به اعتقاد من داستان خوبي بود . آرام و منطقي درست مثل اينكه دوستي باهات حرف ميزنه :) نه مثل اغلب داستانها دور از زندگي واقعي !
شايد لزومي نباشد كتابي را براي خواندن سفارش كنيم كه چند جايزه ادبي را از آن خود كرده است. كتابهايي كه جايزه مي گيرند به راحتي به كتابخانه هاي شخصي راه پيدا مي كنند. اما لازم دانستم پيش از تعطيلات عيد به كتاب دوستان بگويم كه اگر مي خواهند رماني بخوانند و از خواندن لذت ببرند حتما اين كتاب را بخوانند. داستاني سر راست, زيبا و دلنشين دارد كه در آن زندگي موج مي زند. اما به گمان من داستان در دو جا ضعيف مي شود. يكي آنجايي كه ماجراي باران ملخ پيش كشيده مي شود. زيرا خواننده را كه حسابي درگير ماجراي داستان است معطل نگه ميدارد و به موضوعي مي پردازد كه مي توانست نپردازد و همانطور كه پرداختن به آن كمكي به داستان نكرده, ناديدن انگاشتنش هم لطمه اي به داستان نمي زند. و ديگر در انتهاي داستان است. جايي كه خواننده تمايل دارد همدلي و همزباني زيباي كلاريس و اميل بيشتر جلوه كند كه نويسنده با «ايراني بازي» به طور بسيار بدي راهش را كج مي كند و ويولت را به جاي كلاريس قرار مي دهد تا يك وقت شك نكنيم كه يك زن شوهردار ايراني هم عاشق مردي ديگر مي شود يا مردي دل به زن شوهر دار مي بندد. (به نظر من مورد دوم داستان را از اوج به پايين مي كشد و به بهايي ناچيز داستان را از مسيري اجتناب ناپذير برمي گرداند) با اين حال اگر دوستي از من بخواهد كه رماني به او پيشنهاد كنم تا در تعطيلات عيد آن را بخواند و لذت ببرد بدون شك خواهم گفت: «چراغها را من خاموش مي كنم» اثر زويا پيرزاد را تهيه كند و چراغها را روشن كند و وقتي به رختخواب مي رود كه رمان را بخواند مطمئن باشد چراغها را خاموش نخواهد كرد مگر «چراغها را من خاموش مي كنم» را تمام كند.
***
نوشته شده توسط: ناشناس
(something@somewhere.com)
بعد اذ هیاهوی زیادی که برای این کتاب برپا شده بود ، کتاب را از دوستی به امانت گرفتم و خواندم. بسیار مایه تاسف است که چنین کتابی چنین جوایزی را در کشور از ان خود می کند و محبوب عام و خاص می شود. اگر کتابهای بهتری از مجموعه داستان نویسان ایرانی نخوانده بودم، این را نشانی از ضعف ادبیات داستانی امروز ایران تلقی می کردم. شاید بهتر بود اگر اینطور میبود داستان بسیار بی مایه است و شخصیت پردازی بسیار ضعیف. تنها نقطه ی قوت داستان می توانست بررسی شرایط زندگی قشر بزرگی از زنان ایران باشد (زنان خانه دار ) و نگاهی انتقادی به فرهنگ جامعه، که حتی این هدف هم بدست نیامده استکتاب به بررسی زندگی زنی میپردازد که غیر از پختن و شستن و رسیدگی به فرزندانش کار دیگری در زندگی انجام نمی دهد. آمدن همسایه ای جدید این روال یکنواخت زندگی را دگرگون میکند. این دگرگونی به زن نشان می دهد که زندگی بی محتوای سابقش تنها راه زندگی نیست و پایه ای برای کشمکش های درونی او می شود. مسلما این سوال برای او مطرح می شود که چه باید کرد. کتاب تا این نقطه بسیار کند و کسل کننده اما با اینحال در مسیری درست پیش می رود. اما ناگهان بدون هیچ مقدمه ای همه جیز کن فیکون میشود و زن بیچاره به این نتیجه میرسد که نه تمامی این خود درگیری ها نتیجه یک برداشت غلط از زندگی بوده است. اینکه بسیار زندگی خوبی داردو باید خوشحال هم باشد که شوهری دارد و مجبور نیست مثل خواهرش هرجا و هر وقت دنبال شوهر بگرددآیا این چیزی است که قشر کتاب خوان جامعه ی ما می خواند و می پسندد؟ هیهاتتاسف بارترین مساله این است که بسیاری از زنان و دختران ایرانی این کتاب را میخوانند و میپسنند. که نویسنده به اصطلاح تمام زوایای پنهان روحشان را دیده و بیان کرده. تنها چیزی که دیده شده زندگی رقت بار شماست و تنها چیزی که بیان شده نسخه ای پر از داروهای مسکن که فراموش کنید که درد جه بوده و درمانی نیاز داشته است.
***
نوشته شده توسط: ساناز خراساني
()
اي كاش آقاي “ناشناس” لطف ميكرد و اسم خودش را مينوشت! به هر حال جاي تاسف است كه هنوز به ادبيات به عنوان نوشته اخلاقي نگاه كنيم و اين قدر از هنر داستان نويسي دور باشيم. پيرزاد اگر نه اولين حتما جزو معدود رمان نويسهاي ايراني است كه هنر داستان نويسي يعني شخصيت پردازي، فضا سازي، قصه گويي و مهم تر از همه جذابيت و كشش را بلد است. با نثري كه دور از شعر و شاعري است. من از خواندن چراغها... خيلي خيلي لذت بردم و به ادبيات ايران اميدوار شدم وكلي داستان نويسي ياد گرفتم.
***
نوشته شده توسط: leila sadeghi
(info@leilasadeghi.com)
http://www.leilasadeghi.com/article.aspx?id=197