جستجوي كتاب:

دسترسي سريع:

سبد خريد | تماس با ما | صفحه اصلي  


نمي‌خواهم خواننده‌ي خودم را درگير احساسات كنم

گفتگو با منصوره شريف‌زاده،‌ داستان‌نويس


فهيمه جعفري


منصوره شريف زاده متولد 1332 است. از او تاكنون مجموعه داستان‌هاي "مولود ششم‌" - 1363، "سرمه دان ميناكاري" -1374 و "عطر نسكافه" -1380 منتشر شده است. همچنين كتاب "بيست داستان از بيست نويسنده‌ي زن" را گردآوري و در سال 1378 به چاپ رسانده است. «چنار دالبتي» اولين رمان او در سال 1381 منتشر شده است.

ـ چه تفاوتي بين خواننده‌ي داستان كوتاه و رمان است؟


داستان كوتاه به هر حال تخصصي‌تر است و مخاطب خاص خود را دارد. ولي رمان در ايران و جهان مخاطبان و علاقمندان بيشتري دارد و بيشتر هم مي تواند با مخاطبان ارتباط برقرار كند.


- به همين دليل داستان هاي كوتاه‌تان را تكنيكي‌تر از رمان "چنار دالبتي" نوشتيد؟

ـ در نگارش اين اثر سعي كرده‌ام تمام مسايل مربوط به رمان رعايت و همه‌ي عناصر داستاني حفظ شود. شايد در داستان كوتاه به خاطر ويژگي‌هاي خاص‌اش كه مخاطب خاص دارد، توانستم مانور بيشتري بدهم و روي تكنيك‌هاي مدرن‌تر بيشتر كار كنم. به هر حال، در اين رمان ترجيح داده‌ام كه متناسب با مضمون و محتواي متن، از شكلي ساده‌تر يعني روايت خطي استفاده كنم.


ـ با مجموعه داستان هايي كه چاپ كرديد، انتظار خواننده بيشتر از اين بود.

رمان خيلي پيش‌تر نوشته شده است. نسخه‌ي اول اين رمان سال 74 تمام شد و تا سال 76 آن را بازنويسي كردم و نهايتاً رمان بايد سال 78 درمي آمد. به خاطر مشكلات نشر، رمان خيلي دير چاپ شد.


ـ در مورد تكنيك اين رمان بگوييد؟

در ابتدا، اين رمان را با چند رويكرد نوشتم. ولي بالاخره احساس كردم كه سير خطي با اندكي بازگشت از طريق ذهن صوفي با مضمون متن متناسب‌تر است. در واقع نخواستم خواننده را درگير پيچيدگي‌هاي بي‌مورد و تصنعي كنم. رمان ديگري كه شروع كرده‌ام، به اقتضاي محتوا و مضمونش تكنيك پيچيده‌تري دارد.


ـ چه در داستان كوتاه و چه در اين رمان با فاصله گذاري از شخصيت‌ها مي‌نويسيد.

من هيچ وقت نمي‌خواهم خواننده‌ي خودم را درگير احساسات كنم. مي‌خواهم خواننده با شخصيتي كه تحول پيدا مي كند آزاد برخورد كند و درگير احساس نباشد. مي‌دانم اگر داستان را با اول شخص شروع كنم داستان شايد خيلي جذاب‌تر و احساساتي باشد. ولي فكر مي كنم بايد اين فاصله باشد تا خواننده بتواند خيلي معقول‌تر با اين شخصيت ارتباط پيدا كند و اين كار سخت است، چون بايد نظرگاه را محدود كرد به سوم شخص؛ مي دانيد كه خيلي از مسائل بايد مراعات شود كه يك وقت نظرگاه اشتباه نشود و تكنيك به هم نخورد.


ـ شخصيت اول اين رمان «صوفي» جواني است در بحبوحه‌ي انقلاب و عشق، بهتر نبود كه ذهن خواننده درگير ذهنيت او مي شد؟

من در اين رمان سعي كرده‌ام مسايل بيروني و بازتاب آن‌ها را در صوفي نشان بدهم. حالا تا چه حد موفق بودم، نمي‌دانم.


ـ تشويش و نگراني هاي دروني صوفي تا حدي از عكس العمل هايش مشخص است ولي چون با وجه دروني او ارتباط نداريم درك نمي كنيم چطور در پي نااميد شدن از نامزدش بهرام به سمت مهندس كشيده مي شود.

آنچه من روي آن تأكيد داشتم اين بود كه بهرام شخصيتي بود عمل گرا و به مشي مسلحانه عقيده داشت و صوفي بيشتر دلش مي خواست يك تكيه گاه داشته باشد؛ برايش مهم نبود كه بهرام مي خواهد چه كار كند. بيشتر مي‌خواست عشق و محبت بهرام را به خود جلب كند و او را نگه دارد. مهندس هم آدمي عميق‌تر بود كه اعتقاد داشت تا تحولات فرهنگي صورت نگيرد اتفاق اصيلي روي نمي‌دهد. مهندس از ابتدا به صوفي علاقمند بود و اين عشق خيلي آرام پيش رفت و خيلي هم عميق شد و همانطور كه بهرام از زندگي صوفي بيرون مي‌رفت مهندس جاي او را مي‌گرفت. البته من سعي كردم اين را با نمادها و به قول معروف رمزهايي نشان بدهم . نشاني را كه به مهندس از اجدادش به ارث رسيده بود (كه معتقدم نشانه‌ي بيداري و هوشياري بود) مي بينيم كه در آخر آن را به صوفي مي‌دهد. اين را من علامت عشق مهندس مي دانم. پيام اصلي "چناردالبتي" هم همين بود كه در نهايت مهندس با آن خصوصيات خاص در دل صوفي جايي باز مي كند.


ـ در مورد رابطه‌ي چنار دالبتي و گياهي كه روي مُهر است عمد داشتيد؟

در اين رمان به گل و گياه خيلي اشاره مي شود. فكر مي كنم گياهان و عطرشان با باورها و اسطوره‌ها خيلي چفت شده‌اند. با اين همه چنين عمدي نداشتم. اين دريافت صوفي است از نقش روي آن مهره.


ـ به همان نسبت كه از فاصله گذاري استفاده مي كنيد از تكنيك نمايشي هم استفاده مي كنيد.

معمولاً ترجيح مي دهم مخاطب بيشتر خودش صحنه يا وضعيت را ببيند و خودش قضاوت كند. نمي خواهم مخاطب را درگير كنم و احساساتش را برانگيزم، دلم مي خواهد خودش ببيند، فكر كند؛ اگر مخاطب كمي باهوش باشد از برخورد و تقابل با شخصيت ها و گفتگوهايي كه بين‌شان رد و بدل مي شود به كنه مسائل پي مي‌برد.


ـ به نظر نگاه سينمايي و نمايشنامه‌نويسي در نوشتن‌تان تأثيرگذار است.

شايد تأثير دارد. بايد قبول كنيم كه سينما و تئاتر خيلي در داستان‌نويسي تأثير گذاشته است. شايد من خيلي تحت تأثير نمايشنامه‌نويسي باشم و شايد هم از آن تكنيك بهره گرفته باشم، ولي به طور ناخودآگاه بوده و فكر مي كنم اين تكنيك در داستان خوب جا افتاده است.


ـ بين ادبيات مردانه و زنانه تفاوتي قائل هستيد؟

به آن شكل معتقد نيستم. ادبيات خاص زن يا مرد نيست. ولي قبول دارم در ادبياتي كه نوشته مي‌شود يك نگاه مرد سالارانه حاكم است. حتا در داستان اغلب خانم‌ها هم همين نگاه مردانه حاكم است. من معتقدم يكي به خاطر اين است كه بيشترين و مهم‌ترين آثاري كه در ادبيات داستاني داريم آقايان نوشته‌اند و دليل ديگر اينكه اغلب زنان نزد داستان‌نويس‌هاي مرد آموزش ديده‌اند. و اين نگاه تسلط پيدا كرده است و جامعه ما هم در كل مرد سالار است و خيلي طول مي كشد تا بخواهيم به مسائل يك نگاه انساني و متعادل داشته باشيم.


ـ تفاوت عملكرد شخصيت هاي زنان داستان چگونه است كه در داستاني مثل «عطر نسكافه» به نظر مي رسد زن منفعل است و در داستاني مثل «سنگ صبور» نه؟

من عقيده ندارم زن هايي كه شخصيت هاي‌شان را مي سازم منفعل باشند. اگر در جايي زني نمي‌تواند ابراز عشق كند، كاملاً سعي كردم نشان بدهم چرا. در داستان "عطر نسكافه" زن به مادرش مي گويد بروم به مهندس بگويم بيا مرا بگير، مادرش مي گويد نه اين حرف را نزني . نه اينكه صرفاً به خاطر مادر، خودش هم مي‌داند در فرهنگ ما پاره‌اي مسائل هست كه چه خوب، چه بد جا افتاده است و مشتي خصوصيات رفتاري و فردي هم خودمان داريم. يعني مسأله اين نيست كه چرا نمي‌رود بگويد. آن غرور و خصوصيت‌هاي فردي نمي‌گذارد . من سعي كرده‌ام نشان بدهم در اين فرهنگ و در اين بافت پيچيده‌اي كه داريم با چه مسائل و با چه مشكلاتي روبه رو هستيم . مسأله اين نيست كه شخصيت ها منفعل‌اند . داستان به هر حال بازآفريني واقعيت است. من معتقد نيستم كه زن بي‌عرضه باشد و هيچ كاري نكند ولي با ساختن مصنوعي شخصيت و دادن صفاتي كه اصلاً با او نمي‌خواند مخالفم. من خيلي راحت مي‌توانم مثل بعضي از دوستان طوري بنويسم كه انگار اين شخصيت از اين فرهنگ بويي نبرده است و داستانش انگار اصلا" در ايران اتفاق نيفتاده است. من مي‌خواهم به هر حال دردم را بگويم. اگر شخصيت يك سري ويژگي‌هاي خاص دارد دليل منفعل بودنش نيست.


- در كنار اين فرهنگ شما به انعكاس ‌آداب و رسوم و باورهاي مردمي هم در داستانهايتان اهميت مي دهيد.

به خاطر اينكه من در درجه‌ي اول به اساطير و باورهاي بومي خيلي اهميت مي‌دهم. در اين زمينه هم خيلي كار كردم. شايد بشود گفت بخشي از تخصص‌ام در اين زمينه است . در ضمن، مضمون رمان هم حكم مي‌كرد كه اين ميراث فرهنگي فراموش نشود.


- بنابراين داستان بايد هويت فرهنگي داشته باشد.

وقتي يك اثر را از فرهنگ و باورها و مسائلي كه پشت آن فرهنگ است خالي كنيم، فكر مي كنيم كه داستان را جهان شمول كرده ايم ولي با اين كار جهان شمول نمي شود بلكه از آن بار فرهنگي خالي مي شود. شخصيت بايد در فرهنگ خودش پرداخته شود، اگر مي خواهيم داستان جهان شمول بنويسيم، شخصيتي بسازيم كه جهاني باشد، نمي توانيم و نبايد فرهنگ را از شخصيت بگيريم. اخيراً كتاب «ترجمان دردها» اثر «جومپالاهيري» را مي‌خواندم. اين كتاب برنده‌ي جايزه‌ي پوليتزر شده است. به خاطر اينكه نويسنده آمده با توسل به سنت هايي كه پشت فرهنگش دارد، كه در خيلي جاها مثلاً در مهاجرت، اين سنت ها و باورها دست و پا گير و اذيت كننده است، ولي دردهايشان را به اين وسيله نشان مي دهد . اگر اين ها را از اثر بگيريم هيچي از آن نمي ماند . گمان مي كنم همين باعث شده است كه كارهاي اين نويسنده ارزش جهاني پيدا كند.


- در كار نويسندگان امريكاي لاتين به وضوح فرهنگ وسنت دخالت دارد.

بله ! اگر از داستان «پوست انداختن» فوئنتس بيابيم و اسطوره ها و باورهاي قومي را جدا كنيم ديگر داستان جذابيتي ندارد. يا از كارهاي «يوسا». نويسندگان امريكاي لاتين اغلب داستان را حول محور ويژگي‌هاي خاص فرهنگي مي‌نويسند.


- پيچيدگي خود شخصيت ها هم در خور توجه است.

پيچدگي شخصيت‌ها بايد واقعي باشد. اگر الكي پيچيدگي داشته باشد كه ما از داستان جدا مي شويم و نمي‌توانيم با آن ارتباط برقرار كنيم. ولي اگر پيچيدگي واقعي باشد و استادانه و با مهارت پرداخته شده باشد، اثر عظيم و ماندگار مي‌شود.


- نثر محكم و تراش خورده ي داستان هاي كوتاهتان در اين رمان تبديل به نشري روان و سليس شده است. آيا تراش و صيقل خوردن نثر ممكن است آن را به تصنع نزديك كند؟

من فكر مي كنم هر چقدر بيشتر كار كنيم ، نثر پاكيزه‌تر مي شود و به تصنع نزديك شدنش را قبول ندارم. در كار داستان‌نويسي هر چقدر از لغات و واژه هاي زنده‌تر استفاده كنيم، تاثير بيشتري مي گذارد. خودم هم تلاش مي كنم از واژه هاي منسوخ و ساييده شده استفاده نكنم و حتي المقدور نثر كمتر دچار لغزش باشد.


- زنده بودن و پويايي نثر را در چه مي دانيد؟

در نثر زنده. افعال و واژه ها تصوير را در ذهن تداعي مي كنند، نه اينكه بخواهند انشاي زيبايي داشته باشند . مثلاً نثري كه به شعر نزديك مي شود قشنگ است ولي ممكن است همان سبب بشود كه نتواند تصوير لازم را در ذهن خواننده بلافاصله تداعي كند. مثلاً در جمله‌ي «او به منظره‌ي روبه رويش نگاه كرد» شايد عده اي بگويند «نگريست» قشنگ‌تر است ولي «نگريست» از نظر من يك واژه‌ي انشايي است و در داستان نبايد به كار برود. براي نويسنده خيلي راحت است كه يك صفت بنويسد به جاي اينكه يك تصوير بدهد ولي به كار بردن صفت ها و قيدها داستان را از پويايي و زنده بودن جدا مي كند.


- آيا از نظر دستوري ممكن است غلط داشته باشيم ولي نثر زنده باشد؟

من غلط داشتن در كار را اصلاً دوست ندارم و فكر مي كنم يك نويسنده اول بايد به مسائل دستوري وارد باشد تا بتواند اسم خودش را نويسنده بگذارد. بعضي از نويسنده‌ها ممكن است از نظر نوآوري در شخصيت پردازي يا عناصر داستان مهارت داشته باشند ولي از نظر نثر ضعيف باشند. از اولين كار هايشان مي‌شود چشم پوشي كرد ولي اگر تداوم پيدا كند، مطمئناً اين نويسنده شكست مي‌خورد . به نظر من لازمه‌ي ارتباط خوب برقرار كردن با خواننده اين است كه در او ملال ايجاد نكنيم و داشتن غلط دستوري (غلط هاي چاپي را باز مي شود تحمل كرد) به كار صدمه مي زند.


- كاري در دست انتشار داريد؟

اخيرا فرهنگ اصطلاحات ادبي كه ترجمه است توسط پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي چاپ و منتشر شده است. اما مجموعه داستان يا رماني زير چاپ ندارم.




 

 

نقل مطالب با ذكر نام و آدرس سايت سخن آزاد است