|
تکرار الگوهاي کهنه
نگاهي به شخصيت زن در آثار سيامك گلشيري
«سيامك گلشيري» را با «نفرين شدگان» شناختم.قلم روان و سير جذاب داستاني او و اينكه اولين بار بود از او اثري مي خواندم، مانع از اين شد تا آن نگرش منفي نسبت به زن را در نگاهش ببينم. خوش بينانه «نفرين شدگان» را داستان نسل سرگشته اي دانستم كه پسر و دخترش نمي دانند از زندگي چه مي خواهند. بعد از «نفرين شدگان»، «كابوس» را خواندم. خوش بختانه كابوس يك رمان «مردانه» است! يعني زن قهرمان يا حتي نقش دوم در آن نيست. «حوري» دختر همسايه قهرمان داستان، خواهر قهرمان داستان و مادرش تنها زناني هستند كه از آنها نام برده مي شود. اگر در رمان «نفرين شدگان» شكي به ضد زن بودن آقاي گلشيري برده بودم، در كابوس اين شك به يقين تبديل نشد. در «مهماني تلخ» يكي از سه شخصيت اصلي، زن است. «ماهرخ» همسر «رامين». در اين داستان بود كه ديگر مطمئن شدم آقاي گلشيري اگر ضد زن نباشد، لااقل دل خوشي هم از زنان ندارد. تا اينكه مجموعه داستان «همسران» را از ايشان خواندم. «همسران» شامل 10 داستان كوتاه است كه حداقل 6 داستان از آن به راحتي در مجموعه آثار «ضد زن» جاي مي گيرد. وقتي مجموعه شخصيت هاي زن آثار آقاي گلشيري را كنار هم مي گذاريم، زاويه ديد ايشان نسبت به زن واضح و نمايان مي شود: «نهال» در «بعد از مهماني» ، «فرشته» در « آقا طيب»، «رؤيا و هاله» در «نفرين شدگان» و شخصيت زن در داستانهاي «شبي در مه، رؤياي باغ و بدل كار».اينها نمونه هايي هستند كه به راحتي در الگوي «زن لكاته» جاي مي گيرند. همه اين زنان با مرد مقابل خود (شوهر يا دوست) مشكل دارند و اين مشكل در تمامي موارد به زنان برمي گردد. مردهاي مقابل اين زنان همه آدم هاي منطقي اي هستند كه در مقابل رفتارهاي ناهنجار زنانشان يا هيچ عكس العملي نشان نمي دهند و يا رفتاري آرام و توأم با منطق و تفكر در پيش مي گيرند. در داستان «شبي در مه» شاهد گفتگوي زن و شوهري هستيم كه از خانه مادر مرد برمي گردند. در كل اين گفتگو كه در تاكسي صورت مي گيرد، زن مدام به خانواده مرد فحش و ناسزا مي گويد و مرد آرام و سربه زير تنها از او خواهش مي كند كه آهسته تر سخن بگويد: «زن گفت: مي خواستي زنگ بزني. چقدر بهت گفتم زنگ بزن. مرد گفت: يواش خانم… زن آهسته گفت: بايد به مادرت بگي. بگو هروقت ما مي آييم اين آشغالو دعوت نكنه. مرد گفت: مادر من از كجا مي دونست كه مي آد تازه حالا مگه چي شده؟ زن گفت: چي شده؟ چي شده؟ مگه نديدي چقدر گنده بارم كرد. كثافت هرچي از دهنش در مياد ميگه.(مجموعه داستان همسران؛ داستان شبي در مه؛ صفحه 14) در همين تاكسي مسافر ديگري هست كه تازه ازدواج كرده و براي رسيدن به خانه عجله دارد اما ديگر مسافران مدام او را مسخره مي كنند: «حالا اولشه آقا پسر… دو سال ديگه اصلاً دلت نمي خواد بري خونه… اون موقع آرزو مي كني راننده صبح راه بيفته» (همان؛ صفحه11) مرد در داستان «بعد ازمهماني» نمونه ايده آل يك مرد خانواده دوست است؛ مردي كه در كارهاي خانه به همسرش كمك مي كند و ناسزاهاي او را نشنيده مي گيرد! «بهنام» در كنار همسرش در آشپزخانه ظرف مي شويد و حتي وقتي همسرش او را از آشپزخانه بيرون مي كند، با شنيدن صداي شكستن ظرف دوباره مهربانانه به آشپزخانه برمي گردد، خرده ظرفها را جارو مي كند و پيشنهاد مي كند باز هم به همسرش كمك كند ولي زن نامهربان دوباره او را از آشپزخانه بيرون مي كند! و اما بشنويد از اين زن ناسپاس. از ديد «نهال»، «بهرام» يك مرد «امل» است چون دوست ندارد همسرش با مردان غريبه برقصد: «نهال: تو فكر مي كني ميتوني دست از اين امل بازيت برداري؟ ـ نه، من هيچوقت نمي تونم ببينم زنم داره با يه نره خر ديگه مي رقصه.» (مجموعه داستان همسران؛ داستان بعد از مهماني؛ صفحه30)«نهال» حسرت همسر فعلي «پسر خوش تيپ دانشكده» را مي خورد: «تو دانشكده هميشه سرش دعوا داشتيم. ـ سر چي؟ ـ سر فرزاد. آخرش رسيد به شهناز. خوش به حالش!» (همانجا) و اصلاً برايش مهم نيست كه فرزاد با وجود داشتن همسر، چندين معشوقه هم دارد: «نوش جونش. عوضش هردفعه سر هرچيزي به زنش نمي گه طلاقت مي دم.» (همانجا) الگوي مرد خوب از ديد اين زن، مردي است كه كاري به كار همسرش نداشته باشد و خودش هم هركاري مي خواهد بكند. اما با تمام اين احوال، «بهنام» مثل هميشه تاريخ (!) حاضر است فداكاري كند و قبل از اقدام به طلاق چند مدتي را دور از همسرش زندگي كند: «اگه بخواي، من فردا صبح مي رم خونه مادرم. تا هروقت تو بخواي. فكر مي كنم نبايد عجولانه تصميم گرفت.» (همان؛ صفحه31) داستان «رؤياي باغ» از اين مجموعه اما شاهكاري است! در اين داستان «زن لكاته» براي به دست آوردن دوباره معشوق سابقش ـ كه البته حالا زن و دو فرزند هم دارد ـ دروغ شاخداري سرهم مي كند و مرد را شب تولد پسرش از خانه بيرون مي كشد و معلوم هم نيست كه همسر مرد چرا هيچ اعتراضي نمي كند. در نهايت وقتي مرد تمام دورهايش را با معشوقه سابق مي زند و دروغ او برايش آشكار مي شود به خانه برمي گردد. خانه اي كه همه درآن «منتظر اويند» و هيچكس هيچ توضيحي در مقابل اين گردش شبانه در شب تولد پسرش از او نمي خواهد. ( از شباهت عجيب اين داستان با يكي از داستانهاي فيلم «ده فرمان» كيشلوفسكي به دليل خارج بودن از حوصله اين مقال مي گذرم.) در داستان «بدل كار» باز هم اين الگو تكرار مي شود. مرد هميشه سرگشته و بيگناه آقاي گلشيري اينبار از دست همسرش قصد خودكشي دارد؛ علت: زن قمارباز است! «مي دوني هردفعه چقدر پول رو دستم مي ذاره؟ بعضي هفته ها مجبور مي شم فقط پنجاه هزار تومان براي باخت خانم كنار بذارم. تو كه مي دوني، مگه حقوق من چقدره؟» (مجموعه داستان همسران؛ داستان بدل كار؛ صفحه 145) اينبار مرد فداكار، كارمند هم هست و خانم خانه دار علاوه بر خرج قر و فرش لابد، هزينه قمارش را هم از اين مرد بيچاره مي گيرد. اما اين تنها عيب خانم نيست: «فكر مي كنم هنوز با شوهر سابقش رابطه داره. باور كن اين فكر ولم نمي كنه.» (همان؛ صفحه 147) و جالب اظهارنظرات شخص دوم داستان است. كل جريان اين داستان ديالوگي است بين «فريبرز» (مرد اغفال شده) و دوستش «ساسان». «ساسان» تمام مدت از همسر «فريبرز» پشتيباني مي كند. او معتقد است اگر اين زن قمار مي كند، «لابد سرگرمي ندارد» (همان؛ صفحه 145) يا در مورد رابطه زن با شوهر سابقش مي گويد: «من تورو از خودت بهتر مي شناسم. عاصيش كرده ي. تو سر هر مسئله جزئي به آدم گير ميدي… تو بيخودي بهش مشكوكي. تو به همه شك داري.» (همان؛ صفحه 148) از آقاي گلشيري مي پرسم در عالم واقعيت چند درصد از مردان در قبال شكايت رفيقشان از همسرش چنين موضعي مي گيرند و چند درصد معمولاً با رفيقشان همدرد مي شوند و نمونه هاي بيشماري از زندگي خود يا اطرافيانشان را براي او بازگو مي كنند؟ چند درصد از مردان مجرد، رفيق متأهلشان را مسخره مي كنند و با جملاتي مثل: «ما كه از اول گفتيم خودتو تو چاه ننداز،حالا هم دير نشده و…»او را مستقيم يا غيرمستقيم تشويق به جدايي يا حتي مقابله به مثل مي كنند؟ مطمئنم كه آقاي گلشيري هم اينها را مي داند اما اشكال از زاويه ديد ايشان است. از نگاه ايشان مردها اصولاً و ذاتاً معصوم و بيگناهند و يا به عبارتي همان «زن ذليل»! در داستان «آقا طيب» اين مظلوميت به اوج مي رسد. يكي از شخصيت هاي اين داستان «اسماعيل» نامي است كه از «گنده لات هاي» سابق محل بوده و با عشق همان دورانش هم ازدواج كرده. اين آدم «گنده لات» كه «خيلي هارو تكونده» حالا نمونه كامل يك مرد زن ذليل است. «فرشته» همسر «اسماعيل» زن بي ادبي است كه چون شوهرش بچه دار نمي شود، «اخلاقش مثل سگ است»: «از تو چه پنهون، بچه دار نمي شيم. عيب از منه. روزگارمو سيا كرده. چپ و راست بهم گير مي ده. كاش پام شكسته بود سراغ اين سليته نرفته بودم، طيب.» (مجموعه داستان همسران؛ داستان آقا طيب؛ صفحه 38 ) اين «فرشته خانم» برعكس اكثريت قريب به اتفاق زنان ايراني حتي حرمت مهمان را هم نگه نمي دارد و جلوي روي او به همسرش و حتي به خود مهمان توهين مي كند: «فرشته از اتاق بيرون آمد. اسماعيل گفت بشين برات چاي بريزم. فرشته بي آنكه به حرفش توجهي كند، رفت توي آشپزخانه.» (همان؛ صفحه 39) «يكدفعه فرشته در اتاق را باز كرد و بيرون آمد. رو به اسماعيل داد زد: بگو گورشو گم كنه. تا كي بايد تقاص كثافت كاريهاتونو پس بدم؟ بعد رو كرد به من و گفت: چرا دست از سرش برنمي داري؟ فكر مي كردم مرده ي از دستت راحت شديم. بعد از اين همه سال، اين اولين بار بود كه به من توهين مي شد. سرم را انداختم زير و چيزي نگفتم.» (همان؛ صفحه 41 ) اينجا هم باز اين مرد است كه كوتاه مي آيد چه در نقش شوهر و چه در نقش مهمان. در رمان «نفرين شدگان» هم وضع بهتر از اين نيست. «رؤيا» قهرمان زن اين داستان، زن بيوفايي است كه بدون هيچ دليلي نامزدش را رها كرده، به خارج رفته و همانجا ازدواج كرده. حالا بعد از گذشت سالها به ايران برگشته و دوباره هواي يار ديرين را كرده. او با اصرار، عشق سابقش را مي بيند و مرد ساده لوح خوش خيال دوباره فريب او را مي خورد. رابطه آنها باز مثل سابق مي شود و مرد ساده لوح، دوباره عاشق. اما درست زماني كه قرار است با هم ازدواج كنند، يك بار ديگر «رؤيا» بدون هيچ دليلي مرد را رها مي كند و به خارج برمي گردد و مرد را در بهت و حيرت تنها مي گذارد. «هاله» زن ديگر داستان، نامزد «بهرام» است. «هاله» هم نمونه يك «زن لكاته» است. معتاد است و با مردهاي غريبه مير قصد (گويا از ديد آقاي گلشيري اگر خانمها با مردان غريبه نرقصند، كل مشكلات زناشويي حل خواهد شد!): «يكدفعه ديدم همه جا تاريك شد. فقط يكي از لوسترهاي ديواري روشن بود. توي آن تاريكي چشمم افتاد به هاله و سهراب كه داشتند وسط سالن مي رقصيدند. احساس كردم همه دارند نگاهشان مي كنند.» ( رمان نفرين شدگان؛ صفحه 262) «هاله گفت: عوضش ما تلافيشو در مي آوريم. خيلي قشنگ مي رقصه. نگاهش به سهراب بود. گفت: از اون تيپ هاس كه آدم دلش مي خواد عاشقشون بشه.» (همان؛ صفحه 263) زن سابق «بهرام» هم دست كمي از نامزد فعلي او (هاله) ندارد: «طرف يكي دوتا داستان اين طرف و آن طرف چاپ كرده بود و دنبال اين بود كه مجموعه اش را در بياورد و به هر دري مي زد. من همه داستان هايش را خوانده بودم. به نظر من كه مزخرف بودند. گاهي وقتي مي خواندمشان، فكر مي كردم يك بچه هفت هشت ساله نشسته و انشا نوشته. شك ندارم تنها چيزي كه كمك كرد تا مجموعه اش چاپ شود، خوشگلي اش بود.» (همان؛ صفحه 8 ) و بعد از ازدواج با بهرام: «تازه بعدها متوجه شدم كه خانم، هنوز شش هفت ماه از ازدواجشان نگذشته، دلداده يكي از همان نويسنده هاي نيمچه مشهور شده…» (همان) نيازي به بازگويي اين مطلب نيست كه نمونه اينگونه زنان، در جامعه ما وجود دارد اما وقتي يك نويسنده، اكثريت قريب به اتفاق شخصيت هايش اينگونه اند، خواننده به شك مي افتد كه نكند خداي ناكرده اين نويسنده محترم قصد قلب واقعيت دارد و مي خواهد اقليت را به جاي اكثريتي بنشاند كه فرياد دادخواهي شان ديگر گوش ناشنوايان تاريخي را هم كر كرده است. اما روي ديگر اين سكه «زن اثيري» است. ظاهراً از ديد آقاي گلشيري زن اثيري چندان هم دست نيافتني نيست بلكه در زندگي روزمره وجود دارد، مثل: «آفرين» خواهر «رؤيا» در «نفرين شدگان»، «ماهرخ» در «مهماني تلخ» و شخصيت همسر در داستان «رؤياي باغ» و زن در «كوچه تاريك». اينها همان زنان اثيري اي هستند كه پا به عالم واقيت گذاشته اند. زنان مطيع و سربه راهي كه در مقابل رفتارهاي ناهنجار شوهرانشان يا اصلاً اعتراض نمي كنند (مثل «آفرين» كه مدام كتك مي خورد ولي حاضر به جدايي از همسرش نيست) و يا اعتراضشان بسيار كمرنگ و باصطلاح آبكي است كه آن هم در مقابل پافشاري مرد و نيز ترس از دعوا و بگومگو بالكل رنگ مي بازد. رمان «مهماني تلخ» در يك پنج شنبه شب اتفاق مي افتد. پنج شنبه شبي كه صبح فردايش «ماهرخ و رامين» (زن و شوهر داستان) قرار است با يكي از دوستان «ماهرخ» به نمك آبرود بروند. اما رامين به طور تصادفي يكي از شاگردان سابقش را بعد از هفت سال مي بيند و اين شاگرد سابق (تورج) از او دعوت مي كند تا همراه همسرش امشب را در باغ «تورج» در حوالي كرج بگذرانند. «رامين» در مقابل اصرار زياد تورج اين دعوت را منوط به پذيرش همسرش مي پذيرد (الگوي شوهري كه بدون مشورت با همسرش هيچ تصميمي نمي گيرد). تا اينجاي كار خيلي هم باورنكردني نيست. اما اينكه «ماهرخ» با وجود داشتن قرار قبلي با دوستش و با اينكه اصلاً اين شاگرد سابق را نمي شناسد و تا حالا هم حرفي راجع به او از همسرش نشنيده، قرار نمك آبرود را به هم مي زند(الگوي زن خوب فرمانبر پارسا)، همان الگوي "زن خوب فرمانبر پارسا" را به ذهن متبادر مي سازد 0 يك نوع زن ديگر هم در آثار آقاي گلشيري وجود دارد كه البته مي توان او را هم در رديف زنان اثيري قرار داد: «مادر» همان فرشته هميشه پاك و بي بديل! اينجا شباهت عجيبي بين آقاي گلشيري و مسعود كيميايي مي بينم {نگاه كنيد به شخصيت زن (لكاته) و مادر در فيلمهاي قيصر و بلوچ}. در داستان «آقا طيب» هم چنان كه «اسماعيل» از همسرش ناسزا مي شنود و به او ناسزا مي گويد، يادي از مادرش مي كند: «به ارواح خاك ننه م، همه جا سراغ تو گرفتم. همه مي گفتن طيب رفته خارج. گفتم: مادرت… گفت آره الان چهار ساله كه مرده. يه سال بعد از اينكه زن گرفتم. (نويسنده خجالت كشيده مستقيم بگويد مادرم از دست زنم دق كرد!) گفتم: خدا بيامرزدش. مث مادر خودم بود. گفت خدا رفتگون شما رو هم بيامرزه. اون هم خيلي تو رو دوست داشت. تا اون اواخر يه ريز سراغتو مي گرفت.» (مجموعه داستان همسران؛ داستان آقا طيب؛ صفحه 36) (باز هم شرم حضور مانع از اين شده كه بنويسد«برعكس زنم»). در داستان «مادربزرگ» هم اين الگو تكرار مي شود. «مادربزرگ» نماد يك زن پاك و زحمتكش است كه در حال موت است. نوه اش در كنار او مانده تا لحظات آخر عمرش تنها نباشد. اما نامزد اغواگر نوه، درست در لحظات آخر او را از خانه بيرون مي كشد و عليرغم تلاش نوه براي تنها نماندن مادربزرگ، او در تنهايي مي ميرد. البته در اين داستان، دختر (نامزد نوه) ظاهراً دختر خوب و سربه راهي است! اما اصلاً نامزدش را درك نمي كند و درست در شب احتضار مادربزرگ نامزدش، مدام با او از سفر قريب الوقوع برادرش به ايران بعد از 17 سال و مراسم عروسيشان صحبت مي كند. واقعاً كه اين زنها عجب موجودات بي احساسي هستند! آقاي گلشيري عزيز! لازم است به شما گوشزد كنم كه الگوي «زن بد ـ مادر خوب» هرچند الگوي قديمي اي است كه هزاران سال است بر ما تحميل شده و زاييده تفكر شخص شما نيست اما تكرارش از جانب يك نويسنده، جاي سؤال دارد، آن هم نويسنده اي كه بيشتر مخاطبانش جوانان هستند و خواسته يا ناخواسته نام «گلشيري» را هم يدك مي كشد. مگر اينكه خود، معتقد به اين الگو باشيد! نكته جالب توجه اينجاست كه اكثر خانواده هايي كه محور داستان هاي آقاي گلشيري هستند از طبقه تحصيلكرده و با فرهنگ جامعه اند. حالا از آقاي گلشيري مي پرسم آيا تنها مسئله زنان و شوهران تحصيلكرده و روشنفكر، رقصيدن خانمها با مردان و داشتن روابط با مردهاي غريبه است؟ آيا بحراني كه گريبان خانواده هاي ايراني را گرفته، فقط حول محور رابطه آزاد زن و مرد دور مي زند؟ اگر چنين است پس شما چه فرقي با آقاياني داريد كه تمامي مشكلات جامعه ـ از گراني و تورم گرفته تا بالا رفتن آمار طلاق و خودكشي و اعتياد و فحشا ـ را معلول پوشيدن مانتوهاي تنگ مي دانند؟ آقاي گلشيري! اگر فقط يكي از داستان هاي شما الگويي اينگونه از زن نشان داده بود، اگر شما نويسنده نبوديد، اگر شما ناخواسته بار اسم عموي مرحومتان (هوشنگ گلشيري) را بر دوش نداشتيد، من هم اين مطلب را نمي نوشتم. ولي تكرار الگوي «زن لكاته ـ زن اثيري» در آثارتان و اينكه بالاخره شما نويسنده ايد و خواسته يا ناخواسته براي عده اي از جوانان ما الگوسازي مي كنيد و دست آخر اينكه شما برادرزاده كسي هستيد كه ادبيات داستاني ما وامدار اوست، مرا وادار كرد تا اين نكات را به شما گوشزد كنم. آقاي گلشيري! چندين سال است كه زنان ما براي به دست آوردن حقوق از دست رفته خود تلاش مي كنند. چندين سال است كه زنان ما فهميده اند كه «زن خوب فرمانبر پارسا» زن توسري خور و مظلومي است كه اجازه مي دهد هر ظلمي بر او روا شود. چندين سال است كه زنان ما كنار شوهران خود و نه در مقابل آنان براي ساختن دنيايي بهتر تلاش مي كنند. آنان را ببينيد، باور كنيد و اگر ياريشان نمي كنيد لااقل مقابلشان نايستيد چرا كه در غير اين صورت، اين موج دست و پايتان را خواهد شكست!
|