جستجوي كتاب:

دسترسي سريع:

سبد خريد | تماس با ما | صفحه اصلي  


پيچ و خم ترجمه

گفتگو با مهدي غبرايي، مترجم


علي قانع


چگونه و از كي به كار ترجمه مشغول شده‌ايد و سختي راه را چگونه پيموده‌ايد؟

اگر منظور از چگونه... ساعت كار باشد، من به انضباط و دقت عادت دارم. معمولا از ساعت هشت صبح تا دوازده و از ساعت پنج تا نه شب كار مي‌كنم. البته استثناهاي بيرون از اراده‌ام گاه دخالت مي‌كند و... و اگر منظور چگونگي شروع كار باشد، بحث مفصلي دارد كه رئوس آن برمي‌گردد به عشق و علاقه‌ام به قصه شنيدن از كودكي و خواندن داستان و رمان از همان دوران و آشنايي با سينما و شيدايي فيلم و سينما شدن و محيط سرسبز و مردم سرزنده‌ي دوران كودكي و ماجراهاي عشقي و مرگ، و از همه مهم‌تر، تمديد نكردن قرارداد خريد خدمت كارشناس حقوقي يكي از وزارت‌خانه‌ها، كه من باشم (عدو شود سبب خير...)

درباره‌ي قسمت دوم سوال، يعني از كي، ترجمه‌ي حرفه‌اي را از سال 1360 به طور پيگير شروع كردم و پيش از آن به علت علاقه بيه سينما گاه گداري مقالات و مطالب سينمايي و بعد به سبب تحصيل در رشته‌ي حقوق سياسي، مطالب جسته گريخته‌ي سياسي را ترجمه مي‌كردم.

اما سختي راه را كه اشاره كرديد، با عشق و پشتكار پيمودم، و اگر خسته هم شده باشم (كه شده‌ام) موقتي بوده و آن عشق غلبه كرده است. در واقع مي‌پندارم از اين راه به زندگي خودم معنايي مي‌دهم و به قول شاملوي بزرگ «شكلي مي‌شوم ميان اشكال»، و لذتي را كه از داستان مي‌برم، به اين ترتيب به تعداد تيراژ كتاب با خوانندگانم تقسيم مي‌كنم و اين كم سعادتي نيست.

به نظر شما مهم‌ترين اصولي كه يك مترجم مي‌بايست رعابت كند و به آن معتقد باشد چيست؟

- وفادار ماندن و احترام به نويسنده‌اي كه اثرش را ترجمه مي‌كند، احترام به خواننده و در نتيجه خودداري از توضيحات اضافي و اظهارفضل در پانويس‌ها. چون گاه افكار مترجم خواننده را خيلي پايين‌تر از خود مي‌انگارد و مي‌خواهد دستش را بگيرد و پا به پا ببرد. من هميشه باشعورترين خواننده را در نظر مي‌گيرم و او را كمتر از خود نمي‌دانم. همچنين نو به نو كردن دانش خود از راه مطالعه‌ي هرچه بيشتر در رشته‌اي كه كار مي‌كند. مثلا من براي مترجم رمان، خواندن ترجمه‌هاي خوب ديگراني را كه مي‌پسندد و رمان‌ها و داستان‌هاي ايراني را واجب مي‌دانم و تعجب مي‌كنم كه گاهي از برخي همكاران مي‌شنوم (انگار به تفاخر) كه ما داستان و رمان فارسي نمي‌خوانيم و مي‌رويم سراغ اصل يا سرچشمه!

كارهايتان را خودتان انتخاب مي‌كنيد يا سفارش ناشر است؟

كارهاي ترجمه شده (به خصوص در حوزه‌ي رمان) عمدتا انتخاب خود من است، و شايد تك و توك سفارش پذيرفته باشم. چون شرط من در كار (به ويژه رمان) آن است كه پاره‌اي از وجود و جان و نگاهم را در اثر ببينم، وگرنه از ترجمه‌اش لذتي نصيبم نمي‌شود و حيف عمر كه به پاي اكراه صرف شود و به بيگانگي از خود بيانجامد.

بيشتر مايل به ترجمه در زمينه‌ي كدام متن‌ها و يا كدام نويسندگان هستيد؟

اگر روزگار مجال دهد، يا غم نان بگذارد، فقط و فقط رمان. چون تا بيايم با داستان كوتاه اخت شوم، چند روز گذشته و تمام شده، و حال آنكه با رمان عشق‌بازي مي‌كنم، مدتي با آن زندگي مي‌كنم، با نويسنده گفت و شنود و نشست و برخاست دارم، با شادي قهرمانان رمان شادي مي‌كنم و بر مرگشان مي‌گريم و در خلوت خود مي‌خوانم و مي‌رقصم و...

اگر در كارهايي كه ترجمه كرده‌ام دقت كنيد، در ترجمه از قرن بيستم به پايين نرفته‌ام و آرزوهاي زيادي دارم كه طبعا عمرم به آنها قد نمي‌دهد. از اين آرزوها ترجمه‌ي بعضي آثار شكسپير، فاكنر، همينگوي (از عشق‌هاي دوران جواني من)، چند اثر از بارگاس يوسا و ژوژه آمادو، و.س. و شيوا نايپل، تام ساير مارك توين و... است. بعضي از اين آثار ترجمه شده‌اند، ولي ترجمه‌ي دلخواه من نيست.

عشق به كار ترجمه از پيش نيازهاي اصلي اين رشته محسوب مي‌شود، اما با توجه به اين كه نويسنده‌ي آثار كسان ديگري هستند و مترجم فقط ترجمه‌ي آنها را به عهده مي‌گيرد، حس خودتان را در اين مورد بازگو كنيد.

درباره‌ي عشق به رمان در بالا هم گفته‌ام؛ بله، روزگاري دلم مي‌خواست خودم رمان‌نويس يا فيلم‌ساز شوم و به قول يكي از دوستان، حالا كه شده‌ام نويسنده‌ي ورشكسته، و به قول خودم راوي درد و دريغ ديگران، سخت به اين كار چسبيده‌ام، مبادا از دستم بگريزد، يا روزگار مجال ندهد؛ و در واقع جنگي دارم عليه زمان و مرگ مثالا، «تا پرده شوم در لحظه‌ي محتوم...» و شعارم اين است: خوشتر آن باشد كه سر دلبران / گفته آيد در حديت ديگران. اما زمزمه‌ي ديگري هم بيخ گوشم مدام مي‌خواند: ره زين شب تاريك نبردند برون... يا: يك چند بر اين بساط بازي كرديم...

رمان «كوري» ساراماگو از برجسته‌ترين ترجمه‌هاي شماست، نظر شما در اين مورد چيست؟

برداشت شما دور از واقع نيست. شايد ترجمه‌ي «كوري» پخته‌ترين و سنجيده‌ترين كارم باشد، و شايد «دفترهاي مالده لائوريس بريگه» به سبب دشواري انديشه‌هاي مطرح شده به خوبي «كوري» در نيامده باشد. اما از نظر ژرفاي انديشه و نگرش نو به جهان و بنيان گذاري بسياري از مكاتب نو در ادبيات و خلجان و اضطراب هستي و نيستي، و به قول امروزي‌ها شالوده شكني و عادت شكني (حتا در حوزه‌ي رمان و داستان و خاطره و يادداشت) كتاب سترگ راينر ماريا ريلكه را در صدر مي‌گذارم و پروانه‌وار گردش طواف مي‌كنم و همچنان شيفته‌ي آنم و نثر آن را پنج سال به دست و به جان صيقل دادم و سفتم تا حق شاعر را در اين اثر منشور يگانه ادا كنم. ترجمه‌اش هم به نظرم چندان از كوري عقب‌تر نيست، تا يار كه را خواهد و ميلش به چه باشد.

چه بخشي از كار ترجمه دانستن زبان بيگانه و چه بخشي از آن به احساس و خلاقيت مترجم بستگي دارد؟

صد در صد منوط به دانستن زبان بيگانه است و صد در صد مربوط به حس و خلاقيت خود مترجم و صد در صد موكول به دانستن زبان مقصد است و صد در صد...

چند نمونه از ترجمه‌هاي قوي را كه در طي سال‌هاي كاري ترجمه‌ي خود شاهد بوديد نام ببريد.

هكلبري‌فين از مارك توين با ترجمه‌ي نجف دريابندري، ضد خاطرات از آندره مالرو با ترجمه‌ي ابوالحسن نجفي و رضا سيدحسيني، طبل حلبي از گونتر گراس با ترجمه‌ي رشك برانگيز سروش حبيبي، چهره‌ي مرد هنرمند در جواني از جيمز جويس با ترجمه‌ي ستودني منوچهر بديعي، سفر به انتهاي شب از لويي فردينان سلين و ترجمه‌ي فرهاي غبرايي، و تريسترام شندي از لارنس استرن با ترجمه‌ي يونسي بانه‌اي.

با توجه به سيل ارتباطات و زندگي ما در مسير پيشرفت‌هاي روزافزون تكنولوژي، آينده‌ي ترجمه را چگونه مي‌بينيد؟

بسيار دردبار و اسف انگيز (به ويژه در ايران)

يك سوال كليشه‌اي. كدام يك از كارهايتان را بيشتر دوست داريد؟

ترجمه‌ها هم مثل نوشته‌ها يا آثار هنري ديگر، اگر عرق روح به پاي آن ريخته باشي، همه چون فرزندانت برايت عزيزند. با اين حال اگر به ترتيب دست‌چين كنم: «دفترهاي مالده لائوريس بريگه» از راينر ماريا ريلكه، كوري از ساراماگو، خانه‌اي براي آقاي بيسواس از و.س.نايپل، عشق و مرگ در كشوري گرمسير از شيوا نايپل، ميعاد در سپيده‌دم از رومن گاري، دل سگ از ميخائيل بولگاكف، راهنما از ر.ك. نارايان، درسواوزالا از ولاديمير آرمني‌يف، موج آفريني از ماريو بارگاس يوسا، تانگوي تك نفره (زندگي‌نامه‌ي آنتوني كوئين) از آنتوني كوئين و دانيل پسنر و ... (از هر نويسنده يكي را نوشتم و اينها به يك پنجم كل ترجمه‌هايم نمي‌رسد)

اگر مطلب و مورد خاصي در مورد ترجمه و كلا ادبيات چه داخلي و چه خارجي در نظر داريد، بفرماييد.

و يك آرزوي ديگر: (من هم روياها و كابوس‌هاي خودم را دارم) اميدوارم سخناني كه از دل برمي‌آيد در گوش جان نسل جديد و همسن و سال‌هاي شما بنشيند و پاره‌ي جانمان در بينشان خريدار داشته باشد و بخوانند، تا تيراژ از اين وضع اسفناك سه هزار و دو هزار دربيايد و همين هم روي دست ناشر و ما باد نكند. نمي‌دانم چطور مي‌شود كسي «دفترهاي مالده...» را نخواند و خودش را اهل قلم و هنر بداند. از آثار دوران‌ساز هم مي‌توانيم چيز بياموزيم و آن را به كار بنديم (ريلكه در سراسر اين كتاب از عشق و مرگ، از روياها و كابوس‌ها، از خاطرات كودكي و نوجواني مي‌گويد و از رمز و راز شعر و از بودلر و ورلن ياد مي‌كند، از موسيقي و بتهوون حرف به ميان مي‌آورد و از داستان‌سرايي و نمايشنامه‌نويسي، و از ايبسن، و از درد زيستن و بازيابي خويشتن و بازگشت به زادگاه و از چگونه ديدن مي‌گويد.)




 

 

نقل مطالب با ذكر نام و آدرس سايت سخن آزاد است