جستجوي كتاب:

دسترسي سريع:

سبد خريد | تماس با ما | صفحه اصلي  


تاريخ خدايان ( بخش دوم )


كليم تهمتن

و اما ابراهيم را همه مي شناسيم . كسي كه خيلي ها بر سر رساندن نسبشان از مسيري كوتاه تر به او باهم جنگ دارند . جد اعلاي يهوديان و مرد بزرگ تاريخ كه به راستي كمتر كساني چون او يافت مي شوند كه اينچنين جاودانه شوند . درهاي ۱۱ تا ۲۵ سفر پيدايش حاوي گفته هاي بسياري در باره ابراهيم است و بابهاي ۱۸ و ۱۹ كه ديگر اوج شگفتيهاي زندگي او است . باب هجدهم باعنوان (( ديدار سه فرشته )) آغاز مي شود . آيات آغازين اين باب به اين شرح است :

و خداوند در بلوطستان ممري ، بر وي ( ابراهيم ) ظاهر شد ، و او در گرماي روز به در خيمه نشسته بود ....

مي بينيد كه مي گويد خدا بر وي ظاهر شد ، اين جمله از دو جنبه درخور نگرش است يكي اينكه مفهوم خدا در نزد ابراهيم و مردمان همدوره او چه بوده ؟ البته اين در صورتي است كه آنچه تورات مي گويد را بتوان درست همان چيزي دانست كه همعصران ابراهيم مي پنداشته اند و بنا بر اين با آنچه جلوتر خواهم گفت منظور از (( خدا )) موجودات آسماني بوده و يا پديده اي شگفت انگيز كه همراه يا پيش از اين موجودات ظاهر مي شده است و جنبه ديگر اين است كه به راستي خدا بر او ظاهر شده و او با چشم سر مي توانسته او يا آنها را ببيند . حال ببينيم ديگر چه مي گويد :

.... ناگاه چشمان خود را بلند كرده ، ديد كه اينك سه مرد در مقابل او ايستاده اند . و چون ايشان را ديد ، از در خيمه به استقبال ايشان شتافت ، و رو بر زمين نهاد و گفت: (( اي مولا ، اكنون اگر منظور نظر تو شدم ( توجه كنيد كه انگار يك يا چند نفري كه روبروي او هستند يا پديده اي كه ظهور آن با ظهور ايشان توام است را خدا يا مولا مي داند ) ، از نزد بنده خود مگذر ، اندك آبي بياورند تا پاي خود را شسته ، در زير درخت بياراميد ، و لقمه ناني بياورم تا دلهاي خود را تقويت دهيد و پس از آن روانه شويد ، زيرا براي همين ، شما را بر بنده خود گذر افتاده است . )) گفتند : (( آنچه گفتي بكن . )) پس ابراهيم به خيمه ، نزد ساره شتافت و گفت : (( سه كيل از آرد ميده / mayda / بزودي حاضر كن و آن را خمير كرده ، گرده ها بساز . )) و ابراهيم به سوي رمه شتافت و گوساله نازك خوب گرفته ، به غلام خود داد تا بزودي آن را طبخ نمايد . پس كره و شير و گوساله اي را كه ساخته بود ، گرفته ، پيش روي ايشان گذاشت ، و خود در مقابل ايشان زير درخت ايستاد تا خوردند ....

و ابراهيم با محبتهايي كه به خدايان مي كرد كارش به چه فرجام نيكي انجاميد! در اين متن كه به راستي مانند يك فيلم سينمايي واقع گرايانه در پيش چشمان ما اتفاقات را يك به يك پيش مي كشد ، به چيزهاي جالبي بر مي خوريم ؛ خدايان ( يا فرشتگان ) كه انگار خسته سفر اند مانند ما خوراك مي خورند و سخن مي گويند . و اما مهمتر از همه اينكه اين ماجرا ابراهيم را چندان شگفت زده نمي كند و بهتر است اندكي خود را جاي او بگذاريم و اينكه اگر با چنين رويدادي روبرو مي شديم چه حالي به ما دست مي داد؟ به نظر من اين اتفاق براي ابراهيم و حتي شايد همعصران او تازگي نداشته است و احتمالا آن روزها روزهاي آمد و شد خدايان به زمين بوده است . به هر حال پس از گفتگويي ديگر :

پس ، آن مردان از آنجا برخاسته ، متوجه سدوم شدند ، و ابراهيم ايشان را مشايعت نمود .....

و خداوند بعد از انديشه اي باخود ( كه شايد يك مشورت دوستانه ميان آن سه تن بوده است ) به نتيجه مي رسد كه بايد ابراهيم را از مساله اي آگاه كند :

.... پس خداوند گفت : (( چونكه فرياد سدوم / sodoom / و عموره زياد شده است ، و خطاياي ايشان بسيار گران ، اكنون نازل مي شوم تا ببينم موافق اين فريادي كه به من رسيده ، بالتمام كرده اند والا خواهم دانست . )) آنگاه آن مردان از آنجا بسوي سدوم متوجه شده ، برفتند . و ابراهيم در حضور خداوند هنوز ايستاده بود . و ابراهيم نزديك آمده ....

پس آيا موجوديت ديگري غير از آن مردان هنوز بر جاي بوده است و از خود نور و صدا توليد مي كرده كه ابراهيم با او سخن مي گفته و او را مي ديده است و براي سخن گفتن به او نزديك مي شده است ؟ بي گمان وقتي كسي با ديگري سخن مي گويد صداي او را نيز مي شنود . پس تا اينجا با پديده اي روبرو هستيم كه احتمالا هم ديدني است و هم صدا از آن پخش مي شود . شايد سفينه اي است كه آن مردان را پياده كرده و به ماموريت فرستاده است . دست كم اينكه اين خدا بنا بر گفته هاي تورات نمي توانسته بر همه چيز عالم باشد و براي حصول اطمينان از خبرهايي كه به اورسيده بوده مي بايست نازل مي شده و از بالاها به پايين مي آمده و از طرق مختلف اطلاعات كسب مي كرده است . اما در متن انگليسي كتاب مقدس مثلن در نسخه اي كه به نام (( راه )) يا (( THE WAY )) و در سال 1985 به زبان ساده و بر طبق سنت كاتوليك و به همت انتشارات (( تيندل هاوس پابليشرز )) به چاپ رسيده است مي گويد كه (( … آن دو فرشته برفتند به سوي سدوم برفتند و ابراهيم در حضور خداوند ايستاده بود…)) به هر حال ميان ابراهيم و خداوند گفتگويي در مي گيرد و در نهايت خدا مي گويد اگر حتي ده نفر عادل در شهر باشند آن را نابود نخواهد كرد و :

.... پس خداوند چون گفتگو را با ابراهيم به اتمام رسانيد ، برفت و ابراهيم به مكان خويش مراجعت كرد .

پس تا اينجا مي بينيم كه اين خدا نيز به مانند ما دست كم در لحظاتي در مكان موجود است و مي رود و مي آيد و جا اشغال مي كند .

و اما باب نوزدهم در باب نابودي سدوم و عموره سخن مي گويد . آن مردان كه كارهاي خود را انجام داده اند و اكنون دونفر مي باشند و نفر سوم احتمالا در پي كار ديگري رفته است حال به دروازه شهر سدوم مي رسند و لوط ( برادر ابراهيم ) را در آنجا ملاقات مي كنند . او هم ايشان را مي شناسد و و به استقبال ايشان بر مي خيزد و رو بر زمين مي نهد . انگار ايشان براي لوط آشنا هستند و شايد هم به دليل نشانه اي ظاهري هر كسي كه ايشان را مي ديده متوجه تفاوت آنها با مردم معمولي مي شده است . حال اين تفاوت در چهره ايشان بوده ، در اندازه اندامهايشان بوده ، در پوشاك و يا ابزارهايشان ، نمي دانيم .

.... و گفت : (( اينك اكنون اي آقايان من ، به خانه بنده خود بياييد ، و شب را بسر بريد ، و پايهاي خود را بشوييد و بامدادان برخاسته ، راه خود را پيش گيريد . )) ....

پس مي بينيم كه اين موجودات مي خوابند و مي خورند و سخن مي گويند و همچون ما نيازمندند اما توان ايشان و دانششان مسلما بسيار پيشرفته تر از حتا امروز ما بوده است به نحويكه كارهايشان براي ما هم عجيب و ناشدني مي نمايد . در هر صورت با اصرار لوط به خانه او مي روند و شب را در آنجا ساكن مي شوند . اريك فون دانيكن نويسنده و نظريه پرداز سوئيسي معتقد است كه گاهي خدايان از كارهاي خود پشيمان مي شده اند و تصميم مي گرفتند تمام آثار باقي مانده از يك آزمايش را كه انجام داده بوده اند نابود كنند . مثلا آزمايشي روي اصلاح نسل انسانها يا يك آزمايش ژنتيكي كه با اشتباه روبرو شده بوده است و شايد هم از خطر گسترش ژنهايي كه نزد يك گروه خاص وجود داشته مي ترسيده اند . اما مردم سدوم هم همين وضع را داشتند و به نوعي غير عادي بودند ؛ ايشان از نظر ارتباطات جنسي دچار نوعي بيماري بوده اند . البته من اين نكته را به صراحت در تورات نخوانده ام اما از آنچه پس از اين خواهم آورد چنين بر مي آيد كه تمايل به هم جنس بازي در ميان ايشان همه گير بوده است :

.... و به خواب هنوز نرفته بودند كه مردمان شهر ، يعني مردم سدوم ، از جوان و پير ، تمام قوم ( البته شايد اينهمه تاكيد بر تمام قوم براي اين باشد كه آنچه خدا گفته بود كه با وجود چند مرد عادل نيز شهر را ويران نمي كند نادرست در نيايد ) از هر جانب ، خانه وي را احاطه كردند . و به لوط ندا در داده ، گفتند :(( آن دو مرد كه امشب به نزد تو درآمدند ، كجا هستند ؟ آنها را نزد ما بيرون بياور تا ايشان را بشناسيم . ))

و البته شناختن در لفظ كتاب مقدس گاهي به معناي نزديكي جنسي است و اين كار تا آنجا پيش مي رود كه لوط حتا دختران باكره خود را به مردم پيشنهاد مي كند تا دست از سر آن دو مرد بردارند . واقعا كه چه غيرتي به خرج مي دهد و مهمان براي او چقدر عزيز بوده است!!!! و اما آن مردم دست بردار نبودند و حتا به خود لوط حمله آوردند و ادامه ماجرا :

.... آنگاه آن دو مرد ، دست خود را پيش آورده ، لوط را نزد خود به خانه درآوردند و در را بستند . اما آن اشخاصي را كه به در خانه بودند ، از خرد و بزرگ ، به كوري مبتلا كردند ، كه از جستن در ، خويشتن را خسته ساختند .... و هنگام طلوع فجر ، آن دو فرشته ، لوط راشتابانيده ، گفتند : (( برخيز و زن خود را با اين دو دختر كه حاضرند بردار ، مبادا در گناه شهر هلاك شوي . ))

كه البته شايد واژه گناه را در اينجا نويسندگان يهودي و از ديدگاه خود آورده باشند وگرنه شايد بهتر بود مي گفت " در كردار نادرست يا بيماري شهر " . از اين كه بگذريم آيا اسلحه اي امروز در اختيار ارتشهاي دنيا است كه بتوانند دشمنان را دست كم بطور موقت دچار كوري كنند ؟ و چقدر قدرتهاي توسعه طلب و مستبد امروز ممكن است خواستار چنين اسلحه اي باشند . اما :

.... و چون تاخير مي نمود ، آن مردان ، دست او و دست زنش و دست هردو دخترش را گرفتند ، چونكه خداوند بر وي شفقت نمود و او را بيرون آورده ، در خارج شهر گذاشتند ( حال به چه روشي نمي دانيم ) و واقع شد چون ايشان را بيرون آورده بودند كه يكي به وي گفت : (( جان خود را درياب و از عقب منگر ، و در تمامي وادي مايست ، بلكه به كوه بگريز ، مبادا هلاك شوي . )) ....

و به هر حال آنها را در جايي امن پناه مي دهند و :

.... و چون آفتاب بر زمين طلوع كرد ، لوط به صوغر داخل شد ( شهري نزديك كه ويران نشد ) . آنگاه خداوند بر سدوم و عموره ، گوگرد و آتش ، از حضور خداوند از آسمان بارانيد. و آن شهرها ، و تمام وادي ، و جميع سكنه شهرها و نباتات زمين را واژگون ساخت . اما زن او ، از عقب خود نگريسته ، ستوني از نمك گرديد ....

روزي تصاوير يك آزمايش هسته اي را در تلويزيون مي ديدم و در آن مردمي را نشان مي داد كه پس از چند لحظه مي توانستند از راه دور و البته با زدن عينكهاي مخصوص به صحنه انفجار نگاه كنند و در لحظات اوليه انفجار مي بايست به طور مستقيم در معرض تشعشعات قرار نگيرند و براي همين بايد در مقابل ايشان حفاظي مي بود و روشن است كه در يك مكان مسطح مثل وادي ( يادشت و بيابان ) كه لوط از بودن در آن منع شده است تا به كوه بگريزد و در پشت سنگها پناه بگيرد خطرات فراواني انسان را تهديد مي كند و ديگر اينكه ايشان از نگاه كردن به واقعه نيز منع شده اند. حال احتمال دارد زن لوط به نوعي از پرتوهاي آن انفجار آسيب ديده باشد و تبديل او به نمك از افسانه هاي افزوده پسين باشد . روشن است كه مردم آن روزگار دور اگر مي خواستند واقعه تخريب يك شهر را با هر ابزاري كه تخريب كنندگان در واقع به كار برده بودند توصيف كنند از تعابير و اصطلاحات رايج ميان خود استفاده مي كرده اند و مثلا اسلحه مرگبار ايشان را گوگرد و آتش مي خوانده اند . اينجا است كه شايد تخيل به ما اجازه دهد آن خدايي كه ابراهيم توصيف مي كند و بر او ظاهر مي شده با آن شي پرنده اي كه اين گوگرد و آتش را بر سر شهر فرو مي ريخته يا شايد همان سفينه اي كه فرشتگان را پياده كرده بود يكي بدانيم يا لااقل تصور كنيم كه بيننده حوادث آن زمان با خود فكر مي كرده خداوند به نوعي در بالاي شهر حضور دارد و از نزد خود گوگرد و آتش به شهر مي بارد . به هر حال شكي نيست كه طبق اين گفته بلا از بالا بر شهر ريخته شده بوده و به نوعي مورد حمله هوايي قرار گرفته بوده است . در پايان صحنه اي اندوه بار ولي پرشكوه از ديد كسي كه در جايي دورتر از شهرهاي ويران شده ساكن بوده است به تصوير كشيده مي شود كه :

.... بامدادان ، ابراهيم برخاست و به سوي آن مكاني كه در آن به حضور خداوند ايستاده بود ، رفت . و چون به سوي سدوم و عموره ، و تمام زمين وادي نظر انداخت ، ديد كه اينك دود آن زمين چون دود كوره بالا مي رود ....

و آنچه كه پيش چشمان آن مردم بود بي شباهت به صحنه جنگهاي امروزي نيست وقتي كه به ياد تصاوير دود آتش و جنگ بيفتيم به مانند آنچه كه گهگاه در تلويزيون براي ما پخش مي كنند يا وقتي كه تصاوير يك انفجار هسته اي از آن نوعي كه در هيروشيما به وقوع پيوست را بازسازي مي كنند . به هر حال اين شايد لطف بزرگي در حق لوط و كسانش بود كه از بين نروند چراكه در ادامه اين ماجرا و از آيه 30 تا آغاز باب 20 به ما خاطر نشان مي شود كه خانواده آنان نيز دچار همان مشكلات سدوميان و يا مشابه آن شده بوده و از آن پس خانواده بدون مادر باقي زندگي را در شكاف كوه و به تنهايي سركردند و در انحرافات جنسي آنان اينكه دو دختر با پدر پير خود همبستر مي شوند و از او فرزند مي آورند . البته اگر از ديدگاهي ديگر به ماجرا بنگريم نتوانيم نام انحراف جنسي بر آن بگذاريم و آن اينكه اگر زن و مردي با هر نسبتي كه با هم داشته باشند براي مدتها به تنهايي و در كنار يكديگر در نقطه اي دور از گروه مجبور به ماندن باشند از تماس جنسي آنها شايد گريزي نباشد . به هر روي اين هم داستان تورات بود از دو تن از پيامبران و ارتباطات ورازميني ايشان كه بي شباهت به داستانهاي علمي-تخيلي نيست و اما بازهم در اين باره خواهم گفت ....

بازنشر مطالب منتشر شده در سايت سخن، در سايت‌هاي اينترنتي ممنوع است، مگر به صورت لينك به صفحه‌ي مربوط در سخن و بدون انتشار اصل مطلب. بازنشر در رسانه‌هاي چاپي تنها با اجازه‌ي نويسنده مجاز است