|
نگاهی به يك رمان
"همنوايي شبانه ي اركسترچوبها" رماني قابل تامل است كه به جرات مي توانم بگويم يكي ازبحث برانگيز ترين آثار ادبيات داستاني ايران درچند سال اخيربوده است. با اين كه آشنايي من و "رضا قاسمي" ديري نميپايداماديداروگفتگويي كه درپاريس بااوداشتم به همراه نامه نگاري هاي قبل وپس ازآن ملاقات وهمچنين نشانه هايي كه از وي درمتن داستان يافته ام، از او شخصيتي درخور تعمق ونكته بين درذهن من ساخته است. اين شخصيت جدايي از كاراكتراصلي داستان همنوايي نيست ونمي تواند باشد. اين توضيح را براي آن دادم كه اگر دراين نيم نگاه به رمان، گوشه چشمي از من به نويسنده پيدا شد علتش معلوم باشد. ميروم سر داستان، وابتدا جنس زبان. 1-دراولين سطرهاي رمان ، درمي يابي با زباني فاخرو جمله هايي آهنگين توام با طنزي ظريف طرف هستي. بكار گيري توامان چند بافت زباني در متن،مرا به ياد اجراي يك قطعه ي موسيقي كلاسيك مي اندازد. صدها ساز در طول اجرا مينوازند. هر كدام يك سير خاص را طي ميكنند: صداي سازهاي زهي در فضاجاري ات ميكند، سازهاي كوبه اي كه مي آيند ترا باتپش شان همراه مي كنند وسازهاي بادي احساس خاص خودشان را به توميدهند.همه ي اينها روي خطوط حامل خودشان مي نوازند.بافت صدايي هر كدام جدايي از ديگران است .اما در نهايت تمامي شان تبديل به قطعه اي موسيقي مي شوند كه ترا در نهايت ظرافت جلو مي برند. بكارگيري آگاهانه ي بافتهاي زباني در همنوايي به همين صورت است. قاسمي با آگاهي وتسلط، رهبري اين" اركستر زباني" را انجام داده است وبه نظر ميرسد به خوبي هم از عهده ي آن برآمده است.( مثل اسبي بودم كه پيشاپيش وقوع فاجعه راحس كرده باشد.ديده اي چطورحدقه هايش ازهم مي درد وخوفي راكه دركاسه ي سرش پيچيده باد مي كندتوي منخرين لرزانش؟...ص11 /...بعدرفتم ودرآشپزخانه رازدم.وقتي سيددررابازكردباشرم وحياي جاكشي تازه كار،پوزش خواستم وواردشدم....بعدكتري راآب كردم،روي اجاق گذاشتم ودرحالي كه بيرون مي آمدم،مثل جاكشي كهنه كارگفتم:"وقتي جوش آمد خودتان دم كنيد.ص113 /...اين راهم ميدانم كه آن تشعشعات مرگ آوري كه ازتماس دستهاي ظريفت باآن شيئ فلزي سردساطع مي شودازجنسي بي برگشت است.نه،كارمن تمام است اين راهمان وقتي فهميدم كه درآستانه ي درظاهرشدي.چه سكرجواني سرگيجه آوري!...ص41) 2-روايت. مهمترين عاملي كه باعث ميشود با نوع روايتي خاص وكاملا شخصي برخوردكنيم، اين است كه اجزاي روايت در "همنوايي..." دربرش هاي زماني موازيي قرار گرفته اند كه "زمان"داراي كمترين حركت صوري است. شايدتجربيات نويسنده در تاتر،مهمترين دليل بوجود آمدن اين شاخصه باشد. زمان دركمرنگترين وضعيت در پلانهاي عقبتر داستان، حركتي نامحسوس دارد.واين جلو،روابطي علت ومعلولي حكمراني ميكنند.همه چيز مثل چرخه ي يك اكوسيستم است.اين حركت دايره وار ازمقطعي به مقطعي ديگر،ازشخصيتي به ديگري وازحالتي به حالتي ديگر دررفت وآمداست.روايت در اين فضااست كه شكل مي گيرد.اين نوع پيشبرد روايت بهترين انتخاب است براي روايت مردي كه خودش در چرخه اي قرار گرفته است كه انتهاي ديتيلهايش به ابتدا ميرسد وانتهاي داستان نيز.(مثلا دقت کنيد به استفاده ازشگردتعويض خصيصه هاي فيزيکي وروحي شخصيت اول داستان وديگران، درجهت جلوراندن روايت.همچنين به موازات خطوط آرام زماني که باکمک تنوع لوکيشن هابه روايت، رنگي پيش رونده مي دهند.) 3-شايد اغراق نباشد اگر بگويم "شخصيت ها" در اين رمان، آفريننده ي زير ساختار وقايع اصلي هستند.رمان گاهي چنان متكي به اين كاراكترهاست كه در برهه هايي تبديل به يك رمان" شخصيت محور" تمام عيار ميشود. (چيزي كه در "عقايد يك دلقك" هاينريش بل و"بوف كور"هدايت هم مشهود است البته از نوع تك شخصيتي اش).چالش شخصيت ها- حركت دوروني وپندارهاي بيمار گونه ي نقش اول داستان-بازي شطرنج وار كاراكترها وازهمه مهمتر انتخاب ومعرفي همه ي اينها كاري است كه ازاين نوعش راتنها رضاقاسمي كارگردان مي تواندانجام دهد.( پروفت، سيد، رعنا، فاوست مورنائو،بنديکت، ميم الف ر، ميلوش وديگران انگار درميني ماليستي ترين حالت ممکن انتخاب شده اند،صاحب خصايص رفتاري وروحي خاص خودشده اند، هرکدام با دقت تيزبينانه ي کارگردان سرجايشان قرارگرفته اندوبابازي خيره کننده شان درطول اين سناريوي پرکش وقوس ،تيم شخصيتي قدرتمندي راتشکيل داده اند) 4-مفهوم .به نظرميرسد قاسمي در "همنوايي..." به دنبال "هدف معنايي" نيست.البته اين نتيجه ي كنش هاي شخصيت اول داستان است كه بزرگترين نتيجه گيري هايش، همان هايي هستند كه تا چند لحظه ي ديگرتوسط خودش انكارخواهند شد! برخلاف رمانهايي كه دراين چندساله در ادبيات ايران ديده ايم، نويسنده در جهت رساندن يك مفهوم يا نتيجه ي اخلاقي احساس "تعهد" نمي كند.او بنا به بافت ذهني شخصيت داستانش ميگويد وانكار ميكند،ايمان دارد وندارد،انجام ميدهد ونفي ميكندواين شاخصه ي اصلي در دايره ي معناست.اين مسير معنازدايي بارزترين خصيصه ي اين داستان است (مثل هميشه شک کردم.يعني، بي آنکه بخواهم کارم رارهاکرده وغرقه ي مه سنگين وساکن"وقفه هاي زماني"- بي آنکه بدانم کي،چگونه وچطور- دست به کارچيزديگري شدم/ دوباره ايستادم جلوي آينه.لب بالايي پيرمردي که درآينه بودلرزش خفيفي داشت) البته به جز چند جاي داستان كه قاسمي با شدت مانيفيست صادر مي كند ( وبه زعم من اينها تنها نقطه هايي هستند كه مسير داستان را عوض مي كنند و آن رابه يك مقاله ي اجتماعي-تاريخي يا روانشناختي نزديك ميكنند وبااينكار شان به پيكره ي رمان آسيب مي زنند: به صفحه ي 86 و 152 نگاهي بيندازيد). 5-رمان "همنوايي..."( باكمي اغماض البته)، اتفاق نادري در اين چند ساله ي عزلت نشيني ادبيات داستاني ماست كه بارزترين مشخصه اش اين است كه وارد هيچ جرياني نشده است بلكه خود شيوه اي "جريان ساز"است!
|