جستجوي كتاب:

دسترسي سريع:

سبد خريد | تماس با ما | صفحه اصلي  


خواننده‌ي روشنفكر ما كليشه خوان است

گفتگو با مهرنوش مزارعي، داستان نويس


يوسف عليخاني


مهرنوش مزارعي در سال 1330 در تهران به دنيا آمد. بيشتر سال هاي كودكي و نوجوانيش را در شيراز و بنادر جنوب ايران گذراند. دوره ليسانس خود را در تهران به پايان رساند و در سال 1358 براي ادامه تحصيل به امريكا رفت. در سال 1991 فصلنامه ادبي فروغ را به اتفاق يكي از دوستان خود در لس آنجلس بنيان گذاشت. اين نشريه به معرفي ادبيات زنان اختصاص داشت و تا سال 1993 به چاپ مي رسيد. در همين سال ها برگزيده‌اي از نمايشنامه‌هاي داريوفو را ترجمه و در مجموعه اي به نام "يك زن، تنها" منتشر نمود. وي در حال حاضر مقيم لس آنجلس و مشاور ارشد طرح و برنامه‌نويسي سيستم هاي كامپيوتري است.

سه مجموعه داستان از او به چاپ رسيده است:
1- بريده هاي نور – با پيشگفتاري از منيرو رواني پور/ نشر ري را/ بهار 1994/لس آنجلس
2- خاكستري/ نشر ري را/ ژانويه 2002/ لس آنجلس
3- من و كلارا

- پيش از خواندن داستان هاي "بريده هاي نور" و "خاكستري" مايل بودم بدانم نويسنده‌ي آن سوي مرزها وقتي به فارسي مي‌نويسد از چي مي‌نويسد. به نظر شما خواننده در داستان‌هاي شما به چه چيزي متفاوت با آنچه نويسنده هاي داخل ايران مي‌نويسند دست پيدا مي‌كند؟


اين سؤالي است که جوابش را خود شما و يا ديگر کساني که داستانهاي مرا در ايران مي‌خوانند بايد بدهند. اما اگر منظورتان از اين سؤال اينست که آيا در داستانهاي من چيز جديدي وجود دارد بايد بگويم که فضاي داستانهاي من دو فرهنگي است. قهرمانان خيلي از داستانهاي من، بخصوص داستانهاي کتاب "کلارا و من" افرادي هستند از مليت‌هاي مختلف با فرهنگ هاي متفاوت، و راوي اين داستانها که معمولا زني ايراني است کنش و واکنش خود را با اين آدمها و اين آدمها را با دنياي جديد و يا با يکديگر، بيان مي‌کند. من شخصا فکر نمي کنم که به اين فضا در نوشته‌هاي نويسندگان داخل ايران پرداخته شده باشد.


- نويسنده‌ي داخل كشور بدليل محدوديت و سانسوري كه دارد هميشه مدعي است كه سه عنصر سكس، سياست و مذهب مانع مانور او در داستان شده است، شما كه اين محدوديت را نداريد چرا به اين موضوعات نپرداخته‌ايد؟

- همانطور که مي‌دانيد پرداخت مستقيم به سکس، سياست و مذهب (و يا هر موضوع ديگري) بدون داشتن ضرورت داستاني آن، لزوما نمي‌تواند توليد ارزش ادبي کند. من شخصا به آن اندازه که تم و ساختار داستانم اجازه مي‌دهد سعي کرده‌ام محدوديتي براي خودم قائل نشوم. هر چند که خودسانسوري نکردن هم نسبي است. به هرحال بخش عمده اي از زندگي و شخصيت من در ايران و تحت همان فرهنگي که نويسنده‌ي داخل کشور دارد شکل گرفته است.

اما طرح اين سؤال ازطرف شما براي من جالب است چون خيلي‌ها درست عکس نظر شما را دارند. در مورد سياست توجه شما را به دو داستان "دو مرد" و "خاکستري" ارجاع مي‌دهم که زمينه‌ي سياسي دارند. رماني را که در دست نوشتن دارم فکر مي کنم ذهنيت من را در مورد سياست و مذهب بيشتر آشکار خواهد کرد.

در ضمن بگويم که هرچند داستانهاي متعددي از من در مطبوعات داخل ايران چاپ شده اما هميشه دلخوري من از اين بابت مربوط مي‌شده به آن قسمتهايي که يا از داستان‌هايم حذف شده و يا تغيير پيدا کرده. حتا در يک مورد اسم داستان سانسور شده است (داستان "غريبه اي در رختخواب من" با نام "غريبه..." چاپ شده). بسياري از داستان‌هاي من مثل داستان "بريده هاي نور"، "بخشش"، "التهاب"، "کاوه" و يا حتا داستان "سيلويا" و "دو مرد" را من اميد ندارم که در نشريه‌اي در ايران به چاپ برسد. (اگر جايي را سراغ داريد لطفا آدرسش را به من بدهيد.)


- آزادي در نوشتن به نظر شما اصلا چه معنايي دارد؟

عدم آزادي در نوشتن يکي از مهمترين عواملي است که نويسنده را (بخصوص نويسنده‌ي زن را که هميشه از نظر فرهنگي و اخلاقي از محدوديت هاي بيشتري برخوردار بوده) از توليد نوشتار اصيل و غير کليشه اي باز داشته. فکر مي کنم آزادي در نوشتن، آزادي در انتخاب فرم و محتوا را هم شامل مي شود. آزادي در ننوشتن به فرم و سليقه‌ي رايج را هم شامل مي شود. آزادي در پشت پا زدن به فرمول‌هاي ديکته شده را هم شامل مي شود.


- مهرنوش مزارعي را در داخل كشور با چه نويسندگاني مي‌توان مقايسه كرد؟ خودتان به اين موضوع اصلا فكر كرده‌ايد؟

من شخصا دوست دارم نوشته هاي من فقط با نوشته هاي خودم مقايسه بشود نه با نوشته‌ي کس ديگري چه در ايران و چه در خارج از ايران -اين به هيچوجه بي‌احترامي و بي‌ارزشي به کار ديگران نيست. واقعا چه لزومي دارد که نوشته‌هاي يک نفر شما را به ياد يک نويسنده‌ي ديگر بيندازد؟ توجه کنيد که بسياري از داستانهاي کتاب "بريده‌هاي نور" و "خاکستري" که شما آنها را خوانده‌ايد حدودا 10، 12 سال پيش نوشته شده‌اند. من خودم کمتر کسي را در داخل ايران ديده‌ام، حداقل در آن زمان، که با اين سبک بنويسد. اين به مفهوم دفاع يا ارزش گذاري براي اين داستان‌ها نيست، فقط جوابي است براي سؤال شما.


- چرا به زبان انگليسي نمي‌نويسيد؟

نوشتن براي من وقتي به مرحله‌ي عمل در مي‌آيد که طرحي و يا احساسي و يا صحنه‌اي چنان مرا تحت تاثير بگيرد که ذهن مرا براي مدتي مشغول کند و بعد در يک لحظه که ديگر جز نوشتن چاره اي نيست به قلم بيايد. فرم و کلمات نوشته اول در ذهنم شکل مي گيرد بعد روي کاغذ مي آيد. تمام نوشته‌هايي که تا به حال چاپ کرده‌ام با کلمات فارسي به ذهنم رسيده است. فکر مي‌کنم آدم با همان زباني که فکر مي‌کند مي‌نويسد. اگر روزي به انگليسي فکر کنم حتما به انگليسي هم خواهم نوشت. يکي دو داستان نيمه تمام، و تعدادي شعر يتيم دارم به انگليسي که شايد روزي به چاپ برسند و يا شايد هم نه. اما چندين داستان تا به حال از من ترجمه شده که نتايج بدي هم نداشته است. ترجمه انگيسي "دومرد" و "داستان غم انگيز يک جنايت هولناک" در مسابقه معتبري که بيش از يازده هزار شرکت کننده داشت (Writer's Digest)، چند سال قبل به ترتيب در رديف 22 و82 قرار گرفت. داستان "فاحشه پير بار انسينادا" در يک شماره‌ي مجله ادبي "بررسي ادبي" (The Literary Review) چاپ و بعدا بوسيله هيات داوران آن براي سايت اينترنتي آنها انتخاب شد و چندين سال است که در آن سايت باقي مانده است. داستان "فرخ لقا" که قبلا در مجله کارنامه درايران چاپ شده، بعنوان يکي از نمونه هاي داستان مهاجرت انتخاب و قراراست در مجموعه‌اي که از طرف دانشگاه نيويورک منتشر مي شود به چاپ برسد.

رماني را که در دست نوشتن دارم به فارسي است اما اميدوارم حتا قبل از تمام کردن نسخه‌ي نهايي آن، شروع کنم به ترجمه و يا بازنويسي آن به انگيسي.


- بسياري از نويسندگان مطرح عرب به زبان‌هاي فرانسه ، انگليسي و آلماني مي‌نويسند و خيلي هم مطرح‌تر از آن‌هايي هستند كه به عربي مي نويسند، مثل طاهر بن جلون كه به فرانسوي مي نويسد يا رفيق شامي كه به آلماني مي نويسد.

حرفتان درست است اما من هنوز بخاطر مطرح شدن نمي نويسم. براي راحت کردن خودم از شر يک سري افکار مزاحم مي نويسم و همانطور که قبلا هم گفتم چون به فارسي فکر مي کنم داستان ها هم به فارسي به وجود مي‌آيند.

حرف شما در مورد نويسندگان ايراني هم صادق است. متاسفانه بسياري از نويسندگان خوب و مطرح ايراني در جهان ادبي، بخصوص در آمريکا، شناخته شده نيستند اما نويسندگاني هستند در خارج که به انگليسي و يا به زبانهاي ديگر مي نويسند و از شهرتي نسبي برخوردارند. شايد يکي از دلايلش ترجمه ناپذيري بسياري از ظرايف زباني و يا بسياري ارجاعات خارج از متن و در بعضي مواقع استفاده از فرم‌ها و پيچيدگي‌هايي است که در کار بسياري از نويسندگان ايراني ديده مي شود که در ترجمه يا ارزش خود را از دست مي دهد و يا اصولا در خارج از ايران خريداري ندارد.


- فضاي اغلب داستان‌هاي شما گزارشي و تصويري - فيلمنامه‌اي است. تعمدي در اين كار وجود داشته است؟

خوب اين سبک من است. اين يکي از مشخصه هاي نوشتاري من است. من اصولا آدم احساساتي‌اي نيستم (حداقل موقع نوشتن داستان نيستم). ذهني منطقي دارم و به قول آمريکايي‌ها بيشتر روي زمين راه مي‌روم تا در ابرها. فکرميکنم اينها روي فضاسازي، ساختار و زبان داستانم تاثير مي گذارد. اينها را هم لزوما منفي نمي‌بينم، هرچند ممکن است شما اين را به عنوان يک خصيصه‌ي منفي ببينيد.

- اصلا از آن بازي‌هاي زباني، فرمي و تكنيكي در مجموعه‌هاي شما خبري نيست و داستان ها به سادگي و كاملا خطي روايت مي شوند.

حق با شماست من در پي بازي‌هاي زباني و فرمي نيستم (هرچند در داستان "خاکستري" و "آرامش" اين تجربه را کردم). زبان و فرم را قسمتي از داستان و در خدمت ارايه داستان مي دانم نه هدف آن. مطمئن هستم که خيلي‌ها با من موافق نيستند اشکالي ندارد من به نظرشان احترام مي گذارم و گاهي از خواندن بازي‌هايشان لذت هم مي‌برم اما اين شيوه‌ي من نيست. نظر شما کاملا درست است. متشکرم از توجهي که به آن کرديد.


- بجز چند داستان از دو مجموعه‌ي شما كه قصه دارند، باقي تنها جرقه‌اي است يا لحظه‌اي يا خاطره‌اي.

نظرتان را قبول ندارم. خيلي‌ها را مي شناسم که با نظر شما موافق نيستند. من نمي دانم شما بر اساس چه فرمول و يا قراردادي به اين راحتي مي‌توانيد يک نوشته را داستان و يکي ديگر را تنها جرقه اي يا ... بدانيد؟ آيا چيزي به جز سليقه‌ي شخصي شما را به اين نتيجه رسانده؟

مطمئنم که اگر خواننده‌ي روشنفکر ما از کليشه خواني و استفاده از فرمول‌هاي کلاس‌هاي داستان خواني دست بردارد و خودش را آزاد بگذارد تا بدون پيش قضاوت، از خواندن داستان لذت ببرد، دنياي وسيع تر و گسترده تري را در مقابل خود خواهد ديد.


- شخصيت ها در عين آزادي، فضاي محدودي دارند و شايد نويسنده عمدي دارد در تنها نشان دادن و دلتنگ بودنشان.

من عمدي در تنها نشان دادن و دلتنگ بودنشان نداشته‌ام. شخصيتهايي که من در اين داستانها ساخته ام ممکن است به نظر شما تنها و دلتنگ بيآيند (من مخالفتي ندارم مي توان از اين زاويه هم به آنها نگاه کرد) اما به اين شخصيتها از زاويه‌هاي ديگر هم مي شود نگاه کرد. خيلي از آنها اگر به قول شما " تنها" و "دلتنگ" هستند در ضمن منفعل و نااميد و بيکاره نيستند، اغلب به دنبال پيدا کردن راهي براي شناخت از خود و شناخت دنياي اطراف خود هم هستند.


- چهار داستان بريده‌هاي نور ، دو مرد، غريبه اي در رختخواب من و سنگام از بهترين داستان هاي شما هستند. درباره‌ي تجربه‌ي سنگام بيشتر برايمان بگوييد كه هم قصه دارد هم ساخت و هم زبان.

من به خاطر نوع کارم با بسياري از زنهاي شاغل و تحصيلکرده و حرفه‌اي در تماس هستم. داستان سنگام مربوط به دوره اي مي شود که با يک خانم هندي که حسابدار قسم خورده بود در يک شرکت آمريکايي کار مي کردم و با هم دوست بوديم. اين خانم مثل "شالپا" (شخصيت اصلي داستان "سنگام") شوهرش مرده بود اما بعد از چند سال که از مردن او مي گذشت هنوز عکسهاي او را دور و بر خود داشت و مرتب در مورد او و سليقه و علايقش صحبت مي کرد. يک دفعه من متوجه شدم که من هم کم کم دارم به اين مرد و خصوصياتش علاقه مند مي‌شوم. آن وقت بود که اين داستان به فکرم رسيد. در ضمن من وقتي بچه بودم خيلي از فيلم‌هاي هندي خوشم مي آمد (هنوز هم رقص و موسيقي هندي را خيلي دوست دارم) و فيلم سنگام را چند بار ديده بودم. مثلث عشقي موجود در فيلم "سنگام" مرا به فکر مثلث عشقي اين داستان انداخت. "سنگام" به معناي اتحاد و نام محلي است در هند که سه رودخانه در آنجا بهم مي‌پيوندند و بعد کمي دورتر دوباره از هم جدا مي‌شوند.


- استفاده از كلمات انگليسي كه به راحتي مي توانيد معادل فارسي آن ها را بياوريد ، به چه دليل است؟

اگر منظورتان جمله هاي انگليسي است، اين جملات اگر توجه کنيد مربوط مي شود به محاوراتي که بين يک ايراني و يک نفر خارجي اتفاق مي افتد. معمولا اين جملات را همانطور که به فکرم مي رسد مي نويسم و فکر مي کنم به فضا سازي داستان کمک مي کند. متاسفانه هميشه قادر نيستم اين مسئله را رعايت کنم (هرچند دلم مي خواهد) مثلا در داستان "سيلويا" که قسمتي از آن از زبان يک پيرمرد آمريکايي بيان مي شود، خيلي دلم مي خواست آن قسمتها را به انگليسي بنويسم چون تمام جملاتش به انگليسي به فکرم مي آمد. اما متن طولاني بود و نگران بي حوصلگي خواننده اي که انگليسي نمي داند بودم ( هر چند که در ايران ويدئوي بسياري از فيلمهاي آمريکايي به زبان اصلي ديده مي شود). بعد سعي کردم لحن و کلام را تا آنجايي که مي توانم به لحن و کلمات شخصيتي مثل "بيل" (پيرمرد آمريکايي) نزديک کنم.

در ضمن استفاده از کلمات يک زبان خارجي در ادبيات ما تازگي ندارد. مثلا حتما مي دانيد که بسياري از کلمات فرانسوي (با حروف فارسي) در زبان ما آنچنان جا افتاده اند که ما فراموش کرده‌ايم فارسي نيستند. عربي و ترکي و مغولي هم که جاي خود را دارند.


- تعدادي از داستان‌هاي مجموعه‌ي دوم شما بازنويسي مجموعه‌ي اول هستند، به نظر مي‌رسد كه گويي با ويراستاري دوباره‌ي اين قصه‌ها، قصد داريد بريده هاي نور در كارنامه‌تان قرار نگيرد.

نطرتان در مورد ويراستاري داستانهاي کتاب «بريده هاي نور» درست است. من اين داستانها را با دقت بيشتري بازخواني کردم ، هرچند که گاهي واقعا نگران بودم که اين دوباره نويسي از خودجوشي و اصالتي که معتقدم بيشتر داستانهاي آن کتاب داشت بکاهد، اما اين کار را کردم با اين تلاش که به ساختمان داستانها لطمه اي وارد نشود. اما اينکه بخواهم آن کتاب در کارنامه‌ي ادبي من قرار نگيرد درست نيست، برعکس من چون داستانهاي آن کتاب را خيلي دوست دارم و دلم نمي خواست که از کارنامه‌ي ادبيم خارج شود و در ضمن نسخ ديگري از آن کتاب را ندارم و امکان چاپ دوباره‌ي کتاب هم نيست تصميم گرفتم که تعدادي از آنها را در کنار داستانهاي جديد چاپ کنم. در آينده هم اگر مجموعه داستان ديگري به چاپ بدهم امکان اينکه بقيه‌ي داستانها «بريده هاي نور» را در آن بگنجانم زياد است.


- چقدر با ادبيات داستاني داخل كشور آشنا هستيد؟

خيلي از کارهاي داستاني نويسندگان داخل ايران و نويسندگان ايراني در خارج از کشور را مي‌خوانم، بخصوص کارهاي داستاني نويسندگان زن را دنبال مي کنم و خوشبختانه گاه کارهاي بسيار درخشاني را مي‌خوانم که از خواندن آن بسيار لدت مي‌برم. صرف نظر از لذتي که به عنوان يک خواننده از ادبيات مي برم بعنوان يک نويسنده هم کارها را کمابيش دنبال مي کنم و از آنها چيز ياد مي‌گيرم. البته هميشه مجبورم ميزان زيادي از وقتي را که براي مطالعه دارم به خواندن کار نويسندگان آمريکايي که مورد علاقه‌ام هستند اختصاص بدهم.


- در مورد داستان نويسان فارسي نويس خارج كشور بويژه در لس آنجلس برايمان بگوييد.

خانم مليحه تيره‌گل کتابي دارد به نام "مقدمه اي بر ادبيات تبعيد" که فکر مي کنم شروع خوبي است. البته به نويسندگان لس آنجلس ، حتي نويسندگان آمريکا محدود نمي شود. اين کتاب دوره‌ي بين سالهاي 1357 تا 1375 را در بر مي گيرد و همانطور که خودش در مقدمه آن توضيح مي دهد شايد در موقع تهيه کتاب به تمام کتابهايي که تا آن موقع چاپ شده دسترسي هم نداشته است، اما شروع خوبي است. در لس آنجلس داستان نويسان خوبي داريم. کساني مثل ياشار احد صارمي، خسرو دوامي، فريبا صديقيم، بيژن بيجاري، مرتضي ميرآفتابي و ناصر شاهين پر. اغلب کساني را که نام بردم اعضاي يک گروه ادبي به نام "دفترهاي شنبه" هستند که در عرض حدودا سيزده سال گذشته هر ماهه (شنبه اول هر ماه) در خانه‌ي يکي از اعضا دور هم جمع مي شوند ( البته به اتفاق تعداد بيشتري شاعر و منتقد و محقق) و آثار خود را در معرض نقد و بررسي ديگران قرار مي دهند.




 

 

نقل مطالب با ذكر نام و آدرس سايت سخن آزاد است