جستجوي كتاب:

دسترسي سريع:

سبد خريد | تماس با ما | صفحه اصلي  





همنوايي شبانه اركستر چوبها
رضا قاسمي


اطلاعات بيشتر درباره‌ي كتاب

نقد كتاب


م. عاطف راد
ashianeandisheh.persianblog.com

اين نواهاي مرموز شبانه از كجا مي آيد,اينسان غبارآلود؟

آمده, چونان غوغاي زيستن نافرجام

تا سكوت مرگ بي آغاز را

بر هم بزند با همنوايي اش, نهيب آگين

و شستشو دهدش در سايه روشن بيداري...

رمان همنوايي شبانه اركستر چوبها ,نوشته ي رضا قاسمي,ميوه اي از شاخه ي « ادبيات بحران و فاجعه » است روييده بر درخت تناور و بالنده ي ادبيات داستاني پارسي, بر شاخساري تن كشيده و پيش رفته تا سرزمين هاي دور دست, در آن سوي مرزها. از همان نخستين جملات رمان, نويسنده هشدار مي دهد و مي آگاهاند كه با بحراني فاجعه آميز سر و كار داريم:

« مثل اسبي بودم كه پيشاپيش وقوع فاجعه را حس كرده باشد.»

( همنوايي شبانه اركستر چوبها ـ ص11)

بحراني توفنده و زير و رو كننده كه طومار زندگي راوي داستان را در هم مي پيچد و در خود مچاله مي كند. توفاني مهلك كه وزش سهم آگينش هستي راوي را در مي نوردد و مي روبد و چونان ذرات معلق غبار همراه خويش مي برد.

از زندگي سپري شده ي راوي ماجرا, در سرزمينش, چيز زيادي نمي دانيم. آن چه مي دانيم اشاراتي در پرده است و جسته و گريخته , و كناياتي مبهم و مه آلود, تك جمله هايي كوتاه و مختصر از فصل هاي گوناگون يك كتاب مفصل. راوي متولد حوالي سال 1333 بوده, در 14 سالگي در ظهر آتشناك يك روز داغ تابستان, با نخستين فاجعه ي هولناك و ويرانگر زندگي اش روبرو شده است, فاجعه اي مقدر و اجتناب ناپذير كه ريشه وبنياد ساير بحران ها و فاجعه هاي در هم شكننده ي زندگي اش در سال هاي باقيمانده ي عمر بوده است. در آن هنگام راوي , مشتاق و بيقرار, چشم به راه ايستاده بوده تا مثل هميشه سميلو بيايد و نامه ي محبوب را بياورد, اما درست در لحظه اي كه تيغ آفتاب راست بر فرق سرش فرود مي آمده, سميلو دست خالي برگشته و رسيده مقابل راوي:

« همان دهان كليد شده اش و همان درخشش خيسي كه مثل گرداب در ني ني چشمانش مي چرخيد كافي بود تا تمام وجودم را دستخوش زلزله اي دهشتناك كند.»

( همنوايي شبانه ... ـ ص 23)

چه فاجعه اي وحشتناك تر از اين! هول انگيز و دردآميز! دختر در رودخانه گم شده است. آب او را با خود برده است و پسر جوان سوخته دل را تشنه كام بر خاك جا گذاشته است:

« سميلو گريخت, با بغضي كه مثل آتشفشان دهان گشوده بود. مي دويد و مي گريست و من طوفان زده, بي آن كه توان واكنشي داشته باشم, به چشم خويش ديدم كه سايه ام در من ماند. و مرا از زير ناخن پاها بيرون كرد.»

( همنوايي شبانه ... ـ ص 23)

و درست از همين لمحه ي منحوس كه سايه ي راوي به پايش افتاده بوده و داشته دم به دم آب مي شده , سايه اي كه له له زنان مي تكيده و ذره ذره محو مي شده, به جاي آن كه پس از فرو ريزش كامل , چون هر روز آرام آرام از زير ناخن پاها خودش را دوباره بكشد بيرون, اين بار با هجومي ناگهاني و برق آسا راوي را بيرون رانده از درون خويش و خود نامردانه جايش را غصب كرده و جانشينش شده است.

و از همان زمان بين راوي و سايه اش جنگي سخت و خونين اما پنهان در جريان بوده است, جنگ دو سايه با هم. راوي مي خواسته به جاي خودش برگردد و سايه نمي گذاشته, از اين رو دائم با هم گلاويز بوده و به هم لگد مي زده اند. و سراسر عمر باقيمانده ي راوي, به اين جنگ و ستيز بي امان گذشته است.

رمان « همنوايي شبانه اركستر چوب ها » را از اين ديدگاه مي توانيم شرح ستيزه و مخالفت راوي ماجرا با سايه اش و لگد زني هاي اين دو به بخت هم بدانيم. مبارزه اي طولاني , اما بي سرانجام و بي فاتح كه در انتهاي آن, نخست وجود حقيقي راوي, كه در همان مرحله ي چهارده سالگي متوقف مانده, به همان لباس هاي غبار گرفته و كفش هاي خاكي , در آن ظهر فاجعه بار از دست دادن روح خويش, سايه اش را از پاي در مي آورد, سپس خود حقيقي اما ناشناس او,با تيغه ي كارد يكي از سايه هاي ديگرش به قتل مي رسد و نبرد فاجعه آميز غرق در ناكامي به انتها مي رسد.

از همان هنگام بروز نخستين فاجعه, راوي دچار چند آسيب اساسي مي شود . « خود ويرانگري » يكي از اين آسيب هاي در هم شكننده است. راوي به دليل اين كه توسط سايه اش از خويش رانده شده است, خود ويرانگر است و مدام به بخت و اقبال خودش لگد مي زند , امكانات موجود در اطرافش را از دست مي دهد , فرصت هاي طلايي به دست آمده را تلف مي كند, تا نگذارد شانسي نصيب سايه اش شود.

آسيب اساسي ديگري كه دچارش شده « بدون تصوير بودن در آينه» است. او , شايد به اين دليل كه سايه اي بيش نيست, نمي تواند خود را در آينه ببيند و آينه ها تصوير او را بازتاب نمي دهند. علت اين ضايعه روشن نيست. هيچ قانون فيزيكي آن را توجيه نمي كند. احتمالا پديده اي متافيزيكي و سوررئال است, يا شايد توهمي است زاده ي بحران روحي راوي و پارانوئيايي كه پس از آن ضربه ي دهشتناك رواني به آن مبتلا شده است.

رمان « همنوايي شبانه ي اركستر چوبها» را از زاويه ي ديدي ديگر مي توانيم شرح زندگي رنجبار گروهي از مهاجران ايراني در ديار غربت بخوانيم. راهروي دراز طبقه ي شش ساختمان دكتر اريك فرانسوا اشميت, با آن دوازده اتاق زير شيرواني محل سكونت چند ايراني مهاجر است كه به اختيار يا به اجبار از زادگاه خود كنده شده و تبعيد گزيده اند. تنهايي, بي پناهي, احساس پوچي و افسردگي, دلزدگي و خستگي خصوصيات مشترك اغلب اين رانده شدگان يا فراريان از وطن است. سرزمين نوين نتوانسته به آن ها هويتي تازه بدهد, و آنان به سختي احساس بي ريشگي و بي هويتي مي كنند و اين احساس آزارشان مي دهد. اغلب آن ها داروهاي اعصاب و آرام بخش مصرف مي كنند. ليزانكسيا قرص متداولي است كه مثل نقل و نبات مصرف مي شود.

شايد بهترين تشبيهي كه بشود براي اين راهروي طبقه ششم ساختمان دكتر اريك فرانسوا اشميت به كار برد, راهروي تيمارستان است. راهروي كه پر است از « بوي پيازداغ» , « بحث دموكراسي» و« عبور و مرور دمپايي ها, زير شلواري ها و كاسه هاي آش رشته» . ساكنان اين راهرو و اتاق هاي زير شيرواني اش, هر كدام بحران ها و ناهنجاري هاي روحي خاص خود را دارند و از درد هاي مزمن رواني رنج مي برند. پروفت, همان حسن سابق, پسر خجالتي و با شرم و حياي محله ي جواديه, مبتلا به پارانوئياي مذهبي است و خود را ماًمور اجراي احكام خداوند مي داند. علي براي يافتن داروي آرام بخش بحران هاي روحي اش به خانقاه پناه مي برد. راوي شكست هاي روحي اش را با پيروزي در صحنه ي شطرنج جبران مي كند, و براي غلبه بر احساس افسردگي و اضطراب قرص ليزانكسيا مصرف مي كند. رعنا غرق در ملال تنهايي است و تشنه ي همراه و همدم. سيد هم تلاطم هاي روحي خاص خود را دارد و براي جلب ترحم ديگران , خود را بيمار قلبي وانمود مي كند.

مسائل جنسي شايد از مهم ترين مسائل مشترك همه ي ساكنان اين بخش رواني است. راوي و سيد الكساندر درگير روابط جنسي با رعنا هستند. فريدون و پروفت درگير رابطه با بنديكت هستند. ميلوش همجنس باز است. امانوئل و ژان درگير روابط جنسي خودشان هستند. كلانتر و زنش هم درگير آه و ناله هاي پر سوز و گداز شبانه اند.

درگيري هاي ناشي از بيكاري و تنگ نظري هاي خاص ايراني ها نيز در روابط بين ساكنان اين طبقه نفرين شده به طرز مشهودي جلب توجه مي كند. كلانتر با سيد و راوي درگير است و براي آن ها مي زند. پروفت قصد جان سيد را مي كند. درگيري آنقدر شديد است كه دكتر فرانسوا اشميت هم متوجه آن شده است:

« در اين مدت ايراني ها را خوب شناخته بود. مي دانست هيچ كدام چشم ديدن ديگري را ندارد. هر كس پيش او مي آمد براي ديگري فتنه مي كرد.»

( همنوايي شبانه... ـ ص 180)

تصاوير اكسپرسيونيستي زنده و مهيجي كه نويسنده از زندگي و روابط مهاجران و تبعيدي هاي ايراني در غربتستان نمايش مي دهد تكان دهنده و اثر گذار است و اثري تلخ و گس بر ذهن خواننده به جا مي گذارد, و اين از روشن ترين نقاط قوت رمان « همنوايي شبانه اركستر چوبها » است.

از ميان ساكنين اتاق هاي زير شيرواني طبقه ششم ساختمان دكتر اريك فرانسوا اشميت, زندگي و روابط راوي و دو تن از صميمي ترين دوستانش, سيد و رعنا, بيشتر طرف توجه نويسنده بوده و لانگ شات هاي اصلي رمان مربوط به اين سه تن است, و از ميان اين سه تن بحث انگيز ترين شخصيت خود راوي است .

يكي از ويژگي هاي شخصيت راوي كه در واقع كليدي است براي بازگشايي قفل بسته ي كاراكترش ,چندگانگي و تو در تويي شخصيت متلاطم و توفان زده ي اوست. خود او به اين موضوع در رمان اشاره ي كوتاهي دارد:

« تعداد شخصيت هاي من بي نهايت بود. من سايه اي بودم كه نمي توانست قائم به ذات باشد. پس دائم بايد به شخصيت كسي قائم مي شدم. دامنه ي انتخاب هم بي نهايت بود.»

( همنوايي شبانه... ـ ص 80)

راوي ميان اين شخصيت هاي جورواجور متناقض و ستيزنده كه هر يك از سمتي او را به سوي خود مي كشند, گير كرده و در آستانه ي از هم گسيختن است.

گسل هاي روحش پر است از موجودات عجيب و غريب كه گاه مضحك مي نمايند و گاه وحشتناك. با برخي از ويژگي هاي اين شخصيت هاي ستيزنده ي راوي, در طول رمان آشنا مي شويم. اما نويسنده همه ي گسل ها و برش هاي روحي راوي را فاش نكرده و بر خواننده ننمايانده است. به همين دليل برخي از موضوعات مهم و گره هاي اصلي روان و كاراكتر راوي كور و مبهم مانده ,و در برقراري ارتباط با او ايجاد نارسايي كرده است. مثلا روشن نيست اين آدمي كه خود را سرد و خشك و غير جذاب براي ديگران وانمود مي كند چرا و چطور تا اين حد طرف توجه اطرافيان است!

ميم الف ر خيلي زود به او دل مي بندد و معشوقه ي او مي شود. سيد از او خوشش مي آيد و خيلي زود با او صميمي مي شود. رعنا نيز به او علاقمند است و به طرف او كشيده مي شود. اينگريد چنان مجذوب او شده كه در حضورش دست و پاي خود را گم مي كند, عصبي و هول مي شود. چنين آدمي كه اينسان ديگران را جذب و مجذوب مي كند بايد شخصيتي سمپاتيك, جذاب , موافق و دلپسند داشته باشد, حال آن كه نويسنده او را چنين نشان نمي دهد و درست بر عكس اين مي نماياندد, شايد هم راوي روحيه خود نكوهشگر ملامتي ها را دارد و خود را به عمد چنين منفي و زشت مي نمايد!

از زاويه ديد ديگر رمان « همنوايي شبانه ي اركستر چوبها» را بايد داستان اقتدار بي چون و چرا و محتوم تقديري اجتناب ناپذير و قضا و قدري سنگدلانه وغير قابل گريز دانست و اين مهم ترين انتقادي است كه مي توان به اين رمان وارد كرد. شايد بتوان رمان « همنوايي شبانه اركستر چوبها» را در اين جملات « كتاب پريشان خاطري» اثر « فرناندو پسوا», كه به شدت راوي را تحت تاًثير قرار داده , خلاصه كرد:

« من در خود شخصيت هاي مختلفي آفريده ام. من اين شخصيت ها را بي وقفه مي آفرينم. همه ي روًياهاي من, به محض گذشتن از خاطرم, بي هيچ كم و كاست به وسيله ي كس ديگري كه همان روًياها را مي بيند, صورت واقعيت به خود مي گيرد. به وسيله ي او نه من. من براي آفريدن خودم, خود را ويران كرده ام.»

( همنوايي شبانه... ـ ص 113)

شايد فكر نوشتن رمان « همنوايي شبانه اركستر چوبها» از خواندن همين سطور به ذهن نويسنده خطور كرده است. راوي او نيز خود ويرانگر است و هر چه در داستانش نوشته, به تدريج, مو به مو, و سطر به سطر, تحقق پيدا مي كند. راوي كه آدمي است تا « مغز استخوان خرافاتي» و شعار او در برخورد با هر رويداد غير منتظره اين است : « اين از قضاي روزگار خالي نيست!» , خود را در دايره ي بسته ي تقدير زنداني و اسير مي بيند, دايره اي مارپيچ وار كه در آن به اجبار گام به گام به سوي مرگ هل داده مي شود. تقديري كور و بي رحم بر او و اعمال و رفتارش حاكم است و او را در پنجه ي سلطه و اقتدار قهار خود له مي كند و از اين تقدير كور گريزي نيست. او اگر چه مي توانسته با بخشيدن سير و سويي خوش و پاياني كاميارانه به رويداد هاي داستانش, سرنوشتي نيك بختانه و فرجامي خوش براي خود رقم بزند ولي حتي قادر به اين كار نيز نبوده و جبر كور حاكم بر سرنوشتش گويي دست او را گرفته و او را ناخود آگاهانه وادار به نوشتن قصه اي كرده كه در حقيقت قصه ي سرنوشت خود اوست, و هنگامي كه بر اين موضوع آگاه مي شود و در صدد بر مي آيد كه با دستكاري در داستان خود و تعديل و اصلاح آن, در سرنوشت مقدور و مقدر خود دخالت كند, ديگر خيلي دير شده و تلاشش مذبوحانه و بي ثمر است و بدتر كار را خراب مي كند:

« بيشتر شب ها اين كتاب را بازنويسي مي كردم. به دو علت: نخست اين كه, مي خواستم با تغيير ماجراها سرنوشتي را كه در انتظارم بود عوض كنم ( كوششي كه متاًسفانه بي نتيجه بود چون خيلي زود دريافتم كه يا بايد كتابم را ضايع كنم يا زندگيم را)»

( همنوايي شبانه ... ـ ص 132)

و نكته ي تاًمل برانگيز و شايد كمي خنده دار اينجاست كه راوي حتي حاضر نيست به قيمت نجات دادن زندگي خود, كتابش را ضايع كند و سرنوشت بهتر و دلخواه تري براي خود رقم بزند. و اين نيز نشانه ي ديگري از حاكميت جبري كور و تقديري تغيير ناپذير بر ذهن راوي و رمان « همنوايي شبانه ي اركستر چوبها» ي اوست. تقديري كه بر رمان سنگيني كرده و فضاي آن را خفقان آور, راكد و سنگين نموده است.

و شايد يكي از دلايل ايجاد چنين فضايي, سلطه ي انديشه هاي قدر گرايانه ي مذهبي بر ذهن نويسنده است. در رمان « همنوايي شبانه اركستر چوبها» , جا به جا, با نمادهاي مذهبي روبرو مي شويم. خاطرات گذشته ي راوي آكنده ي از تخيلات مذهبي است. خوف انگيزي عذاب الهي در روز محشر و بازخواست ترسناك نكير و منكر در نخستين شب پس از مرگ, در تاريكي قبر, روح او را از كودكي انباشته و تحت سلطه گرفته است و خاطرات اين صحنه هاي شكنجه بار هرگز از ذهنش زدوده نشده است:

« و من كه در كودكي بارها اين پرده ها را ديده بودم, هر بار, به حال شهيدان مظلومي كه به دست اشقيا كشته شده بودند گريسته بودم.»

( همنوايي شبانه... ـ ص 90)

« آن صحنه هاي مار غاشيه, ديگ جوشان و گناهكاراني كه اره مي شدند از آن دنيا به اين دنيا منتقل شده بود.»

( همنوايي شبانه ... ـ ص 100)

همين تسلط نشانه هاي قهاريت سرنوشت و تقدير مذهبي است كه به صورت اعتقاد به قضا و قدر و جبر گريز ناپذير تقدير در آمده و بر رمان « همنوايي شبانه اركستر چوب ها » چنين سنگيني مي كند.

برخي از اطلاعاتي كه راوي از ساكنان بخش رواني ساختمان دكتر اريك فرانسوا اشميت مي دهد ضد و نقيض است. به عنوان نمونه, در مورد بنديكت يك جا گفته مي شود كه او هر روز ساعت پنج صبح از خواب بر مي خاسته و ساعت هشت صبح مي رفته سر كار, و جاي ديگر گفته مي شود كه هر روز از ساعت نه صبح شروع مي كرده به اره كردن.

در مورد خودش هم راوي گاهي ضد و نقيض گويي كرده است. به عنوان نمونه, در مورد حرفه اش چنين مي گويد كه پس از رد شدن كتابش توسط ناشرين و شكست در نويسندگي به شغل نقاشي ساختمان روي آورده است, ولي وقتي به برنامه ي زندگي روزانه اش اشاره مي كند, متوجه مي شويم كه هيج جا و زماني براي كار و حرفه در آن وجود ندارد. اين برنامه پيش از اين كه رعنا هم اتاق راوي شود, چنين بوده: معمولا ساعت هفت صبح مي خوابيده و دو بعد از ظهر بيدار با زنگ تلفن سيد بيدار مي شده و به اتاق او مي رفته تا با هم قهوه اي بخورند و سيگاري بكشند و گپي بزنند و ناهار بخورند. بعد يكي دو دست شطرنج بزنند و طرف عصر هم به كافه « چراغ هاي دريايي» بروند, تا غروب. بعد غروب هم سر قرارهاي ديگرش مي رفته و آخر شب باز شطرنج بوده يا كشيدن پرتره و نوشتن تا ساعت هفت صبح روز بعد.

به برخي از ماجراها و اتفاقات بسيار مهم زندگي راوي , كه براي شناخت عميق تر شخصيتش داراي اهميت اساسي مي باشد و مي تواند بر سايه هاي تاريك روح او پرتو افكني كند و گره هاي بسته و كور شخصيت او را بگشايد, فقط اشاره اي مبهم شده و رمان بي پردازش كافي از كنار آن ها گذشته است, و اين بي توجهي, در دو مورد, از ضعف هاي قابل ذكر رمان است.

مورد اول رابطه ي راوي با ميم الف ر است كه اهميت زيادي در شخصيت و سرنوشت او داشته, ولي افسوس كه چيز زيادي در باره ي آن گفته نمي شود. ميم الف ر تنها كسي بوده كه راوي را واقعا دوست داشته و راوي هم بي مقدمه در همان ديدارهاي نخست عاشق او شده و خيلي زود كار عشقشقان بالا گرفته و به روابط جنسي منجر شده است, اما روشن نيست به كدامين دليل اين عشق نافرجام مانده و اين دو از هم جدا افتاده اند. هم چنين روشن نيست كه آيا شروع و پايان اين رابطه ي عاشقانه مربوط به قبل از ازدواج راوي با همسرش بوده يا پس از تاًهل او اتفاق افتاده است.

مورد دوم ديدار راوي با آن كسي است كه حضورشبانه اش از جنس حضور حرف است,يا از جنس حضور خود راوي, همان نوجوان چهاره ساله, با كفش خاك گرفته و صورت غبار نشسته ,كه بي مقدمه و غير منتظره به ملاقات راوي مي آيد و معلوم نيست كه كيست, آيا همان وجود پس رانده شده و وامانده ي چهارده سالگي راوي است كه توسط سايه اش بيرون رانده شده ؟ يا پسر اوست كه از ميم الف ر تولد يافته؟ يا خود حقيقي اوست كه به شكل فرزندش از ميم الف ر متولد شده است؟ اما هر كه هست, معلوم نيست چرا در چنان شرايط بحراني ياد او افتاده و به سراغش آمده است؟ چرا پس از گذشت بيست و شش سال به فكر پس گرفتن كالبد از دست رفته اش افتاده است؟ و اصلا ارتباط او با ديدار مرموز ميم الف ر پس از پانزده سال بي خبري چيست؟ اين ها پرسش هايي هستند كه رمان « همنوايي شبانه ي اركستر چوبها» هيچ پاسخي به آن ها نمي دهد.

بي اعتنايي خونسردانه و بي احساسي راوي نسبت به مرگ همسرش و گم شدن دخترش نيز قابل توجه و بحث انگيز است و ما را به ياد رمان « بيگانه» از آلبر كامو مي اندازد.

يكي از جنبه هاي جالب و قابل توجه رمان « همنوايي شبانه ي اركستر چوبها» ـ همچنان كه از نامش بر مي آيد ـ وجود انواع صداهاي نا همنوا و نا متجانسي است كه از آن شنيده مي شود. گوش راوي پر است از سر و صداهاي عجيب و غريب سرسام آور. صداي پر قدرت ويولنسل ميلوش, صداي خرت و خرت اره ي بنديكت, صداي بم و پر حجم اريك فرانسوا اشميت كه فرياد مي زند:« نه گابيك, اينجا نه, اينجا نه!» همراه با صداي شلاق او و زوزه هاي دلخراش گابيك, نغمه ي شوم دسته اي قمري كه فرياد سر مي دادند: « اعدام بايد گردد» , صداي سمباده برقي فريدون و پس از آن صداي ضربه هاي تبرش هنگام شكستن كنده ي درخت, سر و صداي سوزناك زن كلانتر هنگام عشق بازي با شوهرش, صداي پر قدرت خوانندگان اپراي كارمن از اتاق امانوئل, صداي ريز و پياپي افتادن تيله هاي شيشه اي از اتاق پروفت همراه با صداي غيژ غيژ تخت زهوار در رفته ي او و سرفه هاي گهگاهش, طبقه ي ششم ساختمان اريك فرانسوا اشميت را براي راوي بدل كرده به سالن بزرگ كنسرتي كه در آن اركستر سمفونيك عظيمي سرگرم نواختن يك سمفوني پر سرو صدا و گوشخراش فوق مدرن است.

تنها بخش رمان « همندايي شبانه اركستر چوبها» كه با ساير بخش هاي آن همنوايي و همخواني ندارد, بخش بازجويي راوي پس از مرگ, توسط حضرات نكير و منكر است كه اولي شبيه « فاوست» مورنائو و دومي شبيه مرد سرخپوست فيلم «پرواز بر فراز آشيانه ي فاخته» است. اين بخش اگرچه به خودي خود بخشي جذاب و مشحون از گفتگوهاي طنزآميز شيرين و خواندني است ولي هماهنگي لازم با بقيه ي رمان را ندارد و انسجام و وحدت رمان را مخدوش ساخته است و چونان وصله اي ناهمرنگ به آن چسبيده است كه كمي توي ذوق مي زند. صرف نظر از اين بخش, بقيه ي رمان از وحدتي فشرده و يكپارچه برخوردار است و خوش ساخت و خوش پرداخت است.

پرداخت شخصيت هاي رمان« همنوايي شبانه ي اركستر چوبها» هم هنرمندانه و درخشان است و علاوه بر راوي شخصيت هاي جانبي رمان, مثل سيد, رعنا, بنديكت و پروفت بسيار زنده و جاندار هستند.

سبك پردازش و نگارش رمان« همنوايي شبانه ي اركستر چوبها» سبكي مدرن است و پيشرفت رويدادها در آن غير خطي , كنگره دار و زيگزاگي است . رمان در سه محور در هم آميخته و به هم تنيده پيش مي رود: حوادث پس از حمله ي پروفت به سيد ـ خاطرات راوي از گذشته و تفسيرها و اظهار نظرهايش درباره ي اشخاص و رويدادها ـ صحنه ي بازجويي پس از مرگ راوي توسط نكير و منكر. و پيشرفت در اين سه محور اغلب بر اساس تداعي هاي ذهني و شارش گدازه هاي ذهن است.

رمان « همنوايي شبانه اركستر چوبها» از زبان و بياني يك دست, صميمانه و بي تكلف, و طنزآميز برخوردار است و به راحتي با مخاطب ارتباط برقرار مي كند.

در برخي از جملات رمان نارسايي و ايراداتي به چشم مي خورد كه تعداد آن ها اندك است. به عنوان نمونه:

« كلانتر و زنش به اتاق خود رفتند, من و رعنا هم به اتاق سيد.» ( ص 45)

كه در آن حذف فعل در جمله ي دوم به قرينه صورت نگرفته است.

يا: «... افسر سابق ناگهان يادش افتاد به گريه ي دايي در بستر مرگ...»( ص 127)

كه بهتر بود نوشته مي شد: افسر سابق ناگهان ياد گريه ي دايي افتاد در بستر مرگ.

يا: «هميشه از قاب عكسي كه به ديوار بود مي ترسيدم, حالا وسط قاب هر كه مي خواست بود.»( ص 104)

كه به جاي جمله آخر , بهتر بود چنين نوشته مي شد: ... حالا وسط قاب هر كه مي خواست باشد.

واپسين كلام اين كه رمان « همنوايي شبانه ي اركستر چوبها» رماني جذاب و خواندني است و كشش آن چنان است كه, عليرغم همه ي تعليق ها و ايهامش, خواننده را تا پايان, مشتاق و كنجكاو, همراه خويش مي برد.

بازنشر مطالب منتشر شده در سايت سخن، در سايت‌هاي اينترنتي ممنوع است، مگر به صورت لينك به صفحه‌ي مربوط در سخن و بدون انتشار اصل مطلب. بازنشر در رسانه‌هاي چاپي تنها با اجازه‌ي نويسنده مجاز است