جستجوي كتاب:

دسترسي سريع:

سبد خريد | تماس با ما | صفحه اصلي  





سنج و صنوبر
مهناز كريمي


اطلاعات بيشتر درباره‌ي كتاب

دوست دارم مثل خودم بنويسم

گفتگو با مهناز كريمي ، داستان‌نويس

يوسف عليخاني
weblog.kargah.com/youssef

مهناز عطارها متولد كاشان و محصل، مهناز زندي ساكن تهران و خبرنگار، مهناز كريمي اهل بوشهر و نويسنده. اين چيزي است كه نويسنده رمان "سنج وصنوبر" درباره‌ي خودش مي گويد.

پنجاه وسه سال دارد و پيش از اين كه "سنج وصنوبر" او را نشر ققنوس در سال 82 منتشر كند، رمان " رقصي چنين " را توسط نشر شروه در سال 69 در بوشهر منتشر كرده است.

بسيار سرزنده است و وقتي مي گويم ديگر پير شده‌ايد بلند مي‌خندد كه طبق تحقيقات، پيري از سن شصت وپنج سالگي شروع مي شود ومن هنوز با پيري شناسنامه‌اي خيلي فاصله دارم و با پيري رواني اووواه.

بي تعارف شروع كرده‌ايم، بخوانيد:

- خانم كريمي كمتر ديده‌ايم كه به رمان " سنج وصنوبر " نوشته‌ي شما در جامعه مطبوعاتي توجه شده باشد. البته مطمئن هستم كه اين رمان در جامعه ادبي ديده شده اما در مطبوعات كه به گونه‌اي دريچه‌ي ارتباطي هستند ميان كتاب و مردم، خيلي كم ديده شده است. يك سر اين اتفاق به خود شما بر مي‌گردد كه خودتان را دور نگه داشته ايد و يا...

ببينيد معتقدم كه اگر رماني ارزشمند باشد دير يا زود راه خودش را پيدا مي كند و نويسنده را اگر در قيد حيات باشد به دنبال خودش مي كشاند. - مثل آشنايي شما با من.- اگر هم نه كه خب همين است ديگر كتاب‌ها وقتي چاپ شدند خودشان را از اسارت نويسنده بيرون مي كشند و براي خودشان مستقلا عمل مي كنند. از طرفي هم براي روابطم بيشتر از آن حرمت قائلم كه به بند و بست آلوده‌اش كنم و يادتان باشد كه يك اثر هنري پودر لباسشويي يا دوچرخه كوهستان نيست كه براي فروشش تبليغ هاي فريبنده انجام بگيرد. اگر خريداري از خريد يك كالا بر اثر تبليغ متوجه شد كه سرش كلاه رفته خب دو تا فحش مي دهد كه دلش خنك شود و نهايتا جنس خريداري شده را مي اندازد توي سطل آشغال. اما در مورد يك اثر هنري كار به اين آساني نيست. خواننده اگر متوجه شود كه سرش كلاه رفته روحا آزرده مي شود و اعتمادش از كل جامعه هنري و هنر به طور كلي سلب مي شود. درست ترين شكل اين است كه نويسنده با ويراستاري قرارداد داشته باشد و شخصي يا شركتي كارهاي مربوط به معرفي كتاب را كه خيلي هم مهم است انجام دهد. دنياي تخصصي امروز هم همين را مي گويد. به همين دليل هم به دنبال يك ويراستار و يك مديركار آمد هستم تا در كوران جرايد باشد و بداند كه چطور رمانم را بدرستي معرفي كند. كساني كه از نظر فكري به من نزديك باشند و حساسيت هاي مرا قبول داشته باشند. مي‌دانم كه اين فرهنگ در ايران هنوز جا نيفتاده است. اما به هرحال از يك جايي بايد شروع كرد اگر چه نويسندگي در ايران درآمدي ندارد و نمي‌تواند حتا خرج و دخل كند.

- به گمان من بيشتر به دليل عدم پذيرش ويراستار از سوي نويسندگان است، در خوشبينانه‌ترين شكل ممكن است هر ناشر براي خودش ويراستاري داشته باشد.

قبول دارم. وقتي كتاب را مي‌دهيد به ناشر و ويراستار ناشر كتاب را ويراستاري مي‌كند خيلي متفاوت است با اين شكل كه من نويسنده، ويراستاري داشته باشم كه به طور مداوم با او در ارتباط باشم. اين كه بدانم فصل به فصل كتاب را بايد براي چه كسي بخوانم. نظر و نقد او را قبول داشته باشم و يك رابطه‌ي سالم در جهت تعالي كارم پيدا كنم.

- وقتي ما نويسنده‌ي حرفه‌اي نداريم كه از اين راه پول در آورد و مهناز كريمي نويسنده آنقدر از كارش پول در نمي‌آورد تا يك ويراستار و يك مدير تبليغات در كنارش باشد، نويسنده پس از چاپ كتاب، مي شود پخش كننده كتاب، مي شود...

بله. مي شود آچار فرانسه. ببينيد جايگاه يك زن نويسنده در اين زمان و مكان بعد از رسيدگي به بچه‌ها بعد از خريد روزانه بعد از رسيدگي به شوهرش بعد از رعايت مناسبات فاميلي و بعد از شغلي كه اين روزها به عنوان كمك خرج خانه از ضروريات محسوب مي‌شود قرار دارد. براي مردها هم وضع از اين بهتر نيست. ته شب يا در وقت‌هاي مرده نويسنده بايد با تفاله‌ي خود قلم به دست بگيرد و هنرآفريني كند. تازه با كم گذاشتن از خانواده امكان چاپ را فراهم بياورذ و بعد كتاب‌هاي خود چاپ‌كرده‌اش را بخرد و به اين و آن هديه بدهد به اين اميد كه بخوانند و نقدي بر آن بنويسند و يا بيفتد توي يده بستان‌هاي كاسبكارانه. به نظر من يك جاي كار حسابي مي لنگد.

- شما گفتيد كار بيرون...

با بازنشستگي از سازمان حفاظت محيط زيست، كار طراحي فضاي سبز را شروع كردم. و خوشحالم كه با عشقي كه به آب و هواي شيراز دارم توانسته‌ام با غرس بيش از سه هزار اصله نهال دراين شهر دينم را به شيراز ادا كنم. مي‌دانيد كه تمام لطافت هواي شبراز به خاطر باغ هاي قصر دشت است كه متاسفانه همين طور دارد ويران مي شود و به جايش آپارتمان ساخته مي شود. كاش خود شيرازي‌ها هم شهرشان را دوست داشتند و جلوي اين ويراني را مي‌گرفتند. اما حيف كه...

- اجازه بدهيد نقبي بزنيم به زماني كه كتاب اول شما منتشر شد. اين كتاب در بوشهر چاپ شد و ما اصلا چيزي درباره‌اش نشنيده‌ايم، گويا اين سكوت را آن موقع هم داشتيد؟

كتاب چاپ شد. و بايد راهش را پيدا مي كرد اما موفق نشد. ناشر هم دغدغه‌اي نداشت. فقط خانم شامبياتي كه هنوز هم امكان آشنايي با ايشان را نيافته‌ام نقدي بر آن نوشتند كه درماهنامه كلك چاپ شد. آقاي مير عابديني هم در كتابشان از"رقصي چنين" نام برده‌اند.

- و كتاب ديده نشد....

بله ديده نشد. اما چند نفري از اهالي هنر كه اتفاقي مرا ديدند معترف بودند كه براي اولين بار در ادبيات ايران درون زن ايراني يعني آن بخشي كه حتا از خودش پنهان مي‌كند روي كاغذ ريخته شده است. خوانندگان زني هم بودند كه گفتند تو مارا روي كاغذ ريخته‌اي. منظور به دغذغه‌هاي پنهانشان بود. دو روي سكه‌ي زن شرقي. روي جامعه‌پسند و رويي كه در نهان خانه‌ي دل زن مخفي است. آن مكري كه در مقابل قدرت ساخته شده است.

- مكر در مقابل تحقيرهاي فرو خورده شده؟

در مقابل تحقير، ناامني و بي پناهي و عوارضي كه هر كدام به جا گذاشته اند. من از كودكي با اين تزوير آشنا شدم و با آن قد كشيدم و در جواني حادثه اي چشمانم را به روي اين تكه از وجودم باز كرد. خوب بدون روانشناس كه دسترس نبود و هنوز هم مرسوم نيست خودم دست به كار شدم. چيزي كه ساخته شد حالا به دليل ناهمخواني با سنت مورد انكار است.

- چرا تزوير؟

از شما مي پرسم انساني كه فاقد زور بازو است در مقابل قدرت مردانه و استبداد حكومتي و بي‌چراي سنت چگونه بايد از خودش دفاع كند؟ البته اين كشف بزرگي نبود براي اينكه ما ملتي هستيم با يك تزوير تاريخي كه راز ماندگاري ماست. زن از اين حربه براي دشمن خانگي هم استفاده كرد و چرا كه نه. زن در مقابل ستمي كه بر او مي‌رفت يا بايد مي‌جنگيد كه زور بازو و حربه‌اش را نداشت و ناگزير نابود مي‌شد يا بايد تا سرحد مرگ تمكين مي كرد كه اين از خاصيت انساني بدور است و يا بايد متوسل به نيرنگ مي‌شد. كه به نظر من بهترين راه را انتخاب كرد. اما مسأله اين است كه حالا چطورمي‌خواهد به نسبت دانايي و آزادي نسبي‌اش اين غلاف چركمرد را از تنش بيرون بيندازد؟

- مثل شهرزاد قصه گو؟

دقيقا. شهرزاد هم به يك شيوه‌ي زنانه متوسل شد براي اينكه از مرگ رها شود. اتفاقا اگر توجه كنيد شهرزاد خيلي خوب اين مكر را توجيه مي كند به طوري كه خواننده با شهرزاد همسو شده و او را تاييد مي كند و حس همدردي‌اش بر انگيخته مي شود. ببينيد حتا در قرن بيست و يك جامعه‌ي ما زن تنها را نمي پذيرد. حتا هنوز هم امنيت براي زن در سايه‌ي يك مرد معني مي دهد.

بد نيست توضيح بدهم كه زيستن در چنين شرايطي تنها براي زنان مصيبت بار نيست بلكه مردان هم قسر در نمي روند. به هر حال در اين رهگذر برنده اي وجود ندارد و زن و مرد با هم از دست مي روند و به دست هم مضمحل مي شوند.

- و بعد از گذشت اين چند سال قصد نداريد " رقصي چنين " را تجديد چاپ كنيد؟

اتفاقا از طرف ناشري اين پيشنهاد شده است منتها وقتي دوباره آن را خواندم حيفم آمد آن را باز نويسي نكنم. ده سال بزرگتر شده ام. شوخي نيست!

- در هر حال اميدوارم سيستمي براي معرفي وپخش خوب كتاب ها در ايران داير شود.

اميد خوبي براي كتاب است.

- چطور؟

يادمان نرود نويسنده با نوشتن به دليل لحظات خلق و كشفي كه در نوشتن است لذت مي برد. يك لذت ناب. بنابراين وقتي نقطه‌ي پايان بر رماني گذاشته شد نويسنده به مزدش رسيده و سهم خودش را از ادبيات گرفته. مي ماند سهم كتاب كه آيا ماندگار خواهد شد يا نه؟ من مي گويم كه اگر ارزشش را داشته باشد مي‌ماند و خوش به حالش و اگر نه كه به فراموشي سپرده مي‌شود. به هيچ زور و ضربي هم نمي‌توان ماندگارش كرد. به همين دليل من حساب رمانم را از خودم جدا كردم. يه نظرم اين طوري احترام هر دومان محفوظ مي ماند.

- مهناز كريمي حالا بايد پنجاه و دو سه سالش باشد. قاعدتا نويسنده‌ها نويسندگي را از جواني شروع مي كنند و سؤال من اين است كه چرا اينقدر دير كتابهايش را داريم مي‌بينيم؟

اگر بخواهي وارد ماجراي شخصي من بشوي قصه به درازا خواهد كشيد. بگذريم. اما دلم مي خواهد به اين نكته اشاره كنم كه متاسفانه در جامعه‌ي ما به دليل نبود يك سيستم تربيتي و آموزشي صحيح همه چيز به شانس و تصادف مربوط مي شود. آدمهاي بااستعداد اگر خوش شانس باشند به تصادف ممكن است استعدادشان كشف شود و توان آن را داشته باشند كه در كنار غم نان لك و لكي هم بكنند. خيلي‌ها هم هستند كه مي‌ميرند بدون اينكه حتا بفهمند از چه استعداد شگرفي بر خوردار بوده‌اند. بعضي هم مي‌فهمند و پا به ميدان مي‌گذارند اما با چنان نقدهاي كمرشكن و بدون مسئوليتي برخورد مي كنند كه عطايش را به لقايش مي بخشند و برمي گردند به زندگي عادي. حالا جاي شكرش باقي‌ست كه من هم جزو خوش‌شانس‌ها هستم و هم پوستي به كلفتي كرگدن دارم.

- برايم جالب بود كه فهميدم مهناز كريمي تا نوجواني در كاشان بوده در جواني در تهران كار خبرنگاري كرده و با مردي از اهالي اشكور گيلان ازدواج كرده. خودش را بوشهري مي داند و در رفت وآمد مدام به مشهد است به خاطر دو فرزندش كه آنجا دانشجو هستند و فعلا در شيراز زندگي مي كند.

همه ايران سراي من است.

- از فضاي اشكور هم داستاني داريد؟

بله. يكي در فضاي روستايي بخش ساحلي گيلان و يكي در فضاي شوييل كه در بالاي ارتفاعات اشكور است. جايي بالاي ابر.

- چاپ شده؟

"راشه" چاپ شده و "نگا مثه سگابي" هنوز چاپ نشده. سه چهار تايي ديگر هم اينجا و آنجا چاپ شده و چهل تايي هم منتظر نوبت توي فايل‌اند.

- پيش از اينكه شما را ببينم گمان مي‌كردم كه سنج و صنوبر يك رمان كتابخانه‌اي است و حاصل تخيل نويسنده. اما حالا چنين فكر نمي كنم. اين رمان، رماني است از نويسنده‌اي باتجربه.

متاسفانه يا خوشبختانه انسان دغدغه ذهني من است. ديدن اين همه تنوع در جهان‌بيني آدم‌ها، اين همه تنوع در نوع و روش زندگي. گاه فكر مي كنم انسان در مجموعه‌اش يك مدل كائنات است؛ و هر انسان يك سياره‌ي مسنقل در مجموعه‌اي قانون‌مند. اين كنجكاوي به حدي است كه از جلو هيچ در نيمه بازي نمي‌توانم بدون سر سوك دادن بگذرم و هيچ سخني را نشنيده بگذارم. و بر خلاف امروز بيشتر شنونده هستم تا گوينده. هر بار كه يادم مي آيد در كل كائنات از بيگ بنگ تا امروز و تا پايان دنيا اين فرصت به من مهناز كريمي داده شده است كه دمي زندگي را مزمزه كند از شوق به عرش مي رسم. خب با اين شوق طبيعي است كه با تمام توانم كوشيده‌ام زندگي آدمها را ببينم و در ذهنم آنها را بازي كنم و شگفت اينكه حافظه ام تنها در اين مورد ياري‌ام مي‌كند و بقيه امور را با سماجتي باور نكردني فراموش مي‌كند و يا مي‌اندازد پشت ديواري بلند.

- به همين دليل هم آن‌قدر آدم آورده‌ايد توي رمانتان؟

نه. فكر مي‌كنم ضرورت متن، آدم‌ها را به صحنه آورد.

- چطور رسيديد به فرم فعلي؟

گاهي فرم با خود متن مي آيد گاهي هم لجبازي مي كند. در مورد سنج و صنوبر لج كرده بود. عناد داشت. تا اينكه توجهم به نقش هاي قالي، معرق، مقرنس جلب شد و كشف اينكه نقش‌هاي جدا از هم چطور به هم چسبيده‌اند. در همه‌شان استقلالي همراه با وابستگي شديد وجود دارد. طرحي كه حسابي با نوع زندگي ما مي خواند. خودش بود. رمان با همين ساختار باز نويسي شد. جواب داد.

- و زبان‌هاي مختلفي كه در رمان بكار برده‌ايد

پنج راوي داريم كه كم كم و به ضرورت سر و كله‌شان پيدا شد. هر كدام بخشي از توطئه را بر ملا مي كنند. در يك دنياي پر توطئه يك راوي نمي تواند به عمق فرو برود و از لايه‌هاي مختلف پرده بردارد. آفاق در سطح رويي حركت مي كند و بقيه راوي‌ها لايه‌هاي زيري را مي‌شكافند تا جايي كه مرا به اين باور رساندند كه در اطراف ما قاتل‌هايي زندگي مي‌كنند كه از قتلي كه كرده‌اند بي‌خبرند مجازاتي هم برايشان در كار نيست و عجيب اينكه با عشق بسيار، بر كشته‌ي خود زنجه موره مي كنند.

- داستان‌هاي زيادي درباره‌ي فضاي مهاجران ايراني خارج از كشور نوشته شده كه بخشي از آن را خود نويسندگان مهاجر نوشته‌اند و برخي را هم نويسندگاني كه به شكل توريستي مدتي آنجا بوده‌اند. سنج و صنوبر را قاعدتا بايد مهناز كريمي توريست نوشته باشد. اما خواننده احساس مي كند نويسنده بايد اين فضا را زندگي كرده باشد.

فرق يك نويسنده با مردم عادي اين است كه مردم عادي در ميان گود سرگرم بازي‌هاي مرسومند اما يك نويسنده مي‌تواند حودش را به بالاي گود برساند و در زندگي آدم‌ها دقت كند، دقت تا سرحد كنجكاوي فضولانه و باز مي تواند در قالب آدم‌ها فرو رود و به جاي آن‌ها زندگي كند. با اينكه حافظه‌ي خيلي ضعيفي دارم، مسائل انساني خوب توي ذهنم جا مي ماند. اين عادت را از كودكي هم داشتم در تنهايي سرداب‌هاي كاشان مدام به نقش اين و آن فرو مي رفتم و ساعت‌ها سرگرم بودم. اگر در جاي ديگري به دنيا آمده بودم به سراغ هنرپيشگي مي رفتم. يك آرزوي بر آورده نشده، اما با آبروي فاميل نمي‌شد بازي كرد. به هرحال من استفاده‌ي خودم را از نقش‌آفريني كرده‌ام و پشيمان هم نيستم. در سفرهايي هم كه داشتم اين بختياري با من بود كه با اقشارمختلف ميليونرها، هنرمندان، دانشجويان، واخورده‌ها، افسرده‌ها، درمانده‌ها، و سرفرازها حشر ونشر داشته باشم. زندگيشان را از نزديك ببينم و پاي گپ وگفتشان بنشينم و از مجموع سه زن را برگزيدم آفاق، فرنگيس و ميتو

ببينيد آفاق خودش را گم نمي‌كند وقتي به مهماني سرخ‌پوستها مي رود يك سرخپوست به او يك پر مي دهد آفاق مي پرسد اگر پر را آتش بزند چه اتفاقي مي افتد؟ سرخپوست جواب مي دهد يكي از شياطين خوب يا بد ظاهر مي شود. آفاق كشف مي كند كه در بين شياطين هم، خوب و بد وجود دارد اما منظورش از اين سؤال اين است كه ناگهان به ياد مي‌آورد كه از كسي شنيده يا جايي خوانده كه وقتي زال به وسيله‌ي تورانيان دستگير مي شود او را با قفس مي‌برند و ديگر از سرانجام زال سخني به ميان نمي‌آيد فكر مي‌كند شايد زال از دست تورانيان گريخته و به امريكا آمده و سرخپوستان در حقيقت از اعقاب او هستند. يكباره متوجه مي شود كه آدم‌ها به رغم تفاوت فرهنگ و رنگ و شمايل چقدر به هم شبيه هستند. با دردهاي همسان و گرفتاري‌هاي شبيه هم. حتا با شكل مشتركي براي رهايي از درد.

- يا مثل چاه...

بله در عربستان حضرت علي در چاه دردهايش را فرياد مي زند. در ايران آدمهاي آبرودار غم‌هابشان را سر چاه مي نشينند و مي گويند. ژاپني‌ها معتقدند كه همه‌ي چاه‌هاي بگو به هم راه دارند. يك وقتي سه زن ايراني، فرانسوي و ژاپني دردي را در ضبط صوت واگويه مي كنند و كشف مي كنند هر سه با يك آهنگ درد دل كرده‌اند. چطور مي شود منكر اين همه تشابه شد؟

- اما چرا از ميان همه فقط آفاق نجات پيدا مي كند؟

چون آفاق ياد مي‌گيرد كه به جاي گلاويز شدن با مدرنيته و بجاي قنبرك زدن و به جاي پوشاندن يك لباس مدرن بر تن سنتي خود، خودش را از درون مدرن كند. او خودش را به انساني مبدل مي‌كند كه هم جهاني است و هم فراموش نمي كند خانه‌اش كجاست. آفاق به جاي گشتن براي پيدا كردن تفاوت‌ها به دنبال تشابه‌ها مي گردد و مي‌يابد.

آفاق با صداقت خودش را بررسي مي كند. مي فهمد كه چه مي‌خواهد و با قدرت در پي خواسته‌هايش حركت مي‌كند. آفاق بدون اينكه درباره‌ي مدرنيته كتابي خوانده باشد در روند زندگي به اين آگاهي مي رسد و بدون شعار و تبختر آن را دروني مي كند و به سوي سادگي مي رود. كاري كه ما شديدا نياز داريم انجام بدهيم. نياز داريم كه خودمان و ديگران را گول نزنيم.

- و دايي اسد كه نمونه‌اي از روشنفكران نابود شده‌ي جامعه است.

بله دايي اسد روشنفكري است كه از راه كتاب آموخته. او خوب درسش را پي مي‌دهد ولي در عمل همچنان سنتي عمل مي كند. او مقهور قدرت حاكم است. دچار بي‌عملي است مثل بعضي از آقايان كه در جمع چنان از آزادي و برابري سخن مي گويند كه آدم دلش غش مي رود ولي همچين كه به خانه بر مي گردند در برابر زن و فرزندان تبديل به همان غول‌هاي مستبد مي شوند. دايي اسد بازنده است چون نمي تواند در مقابل قدرت براي تحقق خواسته‌هايش راهي پيدا كند به همين دليل هم تسليم مي شود. وقتي مي‌فهمد كه ديگر خيلي دير شده. آنقدر دير كه با همه‌ي شوقي كه براي زندگي كردن دارد جز حسرت بر دلش نمي ماند.

- همه چيز را گفتيد جز اينكه با اين مدرنيته‌اي كه از آن صحبت مي‌كنيد چطور برخورد كرديد؟

به صورتي كاملا عملي و در زندگي بي‌ادعاي آفاق آن را ديدم.

- و آموختيد؟

مهمتر از آن سعي كردم دروني‌اش كنم. سعي كردم از چنين پنجره‌اي دنيا را ببينم. من با آفاق رشد كردم. او دستم را گرفت وبه دنياي مدرن برد.

- نتيجه؟

آدمهاي مدرن را بسيار ساده و يك‌رو يافتم. آدمهايي كه به جاي قضاوت ديگران سعي دارند خودشان را بشناسند. آدمهايي كه تحمل عقايد مخالف را دارند و بلدند چطور بشنوند و وقتي مي گويند آب منظورشان آب است و نه هيچ چيز ديگر. راستش آنجا بود كه از پيچيدگي خودمان به شگفت آمدم. و يادم آمد كه هميشه تلاش مي‌كنيم كه منظور طرف را حدس بزنيم و به همين دليل اغلب هم دچار سوءتفاهم مي‌شويم.

- امروز كه با شما گفتگو مي كردم جواب يكي از سؤالاتم را هم گرفتم. وقتي سنج و صنوبر را مي‌خواندم احساس مي‌كردم چقدر اين رمان اضافه دارد كه مي‌شود كوتاهش كرد. امروز ديدم كه دليلش علاقه‌ي مهناز كريمي به پرگويي است.

خب در مورد خودم بايد بگويم حتما شما مستمع خوبي بوده‌ايد. اما در مورد سنج و صنوبر بايد بگويم من از دوهزار صفحه حدود 380 صفحه گزين كردم. سنج و صنوبر در حقيقت چكيده‌ي چند رمان است. دايي اسد و كبگي. نرگس خاتون و ناصرالدين شاه. جهان و عفت‌السلطنه. جهان و خاور. سرهنگ و ناز خاتون. شازده هدايت ميرزا و خانواده‌اش. بلبل ميرزا و خانواده‌اش. از همه‌ي اين زندگي‌ها تصويرهاي كوتاهي داده شده است تا به يك تصوير كلي برسيم. هر كدام از اين تصاوير حذف مي‌شد به آن فرش يكپارچه نمي‌رسيديم.

- همين جاست كه مي گويم پرگو هستيد و شيفته‌ي خاطرات، شايد بگوييد كه خاطرات نيست و خلق است و داستان، اما در هر حال كفه‌ي خاطره گويي خيلي سنگين است.

ببينيد من يك درس گرفته‌ام. از چيزي مي‌گويم كه مي‌دانم. مخلوقات من در دنيايي آشنا وبا مصالحي كه بر آن مسلط هستم جان مي‌گيرند. و فراموش نكنيد كه حتا انسان هم در خلأ و از هيچ آفريده نشد. به همان اندازه كه نظر كساني كه معتقدند سنج و صنوبر بايد يك رمان چند جلدي مي شد را مي شنوم، نظر شما را هم مي‌شنوم. اما به نظر خودم از اين خلاصه تر لطمه مي خورد به رمان.

- احساس مي كنم كه شخصيت‌هاي داستان ما به ازاي خارجي دارند.

مي‌پرسم اگر هر كدام از نويسندگان بزرگ در جزيره‌اي غير مسكون زندگي مي‌كردند و هيچ ارتباط و تجربه اي با جهان آدم‌ها نداشتند باز هم مي‌توانستند آنچه را خلق كرده‌اند بوجود بياورند؟ مسلما نه. هر آدم مجموعه‌اي از ديده‌ها، شنيده‌ها، تجربه‌كرده‌ها و خوانده‌هاست به اضافه‌ي تفكر و تخيلش كه به گونه‌اي بسيار شخصي در ناخودآگاهش ته‌نشين شده است. خلاقيت هم چيزي نيست جز بهره‌برداري از رسوب زندگي در ناخودآگاه. حالا هرچه اين رسوبات بيشتر باشد نويسنده در خلق با مشكلات كمتري موجه مي شود.

- اصلا بگوييد چطور يك رمان براي شما شكل مي گيرد ؟

با يك تصوير، با يك صدا، با يك... نمي‌دانم. مثلا رماني كه الان دارم مي نويسم با تلفظي امريكايي "كژ مير" از يك اسم هندي كشمير شروع شد.

- كج مردن...

دقيقا. خلاف مردن. ناجور مردن. بي وقت مردن. كژ مير را كه نوشتم شحصيت‌ها پيدايشان شد. موضوع شكل گرفت. و به راحتي 120 صفحه پيش رفت. داستان كوتاه راشه كه در شوييل اتفاق مي افتد و فضاي شمالي دارد با يك تصوير آمد. زن جواني كه در قبرستان رحيم آباد داشت گور شوهرش را مي شست. من حتا نتوانستم صورت آن زن را ببينم و وقوف بر اين واقعيت كه در شمال هيچ وقت مردان زنانشان را به نام صدا نمي‌زنند.

- پس مبناي واقعي داشته؟

واقعيت‌هاي پراكنده و به ظاهر بي‌ربطي كه وقتي در يك محيط كوچك گرد بيايند معلوم مي‌شود كه اتفاقا خيلي هم به هم ربط دارند.

- در سنج وصنوبر شخصيتي داريد كه در ذهن‌تان مطلقا ما به ازاي خارجي نداشته باشد؟

نرگس خاتون، دايه، جان، ملكي، امير اصلان و...

- و بقيه؟

چشم وابرويي كه سرگذشتي برايش ساخته شده يا خاطره اي كه برايش آدمي انتخاب شده.

- و البته جاي تبريك دارد كه نويسنده‌ي سنج وصنوبر از روي دست كسي ننوشته و دنياي اختصاصي خودش را دارد.

برايم مهم است كه بد يا خوب خودم باشم. بي‌مراد و بي‌مريد. و اين هم از خصوصيات فردي خودم است و هم در سايه‌ي مدرنيته پرورده شده. كار آساني نبود كه دست از قضاوت ديگران بردارم و به قضاوت خودم بنشينم. اين توجه به درون باعث حذف و اضافه‌ي بسيار شد.

- مثل چه؟

مثل تحمل آرا ونظرات ديگران. مثل شنيدن ديگران. مثل پذيرش اين حقيقت كه واقعيت تنها پيش من نيست وبه تعداد آدمها در جهان واقعيت وجود دارد.

- بيشتر چه وقت‌هايي مي نويسيد؟

صبح‌ها. ساعت هفت و نيم با يك ليوان بزرگ شيرنسكافه پشت دستگاه مي نشينم تا ظهر. بعد خانم خانه مي شوم. عصرها مي‌خوانم. خريد مي‌روم. پياده روي. شب‌ها گوشم به اخبار است و گپ و گفت با شوهر و بچه‌هايم و يا بازي با نوه‌ام كه مثل اكسير جواني مي ماند.

- وقتي هم كه فاصله ايجاد مي شود توي ذهنتان نوشتن ادامه دارد؟

نه. فقط با نوشتن است كه در صندوق باز مي‌شود.

- يعني فردا نمي‌دانيد چه خواهيد نوشت؟

اگر درست يادم باشد اين روش را همينگوي هم داشت. اما من كه همينگوي نيستم. تا شروع به نوشتن نكنم نمي دانم چه چيز نوشته مي شود. انگار كه كسي با دست من مي‌نويسد. گاهي خودم از خواندن نوشته‌ها تعجب مي كنم. به هر حال اين طور به نظر مي‌رسد كه خودآگاهم پاك از كار مي افتد. اما بعد از اين كه متن اوليه نوشته شد بارها وبارها آنرا مي خوانم و حك و اصلاح مي‌كنم.

- شايد اين كار در داستان كوتاه ميسر باشد اما در حجم رمان اين كار چطور امكان‌پذير است؟

خدا عمر بدهد به تكنولوژي.

- به هر حال بايد يك اسكلت داشته باشد با تعدادي شخصيت.

وقتي كژ مير اذيتم كرد پشت دستگاه نشستم. با قلم 24 نوشتم كژمير. نگاهش كردم و كلمات روي صفحه‌ي مانتيور شكل گرفتند.

- برگرديم به بحثي كه از آن به اينجا رسيديم. بحث ويراستار، مترجم و مدير تبليغات. شما در سنج وصنوبر چقدر به ويراستاري تن داديد؟

وقتي رفتم به نشر ققنوس گفتم كه ويراستار مي خواهم.

- چطور رسيديد به ققنوس؟

يكبار بردمش به نشر مركز. نپذيرفتند. قيد چاپ را زدم. مادرها بدشان نمي آيد بچه‌شان تا آخر عمر پهلويشان بماند. تا آقاي آتشي گفتند كار تازه چي داري؟ و خواستند بخوانند. لابد از عرق همشهريگري بود – مي بينيد! بي خود نيست كه خودم را بوشهري مي‌دانم، در چاپ هر دو رمانم دست بوشهري ها در كار بود. - نسخه اي از رمان عنوان‌ناپذير را به ايشان دادم. ايشان هم براي رعايت اصول داده بودند به آقاي محمد علي. وقتي به آقاي محمد علي زنگ زدم گفتند نثر درخشاني دارد پيش ققنوس است باهاشون تماس بگير. بقيه اش كار يك تلفن بود و امضاء قرارداد.

- از ناشر ويراستار خواستيد...

بله گفتند ما ويراستار داريم. گفتم نه. ويراستاري مي‌خواهم در ارتباط مستقيم با كار باشد نه اينكه نقطه و ويرگولي را بالا و پايين كند. ويراستاري مي‌خواهم كه در سرتاسر متن كار بكند. آقاي حسيني را معرفي كردند. با ايشان صحبت كردم و به توافق رسيديم.

- شنيده‌ام كه بخش‌هايي از كتاب را آقاي حسيني حذف كرده است.

دقيقا يادم نيست ولي انگار حدود 60 – 50 صفحه اي شد كه به نظرم بسيار درست حذف شده بود. من هم قبول كردم. از ايشان متشكرم. از دو نفر ديگر هم متشكرم، اشكان گرامي ذاتا نقاش و سيامك رادمنش كه ديدش به جهان برايم بسيار آموزنده است.

بازنشر مطالب منتشر شده در سايت سخن، در سايت‌هاي اينترنتي ممنوع است، مگر به صورت لينك به صفحه‌ي مربوط در سخن و بدون انتشار اصل مطلب. بازنشر در رسانه‌هاي چاپي تنها با اجازه‌ي نويسنده مجاز است