كند.

روزهاي ما به اين كار مي‌گذشت و شب‌ها، كتابفروشي كه بسته مي‌شد، او كه بلند مي‌شد و پرده را مي‌كشيد، همه با هم راه مي‌افتاديم. نمي‌توانستيم همديگر را رها كنيم. انگار نمي‌توانستيم تنها باشيم و يا مي‌ترسيديم كه ناگهان اتفاقي بيفتد و يا افتاده باشد و يك كدام از ما ندانيم، اين بود كه به نوبت - و اين نوبت را معلوم نبود چطور گذاشته بوديم چون هيچكدام از ما حرفي نزده بود – خانه‌ي يكي مي‌نشستيم و ته شيشه‌ها را درمي‌آورديم. اول نم‌نمك مي‌نوشيديم، هركدام از ما نمي‌خواستيم بيش از ديگري بنوشيم، هر كس مي‌خواست هوش و حواسش باشد تا بتواند كلامي از ديگري بشنود و حرفي را اگر كسي براي گفتن داشت ناشنيده نگذارد. ... اما هيچ‌كس حرفي نمي‌زد و فقط درباره‌ي رنگ و بوم و نقاشي و سزان و وان‌گوگ و ... آنچه به تازه‌گي فهميده بوديم حرف مي‌زديم و روي گوش بريده‌ي وان‌گوگ درنگ مي‌كرديم و مطمئن بوديم كه لاله‌ي گوش سفيد و شيريني داشته و به خاطر همين بود كه گاهي گريه مي‌كرديم.

ديروقت شب هركس گوشه‌اي مي‌افتاد و تا مدت‌ها صداي آه‌هاي كش‌دار و بلند خودمان را مي‌شنيدم و مي‌دانستيم كه همه‌ي ما در عالم مستي، خواب و بيداري حركات و رفتار امروزمان را مرور مي‌كنيم تا فردا بتوانيم در همان وضعيت بايستيم و به كار او لطمه نزنيم.

بعد از مدتي فهميديم كه گاهي ميان ساعت دو و يكربع به سه به كتابفروشي مي‌آيد، اين بود كه اغلب از ساعت يك آنجا بوديم ... مي‌آمد، سري تكان مي‌داد، به كتاب‌ها نگاه مي‌كرد، چيزي نمي‌خريد و ما مي‌ديديم كه انگار دارد نگاهمان مي‌كند، انگار مي‌خواست همه را وارسي كند و ببيند كه همه آمده‌ايم يا نه ... اين بود كه ديگر بي‌آنكه حرفي بزنيم از ساعت يك همگي آنجا بوديم و بعد از يك هفته كه ساعت يك مي‌آمديم، لبخندش را ديديم. انگار راضي بود. ما هم با خودمان خنديديم، ايستاديم و نگاه كرديم، جوري مي‌ايستاديم كه همه‌ي ما را ببيند و هركس دلش مي‌خواست بيشتر ديده شود.

چندبار هم ديديم كه از تاكسي پياده مي‌شود. تاكسي يا تاكسي‌بار، حالا درست يادمان نيست، چون معلوم بود كه بار دارد، سه‌پايه بود يا تخت و يا چيزي ديگر. از تاكسي‌بار كه پياده شد، آن را به سختي با خودش مي‌كشيد، ما هم ايستاده بوديم و نگاه مي‌كرديم و ديديم كه راننده كمكش كرد و پيش از آنكه تكاني بخوريم و پا پيش بگذاريم، او در كوچك را باز كرد، راه داد كه راننده وسايل را بالا ببرد ما ناباور به هم نگاه كرديم، مثل مجسمه‌اي بي‌حركت ايستاديم و ديديم كه راننده كه جواني بود سيه‌چرده با سبيلي پرپشت همانطور كه پولش را توي جيبش مي‌گذاشت، از در بيرون آمد و در كوچك را پشت سرش بست و تا مي‌خواستيم برويم با او حرف بزنيم سوار ماشينش شده بود و پا روي گاز گذاشته بود و رفته بود. آن روز بود كه فهميديم هيچكدام رانندگي نمي‌دانيم و بعدها هرچه به دنبال راننده‌ي سيه‌چرده در شهر گشتيم او را نيافتيم.

يك بار هم خودمان را كشيديم روبروي دري كه باز كرده بود. پله‌هايي كوچك و سربي و يا خاكستري و تاريك. با خودمان گفتيم كه حتما لامپ راه‌پله‌هايش سوخته و هيچكدام از ما از كار برق سر در نمي‌آورد، آن روز ما به لامپ‌هاي توي خيابان نگاه مي‌كرديم و به كساني فكر مي‌كرديم كه از تيرهاي برق بالا مي‌روند و سيم‌ها را درست مي‌كنند.

تاريخ رفتنش را به خوبي به ياد داريم. روزي كه همه‌ي ما ناگهان پير شديم و خوب ... هيچكدام از ما نديده بود كه برود، اما رفته بود و حتما در تاريكي شب. جمعه نرفته بود چرا كه ما جمعه‌ها هم گاهي پياده و زماني با تاكسي از آن خيابان مي‌گذشتيم ... هرچند هيچ‌كس نبود و پرده بسته بود و هيچ ساق پايي حتا نمي‌ديديم اما مي‌آمديم.

وقتي كه رفت نياز مشترك، نياز فراموش كردن و يا دوباره ديدن او، ما را به هم نزديك كرد. با هم حرف زديم و اين بار درباره‌ي خودش و با صداي بلند. معلوم نبود چطور اما همه فهميده بوديم كه او روزگاري كسي را دوست داشته و يا دو نفر با هم او را دوست داشته‌اند و در زد و خوردي كه بر سر او درمي‌گيرد خود را به كشتن داده‌اند و يا شايد يكي آن ديگري را مي‌كشد و آن ديگري در دادگاهي به اعدام محكوم مي‌شود و او كه خانه‌اش مشرف به ميدان اعدام بوده و هر روز با طلوع صبح بيدار مي‌شده تا برآمدن آفتاب را بكشد، سربازان خواب‌آلوده را ديده كه آن ديگري را براي اجراي مراسم مي‌بردند و آن ديگري پيشاپيش سربازان كه مي‌رفته نفس‌هاي عميق مي‌كشيده ... شايد به هواي بوي او كه توي هوا بوده و يا آن ديگري مي‌دانسته كه او هر روز صبح زود بلند مي‌شود تا طلوع آفتاب را بكشد و چه بسا كه بارها پاي پنجره‌ي او تا صبح بيدار مانده بوده.

اينجور بود كه ما ناگهان فهميديم كه او از آن به بعد سياه‌پوش و عزادار خودش را وقف نقاشي كرده است و خيال دارد در شهرهاي مختلف نمايشگاه بگذارد و اين بود كه تمام خبرهاي هنري را گوش مي‌كرديم و مي‌كنيم تا ببينيم در چه شهري زني سياه‌پوش نمايشگاه مي‌گذارد.

ماه‌هاي اول هر روز دسته‌جمعي به گاراژ مي‌رفتيم تا بپرسيم كه آيا زني نقاش و سياه‌پوش ميان مسافران نبوده است. اما حالا خيال مي‌كنيم كه بايد هر روز به نوبت يكي از ما خودش را به گاراژ برساند تا وقتي مسافران پياده مي‌شوند نگاه كند و آمدن و نيامدن او را به گوش ما برساند ... كار سختي نيست، سخت‌تر از آنچه ما مي‌كشيم در خواب و در بيداري ... گاهي بي‌آنكه به روي هم بياوريم دلمان مي‌خواهد در خواب خوابمان ببرد كه فكر او را نكنيم اما در خواب هميشه بيداريم و در آن بيداري اگر بخوابيم خواب مي‌بينيم كه بيداريم و اينجور است كه سخت مي‌شود، هر روز سخت‌تر و او اگر مي‌رفت بالا در را مي‌بست و آن پرده حتا اگر تمام شيشه را مي‌پوشاند ما اينجور نمي‌شديم، چون مي‌دانيم اگر در ذهنمان پاك شود يك روز دوباره مي‌آيد و پرده‌ي كوتاهش را آويزان مي‌كند و ما دوباره آن دو تا ساق پا را مي‌بينيم و دستي كه زير ميز خم مي‌شود تا مدادي، قلم‌مويي ... را كه افتاده است بردارد و آن‌وقت ساق‌هاي ما دوباره تير مي‌كشد.

هر روز كه مي‌گذرد، حتا همين لحظه، گذشته مي‌شود و هيچ‌كس نمي‌تواند گذشته را تغيير دهد يعني نمي‌تواند، همين لحظه، امروز، فردا و روزهاي نيامده را تغيير دهد، و مي‌دانيم كه ترس، ترسي كه با خودمان مي‌كشيم هميشه هست، رهايمان نمي‌كند، به ما عادت كرده، مي‌ترسد برود. انگار اگر برود، جاي ديگري ندارد كه زنده بماند و نفس بكشد ... اين است كه ما دائم مي‌ترسيم، از آينده مي‌ترسيم كه همان گذشته است، مي‌ترسيم كه دوباره بيايد و خيال كند كه ما او را فراموش كرده‌ايم ...


تهران 28 آذر 1369





بازنشر مطالب منتشر شده در سخن، در ساير سايت‌هاي اينترنتي تنها به صورت لينك به صفحه‌ي مربوط در سخن و بدون انتشار اصل مطلب مجاز است. بازنشر در رسانه‌هاي چاپي بدون اجازه‌ي نويسنده ممنوع است