|
نقد کتاب
کسي در خانه نويسنده را مي زند. نويسنده از ديدن پيرزن داستانش، متعجب نمي شود. بعد از گذراندن 216 صفحه حادثه عجيب و غريب به ديدن اين چيزها عادت کرده است. پيرزن داستان، همان که توي قطار با نويسنده آشنا شده، همان که دنبال پسر گمشده اش مي گردد وهميشه خسته است، به چار چوب در تکيه مي دهد و کتاب را مي خواهد. آقاي فرهنگي يک جلد "نويسنده نمي ميرد، ادا در مي آورد" را به او مي دهد. پيرزن با عجله و بدون خداحافظي ميرود. ميرود تا داستاني را بخواند. داستاني خطي، آنطور که" ما و پيرزن" مي خوانيم يا داستاني غير خطي آنطور که "نويسنده و بورخس!" مي خوانند. داستان خطي "ما" راجع به سربازي است که گمشده و عده اي در جستجوي او هستند و داستان غير خطي "آنها" راجع به داستانها و انسانهايي ناتمام است که مي توان امتدادشان داد. با همان قلمي که نويسنده بين جماعت قلم به دست و مردم خط کشيده است، خطي بين دو روايت مي کشيم و به دو شيوه بررسي اشان مي کنيم. - داستان خودمان: سربازي به جنگ رفته و دختري عاشق، منتظر اوست. مادر دختر مي رود که سرباز را پيدا کند. مادر نويسنده است. بسط روايت به شيوه معمول اتفاق نمي افتد. يعني حوادث و ماجراها گسترش نمي يابند. شخصيت ها گسترده و گسترده تر مي شوند تا جايي که با روايتي قابل تعميم به زمانها و مکانهاي متفاوت مواجه مي شويم. ولاديمير پراپ در "ريخت شناسي قصه پريان" در تمام داستانهاي عاميانه، چند نقش اصلي و ثابت پيدا مي کند (هفت نقش) و چند کنش متعدد (سي و يک کنش). به اين ترتيب هر چند عناصري خاص از يک قصه به قصه ديگر فرق مي کنند اما کارکردهاي اساسي آنها ثابتند. مثلا شخصيت خبيث، جادوگر يا اژدها يا غول و ... است. شايد بشود اين نقش ها را در داستانمان که جستجوي گمشده اي کنش اصلي آن است، به ترتيب زير دسته بندي کرد. - نقش گمشده يا سرباز در قالب آيدين، الکساندر، بروکل، تيم اوبرايان، يعقوب و ... - نقش دختر عاشق و منتظر در قالب دريا، فدان باجي و( به پيشنهاد من ) کابيريا (قهرمان فيلم کابيريا اثر پاسترونه)، آدل (قهرمام فيلم آدل.ه اثر فرانسوا تروفو) و... - نقش نويسنده جستجو گر و نجات دهنده در قالب مادر دريا، علي، عمو کلاهي، حسن فرهنگي و... - نقش خبيث و جاسوس در قالب مرد قطار سوار ( که از نويسنده ها و داستان متنفر است)، حاج لطيف، عمر طالباني و... به اين ترتيب آدمها با نقش هاي ثابت اما چهره و نام متفاوت روايتي را تکرار مي کنند. آنطور که دلي کريم در فصل چهار کتاب سوم، برايمان نقل مي کند و آنطور که علي يا نويسنده در آغاز فصل دهم مي گويد: بچرخ تا بچرخيم...بچرخ تا بچرخيم...بچرخ تا...و خط داستان قوس بر مي دارد. مي چر خد و انتها و ابتدايش به هم مي رسند. يعني داستان خطي ما، داستاني دايره وار است. اين دو روايت با هم فرق دارند. قصه دلي کريم را باور مي کنيم چون طبيعي و ساده است. انگار که سيذارتا گوتاما، تناسخ را با منطقي ساده براي هندوها شرح دهد. ولي لحن شعاري و فيلسوفانه روايت نويسنده، آن را به بيانيه نزديک و از داستان دور مي کند. جا به جاي آن پر از شعارهايي است که در دهان آدمهاي مختلف گذاشته مي شود. آخرين و پر رنگ ترين آنها در صفحه آخر کتاب از زبان ناشناسي نقل شده: "نويسنده به جرم فهميدن خمير آدمها اعدام مي شود." روايت دلي کريم بر عکس روايت نويسنده، ادعايي ندارد. سنگيني بار رسالتي را هم بر دوش خود احساس نمي کند. و همين آن را از بيانيه دور و به داستان نزديک مي کند. داستاني که"ما" مي خوانيم. - داستان آنها: نويسنده در مقدمه کتاب مي گويد: " در دل اين داستان هزار داستان ديگر است بدون اينکه از آن منفک شود بدون اينکه با آن باشد يا نباشد." سپس داستانهايي مي خوانيم که نويسنده مي خواهد پايان همه آنها مثل ماهي سياه کوچولو قابل امتداد باشد. و در آنها از آدمهايي حرف مي زند که مي خواهد مثل صمد بهرنگي در آدمهاي ديگر و دوره هاي ديگر ادامه پيدا کنند. نويسنده گاهي به خوبي از فرمهاي منطبق با محتواي مورد نظرش استفاده مي کند. داستانهايي بدون پايان مشخص، با رشته اي نامرئي به هم وصل مي شوند و ادامه مي يابند. صمد به ارس انداخته مي شود و ميميرد. الدوز به طرف مقصدي نامعلوم حرکت مي کند و مي رود. اما هر دو آنها در جايي ادامه دارند. صمد شايد در قطاري به سمت گرگان (در قالب زني نويسنده) و الدوز در دختر پا برهنه اي در افغانستان. بعضي از داستانها مي توانند داستان مستقلي باشند که گاهي با روايت اصلي پيوند مشخصي دارند و گاهي ندارند. داستان الدوز و مرد بياباني را مي شود با هر داستان ناتمام ديگري عوض کرد مثلا با ماهي سياه کوچولو. يعني به غير از نا تمام بودن که خاصيتي عام است هيچ عنصر داستاني آن را با تنه اصلي مرتبط نمي کند. داستاني که پسر خاله از طريق نامه اش نقل مي کند با وجود جذابيتش به علت فراموشي قرارش با علي، ارتباط درستي با ماجرا برقرار نمي کند و پسر خاله، بدون امتداد جا مي ماند و نامه او نقشي در حد اطلاع رساني صرف، بر عهده مي گيرد. اما داستان دلي کريم، با وجود مستقل بودن و داشتن درونمايه اي در حد و اندازه کل کتاب، نقشش را به عنوان مهره اي از رشته بهم پيوسته داستان بازي مي کند و پاسخي است به برخي ادعاهاي نويسنده. ادعاهايي که بعد از خواندن صفحه آخر کتاب (نمي گويم تمام کردن کتاب) مي شود برگشت و آنها را مرور کرد. " اگر نويسنده مي خواست نوشته اش را خواص بخوانند نيازي به مقدمه نبود اما اين بار او مي خواهد که همه مخاطبش باشند. همه، حتي پيرزن داستانش." آيا آنطور که نويسنده مي خواهد همه مي توانند مخاطب اين داستان باشند؟ داستاني که در آن زني نويسنده در تک گويي هاي طولاني راجع به نويسندگي و شيوه هاي خلق داستان حرف مي زند و سليقه داستاني اش به هيچ وجه داستانهاي عامه پسند را (داستانهايي با اوج و فرود و پايان مشخص) تحمل نمي کند. آيا داستاني که همه آدمهايش فلسفه مي بافند، مي تواند خطابش به پيرزن چاق و خسته داستان باشد؟ نه. چون پيرزن در گوشه خانه اش روي مبل بزرگي در حاليکه کتاب روي زانوهايش افتاده، چرت مي زند. هيس س... بيدارش نکنيد.
|