جستجوي كتاب:

دسترسي سريع:

سبد خريد | تماس با ما | صفحه اصلي  



اكبر سردوزامي متولد 1330 در تهران است. فارغ‌التحصيل رشته‌ي تئاتر دانشكده‌ي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بوده و هم اكنون ساكن دانمارك است. كتاب‌هاي زير از اين نويسنده منتشر شده:

"دلواپسي"، مجموعه داستان، 1358

"خانه‌اي با عطر گل‌هاي سرخ"، مجموعه داستان، 1360

"غروب اول پاييز"، 1989، سوئد

"حديث غربت من"، 1990، سوئد

"برادرم جادوگر بود"، 1992، سوئد

"بازنويسي روايت شفق"، 1993، سوئد (روي CD به آلماني، 1998)

"من هم بودم"، 1993، سوئد

"مقدمه‌اي بر ادبيات معاصر دانمارك"، 1995، سوئد

"نوبت رقص من"، 1995، سوئد

"فرج سركوهي منم، عزيز منم"، 1998، دانمارك

"گوشه‌اي از روايت اعظم"، 1998، دانمارك

"مونولوگ پاره پاره‌ي شاعر شما"، 1998، سوئد

"پرسه در كوچه پس‌كوچه‌هاي نا آشنا: سه زندگي‌نامه"، 1998، سوئد

"خانه‌ي لوئيزه"، نمايش‌نامه‌ي تلويزيوني (ترجمه‌ي مشترك با غلامرضا خواجه بيان)، 1995، دانمارك

"ماركس و كوكا كولا"، نمايش‌نامه (ترجمه)، 1998، دانمارك


« سايت اكبر سردوزامي »



من و احمد ميرعلايي و قهقه خنده

اکبر سردوزامي


همين قدر می‌دانم كه داشتم افسانه‌اى مىنوشتم. درست‌ترش اين است كه وارد دنيايى شده بودم كه مرگ را بر آن راهى نباشد. اين افسانه راجع به زندگى يكى از آن آدم‌هايى است كه اصطلاحا مى‌گويند خودش است و تخمش. اواخر قسمت اول بودم كه ابولفضل زنگ زد.
به محض اين كه گفت خبر ميرعلايي را شنيده‌اى؟ قاه قاه خنديدم كه يكى مى خواست داستان مرا بخواند، او هم مُرد!
چند دقيقه اى حرف زديم. نُه سال بود صدايش را نشنيده بودم. با اين همه چندان توجهى به حرف‌هاش نمى‌كردم. يعنى نمى توانستم توجه كنم. هى جملهء خودم توى كله‌ام تكرار مى‌شد. گفت صبح از خانه رفته بيرون و شب جسدش را توى كوچه پيدا كرده‌اند. باز قاه قاه خنديدم كه يكى مى‌خواست داستان مرا بخواند، او هم مُرد!
گوشى را هم كه گذاشتم، هنوز داشتم مى‌خنديدم. گفتم ديدى پلنگ؟ ديدى؟ يكى مى‌خواست داستان «من هم بودم» را بخواند، او هم مرد. و پلنگ را بغل كردم، زير گلويش را بوسيدم. گفتم پلنگم، پلنگم، اگه تو نباشى من اﻻغ لنگم.
بعد هم به مسعود زنگ زدم، گفتم ديدى چى شد؟ گفت چى شد؟ گفتم يكى مى‌خواست داستان منو بخونه، اون‌ام مرد! و قاه قاه خنديدم. گفت كى؟ گفتم ميرعلايي ديگه. و صداى قهقهه‌ام بلندتر از پيش توى خانه پيچيد. گفت اين كجاش خنده داره؟ گفتم خنده‌دار نيست؟ و قهقاه زدم كه بابا تو ديگه كى هستى! از اين خنده دارترم مگه مى‌شه؟ گفت گمونم تو يه چيزيت مى‌شه! و خنديد. صداى قهقهء من بند نمى‌آمد. گفتم بابا تو اصلاً حاليت نيست!
بعد به ايرج زنگ زدم. خانه نبود. گفتم يك زنگى به ناصر بزنم. كُد سوئد را گرفتم. يادم آمد كه خط خارجم بسته است. سال‌هاست كه بسته ام، ولي هى يادم مى رود. بلند شدم لباس پوشيدم، رفتم بيرون. توى پياده رو رو به رو يك كيف كوچك پيدا كردم. يك صد كرونى توش مچاله شده بود. صد كرونى را باز كردم. ديدم واقعا صد كرونى است. قاه قاه خنديدم كه ابولفضل، ابولفضل، كجايى ابولفضل؟ شما جنازه پيدا مى‌كنين، من صد كرونى!
وقتى گفت اكبر؟ نشناختم. گفتم شما؟ گفت ابولفضل هستم. داد زدم چطورى پسر؟ صداى خودم توى گوشى تكرار شد: چطورى پسر؟ صداش يك جورى بود؛ لخت بود؛ وارفته بود؛ از دنياى مردگان مى‌آمد؛ از كنار ميرعلايي. گفتم چرا صدات اين جورى شده؟ گفت مرده‌ايم، مرده‌ايم! با خنده گفتم اين كُس شعرا چيه كه مى‌گى پسر!
رفتم تو كيوسك پمپ بنزين. يك كارت پنجاه كرونى تلفن خريدم. دفترچه تلفن را كه باز كردم، شمارهء سيمين آمد. گفتم بگذار اول سيمين را بخندانم. كُد آلمان را گرفتم و شمارهء سيمين را. خانه نبود. بعد كُد سوئد را گرفتم و شمارهء ناصر را. او هم نبود. هر وقت مى‌خواهم كسى را بخندانم خانه نيست. گفتم نباشند، من خودم به تنهايى هم مى‌توانم بخندم. تازه من كه هيچ وقت تنها نيستم. فعلاًً پلنگ خانوم هست، سُر و مُر و گونده. هيچ وقت هم صبح از خانه بيرون نمى رود كه شب جنازه‌اش را توى خيابان پيدا كنند.
دوباره از تصور اين‌كه يكى مى خواست داستان مرا بخواند، و مُرد، قهقهه سردادم. مردى كه از رو به روم مى‌آمد گفت:
Hard u det godt?
گفتم آره، خوب! چه جورم!
بعد يك دفعه داد زدم نمه نمه! و قاه قاه خنديدم. اين تكيه کلام فراز و رامتين كوچك است. وقتى سرحال‌اند، همين جور كه نشسته‌اند، چيزى مى‌خورند يا بازى مى‌كنند يا هر چى، يك دفعه يكى‌شان مى‌گويد نمه نمه! بعد هر دو به هم نگاه مى‌كنند و با هم مى‌گويند نمه نمه! و قاه قاه مى‌خندند. من بيشتر از بى ربط بودن اين چيزى كه مى‌گويند و به هر چيزى كه دلشان مى‌خواهد ربطش مى‌دهند، كيف مى‌كنم. دو سه بار گفتم نمه نمه! و خنديدم. بعد ياد مازيار زراعتى افتادم و گفتم كر- مه -مون - خوا - بيده؟ و غش غش خنديدم. هيچ چيزى براى من شادى آورتر از اين قضيه‌ي مازيار نيست. وقتى ديدمش تازه زبان باز كرده بود. برده بودمش توى زمين بازى بچه‌ها كه كمى سرگرمش كنم تا اقدس بتواند غذا درست كند. سوار تابش كردم. هر بار كه هلش مى‌دادم، عشق مى‌كرد و غش غش مى‌خنديد. سوار اﻻكلنگش كردم. هر بار كه مى‌رفت باﻻ عشق مى‌كرد و غش غش مى‌خنديد. بعد گفتم بيا شن بازى كنيم. روى شن‌ها يك كرم كوچك وول مى‌خورد. گفتم مازيار اين كرمه رو ببين.
گفت اين - كر - مه؟
گفتم آره. و با يك تكه چوب كرمه را هل دادم.
گفت اين - كر - مه؟
گفتم آره.
باز گفت اين - كر - مه؟
گفتم آره. كرمه داره تكون مى‌خوره.
گفت كر - مه - دا - ره - تكون - مى‌خوره؟
گفتم آره.
باز گفت اين - كر - مه؟
گفتم آره.
گفت كر - مه - دا - ره - تكون - مى‌خوره؟
گفتم آره.
به كرمه دقيق شد. گفت اين - كر - مه؟
گفتم آره.
گفت كرمه - دا - ره - تكون - مى‌خوره؟
گفتم آره.
با اين كه سردش بود و داشت مى‌لرزيد همچنان مى‌گفت اين - كرمه؟
گفتم آره، كرمه ديگه خوابيده مام بايد بريم بخوابيم.
گفت كر - مه - دى - گه - خوا - بيده؟
گفتم آره، كرمه خوابيده، مام بايد بريم بخوابيم. و دستش را گرفتم كه بريم.
گفت كر - مه - دى - گه - خوا - بيده؟
گفتم آره، كرمه‌مون خوابيده، مام بايد بريم بخوابيم.
گفت كر - مه - مون - خوا - بيده؟
گفتم آره.
كنار در ورودى ساختمان گفت كر - مه - مون - خوا - بيده؟
گفتم آره.
توى پاگرد گفت كر - مه - مون - خوا - بيده؟
گفتم آره.
اقدس كه در را باز كرد، گفت ما - مان - كر - مه مون - خوا - بيده؟
اقدس گفت چى!
و من دلم را گرفتم و قاه قاه خنديدم. و همين جور كه مى‌خنديدم كليد را از جيبم درآوردم و در ساختمان را باز كردم؛ از پله ها باﻻ رفتم؛ در آپارتمانم را باز كردم.
ناخودآگاه رفتم طرف قفسه‌اى كه پشت كامپيوتر قرار دارد و پاكت نامه‌اى را كه آماده‌ي پست بود برداشتم و اسم احمد ميرعلايي را خواندم و به ديوار تكيه دادم و آن قدر خنديدم كه پاهايم سست شد و روى زمين نشستم و ديدم پلنگ آمده جلو و متعجب نگاهم مى كند.



نمى دانم شما كه روزى ترجمه‌هاى ميرعلايي را مى‌خوانديد و روزى هم ممكن است اين نوشته‌ي مرا بخوانيد، به چى فكر مى‌كنيد، اما من دارم به مراحل بسته بندى كردن اين پاكت فكر مى‌كنم. توى اين پاكت يك داستان است. داستانى كه من نوشته‌ام. خُب كار من - اگر بشود اسمش را كار گذاشت - داستان‌نويسى است. داستان‌نويس معموﻻً مى‌نويسد؛ خط مى‌زند؛ پاره مى‌كند؛ دوباره مى‌نويسد؛ و خط مى‌زند؛ و هى اين دور باطل را تكرار مى‌كند تا حاصلش بشود چند صفحه‌اى كه اسمش داستان است. بعد هم مى‌فرستد براى انتشاراتى و او هم به هر حال، با اين اوضاع و احوالِ خارج از كشور، با نبودن خواننده و مشكل پخش و غيره، پانصد نسخه‌اى چاپ مى‌كند. يا اگر اكبر سردوزآمى باشى، هشتصد نسخه. و بعد هم باﻻخره بعد از يكى دو سال و گاهى هم سه چهار سال اين پانصد يا هشتصد نسخه تمام مى‌شود و تو هم نمى‌فهمى اين‌ها چى شد؛ كجا رفت؛ كى خواند. نتيجه چى شد؛ اصلاً نتيجه‌اى داشت؛ نداشت؟ و باﻻخره نمى‌فهمى خواننده‌ات كيست، يا نظرش چيست. بعد توى چنين فضايى و در چنين موقعيتى مى‌شنوى يكى از فرسنگ‌ها فاصله وصف داستان تو را شنيده و مى‌خواهد آن را بخواند. و آن يكى هم خواننده‌اى ناآشنا نيست كه آن قدرها توجه تو را برنينگيزد. احمد ميرعلايي است كه تو اصلاً داستانت را كه در قالب نامه‌اى است، خطاب به او نوشته‌اى. راستش خوشحال شدم. و بدون رودربايستى بگويم چون ميرعلايي بود خوشحال شدم. البته مسئله خودنمايى نيست. نه! اصلا اين داستانى كه مى‌گويم چندان هم داستان نيست. اسمش هم اشاره به چيزى دور دارد؛ گذشته است؛ مرده است؛ «من هم بودم» است؛ نه اينكه: هستم.
خُب براى آدم‌هايى كه مى‌نويسند، خوب بنويسند يا بد، هميشه يك تعداد انگشت شمار هستند كه مهم ترند. البته گاهى از به كار بردن اين كلمات مهم و غير مهم، احساس بلاهت مى‌كنم. چون هر كسى توى اين دنيا جاى خودش را دارد. به هر حال ميرعلايي برايم مهم بود. همان طور كه گلشيرى برايم مهم بود و كامران بزرگ نيا برايم مهم بود. اگر هم آن داستان نامه وار خطاب به اوست بيشتر شايد به اين خاطر باشد كه وقتى آن را مىنوشتم ناخودآگاه احساس مى‌كردم او به من نزديكتر است تا ديگرانى كه گفتم. يادم هست وقتى كه در جلسه‌ي جنگ اصفهان نشسته بوديم و او «سبكى تحمل‌ناپذير وجود» را خواند، به گلشيرى گفتم آقا اين جورى داستان مى‌نويسند! و قاه قاه خنديدم.
مى‌گويم آن شب قاه قاه خنديدم، و مى‌گويم وقتى كه ابولفضل زنگ زد قاه قاه خنديدم، و اين رساننده نيست. و من هم هيچ جورى نمى‌توانم توضيحش دهم. در نوشته اول فكر كردم بهتر است در مورد اولي از كلمه‌ي غش غش استفاده كنم و در دومى از قاه قاه. اما گمان نمى‌كنم اين جورى بتوانم تفاوت اين دو حالت را برسانم. به هر حال چيزى از كف مى‌رود. در واقع گويا هميشه بيش از آن كه چيزها به كف آيند، از كف مى‌روند و آدم هر چه تلاش مى‌كند، هر چه به چيزى بيشتر چنگ مى‌اندازد، بيشتر از كف مى‌رود. راستش من خيلي تلاش كردم كه بتوانم تفاوت اين دو نوع خنديدن را توضيح دهم، اما در نهايت از خودم مايوس شدم و به اين نتيجه رسيدم كه همه‌ي آن توضيحات را از توى اين پرونده حذف كنم.
اما گويا تا وقتى كه تكليفم با اين كلمهء قاه قاه روشن نشده باشد، ادامه دادن اين نوشته يك جور پوچ و بى معنى است. من چيزى از جنس اين قاه قاه، يا قهقهه را يك بار سال 54 يا ۵۵ نوشتم. البته آن روز به داستان فكر مى‌كردم. آن روز اين قهقهه را اين طور ملموس احساس نكرده بودم. داشتم تمرين داستان نويسى مى‌كردم، اما آن داستان ناتمام ماند. يادم هست آدمى بود كه تنها سلاحش همين قاه قاه خنده بود. داستان سمبليك بود. راوى از درخت عظيمى حرف مى‌زد كه در هم شكسته بود. گويا فقط باد بود و درخت. فقط همين به يادم مانده است و صداى قهقهه‌ي راوى. گلشيرى گفت اين قاه قاه در آخر كار بايد تبديل به هق هق شود. خيلي سعى كردم، اما آخر آن چيزى كه مى‌خواستم نشد. يك بار هم سال 61 نوشتمش. اين بار داستان كشت و كشتار آن سال‌ها بود و استاد دانشگاهى كه هر بار خبر مرگ يكى از دانشجوهايش را مى‌شنيد مى‌زد زير قهقهه. اين يكى هم ناتمام ماند. يعنى يك شب كه ريخته بودند توى كوچه‌مان از ترس پاره‌اش كردم و بعد هم فراموشم شد. به هر حال آن روز قصدم نوشتن داستان بود. اما امشب اين قاه قاهِ من ربطى به داستان نداشت. اين خود من بودم كه قهقاه مى‌زدم، خود اكبر سردوزآمى، و نه شخصيت يكى از داستان‌هايش.
آدم وقتى شاد است، شاد است. لبخند زدن چيزى اضافه بر شادى است. خنديدن هم همين طور. بلند خنديدن و غش غش خنديدن هم همين طور. مى‌خواستم بنويسم قهقهه خروج از تعادل است يا شايد نشانه‌ي تزوير اندام‌هاى آدمى است، اما فكر كردم بهتر است وارد اين جزئيات نشوم. مسئله‌ اصلاً اين است كه من اول‌ها در چنين مواقعى قهقهه نمى‌زدم. وقتى بهرام صادقى مرد، غمگين شدم. حرف‌هاى گلشيرى هم كه مفهومش اين بود كه بهرام صادقى زنده است؛ در ميان ماست؛ در همين مجلس؛ برايم بيش‌تر چرند بود تا نشانه‌ي حضور بهرام صادقى.
با خودم مى‌گفتم كسى كه مرد، مرده است؛ تمام شده است؛ مثل همه‌ي مرده‌ها كه مرده‌اند و تمام شده‌اند. يادم هست ساعدى كه مرد چنين چيزى نوشتم. آن روز هم از قهقهه خبرى نبود. من مجلس ختم و شب هفت و چهلم كم نديده‌ام، اما آن روز، اولين بار بود كه من دوتا آخوند را باﻻى مجلس مى‌ديدم. آن روز از بازى روزگار غمگين بودم.
براى بهرام صادقى مى‌شد گلشيرى برود آن باﻻ و چيزى بگويد، اما مجلس ختم يا شب هفت ساعدى با آن همه ماشين سپاه كه بيرون مسجد بود و آن همه‌هاى ديگر كه خيابان را تا دو سه ايستگاه از هر طرف زير نظر گرفته بودند، كسى خايه‌اش را نداشت كه برود آن باﻻ و چيزى بگويد.
ساعدى در آن غروب چنان مرده بود كه جاى گلشيرى را دوتا آخوند مضحك گرفته بودند.
ساعدى در آن غروب چنان مرده بود كه بوى مرگ در تمامى خيابان پيچيده بود، خيابانى كه من نامش را فراموش كرده‌ام؛ خيابانى كه ما با اضطراب از آن مى گذشتيم.
ساعدى در آن غروب چنان مرده بود كه گشت ثارالله تمام خيابان را قبضه كرده بود؛ خيابانى كه من نامش را فراموش كرده‌ام؛ خيابانى كه سپاه حزب الله‌اش همان قدر مضطرب از آن مى‌گذشت كه ما.
ساعدى در آن غروب چنان مرده بود كه تمام كسانى را كه من داشتم فراموش مى‌كردم، تمام كسانى را كه با مسجد بيگانه بودند يا آشنا، به مسجد كشانده بود. و من احساس مى كردم عمدآ مرده است تا همه‌ي اين آدم‌ها پس از چند سالي بتوانند ديدارى تازه كنند.
ساعدى در آن غروب چنان مرده بود كه من هر بار كه به آن دوتا آخوند قدكوتاهى كه باﻻى مجلس، كنار هم، روى دوتا صندلي نشسته بودند، نگاه مى‌كردم، از اين احساس كه جمله‌هاى اين دوتا آخوند را ساعدى ننوشته است، اندوهم مى‌گرفت.
من مجلس ختم و شب هفت و چهلم كم نديده‌ام، اما تا آن غروب نديده بودم دوتا آخوند باﻻى مجلس بنشينند و تا آن غروب نديده بودم كه چند جمله‌اى اين بگويد و چند جمله‌اى آن يكى، و جمله هايشان طورى باشد كه انگار دارند به عمد تو را به ياد نمايش‌نامه مى‌اندازند و به ياد نمايش‌نامه نويست كه مرده است.
ساعدى در آن غروب چنان مرده بود كه وقتى مجلس واقعا تبديل به نمايشنامه‌اى كمدى شد من خنده‌ام نمى‌گرفت. آخوندها مدام درخواست صلوات مى‌كردند اما كسى به آن‌ها توجهى نداشت. گفتم كه انگار ساعدى به عمد مرده بود تا همهء رفقا و برادرانش بتوانند ديدارى تازه كنند. همه با هم حرف مى زدند؛ پچ پچ مى‌كردند؛ و آخوندها هى به نوبت مى‌گفتند صلوات بفرستيد و هيچ كس نمى‌شنيد؛ هيچ كس نمى‌خواست بشنود تا اين‌كه يكى از آخوندها جوش آورد و با تهديد به مرگ و روز رستاخيز و غيره و غيره درخواست صلوات كرد و باﻻخره صداى صلوات چند نفرى توى پچپچه‌ي آن همه آدم گم شد؛ صدايى كه لَخت بود؛ مُرده بود؛ از دنياى مُردگان مى‌آمد؛ از كنار غلامحسين ساعدى.
وقتى هم كه به خانه آمديم به اين خاطر شب ختم يا هفت‌مان را ادامه داديم كه ساعدى پاك مُرده بود.
نشسته بوديم. عرق مى‌خورديم؟ اصلاً عرق داشتيم؟ يادم نيست. فقط يادم هست كه نشسته بوديم. يكى تارش را بيرون آورد. تار بود يا سه تار؟ و چيزى زد. چيزى كه براى من آهنگ نبود. مى‌توانم بگويم يك مشت نت بود. اصلاًً شايد درست ترش اين باشد كه يكى نشسته بود و يك مشت نُت مى ريخت توى فضا. و نُتها رها مى‌شد؛ توى فضا مى‌ماند؛ و مجموعه‌اى را نمى‌ساخت كه بشود گفت گوشه‌ي فلان است يا بهمان. بعد هم قرار شد هر كسى حرفى دارد بزند يا اگر نوشته‌اى دارد بخواند. من هم گفتم چيزى دارم و وقتى نوبتم شد، شروع كردم تا چند جمله‌اى بخوانم. و در ميان خواندن چند بار بغض كردم طورى كه خودم هم نفهميدم چى خواندم. بعد يكى كه روزنامه نگار بود و پير مجلس بود، گفت اين جوان حق دارد گريه كند. منظورش اين بود كه نبايد گريه كرد. شايد حق با او بود. اما من جوان بودم. آن روز كه جوان بودم گريه مى‌كردم. حاﻻ كه جوان نيستم قهقاه مى‌زنم. و اين، هر دو، خارج از اراده‌ي من است.
آدمى كه مى‌خندد، اگر خالصانه بخندد شاد است. آدمى كه گريه مى‌كند، اگر خالصانه بگريد اندوهگين است. اما من فقط قهقاه خنده‌ام.
وقتى هم خبر مرگ پسر اسماعيل خويى را خواندم قاه قاه خنديدم. هى خويى جلو جشمم مجسم مى‌شد و قاه قاه مى‌خنديدم. هى در غربت بودنش به يادم مى‌آمد و قاه قاه مى‌خنديدم. هى قرار گرفتنش در اين حقارت اين مجموعه‌ي واقعا غريبِ غربت او به يادم مى‌آمد و قاه قاه مى‌خنديدم.
وقتى هم مرتضى گفت چوكا سكته‌ي مغزى كرده، قاه قاه خنديدم.
خبر پسر خويى مال اول هفته بود. توى اين چند روز هى چهره‌اش مى آمد جلو نظرم و مرا وادار به قهقاه مى‌كرد. و حاﻻ ميرعلايي هم به او اضافه شده است؛ ميرعلايي كه مُرده است؛ كه صبح رفته است و شب جنازه‌اش را از توى كوچه يا خيابان؟ پيدا كرده‌اند. رفتم به مرتضى زنگ زدم گفتم يكى مى‌خواست داستان مرا بخواند او هم مُرد. و هنوز قاه قاهم قطع نشده بود كه گفت چوكا هم بيمارستان است. چند روز سردرد داشته. بعد توى خيابان غش كرده. رفته بيمارستان متوجه شده‌اند سكته كرده است. صداى مرتضى هم لخت بود؛ سكته كرده بود؛ از توى بيمارستان پاريس مى‌آمد؛ از كنار چوكا كُندرى.
گوشى را گذاشتم و قهقهه زنان تا خود خانه دويدم. و حاﻻ بخند و كى نخند.

دوباره به ياد ناتوانى خودم افتادم. به ياد پا در هوا بودن اين قهقاه، يا قهقهه اى كه نمى توانم از آن يكى جدايش كنم.
پارسال، پس از نُه سال چوكا را ديدم، گفتم چطورى علي؟ گفت بگو چوكا! قاه قاه خنديدم؛ وقتى هم كه توى كوچه‌ي وصال شيرازى مى‌نشستيم تخلصش را ناديده مى‌گرفتم و مى‌گفتم چطورى علي؟ و او مى‌گفت بگو چوكا! و من مى‌خنديدم كه دست بردار علي! اما توى كپنهاگ جدى تر از آن روزها بود. گفت علي مرد! توى همان ايران! من چوكا هستم! و من باز زدم زير قاه قاه. اما آن قاه قاه از جنس ديگرى بود.
با خويى هم همين طور. وقتى توى سوئد داشت جوك مى‌گفت و من قاه قاه مى‌خنديدم، قهقهه ام از جنسى ديگر بود.
و اين كه امروز است از جنس ديگرى است. حالت عجيبى است اين. وقتى شروع مى‌شود همه چيز مرا در اختيار خود مى‌گيرد و هر چيزى را بهانه‌اى براى قهقاه مى‌كند. مى‌خواهم بگويم خارج از اراده‌ي من است. اما اصلاً مرز بين ارادى و غير ارادى چيست؟ مگر نه اين‌كه نفْسِ حضور يافتن من در اين جهان خارج از اراده‌ي من بوده است؟ مگر نه اين‌كه گرسنه شدنم خارج از اراده‌ي من است؟ و اجبار به غذا خوردنم؟ و تغوط كردنم؟ و خسته شدنم؟ و به خواب رفتنم؟ راستش اگر مى‌توانستم اراده كنم، همان افسانه‌ام را مى‌نوشتم. و اگر اين‌ها را مى‌نويسم بيش‌تر به اين خاطر است كه از شر اين همه مرگ و مير خلاص شوم و بتوانم افسانه‌ام را ادامه دهم.
با اين همه من قانعم. مدتى است به اين نتيجه رسيده‌ام كه بايد برگ زد. خُب هر كس براى خودش شيوه‌اى دارد. شيوه‌ي من هم اين روزها اين است: با سپردن خودم به دست اين اندام‌ها هر چيزى را كه به من تحميل مى‌شود به سوى همين جهان تحميل كننده تف مى‌كنم.
مى‌خواستم بگويم كه اين قاه قاه من، در واقع اولش، وقتى كه شروع مى‌شود، هيچ تفاوتى با همان قهقهه شادى آور معمولي ندارد. يعنى لذت مى‌برم. همان طور كه هر كسى مى‌تواند از قهقهه زدن لذت ببرد. صدا از گلويم بيرون مى‌جهد. اما بعد، انگار كه اين قه قه ها يكى يكى مى‌رود پايين. نمى‌دانم چطور بگويم. يعنى در عين اين‌كه پايين مى‌رود، از همان پايين به بيرون مى‌جهد. يا برعكس همين طور كه از اين طرف بيرون مى‌جهد از آن طرف پايين مى‌رود و پايين تر تا مى‌رسد به يك نقطه‌اى توى شكمم كه گمانم درست نقطه‌ي مركزىِ فضاى درونِ شكمِ من است. گفتم نقطهء مركزىِ فضاى درونِ شكمم. بعد از آن‌جا بيرون مى‌زند و در عين حال به عمق مى‌رود. آن وقت تمام عضلات شكمم تكان مى‌خورد و تكان مى‌خورد؛ عين زلزله كه از اعماق، خاك را مى‌لرزاند؟ نه عين خود قهقهه‌اى كه تمام اندام‌هاى مرا مى‌لرزاند. و اين حالت همين طور ادامه پيدا مى‌كند تا به اوج مى‌رسد، و من در خود مچاله مى‌شوم. مچاله و مچاله تر تا وقتى كه همه‌ي اندام‌هايم در عين انقباض، مى‌خواهد از هم بگسلد. آن وقت نفس نفس زنان، خسته و مانده، اما قانع، هر كجا كه هستم روى زمين وامى‌روم. درست مثل يك مُرده؟ مثل بهرام صادقى كه مُرد؟ مثل ساعدى كه مُرد؟ مثل پسر خويى كه مُرد؟ مثل ميرعلايي كه مُرد؟ يا مثل آن فيل بى اعتنا به تمام جهان كه مُرد؟
نه، درست ترش همان است كه بگويم روى زمين وامى‌روم. تشبيه كردن اصوﻻً نشانهء ناتوانى من است. وقتى نمى‌توانم چيزى را درست همان طور كه هست توضيح دهم، به تشبيه پناه مى‌برم. وارفتن شايد چيزى از مُردن در خود داشته باشد، اما به هر حال مُردن نيست. بهرام صادقى شايد چيزى از ساعدى در خود داشته باشد، اما هيچ وقت ساعدى نبوده است. ساعدى كه زنده و مرده‌اش تن جاكش‌ها را مى‌لرزاند. پسر خويى همان قدر با ميرعلايي فاصله دارد كه ميرعلايي با آن فيلِ بى اعتنا به جهان كه به راه خودش رفت و كشتندش. ميرعلايي فيل نبود. مترجمى بود كه بورخس را وارد جهان من كرد و كوندرا را. و گراهام گرين «ارزان در ماه اوت» را كه يكى لطيف ترين داستان‌هايى است كه در عمرم خوانده‌ام. حتى اگر آن چيزهايى كه مى‌گويند درست باشد، كه دو روز قبل از مرگش توى ساواما بازجويى شده، كه روى بدنش جاى يك آمپول بوده، و غيره و غيره، باز هم ربطى به آن فيل ندارد. آدم وقتى مى‌تواند حق ميرعلايي را ادا كند كه او را درست در جاى خودش ببيند. در مورد هر كس و هر چيز همين طور است.
اين‌كه من يك صد كرونى پيدا كردم حقيقت دارد. اما اين‌كه گفتم من صد كرونى پيدا مى‌كنم و شما جنازه، درست نيست. اين فقط مربوط به آن لحظه‌ي خاص است. به وقتى كه صد كرونى مچاله شده را توى دست گرفته بودم. منظورم اين است كه اين‌جا هم جنازه هست. از همه نوعش. اگر قبول كنيم كه جزئى از آن مجموعه‌ي به اصطﻼح ايرانى، توى دانمارك است، پس بقال و چقال و جاكش و جنازه‌اش هم هست.
اما قضيه‌ي آن فيل ربطى به اين مجموعهء ايرانى‌ها ندارد. براى همين است كه توى اين داستان نمى‌نشيند. زورچپان است! يكدستى و نظم آن را آشفته مى‌كند. اما مگر اصلاً نظم چيز مهمى است؟ مگر آنچه ما داريم نشانهء قرن‌ها نظم نيست؟ من همه‌ي اين نظمى را كه حاصلش اين مجموعه‌ي اين‌جا و آن‌جاست به چهره‌ي ناظم‌هايش تف مى كنم.
نظم در محدوده‌ي فيلي كه گفتم اين بود: مربى فيل‌ها مى‌آمد. مى‌گفت اين پايت را بلند كن! فيله بلند مى‌كرد. مى‌گفت آن يكى را بلند كن! فيله بلند مى‌كرد. بعد يك حبه قند يا شكر پنير يا هر گُه ديگرى كه بود مى‌گذاشت دهن فيله. و اين‌ها همه نظم تعين شده براى فيل‌هاى توى سيرك بود.
گمانم ﻻزم باشد توضيح بدهم كه من سال‌ها با گربه زندگى كرده‌ام و مدتى با مرغ مينا و مرغ عشق و بلبل خرما. شايد ﻻزم باشد توضيح دهم كه من ديوانه‌ي مهربانى دلفين هستم، كه نگاه اسب هميشه مرا شرمنده كرده است. شايد ﻻزم باشد كه بگويم هم‌سرايى پنگون‌ها (اگر آنچه در تلويزيون ديدم ساختگى نبوده باشد) در نظر من زيباترين ملودى‌هاست. اما هيچ وقت به فيل علاقه‌اى نداشتم. اصلاً هيچ وقت به اين مجموعه‌ي اندام‌هايى كه نامش فيل است دقيق نشده بودم كه از آن خوشم بيايد يا نه. من فقط يك فيل را دوست داشتم آن هم ساخته‌ي والت ديسنى بود و بچه فيل بود و معصوميّت فراز و رامتين را داشت كه بدون هيچ دليلي مى‌توانند بگويند نمه نمه! و قاه قاه بخندند. اين فيلي را هم كه توى تلويزيون ديدم اولش هيچ مشخصه‌اى نداشت. فقط يك فيل بود. آن قضيه‌ي حبه قند يا شكر پنير را قبلاًً ديده بودم. آن شب تلويزيون فقط فيله را نشان داد كه از چادر سيرك بيرون آمده بود و داشت به راه خودش مى‌رفت. هيچ چيز عجيب غريبى در او نبود. فقط كنار نرده هاى خيابان را گرفته بود و بى‌اعتنا به دنيا و مافيها پيش مى‌رفت. نه نعره‌اى مى‌كشيد، نه با خرطومش چيزى را ويران مى‌كرد. فقط راهش را گرفته بود و پيش مى‌رفت. چهره‌ي عابرها وحشتزده بود. خُب بعضى‌ها هميشه از استثناء مى‌ترسند. آن‌هايى كه به نظم معتقدند؛ كه عادت دارند فيل‌ها را فقط توى باغ وحش ببينند يا توى سيرك. عابرها از صدمترى راهش را باز مى‌كردند. پير مردى كه به سختى روى پاهاى خودش ايستاده بود داد زد
Elefanten live!
من رو به روى تلويزيون نشسته بودم و داشتم كيف مى‌كردم.
من مربى فيله را مجسم كردم كه شكر پنير را توى مشتش پنهان كرده و مى‌گويد پاتو بلند كن!
من فيله را مجسم كردم كه فقط تكانى به خرطومش داد و سرش را انداخت پايين و از چادر سيرك بيرون زد. و داد زدم نمه نمه!
اما شب بعد كه تلويزيون را بازكردم و جنازه‌اش را توى خيابان ديدم، قاه قاه خنديدم.
شب بعد كه زنجيرى دور اندام‌هاى عظيمش حلقه كرده بودند.
شب بعد كه جرثقيل بزرگى زوزه مى‌كشيد و زوزه مى‌كشيد و نمى‌توانست جنازه‌ي عظيم او را از روى سنگفرش خيابان بلند كند.
شب بعد كه گوينده گفت فيله ديوانه شده بود و ناچار شدند او را بكشند، قاه قاه خنديدم. و بعد هم كه صدايم تغيير كرد، صداى هق هق نبود. نه، ابدآ! همچنان قهقاه بود؛ قهقاهى گرفته؛ قهقاهى در گلوى من تكه تكه شده؛ قهقاهى در هم شكسته بود.

من به ندرت اخبار تلويزيون را نگاه مى‌كنم. به ندرت روزنامه مى‌خوانم. به ندرت به كسى هم تلفن مى‌زنم. ترجيح مى‌دهم در اين فضاى بستهء همين آپارتمان كوچك و اين پلنگ كوچكم تنها بمانم. به دور از همه و به دور از خبرهايشان روزهايم را شب كنم. اما اخبار هم از جنس قهقهه است. بدون اراده‌ي من مى‌آيد. از توى گوشى تلفن مى‌آيد. تلفن زنگ مى‌زند. گوشى را برمى‌دارم و يكى مى‌گويد خبر ميرعلايي را شنيده‌اى؟ و مى‌گويد صبح از خانه رفته بيرون و شب جسدش را پيدا كرده‌اند.
من يك نسخه از كتابم را توى پاكت گذاشته بودم و روى پاكت اسم و آدرس ميرعلايي را زده بودم و پس از مدت‌ها باﻻخره يك ترفندى پيدا كرده بودم كه بسته‌ام را طورى بفرستم كه حتما به دستش برسد.
وقتى شنيدم مى‌خواهد داستان مرا بخواند، آمدم كه يك نسخه پرينت كنم، متوجه شدم كه پرونده‌اش را اشتباها پاك كرده‌ام. گفتم جهنم! گفتم به خاطر ميرعلايي يك بار ديگر تايپش مى‌كنم. و نشستم پشت كامپيوتر و پنجاه و شش صفحهء كتاب را دوباره تايپ كردم و دوباره غلط گيرى كردم و همه‌ي اين‌ها سه روز طول كشيد. بعد حروف را كوچك كردم كه قطر كتاب كم شود. در مجموع شانزده صفحه شد. و بعد با همين كامپيوتر صفحه‌بندى كردم. صفحه‌بندى‌اى كه بشود منگنه كرد. يعنى دوخت. وسطش را هم به جاى اينكه منگنه كنم با چرخ خياطى هسكوارناى مدل قديمى‌ام دوختم. روى صفحهء شناسنامه‌اش نوشتم چاپ دوم فقط يك نسخهء كامپيوترى‌ى خياطى شده براى عزيزم احمد ميرعلايي. زيرش هم نوشتم گيرنده‌ي اين كتاب هيچ گونه مسئوليتى ندارد. يعنى كه اگر يك در صد خواستيد يقه‌ي كسى را بگيريد بايد بياييد يقه‌ي تخم‌هاى اكبر را بگيريد. با اين همه ترسيدم پست كنم. ترسيدم با اين چند صفحه‌اى كه كم و بيش مثل همه‌ي چند صفحه‌هاى ديگرى كه نوشته‌ام به جايى نرسيده است، مشكلي برايش به وجود آورم. و گذاشتمش توى قفسه. و بعد به اين نتيجه رسيدم كه بگذار به خاطر ميرعلايي چندتايى از جمله‌هايم را سانسور كنم كه بتوانم بدون نگرانى برايش بفرستم. و اين كار را با چنان دقتى انجام دادم كه گمان مى‌كنم از هيچ سانسورچى‌اى برنمى‌آيد. بعد ديدم حاصل همه‌ي تلاش من شده است يكى از همان كتاب‌هاى مثله شده‌اى كه باب دندان جمهورى اسلامى است. و ديدم مثل بعضى از اين كارهايى شده كه نويسنده‌اش توى خارج نشسته است، اما كارش را، بله ديگر، طورى مى‌نويسد كه بتواند توى ايران چاپ كند. و بعد هم پاره‌اش كردم. چون ديدم خيلي مسخره است كه ميرعلايي در ايران بنشيند و كتابى را هم كه از كپنهاگ مى رسد سانسور شده بخواند. ميرعلايي كه وقتى مى‌خواستند كلمهء «خايه» را توى يكى از كتاب‌هايش تبديل به «خصيه» كنند، خنديده بود كه باور كنيد اين هم همان قدر خايه است كه آن يكى. مير علايي كه قبل از روى كار آمدن اين‌ها «طوق طﻼ» را ترجمه كرده بود. طوق طﻼيى كه تجربه‌ي ديگران از همين گونه حكومتى بود. و من چه كيفى مى‌كردم وقتى كه مى‌خواندمش. داستانى كه آرزو مى‌كردم كاش من نوشته بودمش. بارها اين صحنه را خوانده بودم. صحنه‌اى كه ماروسيانِ گاييده شده مى‌خواهد رهبر گوت‌ها را - همان كه او را گاييده است - بگايد:
جامه از تن بكند و بر او رفت. آسمان باز شد و او چون شيطانى آويخته سر و پا در هوا بر آن راند. به تعبير شاعرى از دوران جاهليّت «چنان رفت و آمد كه شورابه در غار ريخت».

ميرعلايي را اولين بار توى كافهء چارلي ديدم. هر وقت كه يادش مى‌افتم همان طور مى‌بينمش كه آن شب. چهره‌اش مجموعه‌اى ست قرار گرفته ميان بوى كشك بادمجان و عرق و دود سيگار، همان جور كه آن شب بود، و نه حتى شبيه آن عكسى كه توى زنده‌رود ديده‌ام.
خوبى توى كافه نشستن با كشك بادمجان و عرق اين است كه آدم لحظات كمترى را فراموش مى‌كند. يادم هست گلشيرى داشت با سهراب حرف مى زد. كامران هم كه تشنه‌ي بحث كردن بود داشت راجع به داستان‌هاى كلباسى چيزهايى مى‌گفت. آخرش هم قاطع گفت اين داستانت را اصلا ً نمى‌شود خواند. و كلباسى غمگين نگاهش كرد و گفت خيلي بى انصافى! و من مى‌خنديدم. آن روزها از بحث كردن كامران خنده‌ام مى‌گرفت. چون از پيش مى‌دانستم هر طور كه شده حرف خودش را به كرسى مى‌نشاند، خنده‌ام مى‌گرفت. فقط وقتى كه با خودم بحث مى‌كرد عصبانى مى‌شدم.
ميرعلايي رو به روى من نشسته بود. يعنى سمت چپ ميز. ميرعلايي آن شب بيش‌تر شنونده بود. فقط وقتى صحبت «سنگ آفتاب» شد، چند جمله‌اى گفت و گلشيرى كه با خنده گفت يه هفته‌اى ترجمه‌ش كردى ديگه!، گفت نه، چهارده روزه. بعد هم فقط گلشيرى بود كه مثل هر وقتى كه به يادم مى‌آيد، متكلم وحده بود. كم كم سرم گرم شده بود. يادم نيست صحبت چى بود. آغاز شلوغ پلوغى‌هاى جسته گريخته‌ي دانشجويى بود گمانم. سهراب داشت گريه مى‌كرد. و من مثل خيلي‌هاى ديگر كه فكر مى‌كردند مسئول يك چيزهايى هستند به ميرعلايي گفتم يعنى چكار كنيم آقا؟ و ديدم قطره‌ي اشكى به زﻻلي همان جرعه‌ي عرقى كه خورده بود از گوشه‌ي چشمش سرازير شد و گفت نمى‌دونم!
من ميرعلايي را همه‌اش سه يا چهار بار ديدم. يكى همين شب بود. بعد هم شبى بود كه «سبكى تحمل ناپذير وجود» را خواند و من كه خلق و خوى گلشيرى گرفته بودم، به گلشيرى گفتم آقا، اين جورى داستان مى‌نويسن! و غش غش خنديدم. و ميرعلايي هم لبخند زد. يعنى به همان آرامى لبخند زد كه آن شب گريه كرده بود. آن روز هم كه خانه‌ي خودش بوديم يادم نمى‌آيد بلند خنديده باشد. پس چرا ابولفضل گفت دلم براى قاه قاهِ خنده‌اش تنگ است؟
من ميرعلايي را همه‌اش چهار بار ديدم. يك بار تو كافهء چارلي دوره شاه و سه بار هم بعد از انقلاب كه ديگر كافه‌اي نبود. اما چندان چيزى از خنده‌هايش نديده‌ام.
گاهى فكر مى‌كنم آن‌هايى را كه بايد مى‌ديده‌ام، نديده‌ام. يا اين قدر كوتاه ديده‌ام كه گويى اصلاً نديده‌ام. اما با اين همه قانعم. قانع بودن من هم از جنس همين قهقهه است. گاهى از تصور اين‌كه همه چيزم از جنس قهقهه شود از شعف دلم غنج مى‌رود. چون اين قهقهه‌اى كه من تجربه مى‌كنم چيزى از جنس مرگ است.
از جنس مرگ بهرام صادقى كه مُرد و تمام شد.
از جنس مرگ ساعدى كه مُرد و تمام شد.
از جنس مرگ پسر خويى كه مُرد و تمام شد.
از جنس مرگ ميرعلايي كه مُرد و تمام شد.

تازگى ها خيلي خواب مى‌بينم. مفهوم خواب‌هايم كم و بيش يكى است. ديشب خواب ديدم دارم از گورستان برمى‌گردم. از همين گورستان توى خيابان نوروبرو كه مرده‌هايم را در گوشه‌اى از آن خاك كرده‌ام. خيابان اين طورى نبود كه معموﻻً هست. من توى پياده رو بودم. يك طرفم ديوار گورستان بود، يك طرف رديف درخت‌هاى سرو و كاج. يادم هست توى پياده رو ايستاده بودم. مى‌خواستم بروم طرف خانه‌ام. يا هرجاى ديگر. چندان مهم نيست. مهم اين است كه مى‌خواستم راه بروم. مثل هر آدم ديگرى كه راه مى‌رود؟ اما پاهايم به زمين چسبيده بود. با خودم گفتم حالتى از جنس قهقهه؟ و يادم آمد كه اين وضعيت را بارها در خواب ديده بودم. به پاهايم نگاه كردم. تلاش كردم. پايم را بلند كنم، اما انگار پاهايم مال من نبود. پس از چند دقيقه تلاش باﻻخره پاى راستم را بلند كردم. بلند نه، از زمين كندمش. پايم رفت. خود به خود رفت. رفت آن طرفت‌تر. رفت به سمت راست و همين جورى يك جايى قرار گرفت. دوباره تلاش كردم. با فلاکتي غير قابل تصور پايم را از زمين كندم. رها شد، كج و كوله يك جايى قرار گرفت. مجبور شدم با دست‌هايم لنگرم را حفظ كنم. گفتم خوبى‌اش اين است كه كسى توى پياده رو نيست. همه‌ي نيرويم را در خود جمع كردم و راه افتادم. از سمت راست به ديوار مى‌خوردم و از سمت چپ به درخت. اما مهم نبود. مهم اين بود كه راه مى‌رفتم. ناگهان متوجه شدم كه فكر مى‌كرده‌ام كه راه مى‌روم. آن وقت به حركت پاهايم نگاه كردم كه ناموزن و كج و معوج به چپ و راست و به جلو و عقب مى‌رفت و مرا به ديوار و به درخت مى كوييد. بعد دست‌هايم را بازتر كردم تا لنگرم را بهتر حفظ كنم. آن وقت ديدم پياده رو براى راه رفتنى كه من دارم تنگ است. همان طور كه با اين حركات ناآشناى پاهايم روى زمين جا به جا شدم مترصد فرصتى بودم تا وارد خيابان شوم. به درختى تكيه دادم تا دوچرخه سوارى بگذرد و يكى دوتا ماشين. پاهايم براى خودش يك كمى لق لق زد. بعد ناگهان خودم را وسط خيابان انداختم، با دست‌هاى باز و پاهايى كه روى زمين جا به جا مى‌شدند ولي معلوم نبود مرا به جلو مى‌بردند يا به چپ و راست يا به عقب، راه مى‌رفتم، اما قانع بودم. تنه‌ام نه به ديوار مى‌خورد و نه به درختى. ماشين‌ها بوق مى‌زدند، اما من در كار خود بودم. و قانع بودم. اگر چه حركاتم به هيچ انسانى شبيه نبود، اما قانع بودم. صداى بوق ماشين‌ها كله‌ام را پركرده بود، اما من قانع و با رضايت خاطر به اين گونه در حركت بودن، به اين گونه جا به جا شدنم وسط خيابان ادامه مى‌دادم و براى خودم مى‌خواندم نمه نمه! نمه نمه!

امروز رفتم توى گورستان نوروبرو و در گوشه‌اى نوشتم:
بهرام صادقى مُرد.
غلامحسين ساعدى مُرد.
احمد ميرعلايي مُرد.
پسر اسماعيل خويى مُرد.
فيل باشكوه من مُرد.
من هم روزى زير يكى از اين ماشين‌هايى كه در خواب‌هاى من بوق مى‌زنند، له مى‌شوم و مى‌ميرم.
و معنى همه‌ي اين جمله‌ها اين است:
شما هم مى ميريد!
شما كه مرگ آوريد!
شما كه هم آواز و هم سرودتان مرگ است!


به تاريخ گوز گوز گوز




بازنشر مطالب منتشر شده در سخن، در ساير سايت‌هاي اينترنتي تنها به صورت لينك به صفحه‌ي مربوط در سخن و بدون انتشار اصل مطلب مجاز است. بازنشر در رسانه‌هاي چاپي بدون اجازه‌ي نويسنده ممنوع است