فريبا وفي در سال 1341 متولد شده است. اولين مجموعه داستانش «در عمق صحنه» را در سال 1375 نشر چشمه منتشر كرد، مجموعهي دوم او «حتي وقتي ميخنديم» در سال 1378 توسط نشر مركز به چاپ رسيد و در سال 1381 نيز داستان بلندش «پرندهي من» را نشر مركز منتشر كرده است.
- دوست دارم گفتگو را با جملهاي از كتاب «پرندهي من» شروع كنم. «صد جور بازي در آوردم كه ديده نشوم. يواش يواش از چشم خودم هم پنهان شدم. يك روز مجبور شدم از خودم بپرسم كي هستم. گمگشتگي عميقي كه پيدا شدني در كار نبود». خوشبختانه حالا كه شما را پيدا كردم اميدوارم گوشههايي از وجود فريبا وفي را ببينم.
زماني فكر ميكردم نوشتن يك كار ارادي است. يعني لازم است كاغذ و خودكاري به دست بگيري و جاي خلوتي گير بياوري و بنويسي. سالها طول كشيد تا به اين نتيجه رسيدم كه براي نوشتن تنها اراده كافي نيست. خيلي چيزها لازم است و از جملهي اين چيزها استقامت در كار است. اگر از استعداد و ملزومات ديگر نويسندگي بگذريم به نظرم لازمهي نوشتن يك جور استمرار است. نوشتن كار يك شب و دو شب نيست. نوشتن، جستجو است، آزمايش است، شك است، نااميدي است، اضطراب است و ... و اين دوري است كه مرتب تكرار ميشود. لااقل براي من اينطور بوده است. براي همين هيچگاه به نتيجهي قطعي و مشخصي نرسيدهام كه تازه بخواهم آن را ارائه دهم. هر چه هم ميدانستم در داستانهايم آوردهام.
- پس در داستانهايتان دنبال شما بگرديم؟
بعضي وقتها قابل اعتمادترين راه است.
- چرا در مجامع ادبي شركت نميكنيد؟
اگر فرصتي داشته باشم شركت ميكنم و البته يك چيز ديگر هم هست. تعامل و گفتگو در كار نويسندگان، نقش مهمي داشته است. منكر آن نيستم ولي هنوز نتوانستهام ارتباطي بين آنچه در مجامع ادبي ميگذرد و نوشتن، برقرار كنم. سرخورده ميشوم وقتي نميتوانم از آنها براي نوشتن، يا براي برانگيختن ذهنم، يا تقويت انگيزههايم كمك بگيرم. گاهي به نظرم ميرسد اين دو در جامعهي كنوني ما هيچ ارتباطي با هم ندارند. نوشتن يك كار است و شركت در محافل ادبي با بحثهاي پايان ناپذير و گاه جنجالي يك كار ديگر.
- ولي اين موتور احتياج به شارژ شدن هم دارد.
شارژ شدن من محدود ميشود به زندگي، خواندن و نوشتن. البته ناگفته نماند شنيدن صداي خوانندهاي كه كتابم را خوانده و دوست دارد در مورد آن حرف بزند هم اميدوار كننده است.
- خيلي از نويسندهها ، وقايع داستانيشان در گذشتههاي دور و نزديك ميگذرد. ولي ويژگي كه من در كارهاي شما دوست دارم دريافت و نوشتن در زمان حال است.
انسان معاصر با دنياي پيچيدهي امروزي برايم ملموستر و آشناتر است.
- شما با واقعيت صرف كار ميكنيد.
بحث واقعيت و تخيل و رابطهي اين دو هنوز هم براي من كاملا روشن نشده است. ديگر مثل سالها قبل فكر نميكنم كه بايد از واقعيت به همان گونه كه هست نوشت. درك ديگري هم از تخيل پيدا كردهام. تخيل، تجملي بود كه به كار زندگي خشن ما و هنر نميخورد. حالا فكر ميكنم هنر بدون تخيل معني ندارد و حتا زندگي هم. يك شب براي بچههايم قصهاي ميخواندم. بازرگاني، هركسي را به زني ميگرفت بعد از يكي دو هفته زندگي در خانهي او ميمرد. ديگر هيچ زني حاضر نميشد زن او بشود. بالاخره بعد از مدتها زن شجاعي پيدا ميشود و به عقد بازرگان در ميآيد. بازرگان، زنش را در خانهي بزرگ و پرتجملش ميگذارد و به سفري طولاني ميرود. زن هفتهي اول و دوم و سوم سرش گرم است ولي بعد يواش يواش متوجه تنهايياش ميشود. تازه متوجه ميشود كه زنهاي قبلي هم از بيهمزباني و تنهايي مردهاند. عروسكي به شكل يك زن از خمير نان درست ميكند و شروع ميكند با او حرف زدن. برايم جالب بود. زن به كمك تخيلش از مرگ نجات پيدا ميكند. حالا فكر ميكنم براي شناخت واقعيت تنها يك راه وجود ندارد. ميشود راههاي ديگري را هم امتحان كرد. به هر حال به نظرم ميرسد آنچه مهم است رسيدن به آن چيزي است كه به دشواري ديده ميشود و البته رسيدن به آن هم اصلا كار آساني نيست. گاهي وقتها بايد خروارها چيز زائد را كنار بزني تا آن كوچك كمياب را مثل الماسي پيدا كني و نشان بدهي. بعضي وقتها مثل حفاري است. كشفي است كه در جريان كار به آن نزديك ميشوي.
- اين حس را در مورد «پرندهي من» هم داريد؟
در جريان كار روي پرندهي من بود كه خيلي چيزها ياد گرفتم و بعد از چند ماه از چاپ آن فكر كردم در كار بعديام بايد تلاشهاي ديگري بكنم.
- فرم در مجموعه داستانهايتان تامل برانگيز است. در داستان بلند «پرندهي من» چطور به اين فرم رسيديد؟
اول بخشهايي نوشتم كه هركدام آغازي داشتند و پاياني و ميشد به طور مستقل هم آنها را خواند. قصد داشتم داستانهاي جداگانهاي بنويسم كه در عين حال به هم ربط داشته باشند. بعد ناچار شدم آن را تغيير دهم و داستان به شكلي در آمد كه ميبينيد.
- بيشتر در داستانهايتان از منظر راوي اول شخص مينويسيد. اگر مدام در اين نظرگاه كار كنيد به تكرار نميافتيد؟
علت به تكرار افتادن استفاده از اول شخص نيست. خيلي از نويسندگان موفق، داستانهايشان را با راوي اول شخص نوشتهاند و اين لطمهاي به تازگي هيچ كدام از آنها نزده است.
- آنها تجربهي زيستي و فرهنگي بالايي دارند...
اينها همه درست. ولي مشكل جاي ديگري است.
- مشكل كجاست؟
باز هم برميگردم به تنبلي تخيل و نبود نگاه تازه. ذهن نويسنده بايد قابليت اين را داشته باشد كه در قالب يك زن، يك بچه، يك ديكتاتور و ... قرار بگيرد.
- نظرتان در مورد زنمحوري در داستانها و كمرنگ شدن حضور مردها چيست؟
فكر ميكنم ما نه تنها مردها را نميشناسيم، خودمان را هم درست نميشناسيم. براي همين ادبياتمان پر ميشود از آدمهاي مصنوعي كه شباهتي به آدمهاي زندهي دور و برمان ندارند. فكر ميكنم خيلي مهم است كه زنها خودشان را بيان كنند.
- ميگويند نگاهتان در «پرندهي من» يك جانبه بوده است.
خودم چنين برداشتي ندارم. دوست ندارم نگاه غير منصفانهاي به قضيه داشته باشم. تنهايي مرد هم در اين داستان مهم است. او هم رنج ميبرد.
- فكر نميكنيد اگر در «پرندهي من» به روان مرد هم بيشتر پرداخته ميشد و صداي ديگري هم در داستان حضور داشت به طرف داستان ايدهآلي ميرفتيد؟
ادبيات ما از نبود نقد جدي رنج ميبرد. يك نقد در كشف امكانات بالقوهي يك داستان نقش دارد.
- در كنار نقد بايد نقدپذيري هم باشد.
- نقد اگر اصولي باشد و روشنگر باشد كار خودش را ميكند. نويسندهها براي بهتر كردن كارشان به آن نياز دارند.
- در مورد نثر كارهايتان بگوييد.
البته زبان داستان يك چيز است و نثر پاكيزه و بدون غلط هم يك چيز ديگر. مسلم است كه سعي دارم بدون غلط بنويسم.
- به ديد داستاننويسي، نثر ساده و صميمي است و به ديد حرفهاي تر غلط دارد.
ممكن است.
- در موقع نوشتن داستان سعي ميكنيد به چه نكتهاي حتما توجه كنيد؟
معمولا مراقبم كه دچار زيادهگويي نشوم. باز هم برميگردم به همان چيز سختياب كه خلاقيت مهمترين ابزار رسيدن به آن است.
- خيلي مطالعه ميكنيد؟
مهمترين ركن نويسندگي خواندن زياد و خوب خواندن است. تمام نويسندگان موفق دنيا كرم كتاب بودند. بورخس ميگويد من در ميان كتابها چرا ميكنم و ناباكوف ميگويد خوانندهي خوب كتاب را با تيرهي پشتش ميخواند. ارزش دوبارهخواني را تازگيها بيشتر فهميدهام.
- چه كتابهايي را دوباره ميخوانيد؟
داستانهاي چخوف هيچوقت برايم كهنه نميشوند. پروست همواره شگفتزدهام ميكند و از خواندن داستانهاي امريكايي سير نميشوم.