جستجوي كتاب:

دسترسي سريع:

سبد خريد | تماس با ما | صفحه اصلي  



علي خدايي متولد 13 فروردين 1337 در تهران است. تا كنون دو كتاب از اين نويسنده منتشر شده است:

"از ميان شيشه، از ميان مه"، مجموعه داستان، 1370

"تمام زمستان مرا گرم كن"، مجموعه داستان، 1379



از ميان شيشه، از ميان مه

علي خدايي


فنيا هر بار كه از شيشه‌هاي اتوبوس بيرون را نگاه مي‌كرد با دستكش‌هايش به شيشه مي‌ماليد تا بخارها پاك شوند، باران را مي‌ديد كه مي‌باريد. وقتي اتوبوس در ايستگاه انزلي ايستاد با خود گفت: «‌باز هم انزلي، باز هم باران و باز هم اين آراكس كوفتي.» دكمه‌هاي پالتوي خاكستري‌اش را بست؛ شال گردن قرمزش را روي شانه‌ها و گردن مرتب كرد؛ دور و برش را نگاه كرد و بلند شد. چيزي از يادش نرفته بود. نفس عميقي كشيد، گره روسري‌اش را محكم كرد. از پله‌هاي اتوبوس كه پايين مي‌آمد، سرش را به طرف صندلي كه در آن نشسته بود برگرداند. جاي دستكش‌هايش هنوز روي پنجره‌هاي شيشه‌اي كنار صندلي بود. باران به صورتش خورد. خواست صورتش را توي پالتو فرو كند كه پايش در گودال كوچكي از آب فرو رفت.

«كفشم، كفش چرمي تازه‌ام. توي اين راه نكبتي هم پاهايم باد كرده.»

كفش را از ترس از پا بيرون نياورد. ايستاد تا چمدانش را از شاگرد راننده گرفت. از ايستگاه بيرون آمد. مسافرها يكي‌يكي در باران گم شدند. فنيا ماند و ميدان انزلي.

«باز هم انزلي!»

خانه‌ي آراكس آن طرف ميدان، درست رو به روي پل سفيد بود. چراغ‌هاي مغازه‌ي آراكس روشن بود. «تا به خانه‌ي آراكس برسم، اين كفش‌ها درست و حسابي از ريخت مي‌افتند. چرمش، چقدر اين چمدان لعنتي سنگين است.»

از ميدان گذشت. رو به روي مغازه ايستاد. زنگ در را زد. منتظر شد و نگاه كرد مغازه‌اي را كه كرم سودا مي‌فروخت و آراكس را كه پيش‌بند آبي با تور سفيد مي‌بست. دست‌هايش را توي جيب‌هاي پالتو فرو برد. دستكش‌هام خيس شده. من كه تازه سوراخ‌هايش را دوخته بودم. اين‌جا هميشه‌ي خدا باران مي‌بارد. هميشه‌ي خدا توي اين باران كوفتي موهايم را باز مي‌كردم و جلو همين مغازه‌ي كوفتي آراكس كه كرم سودا را مد كرد، مي‌ايستادم. آراكس مي‌گفت بيا تو دختر. موهام خيس خيس مي‌شد و لباس‌هام به تنم مي‌چسبيد. آراكس دستم را مي‌گرفت و به داخل مغازه مي‌كشاند. حوله را مي‌انداخت روي سرم. خودت را خشك كن، دختر. دستش را توي موهام مي‌كرد و مي‌پرسيد: «حالا امشب چكار مي‌كني؟»

فنيا دوباره زنگ زد و منتظر شد. آراكس باز هم خوابش برده.

وقتي رسيديم هم خواب بود. بيدارش كردم. جلو آينه نشست. گفتم: «حالا ديگر وقت اين كارها نيست.» پرسيد: «چشم‌هايم كه پف نكرده؟» آمديم روي عرشه. كشتي ايستاده بود. بايد از پله‌ها پايين مي‌رفتيم. آراكس دامنش را كمي بالا گرفت تا از پله‌ها پايين بيايد. گفت: «اين‌جا ايرانه فنولي؟» و بعد گفت: «فنولي پيانوي من كجاست؟» گفتم: «برو پايين. برو پايين پهلوي اين شپشوهاي كوفتي.» دور ميدان انزلي دور زديم. تا به همين‌جا كه حالا ايستاده‌ام رسيديم.

فنيا دور خودش چرخي زد و ميدان را نگاه كرد. چراغ‌هاي ميدان روشن بود و پل سفيد در ته ميدان پيدا بود. باران هنوز مي‌باريد. آراكس گفت: «اين‌جا را بايد بخرم. همين مغازه را. خيلي خوبه. رو به روي ميدان اصلي شهر هم كه هست. از روي پل سفيد تمام كاميون‌هاي روسي را كه مي‌آيند مي‌بينيم. خيلي‌ها به هواي كرم سودا و ليموناد توي تور مي‌افتند.»

اين آراكس كوفتي چرا در را باز نمي‌كند. سكته نكرده باشد. مي‌داند كه مي‌آيم.

همه به ما نگاه مي‌كردند. به ما دو تا زن تنها كه كنار مغازه ايستاده بوديم مي‌خنديدند. ما دو تا زير چتر آژاكس جمع بوديم. شانه‌هاي من و آراكس از دايره‌ي چتر بيرون زده بود. خيس شده بوديم.

آراكس با حوله‌اي در دست در را باز كرد؛ فنيا را كه ديد گفت: «باز هم آمدي و باران را آوردي. موهايت خيس شده.»

چمدان را از فنيا گرفت. گفت: «سنگينه، بيا تو، بيا تو. خيلي وقت است اين موقع شب زنگ اين‌جا را نزده‌اي.»

فنيا داخل مغازه شد. كفش‌هايش را بيرون آورد. گفت: «پاهايم باد كرده، توي اين اتوبوس پدرم درآمد.»

به قوزك پايش دست كشيد: «درد مي‌كنه.»

آراكس گفت: «آب گرم بياورم؛ پاهايت را توي آب بگذاري؟» و رفت كه لگني آب گرم بياورد.

فنيا روسري‌اش را باز كرد؛ روي ميز انداخت و روي صندلي لهستاني كنار ميز نشست. از پنجره‌ي كنار ميز بيرون را نگاه كرد؛ با دست‌هايش بخار روي پنجره را پاك كرد. ماشيني گذشت. كفش‌هايش را از كف چوبي مغازه برداشت و نگاه كرد: «قوزك پايم روي چرم كفش جا انداخته. اين پاها ديگر پا بشو نيستند.»

آراكس آب گرم آورد. فنيا پاهايش را توي آب گرم و صابون گذاشت. گرما به تنش كه رسيد، دكمه‌هاي پالتو را باز كرد. آراكس حوله را روي موهاي فنيا گذاشت.

فنيا گفت: «خيلي وقته كه اين‌جا نبوده‌ام.»

آراكس گفت: «حالا چاي مي‌چسبد. بروم چاي دم كنم.»

صبح روز بعد وقتي فنيا از پله‌هاي اتاق طبقه‌ي بالاي مغازه پايين آمد، آراكس را ديد كه پيش‌بند آبي با تور سفيد بسته و شيرقهوه براي مشتري‌ها مي‌برد. فنيا روي يكي از صندلي‌ها نشست. به آراكس گفت: «هنوز اين خانه مستراح نداره؟ "گارشوگ" كجاست؟»

آراكس گفت: «برو توي حياط پشت مغازه، هنوز براي چند سال جا دارد.»

فنيا بلند شد. چتر آراكس را از كنار پيشخوان برداشت. توي حياط چتر را باز كرد. كنار درخت نارنج رفت و نشست.

سال‌ها پيش، توي همين حياط دو تا صندلي راحتي پارچه‌اي مي‌گذاشتيم. هوا هم آفتابي بود، نه مثل حالاي كوفتي. موهايمان را باز مي‌كرديم، روي صندلي‌ها ولو مي‌شديم. زير درخت گردو ميز گرد كوچكي مي‌گذاشتيم و رويش تنگي پر از ليموناد. گرم مي‌شديم. آراكس از «ايوان» مي‌گفت كه راننده بود و هميشه توي جيبش چاقو مي‌گذاشت. من حرص واريس پاهايم را مي‌خوردم. موهاي من بلندتر از آراكس بود. آراكس موهاي من را شانه مي‌كرد و مي‌گفت اين‌جا رطوبت داره، موهايت فرفري مي‌شود. عرق مي‌كرديم. پاهايمان را توي شن‌هاي حياط فرو مي‌كرديم. خنك بود. آراكس مي‌گفت: «امشب ايوان دعوت‌مان كرده. پيانو بزنيم؟» مي‌رفت و پيانوي قرمز كوچك «تامارفش» را مي‌آورد. ناخن‌هايم بلند بود. ناخن‌هاي آراكس كوتاه بود. هر موقع كه ليوان‌ها را مي‌شست يكي از ناخن‌هايش مي‌شكست و مي‌گفت آخ. توي آفتاب دراز مي‌كشيديم و آراكس بي‌خيال، با چهار انگشت روي دكمه‌هاي پيانو مي‌زد و آوازي براي ايوان مي‌خواند، براي ايوان بي‌خيال و مردني كه با آراكس توي قايق روي دريا بود.

فنيا بلند شد. با پاهايش چند تكه شن گلي را كنار درخت نارنج، جايي كه نشسته بود، ريخت و با صداي بلند گفت: «عجب كودي!» و خنديد.

آراكس گفت: «صبحانه چه مي‌خوري؟»

فنيا گفت: «هر چه باشد.»

هر كه وارد مغازه مي‌شود آراكس مي‌گفت: «برويد يك ساعت ديگر بياييد. مهمان دارم.»

فنيا گفت: «حالا چكار مي‌كني؟» آراكس گفت: «متولي كليسا شده‌ام.» مچ دستش را به فنيا نشان داد كه روي آن صليب خال‌كوبي شده بود.

فنيا خنديد و گفت: «مچ دست مرا ببين.» و مچ دستش را نشان داد.

آراكس گفت: «چيزي كه نمي‌بينم.»

به فنيا نگاه كرد و گفت: «هنوز هم بعد از سي سال؟ بيست سال است كه اين‌جا نيامده‌اي و حالا كه آمدي، امروز آمدي؟»

فنيا گفت: «برويم توي خيابان، برويم بگرديم.»

آراكس مغازه را بست. چتر را باز كرد. دوتايي توي خيابان راه افتادند و فنيا به ياد آورد روزهايي را كه دو زن تنها بودند و توي همين خيابان حتا يك كلمه از آنچه مردم مي‌گفتند نمي‌فهميدند. جلو هر مغازه‌اي مي‌ايستادند، و با انگشت‌هايشان اداي سيگار كشيدن را در مي‌آوردند تا سيگاري بخرند، يا كسي به آن‌ها سيگاري بدهد.

آراكس گفت: «بيا برويم، برويم سر خاك ايوان.»

فنيا چيزي نگفت. مي‌دانست هر بار، هر سال، همين موقع وقتي او به انزلي مي‌آمد، آراكس همين حرف را مي‌زند.

روز اول پسر جواني كاميونش را كنار مغازه پارك كرد. توي مغازه آمد. ما را برانداز كرد و گفت: «فقط شيرقهوه داريد؟» آراكس گفت: «بله.» پسر جوان باز گفت: «گفتم فقط شيرقهوه داريد؟» ليواني را كه پاك مي‌كردم روي پيشخوان گذاشتم و به پسر جوان گفتم: «اگر شيرقهوه مي‌خواهي هست و اگر چيز ديگري مي‌خواهي اين‌جا نيست.» عصر آن روز من مغازه را گرداندم و آن‌ها اتاق طبقه‌ي بالاي مغازه بودند. وقتي ايوان رفت به آراكس گفتم: «به فاميل‌هايت خوب مي‌رسي!»

آراكس گفت: «ببين، اين‌جا پر از گل و سبزي است. ببين.» گل خودرويي را چيد. «ببين چه بوي خوبي دارد. با ايوان اين‌جا هم آمديم. حالا قبرستانه، باشه.»

فنيا گفت: «لابد روي اين قبرها هم؟»

آراكس گفت: «معلومه، فنيا جان. تو هميشه از ايوان بدت مي‌آمد. چند سال شب مردنش اين‌جا مي‌آمدي و به من متلك مي‌گفتي و دعوا مي‌كردي و مي‌رفتي.»

روز بعد دوباره ايوان توي مغازه پيدايش شد. صبح خيلي زود. با كلاه كپي چرمي كه بر سر داشت، با خنده‌اي كه به آراكس مي‌كرد. دسته‌گل خودرويي به او داد: «براي تو آورده‌ام آراكس.» آراكس از پشت ايوان دويد تا گل‌ها را بگيرد. ايوان صورت آراكس را بوسيد. چشم‌هاي آراكس بسته بود.

فنيا دسته‌اي گل خودرو روي قبر ايوان ريخت. به آراكس گفت: «برويم. از اين خراب‌شده‌ي كوفتي برويم.»

آراكس گفت: «پاهايت باد كرده؟»

از قبرستان تا مغازه راه زيادي نبود. بايد از كنار پارك ملي و اسكله مي‌گذشتند تا به ميدان انزلي برسند.

عصر وقتي آراكس پيانوي كوچكش را روي پيشخوان گذاشت و با چهار انگشت روي دكمه‌هاي پيانو مي‌زد و براي خودش ترانه‌ي ايوان دلير من را مي‌ساخت، ايوان وارد مغازه شد. آراكس به من نگاهي كرد. چراغ‌هاي نفتي را روشن مي‌كردم. آراكس مي‌گفت: «ايوان، بگو براي من حاضري چكار كني؟» ايوان مي‌گفت: «همه كار، گنجشك من.» چاقويش را از جيب بيرون آورد. باز كرد. چوب‌هاي كف كنار پيشخوان را نشانه گرفت چاقو را انداخت: «همه كار، گنجشك من.»

تا آخر شب به مشتري‌ها شيرقهوه و كرم سودا و چاي فروختم؛ تا آراكس به خانه برگشت و برايم تعريف كرد كه با «لوتكا» زير آن باران، تا وسط وسط‌هاي دريا رفته بودند.

آراكس گفت: «از پارك ملي برويم.»

وقتي بار اول آراكس با ايوان از پله‌ها پايين مي‌آمدند، آراكس دامنش را صاف مي‌كرد و گوشواره‌ي كوچك دانه‌ياقوتي‌اش را به لاله‌ي گوشش مي‌چسباند.

فنيا گفت: «چرا نيمكت‌هاي پارك ملي را رنگ سبز مي‌زنند. اين‌جا كه هميشه سبز است.» و رفت روي يكي از نيمكت‌ها نشست. خيس بود.

آراكس گفت: «سرما مي‌خوري فنيا جان.»

فنيا گفت: «باران كه نمي‌بارد. چترت را ببند. بنشين. استخوان‌هايت درد نمي‌كند؟»

آراكس چتر را بست. فنيا ادامه داد: «چرا ندادي علف‌هاي روي قبر ايوان را بكنند. حتا اسمش پيدا نيست. فقط يك صليب كوفتي مانده. از كجا بفهمم اين قبر ايوان است. اين پاهاي لعنتي من باد كرده است.»

آراكس گفت: «فنيا جان، هر چقدر علف‌ها را بكنيم، چيزي كه اين‌جا فراوان هست، علف خودروست. در مي‌آيد.»

فنيا پالتويش را جمع و جور كرد. پشت يكي از درخت‌ها پنهان شده بودم. پهلوي هم ايستاده بودند. لب‌هاي آراكس تكان مي‌خورد. ايوان مي‌خنديد. به اسكله رسيدند. از پله‌ها پايين رفتند. ايوان و آراكس آرام آرام گم شدند و بعد قايقي آن دو را به ميان دريا برد.

آراكس گفت: «موهايت را رنگ نمي‌كني؟»

فنيا گفت: «توي لا- رزيدانس وقتي ظرف مي‌شويي، موها رنگ‌كردن لازم ندارد.»

آراكس گفت: «وقتي به انزلي مي‌ايي، براي ايوان، هم ناخن‌ها لاك مي‌خواهد، هم موها رنگ، حنايي مثلا". حالا دخترها موهايشان را حنايي مي‌كنند، نه؟»

فنيا گفت: «بيشتر طلايي، اسم‌شان را مي‌گذارند طوطي و لباس سبز مي‌پوشند، رنگ همين نيمكت، و لب‌هايشان را مثل همان موقع كه من و تو و ايوان رو به روي هم مي‌نشستيم و شير قهوه مي‌خورديم. يادت هست؟ به تو شكلات داده بود. وقتي آمد توي مغازه باران مي‌باريد. چترش را پرت كرد كنار پيشخوان. داد زد آراكس، فنيا. آب باران روي چوب‌هاي كف مغازه مي‌چكيد جاي پاهايش روي كف چوبي مغازه مي‌ماند و تو مي‌خواستي پايت را توي جا پاها بگذاري. شير قهوه آوردي. پرده‌هاي چين‌دار كنار شيشه‌هاي ويترين را كنار زدي و بخارها را با كف دستت پاك كردي. نشستيم دور ميز. تو خنديدي و گفتي شير قهوه‌ها گرم بود، دست‌هايم مي‌سوخت. حالا خنك شدم. شكلات‌ها را باز كردي و خورديم. لب‌هايمان را كه به فنجان مي‌چسبانديم، جاي لب‌هايمان روي لبه‌ي فنجان مي‌ماند. شكلاتي و قرمز.»

آراكس گفت: «بلند شو فنيا، برويم لب‌هايمان را قرمز كنيم. موهايمان را رنگ كنيم. هنوز من و تو از اين طوطي‌ها خيلي بهتريم. به ما مي‌گفتند گنجشك‌هاي شب. بلند شو، امشب بايد حسابي خوش بگذرانيم.»

فنيا گفت: «هر شب كه ليوان‌ها را مي‌شويم، از روي ليوان‌ها مي‌فهمم نوشنده مرد بوده يا زن. زن‌ها چند ساله‌اند و لب‌هاي كي قشنگ است. قرمز، صورتي، شكلاتي.»

آراكس دست فنيا را گرفت. بلند شدند و به راه افتادند.

آراكس گفت: «يادت مي‌آيد موقعي كه انگشتر مادرم را فروختم تا اين مغازه را بخرم؟ چه يادت بيايد چه نيايد مثل همان وقت خوشگلم.» خنديد و به فنيا دندان طلايش را نشان داد.

فنيا گفت: «صداي سوت كشتي آراكس. صداي سوت، بلند شو اين‌قدر نخواب. بايد برويم پايين. پهلوي اين شپشوهاي كوفتي. خانه‌مان را خراب كردند. ماما وبا گرفت. من و تو را فرستادند پهلوي اين زبان‌نفهم‌ها. ماما كجاست. آراكس؟»

آراكس گفت: «كجايي، فنيا؟»

دست فنيا را گرفت و گفت: «به من تكيه بده، فنيا جان.»

فنيا گفت: «استخوان‌هايم درد مي‌كند. پاهايم باد كرده.»

وقتي به مغازه رسيدند، آراكس تابلوي كوچك (تعطيل است) را روي دستگيره‌ي در بيرون مغازه گذاشت.

فنيا روي صندلي لهستاني كنار پنجره نشست. به بيرون زل زده بود. به آراكس گفت: «اين‌ها به چه زباني حرف مي‌زنند؟»

آراكس گفت: «به زبان من و تو. بيا دختر. اين آدم‌ها توي اين مغازه نمي‌آيند. بيا لباس‌هاي قديمي‌مان را بپوشيم. موها را رنگ مي‌كنيم دو تا خانم درست و حسابي مي‌شويم. مي‌نشينيم پشت پنجره. پرده‌ها را كنار مي‌زنيم. پنجره را اندازه‌ي دو تا قاب صورت از بخار پاك مي‌كنيم. بيرون را تماشا مي‌كنيم. غذا مي‌خوريم. مي‌نوشيم. خوش مي‌گذرانيم.»

فنيا به ميدان انزلي نگاه مي‌كرد. به آراكس گفت: «پل سفيد كجا بود؟»

آراكس با كف دست پنجره را پاك كرد. با انگشتش ته ميدان را نشان داد. دوباره باران مي‌باريد. گفت: «آن‌جا ته ميدان.»

فنيا گفت: «هوا سرده.»

تمام بعد از ظهر آراكس پاهاي فنيا را در آب گرم و صابون گذاشت. پاهايش را با آب و صابون شست و با قيچي گوشت‌هاي اضافه‌ي دور ناخن‌هاي پايش را چيد.

فنيا گفت: «دور ناخن‌هاي پايم را؟»

آراكس گفت: «گوشت اضافه آورده دختر. دست‌هايت را بده جلو. دور ناخن‌هاي دستت هم مثل انگشت‌هاي پايت شده.»

فنيا گفت: «زمخت شده؟»

آراكس گفت: «قرمز تيره قشنگ‌تر است؟»

فنيا گفت: «ناخن‌هايم مي‌شكند.»

موهاي فنيا را رنگ كرد. «موهاي ما طلايي بود، نه؟»

آراكس گفت: «چشم‌هايت را ببند.»

توي صندلي راحتي، آراكس ناخن‌هايم را لاك مي‌زد. ناخن‌هام بلند بود. انگشت‌هايم را باز مي‌كرد و بالا مي‌بردم تا زودتر لاك‌ها خشك بشود.

وقتي فنيا به آينه نگاه كرد گفت: «حالا شدم يك خانم حسابي.»

آراكس گفت: «برو بالا لباس بپوش. اين‌جا را كه مرتب كردم، من هم مي‌آيم.»

فنيا به اتاق بالاي مغازه رفت. چمدانش را باز كرد. لباس مخمل قرمزش را كه دامني چين‌دار داشت بيرون آورد. آن را جلو آينه به تنش چسباند. سوار قايق شديم. سه نفر بوديم. من و ايوان و آراكس. قايق تكان مي‌خورد. ايوان دست ما را گرفته بود و مي‌گفت: «نيفتيد، دخترها.» آراكس مي‌گفت: «الان مي‌افتم ايوان. دستم را محكم‌تر بگير.» و مي‌خنديد. سرش را روي سينه‌ي ايوان مي‌گذاشت. دستم را از دست ايوان بيرون كشيدم. نشستم روي پوزه‌ي قايق. آن‌ها آن طرف‌تر. ايوان پاروها را گرفت. پارو زد. قايق روي آب آرام جلو مي‌رفت. باران مي‌باريد و من از حرصم چتر را روي سرم گرفتم. گفتم: «شما دو تا خيس بشويد.» از ساحل دور شديم.

«هنوز اين لباس تنگ نشده.»

لباس را پوشيد و گل‌سينه‌اي كه گل‌هاي مرواريد سفيد پارچه‌اي داشت به سينه زد و دوباره به آينه نگاه كرد: «از ساحل دور شديم.»

از پله‌ها پايين آمد. آراكس گفت: «به! چي شدي فنيا !»

فنيا گفت: «تنگ نشده.»

آراكس جلو آمد گفت: «گل سينه‌ات كج شده.» آن را صاف كرد. موهاي فنيا را جمع كرد و سنجاق سرش را ميان موها فرو كرد. بالا رفت تا لباسش را عوض كند.

فنيا كنار پنجره نشست. پنجره را پاك كرد. بيرون را نگاه كرد. روي ميز، آراكس تنگ و ليوان گذاشته بود. با صداي بلند گفت: «از ساحل دور شديم، رفتيم تا وسط دريا. شما دو تا خيس شده بوديد.»

براي خودش ريخت و گفت: «به سلامتي تو!»

خيس خيس شده بوديد. آراكس لباس سفيد پوشيده بود و ايوان بين پاهايش شيشه بود.

صداي مشتري‌ها مي‌آمد كه دستگيره‌ي در را فشار مي‌دادند و مي‌گفتند: «امشب هم كه تعطيله.»

ايوان كلاه چرمي‌اش را روي موهاي خيس آراكس گذاشت.

آراكس دستش را روي شانه‌ي فنيا گذاشت. فنيا به آراكس نگاه كرد. همان لباس سفيد را پوشيده بود با گل‌سينه‌اي از رز قرمز. گفت: «اين گل‌سينه يادت مي‌آيد، آن شب خيس خالي شده بوديم.» رو به روي فنيا نشست. فنيا گفت: «پنجره را پاك كن.» آراكس گفت: «تو، تو هميشه به من، تو هميشه به من و ايوان.» فنيا گفت: «تو بلند شدي و توي قايق رقصيدي. دست‌هايت را باز مي‌كردي و مي‌بستي.»

آراكس گفت: «من بلند شدم. دست‌هايم را باز مي‌كردم و مي‌بستم. رقصيدم از اين طرف قايق تا آن طرف. حسابي خورده بوديم. ايوان را بغل كردم.»

فنيا گفت: «مي‌خواستم ايوان را بغل كنم.»

آراكس فنيا را بغل كرد.

فنيا گفت: «مي‌خواستم با ايوان شنا كنم.»

فنيا سرش را بالا برد. چشم‌هايش را بست. نفسي تازه كرد و گفت: «روي صورتم باران مي‌نشست.»

آراكس گفت: «خيس شده بودم و ايوان پارو مي‌زد. تو بلند شدي.»

فنيا گفت: «بلند شدم، مي‌خواستم...»

آراكس گفت: «زودتر از تو سرم را روي پاي ايوان گذاشتم. ايوان مي‌خنديد و از شيشه مي‌خورد.»

فنيا گفت: «نشستم. چتر از دستم افتاد. صورتم را برگرداندم.»

آراكس سرش را روي پاهاي فنيا گذاشت.

فنيا گفت: «ايوان پاروها را توي قايق گذاشت. قايق وسط دريا ايستاد. تو را از روي پاهايش بلند كرد. ايوان براي تو آواز مي‌خواند و تو به ايوان گفتي حاضري براي من چكار كني؟ ايوان هم گفت همه كار، عشق من.»

فنيا بلند شد. آراكس را بلند كرد و گفت: «باز كن.»

آراكس موهاي فنيا را باز كرد و فنيا موهايش را در دست آراكس گذاشت. آراكس گفت: «ببر، ايوان.»

فنيا گفت: «موهايم خيس بود. ايوان مي‌خنديد. تو هم مي‌خنديدي. وسط قايق ايستاده بودي. ايوان جلو آمد. رو به روي من. گفت: حاضر فنيا؟ سرم را پايين انداخته بودم. موهاي مرا توي مشتش گرفت. چاقويش را بيرون آورد.»

آراكس گفت: «بخور، فنيا.»

دردم مي‌گفرت. موهايم بريده نمي‌شدند. روي آب، توي تاريك و روشن، روي صورتم، روي پيرهنم، موهايم را مي‌ديدم كه دسته‌دسته مي‌ريختند. تو مي‌خنديدي و مي‌گفتي، بخور. دست‌هايش گرم بود و خيس بود و موهايم به دستش مي‌چسبيد.»

آراكس گفت: «آخر شب وقتي بر مي‌گشتيم تو كلاه ايوان را روي سرت گذاشته بودي.»

فنيا گفت: «كلاه را با خودم بردم. تنها يادگاري من از ايوان.»

آراكس گفت: «تنها يادگاري تو و من از ايوان. بعد از آن تو نه ديگر به من نگاه كردي و نه به ايوان و رفتي. گاهي يك نامه نوشتي تا براي تو نوشتم ايوان مرد. آمدي اين‌جا كلاه كپي را پرت كردي روي صليب قبر.»

فنيا گفت: «آمدم پرت كردم روي صليب ايوان. روي دو تا چشم پوسيده‌اش توي خاك كه همه جا به دنبالم بود. وقتي از اين‌جا رفتم، همه جا بود. توي خيابان ويلا كه خانه گرفتم، كلاهش روي جارختي بود. هر وقت كسي به خانه‌ام مي‌آمد مي‌خنديد و مي‌گفت كي كلاهش را جا گذاشته، خانم؟»

آراكس گفت: «كلاهش را برداشتم، آوردم اين‌جا. روي جارختي انداختم. نگاه كن.»

فنيا از جارختي كلاه را برداشت. روي سرش گذاشت. گفت: «اين‌طور بود. نه؟ كمي كج، لبه‌اش به طرف پايين.»

آراكس پشت پيشخوان مغازه رفت پيانوي قرمز كوچك تامارفش را بيرون آورد. با چهار انگشت روي دكمه‌ها زد و خواند: «روزي از روزها من و فنيا و ايوان در قايقي...»

و فنيا مي‌رقصيد. دست‌هايش را اين سو و آن سو مي‌برد، به صندلي لهستاني تعظيم كرد و آن را برداشت. دست‌هايش را دور لبه‌ي صندلي گذاشت. دست‌ها را روي شانه‌ي ايوان گذاشت.

«و باران مي‌باريد.»

فنيا در را باز كرد. زير باران با صندلي مي‌رقصيد. به ايوان گفت: «آن موقع توي انزلي وقتي كه مي‌باريد پاها توي گل فرو مي‌رفت. به حالا نگاه نكن كه پابرهنه مي‌رقصم.»

صداي پيانو توي باراني كه مي‌باريد گم شد.

فنيا گفت: «رفتم تهران، كه باران نمي‌باريد. همه جا خشك بود. تا موهايم بلند شد. همه جا پر از گرد و خاك بود.»

آراكس از مغازه بيرون آمد، صندلي را از دست فنيا گرفت، و دوتايي همديگر را بغل كردند.

هيچ‌كس توي ميدان نبود. چراغ‌هاي ميدان انزلي روشن بود و باران مي‌باريد.

فنيا گفت: «پاهايم درد مي‌كند، آراكس.»

به فنيا پنجره‌هاي ويترين رانشان داد كه دو قاب پاك‌شده از بخار داشت. آراكس گفت: «خيس شديم.»

آراكس گفت: «تمام دندان‌هايم را بايد بكشم. خيس شديم.»

توي مغازه آمدند. در را بستند و بالا رفتند.

آراكس دكمه‌هاي لباس فنيا را يكي‌يكي باز كرد. فنيا روي تخت دراز كشيد.

آراكس گفت: «خيلي خورديم.»

فنيا كلاه را از سرش برداشت. روي كف چوبي اتاق انداخت. آراكس كنار او دراز كشيد. فنيا گفت: «استخوان‌هايم درد مي‌كند. علف‌ها را بده بكنند. قبر معلوم نبود. صورت ايوان پيدا نبود.»

صبح زود وقتي فنيا چشم‌هايش را باز كرد، آراكس هنوز خواب بود. بلند شد لباس قرمزش را توي چمدان گذاشت. هنوز خيس بود. پالتوي خاكستري‌اش را پوشيد. دكمه‌هايش را بست. روسري‌اش را سر كرد و گره محكمي زير گردنش زد. شال گردنش را روي گردن انداخت. كفش‌هاي چرمي تازه‌اش را به پا كرد. كلاه ايوان را برداشت. پايين آمد، كلاه را روي جارختي گذاشت. به دور و برش نگاه كرد. بخار پنجره را به اندازه‌ي صورت پاك كرد. بيرون را نگاه كرد. در مغازه را باز كرد. صندلي توي خيابان افتاده بود. آن را توي مغازه آورد. روي ميز، پيانوي كوچك قرمز «تامارف» آراكس بود. با چهار انگشت روي دكمه‌ها زد. بيرون آمد. تابلوي تعطيل است را از دستگيره‌ي در مغازه برداشت. روي ميز، كنار پيانو انداخت. بيرون آمد. در را بست.

مه بود و چراغ‌هاي ميدان انزلي هنوز روشن بودند. به طرف ايستگاه كه مي‌رفت برگشت تا به مغازه‌ي آراكس نگاهي كند. همه چيز در مه گم شده بود.

فنيا گفت: «استخوان‌هايم درد مي‌كند، آراكس.»





بازنشر مطالب منتشر شده در سخن، در ساير سايت‌هاي اينترنتي تنها به صورت لينك به صفحه‌ي مربوط در سخن و بدون انتشار اصل مطلب مجاز است. بازنشر در رسانه‌هاي چاپي بدون اجازه‌ي نويسنده ممنوع است