جستجوي كتاب:

دسترسي سريع:

سبد خريد | تماس با ما | صفحه اصلي  


يادگار دوران شوريدگي

خاطرات منيرو رواني پور (از سال 1366) - بخش دوم


منيرو رواني پور سال‌هاست كه خاطرات روزانه‌ي خود را مي‌نويسد و "يادگار دوران شوريدگي" بخش‌هايي‌ست از اين روزنوشت‌ها، كه به طور هفتگي، در سايت سخن منتشر مي‌شود.

تماس با منيرو رواني پور:

moniroravanipor@yahoo.com


نوزده آبانماه 66

در قيطريه هستم، شب است شايد ساعت نه. مي‌گذرد بدون كار و تلاش. اين روزها همه‌اش در حال حراج بوده‌ام،‌ اشياء خانه‌ام را مي‌فروختم... بگذريم تمام عمر در حال حراج بوده‌ام، حراج زندگي، حراج هستي، و ديگران وقتي مي‌دانند حراجي است لگدمال مي‌كنند. كلي كتاب انگليسي را 1700 تومان فروختم. شوهر آهو خانم را هم فروختم. يكي كاغذ حراجي را ديده بود، آمد بالا، رفت روبروي قفسه كتابها ايستاد و آن را برداشت. بهش نمي‌آمد كتابخوان باشد، لابد خريد كه گرانتر بفروشد، از پول فيلمنامه‌ي آب اينجا را كرايه كردم، صد و پنجاه هزار تومان گرفتم و پول پيش دادم، و ماهي پنج هزار تومان. خيال مي‌كردم با فيلمنامه نويسي مي‌توانم زندگي كنم، مي‌توانم كرايه خانه‌ام را بدهم، حالا همه چيز بهم ريخته، ديگر گمان نمي‌كنم كاري از من تصويب شود، باز هم بايد دربدر شوم. چه خوب كه دو تا انگشتر براي خودم خريدم، انگشتر طلا، اينها را هم بايد بفروشم، وقتي پول فيلمنامه را گرفتم دستم را بوسيدم و اين انگشترها را براي دستم خريدم، اگر كتابم چاپ شود از پولش براي همه‌ي انگشتهام انگشتر مي‌خرم و دستم را هزار بار مي‌بوسم، اما فكر نمي‌كنم كيوان سپهر اين كتاب را چاپ كند، هيچ ناشري قصه‌هاي مرا چاپ نمي‌كند. فارياب گفت به درد ما نمي‌خورد تو روال كار ما نيست. نيل هم رفتم، شايد اگر از حق تاليفم مي‌گذشتم چاپش مي‌كرد. از توي حرفهايش اين را فهميدم. مي‌گفت هيچ كس تو را نمي‌شناسد،‌ نويسنده ناشناس، كتاب ناشناس، قصه‌هاي نه چندان خوب... پس كجا بروم، كجا، دنيا سنگين روي سرم هوار شده، ‌درست است در مورد من موفق بوده‌اند،‌ حالا نه خانواده‌اي دارم نه دوستاني و نه زندگي و ديگر اينكه نمي‌توانم بنويسم، يعني هيچ كاري نكرده‌ام. هيچ كاري. فقط يك قصه‌ي خوب نوشته‌ام به نام كنيزو و يك فيلمنامه به نام آب.

خواستند كه نااميدي و ياس در جان من خانه كند موفق شدند. خواستند بي‌پول، در به ‌در و گرسنه بمانم موفق شدند و خواستند كه ننويسم و نخوانم... نه موفق نمي‌شوند حتا اگر شده بروم و تو دشت و بيابون زندگي كنم باز هم مي‌نويسم، حتا اگر خنج به آسمون بزنم و ديواره‌ي دنيا را با دندون جر و واجر كنم. نه اين همه بدبختي نكشيده‌ام كه ديگران بتوانند برايم جهت معين كنند و زندگيم را مطابق ميل خودشان در‌آورند. من به اين دنيا آمده‌ام تا قصه بنويسم.



سه آذرماه 66

رفتم از تركمني فرشي خريدم و باز همان سمساري و دو صندلي و چند ميز كوچك.

از بوشهر ميهمان داشتم و راستي به نام دوستي طرحي نوشتم و حالا در سينماي تجربي تصويب شده، ديشب به من گفت و حالا انتظار دارد فيلمنامه‌اش را هم بنويسم، حالا كه درهاي سينما رويم بسته مي‌شود اين راه خوبي است كه طرحهايم را به نام دوستاني كه مطمئن هستند بنويسم. اين جور هم حرفم را مي‌زنم و هم پولي در مي‌آورم كه زندگي‌ام بگذرد.

شاملو در مورد ساعدي گفته است اوين و زندان شاه ريشه او را خشكاند و ديگر هر چه تقلا كرد نتوانست به جايي برسد. من نمي‌گذارم چيزي ريشه‌ام را بخشكاند حتا اگر وضع از اين هم كه هست بدتر شود.

درمورد من و رد فيلمنامه‌ها، از وقتي از اورميه آمده‌ام تقريبا" هيچ کاري نکرده‌ام. از يازده‌ام مهرماه فقط سه تا کار براي سينماي شانزده کرده‌ام. همه اش تقريبا" بي نتيجه. اين جوري مي‌زنند توي دک و پوز من که خورد و خاکشير شوم. جريانات اورميه، بيگاري که آنجا ازمن کشيده شد تا يک فيلم ساخته شود که اصلا" مطابق ميل من و نوشته‌ي من نبود . دوم وضع مادي و خانه که ترس و واهمه داشتم ازدربدر شدن. (الان هم همان وضعيت بي‌پولي هست به اضافه اينکه مقداري وسايل فروخته‌ام، پولي توي دستم آمد. تاخرجش نکنم رفتم دوسه تا النگوخريدم. اين جوري هروقت محتاج بودم ديگر نمي‌زنم حراج، مي‌روم و يکراست مي فروشمشان. راستي النگويي را که پيش فرشيد خانم گرو گذاشته بودم هم گرفتم، دوتا بودند نصرت از دوبي براي خودش خريده بود، وقتي با شاپور عروسي کردم آنها را به من داد. يکي‌اش راکه فروختم فرشيد خانم که ديد گفت اين يکي را به من بده هروقت هم پول داشتي بيا ورش دار، تا مدتها فکر مي‌کردم آن را به من نمي‌دهد ولي وقتي پولش را دادم بي هيچ حرفي آن رابه من داد. من مدتي پيش فرشيد شيريني پزي ياد مي‌گرفتم امابه هيچ جايي نرسيدم، حتا ميخواست به من خياطي هم ياد بدهد، نشد که نشد)

ضمنا" يواش يواش دارم دوباره ريسک مي کنم که بگويم به جهنم، هرچه را دارم مي‌فروشم که يک سال بتوانم در اين جا باشم و بنويسم.



هجده آذرماه 66

ناگهان بيايند و بگويند: بلند شو وقت رفتن است. مي‌خواسته‌اي خيلي کارها بکني. مي‌بيني که فقط يک قصه داري، يک سناريو و چند تا طرح و تعدادي قصه‌ي کودکان. همين. آنچه بوده هياهو بوده و جنجال. حتا چيزي از تو نمي‌ماند که چاپ کنند، هيچ چيز درست حسابي.

به اشياء علاقه‌مند نبوده‌اي، روزها از دستت در رفته به زمين افتاده و پژمرده اند. و حتا کار هم نکرده‌اي. حتا يک بار از سر آرامش به آسمان نگاه نکرده‌اي... پس چه کرده‌اي؟ و حالا بايد بروي با فکهاي آويزان و رنج ديگران از ديدن تو.



بيست آذرماه 66

به سرنوشت خودمان بي‌تفاوت بوديم، توي عالم هپروت زندگي مي‌کرديم و باور داشتيم که همه چيز را مي‌دانيم. جهل و ناداني ما نارنجکي بود توي دستمان، چاشني احساسات مي‌خواست که آن را منفجر کند. جهل خودمان را با تکه پاره هاي تنمان به همه جا پاشيديم، دربدر شديم، مرديم.


بخش اول "خاطرات منيرو رواني پور"



 

 

نقل مطالب با ذكر نام و آدرس سايت سخن آزاد است