شهرام رحيميان متولد 1338 در تهران، از سال 1356 به آلمان رفته و در حال حاضر به همراه همسر و دو فرزندش در شهر هامبورگ زندگي ميكند. وي مهندس ساختمان است. از او تا كنون در ايران داستان بلند «دكتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد» (1380، 111 صفحه، انتشارات نيلوفر) منتشر شده است.
اين روزها همزمان با چاپ «دكتر نون...» رحيميان، «هنموايي شبانه اركستر چوبها» نوشته رضا قاسمي و «خنده در خانهي تنهايي» نوشته بهرام مرادي، توجه خاصي به نويسندگان فارسي زبان خارج از ايران معطوف شده است و اين موضوع نشانگر ظهور طيف خاصي از نويسندگان خارج از كشور است كه با ادبياتي خاص و تجربياتي بكر پا به عرصه گذاشتهاند. در اين ميان «دكتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد» عليرغم مباحثي كه در خصوص نثر آن وجود دارد، از آثار در خور توجه به شمار ميرود.
ما در ادبيات داستاني معاصر ايران با حضور كمرنگ مسائل سياسي و تاريخي روبه رو هستيم، با اين حال داستان «دكتر نون ...» به خوبي با مسائل تاريخي زمان مصدق بازي ميكند. شهرام رحيميان خود ميگويد:
من هم به تاريخ علاقه دارم و هم به سياست، و در عين حال نه تاريخ نگارم و نه سياستمدار. ناظري هستم بيرون گود نشسته و اين داستان و داستانهاي ديگرم گزارش همين نظاره هاست.
- استفاده خوب از روايت هاي مختلف در اين داستان قوام خاصي به «دكتر نون...» بخشيده است.
به به . يادم باشد دور اين جمله را قاب بگيرم.
- سقوط يك شخصيت و يا به عبارتي يك دوره زماني محور داستان است كه پيش از اين ما نمونه شازده احتجاب گلشيري را شاهد بوده ايم. چقدر سعي داشته ايد يك گام جلوتر بگذاريد؟
سقوط انسان، بله. به تيزبيني خاصي نياز نبود براي انتخاب موضوع. ديگر اين كه ار آثار زنده ياد گلشيري، نويسنده ي بزرگ و مهم عصرمان، خيلي چيزها آموختهام؛ البته منهاي معصوم پنجم، كه آن را نمي پسندم. حالا تا چه اندازه از شازده احتجاب تاثير گرفته ام را نمي دانم. اين را هم بگويم كه در ديداري كه با آقاي گلشيري داشتم او هيچ اشارهيي به اين شباهت نكرد.
- جدا از جاي پاي گلشيري ما جاي پاي خوان رولفو را نيز در اين داستان مي بينيم كه دكتر نون... را تا حدي به ساخت رمان پدروپارامو نزديك مي سازد.
دكتر نون... را در سال 1992 يا 1993 نوشته ام، و پيش از خواندن پدروپارامو. در ضمن اين را هم در نظر بگيريم كه خوان رولفو مطالب ساده را پيچيده مي كرد، در حالي كه من اصرار دارم بر ساده كردن مطالب پيچيده.
- در زماني كه تمام مباحث نظري امروزه به ضد داستان و آنچه حالا به داستان پست مدرن معروف است مي پردازند، دكتر نون... داراي مقدمه ، گره افكني، كشمكش و اوج است. از دستيابي همزمان به ساختي نو در اين داستان برايمان بگوييد.
من هم علاقه به اين مباحث دارم، اما ترجيح مي دهم پابند هيچ تعريفي نباشم تا با استفاده از آنها، تا آنجا كه تواناييم اجازه مي دهد البته، ساختمان داستان هايم را با دوام و زيبا و قابل سكونت بسازم. در ضمن اين را هم در گوشي اعتراف كنم كه از بي معنايي و بي انسجامي خيلي از ضد داستان هاي به اصطلاح پست مدرنيستي شاكيم.
- نظرتان راجع به ادبيات مهاجرت چيست؟
نويسندگان زيادي هستند در جهان كه بخش بزرگ يا كوچكي از زندگيشان را بيرون از زادگاهشان به سر برده اند، در حالي كه داستان هايشان متعلق به حوزه فرهنگي كشورشان بوده است. ما نويسندگان ايراني هم مي توانيم تجربه ها، آرمان ها، موضوع ها... و محل زندگي مان متفاوت باشد، اما تا وقتي فارسي- ايراني مي نويسيم تابع حوزهي فرهنگي كشورمان هستيم. اين را عرض كردم چون ما نويسندگان ايراني مقيم خارج به اين موضوع كمي حساسيم و اعتقادي به دو پارگي ادبيات نداريم. در خارج از ايران، مثل داخل ايران، نويسندگان بسيار توانايي داريم و جاي افسوس است كه خوانندگان مشتاق از خواندن آثارشان محروم باشند. نامي هم نمي برم، چون مي ترسم نامي از قلم بيفتد و باعث گلگي بشود.
- ادبيات داستاني داخل كشور را به چه ترتيبي دنبال مي كنيد؟
من اهل مطالعه هستم و با كمال ميل داستان ها و رمان هاي همكاران ايرانيم را مي خوانم. گذشته از حسادتها و رقابتها، كه شايد هم تا حدي طبيعي باشد، ما نويسندگان فارسي نويس يك تيم فرهنگي هستيم و بايد دست به دست هم بدهيم تا ادبيت آثارمان از ادبيت ساير زبانهاي جهان عقب نماند.
- شهرام رحيميان پيش از اين چه آثاري داشته و چه در دست چاپ دارد؟
اولين كتابم را در سال 1985 به خاطر دروغي كه به همسرم گفته بودم در عرض بيست و چهار ساعت نوشتم و به چاپ رساندم. اين بدترين كتاب جهان، صد و ده صفحه دارد و هزار غلط املايي و انشايي. در همين زمان اتفاقات ديگري هم افتاد كه بعد از آن كوشيدم با خواندن آثار قديم و جديد ادبيات فارسي، درست نويسي را ياد بگيرم. كار جدي ادبيام را از سال 1992 شروع كردم كه حاصلش تا امروز نوشتههايي هستند كه اميدوارم به مرور زمان منتشر شوند.
- اگر برنده امسال يكي از جوايز داستاني بشوي چكار ميكني؟
طبيعيست كه خوشحال ميشوم. حالا از شدت خوشحالي از طبقهي چندم كدام آسمانخراش خودم را بيندازم پايين را نميدانم.