هفت دري و گوشوارهها بر ايوان پشت تبريزيها بود و باغ كوچك در حصار كاجها. نور سبز مواج آغشته به بوي قرنفل و چمن و چوب و سوسنبر، در هواي آبي صيح، معلق بر فضايي كه بيكرانه مينمود. غروب، اعتقادي فراسوي نيك و بد ميآورد آنجا كه گذراني فشرده ميگذشت از آخرين روزهاي يك زندگي و رابطههاي ديگر با آن. حجمي مشخص و ساده كه زائدههايي تصادفي، تناسب آن را برهم زده بود، از دوستي، نشستها، ناهمگوني و كدورت و حالا آرام فرو ميرفت، در ابهامي، در رهايي، در سرانجامي گيج.
كنار استخر آلاچيقي از عشقه بود كه سالها پيش نهال كوچك آن را از باغ خاتون ظهيرآباد آورده و زير كاج مادر كاشته بودند. هر قدر رطوبت سنگينتر ميشد ريسههاي عشقه بر تنهي لخت كاج تبريزي و سپيدار سختتر ميپيچيد، فراگيري سبز سوي تاج درختان ميرفتند و كبوتران شيرواني، هر صبح سراغ تخمههاي كاج و جايي درست زير فضله باران كبوتران، سقفي سخت تنيده فراهم آمد از شاخههاي در هم پيچيدهي عشقه. سقفي سبز تيره، مثل سايهي درختان در آب استخر. سبك و مشبك كه آسمان فراز آن در آبي و ستاره باران، زير سقف، روي نيمكت سنگي، آقام ميرزا علي بهرام زند كرماني، با مظفر خان مينشست و ديوان و ديباچهي قديمي ميخواند. عصر تنگ و خنكاي آغشته به بوي سبزهاي نيم خفته در حصار، سكوت در عمق تنفسهاي سنگين سينهاي بيمار و نيز فراسوي نيك و بد.
مادرم ميگفت، از روز بعد از پاتختي، اين ارباب مظفر، ملك و آب جعفرآباد را گذاشت و آمد كنار پدرت نشست، تا روزي كه نعش را به قبرستان ميبردند، همراه مشايعين رفت و ديگر نديدمش. مظفر خان عزبي ابدي بود و ميانسالي ابدي. مو و سبيل جو گندمي، خوشرو، كمحرف و خوشپوش. از كنارش كه ميگذشتي بوي مبهمي از عطر توتون و پشم كهنه و ادكلن ميداد. بويي شبيه عطاريهاي بازار دروازه. شبيه ادويهي هندي، مظفر خان جسم يك روح قديمي بود.
آقام، همچنان نيمه كاره كه در تمام عمر كوتاهش بود، بلندبالا و سفيد و غرق بلاتكليفي. جاذبهاي گنگ او را به رهايي پيوند ميداد، گذشته. گذشته، در اشكال پابرجا، غم آلوده و مضحك نوعي هستي آزاد داشت. توهم اين هستي در سرگرداني تعادلي به وجود ميآورد، به اين خاطر پدرم و مظفرخان به جايي فراسوي نيك و بد اعتقاد داشتند. ميرزا علي، ديباچهها را داشت، ديباچههاي خطي، جوهري، به رمز و اشارت نوشته و سرشار از لحني ناب و قديمي، آن نوشته با غناي ژرفنايي از ياد رفته، آزاد نگاشته شده و اين نهايت ديباچهاي بود از قصهي شاهدخت رومي كه در خواب عاشق شده بود، به ستارهي يازدهم از مجموعه كواكب. دلباخته سالاري سهي از مشرق و بيابان، سيه چرده و در سايه سراندازي سفيد و اسبي سياه و تازنده كه آبيگونهاي به آسمان غروب ميزد. ديباچه برگ چنداني نداشت. حكايت را با آب زعفران بر پوستي به نازكي حرير نوشته بودند، زرد چم، خانوم سلطان مادر آقا ميگفت:
- پوست بره آهوس كه خوب آج گذاشته، ورزش داده، روي مرمر كشيده شفره زده و مثل حرير نرم و روشن، نازكش كردهاند، نميشود حكايتي از عشق را در خواب ستارگان، بر صفحهاي ديگر نوشت.
اما تنها اين نبود. شبهاي ديگر آن شاهدخت در خواب ديد كه مرد در ستارهي يازدهم به او مينگرد، چه نگاهي! خيال ميكردي پوست بره آهو سوراخ شده و دو چشم سياه كشيده، دو چشم سياه از روزن پوست به او مينگرد، همچون نگاهي به زندگي به زندگان دنياي آن سوي پوست و روزن.
در جريان جاري هستي، صداي خسته، صداي مسلول خسته از هيجان آن حكايت ميلرزيد و با آنكه به لبه نزديك ميشد، همچنان عشق را باور داشت. ناگهان مكثي كرد و با خود گفت: عشق ميشود آنگونه حسي كه به داوري نميآيد، فراسوي خرد و شوريدگي؟
مظفر خان ساكت به زيرانداز جلوي ميز چوبي نگاه ميكرد و آن خطوط لاجوردي سير به زمين سفيد حركتي موزون با حكايت داشت، يك حركت جوهري. چطور ساليان آن را ديده و رويش قدم گذاشته بود، و تنها آن روز يكباره و باز ميديد؟
- چگونه است كه فراسوي نيك و بد، مردمان چنين نقشهايي ميآورند؟ اول دو خط صاف موازي در لبهي حاشيه، بعد خط وسط صاف و سفيد كه جناقيهاي هفت و هشت، يكي در ميان، نقطهاي در ميانشان از كنار حاشيه ميگذرد. باز يك خط باريك لاجوردي كه حد ميان آن حاشيهي جناغي و فضاي پهنتر ديگري است. لاجوردي كه ستارههاي شش پر سفيد دارد و بعد از آن دو خط موازي فضايي سفيد به پهناي چهار انگشت بسته، حاشيهي پهني را دور ميزند كه بر زمينهي آن طرح بال دو كبوتر بال بستهي خفته در هم بافته شده، سر هر كبوتر زير بال كبوتر ديگر، مثل دو دست كه از جهت مخالف در هم چفت شده باشند.
بعد حاشيهي ديگري با زمينهي سفيد ميان دو خط صاف و باريك تك نخ لاجوردي كه هر يك وجب به وجب ديگرش تكمضرابي از يك خط اريب دارد و تكضربهاي يكي در ميان، در حاشيهي بعدي به عكس خط پيشتر و دوباره يك خط پهن صاف سفيد بي تكضربهاي كه دور زمينه ميگردد و زمينهي حوض چهارگوشي مينمايد به رنگ لاجوردي سير كه تك ستارههاي شش پر سفيد، مثل گلبرگريزان فروردين، بر آن شناور باشد.
- آه، اي كلاله برف ابر شامگاهان، پيش روي ستارهام، سردي سردي، سرماي آن سوي تاريك را به اين سو مياور.
- مظفر جان ميشنوي؟
مظفر خان تكان ميخورد و ناغافل چشمش به رنگ روشني ميافتد مثل شعلهي شكفتن يك غنچه و بيوقفه ميگويد:
- ميرزا علي فهميدم، فهميدم. پيش از اينها هم بوده، هميشه اينطور بوده حس سرد و گرم، گاه سوا و گاه با هم، تو از چه هراس داري؟
ميرزا علي شانههاي لاغرش را بالا برد، نشانهاي از بلاتكليفي و حس سرما مظفر خان دوباره به ستارههاي شش پر بازگشت و عشق در خواب شاهدخت رومي، كه مثل چهچه پرندهاي شد در چتر كاجها. نرم، طنينافكن، پيگير، با اصرار و تاكيد در اشاره به مفهومي فراسوي نيك و بد.
- آنگاه دوباره خواب ديد و اين سومين خواب بود، در شبهاي جفت ماه. خواب شيرين خواستگاري براي دختري نوجوان كه پلكان ابرها را ديد و سه بانوي اثري، زهرا، سارا و عذرا، پيچيده در هالهاي از ستارگان همراه، پيش رويش آمدند، و پيوند با فرزند خويش را نويد دادند و پيش از آنكه روشني روز بينايي و گذران مردم زمين را روشن كند، در ابهام قدسي انوار آسمان محو شدند. چنين شد و هيچگاه آنگونه كه در پندار مردمان ميآيد روي نخواهد داد، آنان نميتوانند خويشتن را از حدود ديدن فرا برند بدينگونه هر رويداد داراي مقصدي محدود ميشود و رهايي ناممكن. زمان از اين پس بر مدار انتظاري شيرين قرار گرفت. آنگاه ستاره شكفت و روي آسمان خواب آمد و او آن مرد در آن ستاره بود.
- گفت اگر جنگي پيش آمد كه ميآيد، تو خود را به اسارت بسپار و سفر كن با ديگر اسيران، به جستجويت فرستادهاي خواهد آمد، حتا در بازار بردهفروشان.
مظفر خان به صرافت سر تكان داد و تاكيد كرد. انگار صد بار شنيده باشد و پرسيد:
- ميرزا، چطور است كه مردمان از يك گوشهي دنيا، با اين دشخواري و تعب به گوشهاي ديگر ميروند، به هم بر ميآيند، بيآنكه علتي واقعي وجود داشته باشد؟
آقام، انگشت سفيد باريكش را لاي صفحهي ديباچه گذاشت و نگاه مضطربش را به نامعيني پيش رو. در فكر با خودش پاسخ داد:
- فراسوي نيك و بد، خلاقيت و بازي است. بازي با زندگي و بازي با مرگ.
مظفر خان تاييد كرد:
- بعد مسافت وسوسهاس، پيروزي و شكست جنون، اقدام به يك حركت بزرگ كه ديگران را به حسرت وادارد.
آقام سر تكان داد: بازي، بازي.
سفري دراز كه بيپايان مينمايد. بيابان و انبوه سرگشتگي، هزاران سرباز زخمي، اسير، گرسنه و محتضر، بيماريهاي فراگير، از پا افتادگان زير چرخش كركسها، بيدست و پا، خون چكان، سينهمال بر خاك، گريزان از اميد و آرزو، اسب، سوار، پياده، پرچمها، نشانها، صليبهاي شكسته، درفشهاي سياه، سرخ، سياه سرخ، سوار، پياده، اجساد برهنه، اجساد تباه شده بر خاك، مدفون شده در باتلاقها، شب روان بي ماه، شب روان تاريكي، روز تفتهي پر آفتاب، ضحامت خورشيد، لهله آب، لهله سايه، پيچيدگان در تندر سرخ، سايههاي سياه از آنها كه از ويراني گذشته به نيستي رهسپارند، به نيستي كه هيچ، به هيچ.
نديمهي كوچك دنبالهي آستين اطلس آبي نقرهدوزي آستر كرده با پوست قاقم شاهدخت را گرفته از پشت ميآيد به سختي، نوك دنبال آستين مرواريدي قطره گونه آويزان است. آن را در پنجه ميفشرد. به سينه ميگذارد و نيروي مرموزي در خود مييابد، به بوي دريايي كه دور تا دور حصار قصر موج ميزد و لبهي سفيد و كف كردهي خود را تا باغچهي سوسنها ميكشيد. آنجا دو طاووس چتر دم ميگشودند، سياه و سفيد و چلچلههاي دريايي بر پشتشان ميجستند. آواي نازكي از عود قديمي عاجنشان ترانه مينواخت و عشق چه دور، چه سفيد، چه درخشنده. شادي چهچه چلچلهها گرد لانه بر كنگرهي سايبان ايوانهاي قصر بود. شادي، شادي آن بال زرنشان كه در فضاي سرشار تاب ميخورد، شادي، شادي خندهي دختركان بر چمن. ساقهاي سفيدي كه ضربه مينواخت در رقصي از حرير رنگارنگ كبودگونهاي در سايه و نقرهفام در آفتاب و هيچ.
هيچ آمد بار ديگر، ستبر بازوان زرهپوش برق فولاد در نگاه ترسشان و پارهاي قلبهاي جوان كه در جولانگاه صبحدمي روشن و بيشفقت به خواب ميرفت بياينكه يادمان تجربهاي جز بوي سينهي مادر با خويش داشته باشد. اجسامي پيچان در هم. پيچيده در وهم و گمان، شادي را ميروئيدند، سوسنهاي سفيد را لگدمال ميكردند، پرده و سرير قصر را ميدريدند. غلامان، سالاران، تنديس و پيكرهها را گردن ميزدند و بر امواج تازيانه ميكوفتند و «رم» را آن جاودان كهن كلانشهر را ميگشودند تا پيكرهاي بر خاك افتاده از هجومشان، در گذرگاه پلهها و سنگفرشهاي مرمر بر جا ماند و «خورشيد بر تباهي اجسادشان شهادت دهد.» در آئين تازه ميخواستند اينگونه و با ستم آنچه از اساطير در خاطرها مانده، لعل و زر و ياقوت و زبرجد بر رداي «زئوس» كه با هنگام از پايهي مرمرين خويش پايين نجسته بود، در غبار اين بيباوري خشك و مهيب مدفون گردد. قرنها بعد اين تنديس را كه سهمي از غرائب هفتگانه بود در ديگ پيروزي تركان، ذوب كردند تا از آن سكه بسازند و به قسط و مساوات، سهم فاتحان بپردازند.
شاهدخت جوان، چه شوربخت بود كه در ابتداي كار اينهمه را ميديد و چه سفيدبخت كه همپاي اسيران به كشتي مينشست و نسيم شور مديترانه، لرزش حرير سراندازش را مينواخت، زهر نگاه اسيربانان، تازيانه و اجسادي كه به دريا افكنده ميشد، دلش را نرم كرده بود، و تاريكي انسان را ميشناخت.
اينك چه دور مينمايد در راهي به جانب افق، در راهي به انتهاي مغرب، كه دريا ناپديد شده و تلهاي خاكستر از كومههاي ويران، ريشريش جامگان و پاهاي برهنه و رد خون و اشك و عرق بر خاك تفته كه هر دم خشك و قاچخوردهتر، نهر و كاريز فاصلهدارتر بيابان برميخاست. چاههاي نمك، چاههاي كبوتران خالدار وحشي، چاههاي بيته و هيس هيس كشيدهي ماران تشنه، چاههاي آب زلال در سايهسار درختان تاق و درختچههاي كندر، پيالههاي قلع و فولاد، زنگ تيز شتراني كه بوي آب را از فاصله ميشنوند و سيطرهي صحرا سنگين. واحهي چهلم در حصار نخل بنان، سواد شهري پيش رو داشت، با ديوارهاي گلاندود بيكنگره، كوتولهاي توسري خورده و سفيد و آفتابزده در جمع خطوط و سايهي مكعبهاي برهم. دروازهاي بزرگ با دري، گلميخهاي فولادي و زنجيرهاي درشت با مهابت. سربازان محافظ گرد قافله اطراق كردند. روز تمام ميشد. چاه واحه آب شيرين و خنك داشت، در دلوي بافته از رشتههاي خرما.
شاهدخت سر نديمه را بر دامان داشت، با مهر و دلواپسي رنجوري او را از نگاهبانان پنهان داشته بود، در دريا و بيابان و اينك به سواد شهر خيره بود. كسي آنجا، پشت آن دروازه با او قراري داشت، شيرين، شيرين و تمام شكست و در به دري با چنين دشواري به آن قرار ميپيوست، روشن و شيرين. نسيمي آغشته به عطر شكوفههاي خرما در خوشههاي نارس تازه پرده گشوده، شاخههاي نخل را بادبيزنوار ميبرد و ميآورد و آسمان گسترده، ژرف، چه آبي، چه آبي، چه آبي عميق و زلال، يادمان آن دريا بود كه بر ساحل مرمر ليسه ميزد و سوسنهاي سفيد.
خواب نرم مژگان شاهدخت را به هم ميآورد. نديمه چشم گشود. نفسي در آرامش كشيد. سعادت عشق را در نگاه بانويش تماشا كرد و قلبش در واپسين طپش حيات از شگفتي شيريني سرشار شد. چشم بست و گريهي غربت شاهدخت را نديد. در اسارت او، مقصدي نميشناخت و نميخواست به آن ديار ناشناس برود، نميخواست از خويشتن جدا شود و يادمان آن سوسنها، آن مرمرها. ستاره بر ميدميد. عمقي پيوسته ژرفشونده و لاجوردي. رودي از سحابيهاي بيپايان و ردي از شير بر گذرگاه نوباوگان آسمان. ستاره برميدميد و شب ميرسيد كه صلاي عشق داشت و صلاي مرگ و دختري جوان كه بر بوريايي ابدي خفته بود با خوشهاي شكوفهي خرما بر سينه و دو دست چليپا شده، به آن رفتار كه همهي عمر با آن خوگر شده بود. و چنان بر آسمان لبخند ميزد كه يقين ميآورد بر رحمت پاكباختگان. دامنهي نخل بنان، ننويي از ني و ريشهها و قابي دوخته از حصير خرما با رشتهاي بافته از تنهي نخل، آغوش مادر مينمود محافظ و پناه دهنده. شاهدخت مرواريد اشك را از آستين برگرفت و بر پيشاني دختر نهاد به نيت عروسي در جهاني پاكيزه و با خود انديشيد:
- آن سوي نيك و بد، نشان بر گور، چه معنا دارد؟
- چراغ نميخواهيد؟
صداي نسترن بود كه گردسوز آورد. نور نرم حباب چيني پيكر حصار را بر گرفت و شب عميق شد و آواي سيرسيرك بود در خواب كاجها. از پس پنجههاي نخل ستارگان دب اكبر به سوي نيزارها ميرفتند و نمايي از هزاران نيزه كه مثل نيستاني بيكلاله، صف آراسته بود، به ياد شاهدخت آمد.
كسي ديگر شده بود در اين دوران كسي تازه، آنقدر جوان كه درست، فراسوي نيك و بد ايستاده، به واقعه مينگريست، به جهاني دو پاره. به دو سوي داوري. و بانوي زيور بسته و شيرين و سرد كه به جاي مادرش در خوابگاه پدر ميچميد و برادران ناتني توامش كه بر سرير ولايتعهدي، با شمشير چوبي تمرين ميكردند و دشمن دختربچهها بودند، به مرزهاي جدا و ديوارهاي جدا، پدر پس از تولد، پس از مرگ مادرش، چند بار او را ديده بود؟
در قصر، تنها اين نديمه بود و سايهي سرنوشتي بزرگ، كه نميتوانست با آن سبكبار بگذرد. سرخ ميآمد، از بطن يك واقعيت و خيال، نه همگون با آنچه كه بدان اميد بسته بود. حجمهاي خشك و سرد و خطوط درهم گيج، كه آشفتگي ميآوردند تا به آن هنگام كه يكسر در آميزهاي از شقاوت و ستم، ظاهر شدند، در تراكم تاريكي، بينشاني از آفتاب. چگونه ميانديشيدند آن مردمان كه در نقشهاي خيال خويش منحنيهاي نرم و رنگين داشتند و از طرحهاي خيال، ستارههاي آبي شش پر ميبافتند؟ به آفتاب سلام ميكردند و حركت نور ستارگان را شناخته بودند؟ چگونه بودند كه آواهاي درون خويش را با معناي حركت نگارها، همآهنگ كرده بودند و گذر بادها را با طبيعت باغ؟ مأمني بايد ميداشت و پناهي، مداري، جايي براي زيستن كه نيازمند داوري نباشد.
بريده از بيابان و از سفري پررنج، پاي از شن صحرا بيرون كشيد. سر برداشت. وهمي سنگين پيش رويش در افق شرار ستارهاي با شش پر رنگي جرقه زد و او انديشيد كه در همه احوال و با هر قصد، در جستجوي جايي آن سوي نيك و بد بوده است.
در آن لحظه، چهرهي مرد را ديد كه سيهچرده و اهل مشرق بود با لبخندي مبهم و سيمايي منور. سرانداز كشمير قلابدوزي نقرهنشان را از سيني برداشت و بر سر انداخت و خلخالهاي زركوب را كه زنگولههاي كوچك نقره بر گردشان ميلرزيد، به مچ پا و صندلهاي معطر سبك نقرهنشان را به پا كرد و بر هودجي پردهدار نشست، پردههاي زربافت چين كه قلابهايي از سر اژدهاي طلايي بندشان را محكم ميكرد و هودج بدينسان گاهوارهوار به شبستان رفت.
آنگاه واقعه به آن صورت گذشت كه شاهدخت در خواب ديده بود. آن پردهها را كه نقوشي از وهم زيبايي اثيري با خود داشتند، آن شبستانهاي آراسته با كلمات اشاره و منقوش از خيال مردماني كه به رمز پيچيده سير نگارها پي برده بودند. رنگهايي بر پرهها، منحنيها، رقص هلاليها و سحر ترسيم و سرو و گل سرخ و شمشاد و پيچشهاي گياهگونهي اسليميها، كه ميعاد خيال و خورشيد بود آنگونه مردم، در سرزميني رنگين، كه صحبتي بيپايان با خويش، با خطوط داشتند. يادمانهاي نگار ايراني كه ميراث غنايم بود و سفري دراز تا صحرا آمده. سيري طولاني كرد در جايي كه سعادتي منور از بينشي روشن او را فرا ميگرفت. به آن شدت كه چند بار صدايش زدند، و او پاسخي نداد يا نشنيد كه خود را به جا آورد.
- نارسيسيا ... نارسيسيا ... نارسيسيا ...
او چنان محو پلكان ابر بود در شبستاني كه بر آسمان گشوده ميشد و باز ميشناخت در آن حال كه ميدانست هيچكس جز او در خانه نيست. پلكان تا پيش پايش پيش آمد، سه بانوي اثيري در جامههايي از نور اختران، پا به شبستان نهادند و كودك را كه شسته، تطهير كرده، بند ناف زده و سنت شده بود در قنداقي از اطلس نقرهدوزي رومي پيچيده بر زانويش نهادند.
شاهدخت مبهوت به روش موزون و بيمانند بازگشت بانوان نگريست و به چهرهي كودك كه در آرامش نخست تولد، سايهي مژگان بلندش بر گونه افتاده بود، سرشار از شوق و حيرت پرسيد:
- اين كودك از آن كيست؟
پاسخ آمد: فرزند تست كه سترون بودي و رنج ترا برافروخت.
بهت، شادي، شگفت، آميزهي سنبل و نسترن، آواي چلچله و همسرايي خندهي كودكان در بازيهاي پنهان.
شاهدخت نفس بلندي كشيد تا حيات را چون شهدي بچشد. آنگاه پرسيد:
- نامش، او را چه بناميم؟
پاسخ آمد:
- در ساليان، او مقصد انتظار و اميد مردمان خواهد بود. حال هر چه ميخواهي، بگو.