جستجوي كتاب:

دسترسي سريع:

سبد خريد | تماس با ما | صفحه اصلي  


سگ ولگرد صادق هدايت


احسان هنر مندنيا
www.arashedalat.persianblog.com

سگ ولگرد صادق هدايت

براي خواندن داستان سگ ولگرد اثر جاودانه صادق هدايت به نشاني ذيل مراجعه فرماييد

WWW.SOKHAN.COM\HEDAYAT

احسان هنرمندنيا

www.arashedalat.persianblog.com

چه مي ديده ست آن غمناك روي جاده نمناك؟

زني گم كرده بوئي آشنا , و آواز دلخواهي؟

سگي ناگاه ديگر بار

وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او

م. اميد

هدايت پيش از نگارش سگ ولگرد1 باز هم از سگ ها در آثارش سخن گفته است. شايد سگها بيشترين سهم را در نوشته هاي هدايت دارند حتي بيشتر از آدمها . اكنون به سه نمونه اي كه در خاطر دارم اشاره مي نمايم.

يكي در بوف كور , شاهكار نويسندگي هدايت كه در چند جا از سگ ياد مي كند.

((آن سگ زرد گردن كلفت هم كه محله مان را قرق كرده و هميشه با گردن كج و چشم هاي بي گناه نگاه حسرت آميز به دست قصاب مي كند , آن سگ هم همه اين ها را مي داند , آن سگ هم مي داند كه قصاب از شغل خودش لذت مي برد))

((تصميم گرفتم بروم , بروم خودم را گم بكنم , مثل سگ خوره گرفته كه مي داند بايد بميرد , مثل پرندگاني كه هنگام مرگشان پنهان مي شوند))

((حس مي كنم كه اين دنيا براي من نيست , براي يك دسته آدم هاي بي حيا , پررو , گدامنش , معلومات فروش چاروادار و چشم و دل گرسنه است- براي كساني كه به فراخور دنيا آفريده شده اند و از زورمندان زمين و آسمان مثل سگ گرسنه جلوي دكان قصابي براي يك تكه لثه دم مي جنباند , گدايي مي كنند و تملق مي گويند))

وديگري در سفر نامه هدايت با عنوان اصفهان نصف جهان است.

(( درين بين توله گردن كلفتي واردشد كه چشم هاي قهوه اي و بيني سياه داشت.اسمش بارني بود و از دود سيگار بدش مي آمد , به طوري كه اگر انجمن ضد دود در ايران بود عضوش مي شد.در ضمن دود را بهانه كرد براي شوخي و بازي و به قدري جنگ و گريز كرد كه دو تا قا ليچه را جمع كرد و گل ميخ پرده را جويد.))

و اين شرحي ست كه هدايت از سگ دوستش كه در اصفهان زندگي مي كند مي نويسد.البته همان دوست(آقاي حسن رضوي)در خاطرات خودش مي نويسد:

((سگ پاسبان خانه كه از همان روز ورود هدايت به استقبال او رفته هدايت دستي به سر و گوشش كشيده بود پيش از ما به درون درشكه جهيد و در همان جا خزيد. من هر چه به او نهيب دادم كه پياده شود اعتنا نكرد. با چشم هاي ملتمسانه خواهش مي كرد او را به همراه ببريم.

هدايت به همه حيوانات از چرنده و پرنده , خاصه آن هايي كه مانند سگ و گربه و غيره همواره در وطن ما مورد آزار قرار مي گيرند علاقه داشت و سگ با حس تيز حيواني خود به اين مسئله پي برده و فهميده بود كه در برابر امر و نهي من هدايت از او حمايت خواهد كرد.از جاي خود تكان نمي خورد.هدايت رو به من كرد و گفت :

((حيوان بيچاره را چه كار داري , او هم مثل ما مي خواهد به گردش برود , به كسي آزاري نمي رساند. اجازه بده او را همراه ببريم))2

و سوم داستاني است كه هدايت در جزوه كوچك اما غني انسان و حيوان آنرا ذكر مي كند كه خواندن آن انسان را به تامل وادار مي نمايد.

((شخصي سگ خود را كنار رودخانه برد تخته سنگي به گردن حيوان آويخته او را در آب انداخت. حيوان بعد ار تقلاي كمي سنگ را از گردن خو رها كرده شناكنان به طرف رودخانه نزديك مي شود. همان شخص دست خود را به جانب او برده و زماني كه به دسترس رسيد , ضربت شديدي با كارد روي سر حيوان مي زند. در همين ضربت پاي خودش نيز لغزيده و در رودخانه مي افتد هرچه مردم را به كمك مي خواهد فايده ندارد. در آب فرو رفته دوباره بالا مي أيد و نزديك است غرق شود. ناگاه كسي او را گرفته به طرف ساحل مي كشاند , اين سگ خون آلود اوست))

پس از اشاره نسبتاً طولاني كه هدف از آن تنها ارائه پيشينه اي از تصوير سگ در آثار هدايت بود و اكنون سگي متفاوت!

سگ ولگرد نخستين داستان از مجموعه داستاني به همين نام است كه يازده صفحه از حجم كتاب را فرا گرفته است. بي شك و بدون ترديد پس از روان داستانهاي هدايت و حتي بالاتر از زنده بگور و سه قطره خون , نام سگ ولگرد مطرح است. سگ ولگرد داستاني است كه در دنياي معاصر مي گذرد و بر خلاف داستانهاي ديگر هدايت كه يا در گذشته (پدران آدم) يا در آينده(س.گ.ل.ل)و يا بي زمانند(بوف كور- سه قطره خون) داراي زماني ست مشخص اما اين داستان مي تواند در هر زمان و هر مكان رخ بدهد و علت برتري داستان موضوع و درون مايه هميشگي اوست.

سگ ولگرد داستان زندگي شخص هدايت است. اما چرا هدايت براي شرح بيوگرافي خود سگي را انتخاب كرده است. سگ در نظر عوام و مذهبيون نجس است و هرگز پاك نمي گردد و اگر سگي را ديدي او را آنقدر بزن تا بميرد و بدان ثواب دارد! سگ هماره محكوم است به زوال و تنهايي .از طرفي نگاهبان است و به هر قيمتي كه شده سعي دارد از منافع صاحب خود دفاع نمايد. هدايت هم مانند سگ ولگرد از طرف مردم عادي و مذهبيون طرد شد و به دليل آزادگي روحي او كه به عضويت هيچ سازمان يا حزبي در نيامد3 مورد تنفر توده اي ها نيز قرار داشت باز هم حقيقت گويي هايش از طرف روشنفكران غرب زده كه ميمونهاي بي هويت بودند , طرد شد. در نهايت حكومت هم از اين موقعيت استفاده برده و او را در خويش حبس كردند.

در پايان داستان اشاره هدايت به سه كلاغ همين است يعني سه كلاغ انتظار مرگ هدايت را مي كشند و دوست دارند كه او حذف شود . اول حكومت رضا شاه و سياستمداران كه او را مانع تحقق اهداف پست و ظاهر سازيهاي خود مي دانستند . دوم روشنفكران كه يا طرفدار سرمايه داري بودند يا چون ميمون مقلد سوسيا ليسم و از هدايت براي اشاعه فرهنگ صحيح و تحقيق در مورد فرهنگ مردم(folk lore) متنفر بوده و انتظار مرگش را مي كشيدند و دسته سوم مذهبيون و مردم عامي بودند كه به دليل عدم شناخت صحيح شخصيت انساني هدايت او را ملحد خوانده و دست به دست هم داده , براي مرگ او لحظه شماري مي كردند و هدايت با مرگ تماشا ئيش پاسخي كوبنده به همگان داد. اتحاد اين سه دسته را چه زيبا توصيف نموده است هدايت.

((نزديك غروب سه كلاغ گرسنه بالاي سر پات پرواز مي كردند,چون بوي پات را از دور شنيده بودند يكي از آن ها با احتياط آمد نزديك او نشست,به دقت نگاه كرد,همين كه مطمئن شد پات هنوز كاملا نمرده است,دوباره پريد. اين سه كلاغ براي در آوردن دو چشم ميشي4 پات آمده بودند.))

داستان با شرح مكان داستان آغاز مي گردد. نكته ي جابي كه هدايت در بند دوم داستان به آن اشاره مي كند وجود درخت كهنسالي است كه به كنايه مي توان آن را فكر سنتي انسانهاي كوچه و بازار دانست كه ميان تنه اش پوك و ريخته است ولي با سماجت هر چه تمام تر شاخه هاي كج و كوله نقرسي خودش را گسترده است و در ضمن زير برگ هاي خاك آلودش دو كودك مشغول به فروش شير برنج و تخمه كدو هستند يعني شغل هاي سنتي و اين نشان مي دهد هدايت در نفي گذشته مانند مدرنيته معاصر هيچ واهمه اي نداشته است و مگر در بوف كور نمي گويد ما همواره شكست خورده ايم چه در گذشته و چه اكنون و هيچ اميدي هم به آينده ندارد.

در ميان سكوت همگان , ما فقط صداي ناله سگي فاصله به فاصله سكوت را مي شكست . از شدت گرما تقريباً حتي صداي گنجشك ها نمي آيد. اين زيباترين تشريحي است كه درباره دوران خفقان رضا شاه خوانده ام. اين سگ هدايت است كه گاه گاه با نوشته هايش سكوت را مي شكند و اين صداي ناله همان فرياد اوست كه حتي در خاموشي گنجشك ها هم كه چرت مي زنند به گوش مي رسد.

سپس هدايت به تشريح سگ داستان مي پردازد و او را نه يك حيوان كه انسان مي داند.

(( دو چشم با هوش آدمي در پوزه پشم آلود او مي درخشيد. در ته چشم هاي او يك روح انساني ديده مي شد,... نه تنها يك تشابه بين چشم هاي او و انسان وجود داشت بلكه يك نوع تساوي ديده مي شد))

در تمام طول داستان سگ اسكاتلندي كتك مي خورد و شكنجه مي بيند و علت اين امر را هدايت اين چنين بيان مي كند .

(( همه محض رضاي خدا او را مي زدند و به نظرشان خيلي طبيعي بود سگ نجسي را كه مذهب نفرين كرده و هفتا جان دارد براي ثواب بچزانند))

آيا مولانا مسلمان نبود كه از حيوانات حمايت مي كرد و سگ را هم بنده خدا مي دانست.

بالاخره سگ فرار مي كند به دليل پاپي شدن بچه شير برنج فروش كه همان سنت است و مذهب هم در آن ريشه دارد و دليلش بالا ذكر شد.

پات سگي است كه صاحب مهرباني داشته است و از او نگاهداري مي كرده اند و دوران خوبي را سپري مي كرده است اما يك روز به دليل شهوت از صاحبش دور مي شود و ديگر قادر نيست او را پيدا كند. يعني از زماني كه دچار شهوت مي گردد و بوي ماده اي را احساس مي كند وارد دنياي ديگري مي گردد كه آن را جهنم دره مي ناميد . اين موضوع را مي توان به داستان آفرينش هم مرتبط دانست و فريب دادن آدم توسط حوا كه در بوف كور هم اشاره شده است كه باعث شد انسان پا به زمين بگذارد و دوران عذاب و شكنجه وي آغاز گردد.

جنس ماده يا زن در آثار هدايت جنبه منفي دارند و اين شايد به ناكامي هدايت در عشق خود برگردد. مسعود فرزاد , از دوستان هدايت مي گويد هدايت قرار بود با دو نفر ازدواج كند و مي گفت كه نامه هاي آنان در دست است.5 كه علل عدم ازدواج وي حداقل براي نويسنده اين مطلب نا معلوم است.

به هر حال پات را مست شدن علت بدبختي است و اينكه از جايي كه برايشان همه چيز مهيا بوده است به مكاني كه پر از درد و شكنجه است منتقل شده و هر روز براي خوردن غذا بايد كتك هاي زيادي را به جان بخرد و تنها وسيله دفاع از خودش زوزه اش است.

در قسمت پاياني داستان آخرين رخداد زندگي پات پيش از مرگ هم شرح داده مي شود. فردي جديد به پات كه دو سال بود درد و رنج فراواني كشيده بود اظهار محبت مي كند و دستي بر سر و روي او مي كشد و برايش غذاهاي گوناگوني فراهم مي كند . اما اندكي بعد پات در ميابد كه مرد براي سرگرمي خودش اين كارها را انجام داده است و به استقبال مرگ مي رود.

پات از زماني كه قلاده از گردنش برداشته شده , اين درد ها را احساس مي كند . هدايت هم بعد از اينكه به زندگي آزادانه اي رسيد يعني تقريباً از همان جواني , درد و رنجش شروع شد زيرا خودش را براي اين جهان نمي ديد و خود كشي اش هم در اين راستا بود. هدايت هرگز متعلق به اين دنيا نبود و او با آن روح انساني و آزاده اش هرگز نمي توانست تملق بگويد و چاپلوسي كند و خودش اين موضوع را در نامه اي كه به مجتبي مينوي مي نويسد , بيان مي كند .

(( چندين جا برايم پايش افتاد , اگر كم ترين تملق يا چاپلوسي مي كردم نانم توي روغن بود ولي نتوانستم ... ديدم مثل ديگران ساخته نشده ام6 ))

پس از اينكه پات از آن مرد ظاهراً مثل همگان مايوس مي شود و اتومبيل برايش نمي ايستد و انتظار مرگ را مي كشد به بهترين صورت نوشته شده است و به عقيده بسياري از زبان شناسان كه هدايت را به شلختگي محكوم كرده اند و مي گويند او كلاً در نوشتار به ساختار ادبي داستان توجهي نداشته است . شخصاً اعتقاد دارم كه ويژگي برتري داستان هدايت در همين امر اوست كه مانند اكثر شخصيت هاي داستانش عرف را نمي پذيرد و در صدد ساختن دنيايي نو و امن تر است . قضاوت با شما , اين بند را بخوانيد .

(( با سر خميده , به زحمت خودش را از كنار جاده كشيد و رفت در يك جوي كنار كشت زار , شكمش را روي ماسه داغ و نمناك گذاشت , و با ميل غريزي خودش كه هيچ وقت گول نمي خورد , حس كرد كه ديگر از اين جا نمي تواند تكان بخورد. سرش گيج مي رفت , افكار و احساساتش محو و تيره شده بود , درد شديدي در شكمش حس مي كرد و در چشم هايش روشنايي نا خوشي مي درخشيد. در ميان تشنج و پيچ و تاب , دست و پاهايش كم كم بي حس مي شد , عرق سردي تمام تنش را فرا گرفت , يك نوع خنكي ملايم و مكيفي بود ...))

وضعيت پات در آخر داستان شبيه زندگي هدايت در اواخر عمرش است , او در نامه اي به جمال زاده از اوضاع خود مي گويد.

((نه حوصله شكايت و چسناله دارم و نه مي توانم خودم را گول بزنم و نه غيرت خود كشي دارم. فقط يك جور محكوميت قي آلود است كه در محيط گند بي شرم مادر قحبه يي بايد طي كنم . همه چيز بن بست است و راه گريزي هم نيست 7))

بي شك سگ ولگرد زيبا ترين نوول هدايت است از آن جهت كه زندگي نويسنده اي را به تصوير مي كشد كه عظمت روحش نمي گذاشت او در اين دنيا مثل رجاله ها زندگي كند و او براي اين جا ساخته نشده بود . اين چنين است سرنوشت دردناك سگي ولگرد كه در سرزمين خودش هم غريبه بود. كسي اين سگ را نشناخت و هر كس رسيد سنگي زد تا ثوابي كند و بعد رفت , برنگشت تا حتي خون جاري شده كه حاصل سنگ بود را ببيند. تف به اين زندگي كه در آن هيچ چيز ارزش دل بستن ندارد.

سگ ولگرد روايت زندگي اي است كه هر جايش حماسه اي بود بي دريغ.

و جلال آل احمد عقيده اي دارد محترم كه هدايت را پيش كسوت خود مي خواند.

(( عالي ترين كار هدايت همان ((سگ ولگرد)) مي ماند كه متعلق به عالم ديگري است و ارباب ديگري داشته و درين عالم ((واقعِ))ما غريبه افتاده و محكوم به لطمه خوردن و كنار جاده اي از نفس افتادن است. و اين خود بزرگترين استعاره است در تاييد آن چه در باب روشن فكران غرب زده مي توان گفت؛ كه درين محيط بومي نشسته اند اما از آن بيگانه اند؛و مدام هواي جاي ديگر ـ و ارباب ديگري ـ را به سر دارند . عين خيام كه فقط هواي ملكوت را بسر داشت 8))

هدايت كه از خانواده اي اشراف زاده بوده , پس از پيروزي رضا خان و دوران خفقان به نويسندگي روي آورده است . نااميدي و ياس حاصل بر آثار وي در واقع نتيجه جهان بيني وي است كه مي داند تجدد طلبي همچون گذشته گرايي امري است شكسته خورده كه سالها بعد نسل بشر را به انقراض مي كشاند . همچنانكه در س.گ.ل.ل آن را بيان داشت بنابراين هدايت از هر طرف محكوم مي گردد به تنهايي و خود را در زندان خويش مي بيند , ناچار براي رسيدن به دنيايي آرامتر كه در آن دروغ و رشوه و تملق نباشد , دست به انتحار مي زند.

قزوين – مرداد 1382

بازنشر مطالب منتشر شده در سايت سخن، در سايت‌هاي اينترنتي ممنوع است، مگر به صورت لينك به صفحه‌ي مربوط در سخن و بدون انتشار اصل مطلب. بازنشر در رسانه‌هاي چاپي تنها با اجازه‌ي نويسنده مجاز است