|
ريو ريو رَ رَ ريو
مرضيه ستوده babooshkaxxx@yahoo.com
كافي است شما يك جلد كتاب از كافكا زير بغلتان باشد و يك دست لباس ِيلخي هم تنتان، تا من دربست به شما اعتماد كنم. كافي است من ببينم شما لحظهاي از فلوت سحرآميز، يا پيانوي شوپن سرمست ميشويد. كافي است شما را در ديدن منظرهاي از غروب، اندوهگين ببينم بعد اگر شما گذرتان نزديكتر بيفتد، ناغافل، نازبالشت را از زير سر بچهم ميكشم ميگذارم زير سر شما. كافي است شما در جمعي ادبي كه پر از ورّاجي و خودنمايي است، سكوتهاي طولاني كرده و در وقفهاي شيرين با صدايي آرام بگوييد: هنر، يعني زيبايي بعلاوهي شفقت. و يا مثلا عشق، يعني بازآفرينيي رابطهي انساني. بعد توي عشق و عاشقي، اگر شما پايتان را بگذاريد روي سر بنده تا قدتان بلندتر شود و آن بالا هواي بيشتري بخوريد، من كه جيكم درنميآيد. يكبار يكي از شما، كه دور ورتان داشته بود، با مشت زديد تو صورتم. مست بوديد البته. بعد از آن، صورت من مثل صورت تصادفيها شد. يعني ظاهرش هيچي نيست اما آن زير، رگ و ريشهي اعصاب، درب و داغون و به هم ريخته، جوش خورده. بعد از آن، دهانم هاج و واج و بلاتكليف، وامانده، آب دهانم كه ميرود نميفهمم، من كه آنقدر حواسم بود كه پيش شما زيبا و دوستداشتني باشم. حالا عضلات صورتم به هم ريخته وقتي ميخندم، انگار دارم گريه ميكنم. وقتي گريه ميكنم، انگار دارم ميخندم. وقتي گريه ميكنم، شما مرا ناز ميكنيد، نميدانيد كه من به چي دارم ميخندم. هي گريه، خنده. خنده، گريه. بعد وسط اين گريه خندهها رفتم آن كتابهايي كه زير بغل شما بود، خوب خواندم. ديدم هيهات! پس چرا همه چي، چپ اندر قيچي است. هي چشمهام گرد شد، سرم خواب رفت. بعد از جا بلند شدم. يعني آمدم بلند شوم، ديدم نميتوانم. عضلاتم خشك، دهانم تلخ، سرم گيج ميرفت. نميدانم چند دقيقه يا چند سال طول كشيد اما از جا بلند شدم. بعد از آنكه صورتم مثل صورت تصادفيها شد و چشمهاي سهراب خالي از نگاه، گذشت زمان را نميفهمم. آشپزخانه را از همه جاي خانه بيشتر دوست دارم. وقتي كتري غلغل ميجوشد، شيشهي پنجرهها عرق ميكند، آدم به وسوسه ميافتد روي آن چيزي بنويسد. بقيهي خانه بيروح است اما توي آشپزخانه، يكجور جنب و جوش هست. وقتي به گلدانها آب ميدهم و وارسيشان ميكنم اگر گلداني سر حال نباشد، ميگذارمش توي آشپزخانه، پشت پنجره. يكي از گرتيها ديگر اميدي بهش نبود. حالا دو سه روز است، باز جوانه زده، سبزِ روشن. دست سهراب را ميگيرم ميبرم نزديك گلدان. تا دستش را ميگيرم و ميكشم، خندهاش ميگيرد. ميداند ميخواهم چه كار كنم. ميگويم: ببين، اين چند دفعه مرده بود، خشك خشك شده بود، حالا نگاه كن. نگاه نميكند اما دستش را كه ميگيرم و ميكشم دوست دارد. گاهي كه سرم خواب ميرود، يادم ميرود به موقع و به نوبت آنها را برگردانم رو به آفتاب، گلدانها را ميگويم، ميبينم برگها انگار پشتشان را به من كردهاند. بعد كه آنها را ميچرخانم به طرف نور، چنان بيتاب حالت عوض ميكنند كه ساقهشان تاب برميدارد. كتري دارد غلغل ميجوشد، ميروم روي شيشه مينويسم سهراب، تا ميآيم اينطرف، سهراب آب ميشود و ميريزد. چاي را دم ميكنم، ميروم سراغ ظرفها. ظرفها را كه ميشويم خشك نميكنم، تلنبارشان ميكنم تا خودشان خشك شوند. گاهي يك قابلمه ميافتد، درق... مثل فنر از جا ميپرم. سكوت هميشگيي خانه در هم ميشكند. عضلاتم منقبض ميشود، تن درخود فرو رفتهام به من ميگويد تو تنهايي، هيچكس دور و برت نيست. قابلمه را ميگذارم سر جاش. بعد از اينكه گوشتي چيزي از فريزر گذاشتم بيرون براي فردا، ديگر دلم خوش است به كتاب خواندن. ولي همان دم نميتوانم كتاب بخوانم. اول بايد اين ذهن درگير و خسته را كمي راست و ريس كنم كه چي شد كه همچين شد؟ گاهي با خودم حرف ميزنم، ميپرسم، از كي چشمهاي سهراب به دو دو افتاد؟ اينهايي كه باخودشان حرف ميزنند، مرا دچار وحشت ميكنند. گاهي ميبينمشان. پشت چراغ قرمز، يك جاي دوري را نگاه ميكند و با خودش حرف ميزند. سرك ميكشم تا توي ماشين را خوب ببينم، شايد بچهاي عقب نشسته باشد و دارد از تو آينه، قربان صدقهاش ميرود. تا با خودم حرف نزده باشم، با خدا حرف ميزنم. ميآيم دعا بخوانم ميبينم بلد نيستم بعد انگار خدا كر است هوار ميزنم: خدايا خودت شاهدي، تقصير من نبود. مشاور مدرسه ميگويد: فقط مسئلهي طلاق نبوده. مشاور، از اين تحصيلكردههاي يبس است با چشمهاي آبيي بيحالت كه هر چه هم به يمن حرفهاش، زل ميزند توي چشم آدم، نگاهي گرم نميشود. دستش را گذاشت روي شانهام گفت: احساس گناه نكن، تو مسئول نيستي. دستش را حس نكردم، خشك و سبك بود. دست سنگينم را هوار شانهاش كردم، كشيدمش جلو گفتم: تو مادري؟ ميخواستم چنگ بزنم تو جناق سينهاش ببينم چيزي در آن ميان ميزند يا نه. امشب ظرفها را شستهام روي هم تلنبار كردهام براي فردا مرغ گذاشتهام بيرون. اما باز هم نميتوانم كتاب بخوانم، سهراب ديركرده. سهراب كجاست؟ سهراب اصلا هيچكجا نيست وقتي هم كه خانهست انگار كه نيست. هرچه جلوش ميايستم دست تكان ميدهم، هوار ميزنم: آهاي سهراب، نگاه كن، ببين، مامان اينجاست. نگاهش خالي و گنگ است. آنقدر شكلك درميآورم تا بخندد. از كي دور جدارهي قلبش يخ بست؟ از كي چشمهايش به دو دو افتاد؟ اين نگاه در چشمهاي يك جوانك، انگار به آدم ميگويد، گند زندگي حسابي بالا آمده است. در محل كارم، خانهي سالمندان هم، چشمهايي كه رو به مرگ خيرهاند، اين نگاه گنگ و خالي را، هوار ِ صبح به خير گفتن ما ميكنند. درمحل كارم، پيرمردي است كه داوطلب كار ميكند. تميزي و آراستگياش به چشمميآيد. جلد و چابك است. وقت ناهار، با هم سوسيس ميخوريم و بعد سيگار دود ميكنيم. يوناني- كانادايي است. مسئول گل و گلكاريست اما همه كار ميكند. گاهي يواشكي، دو گيلاس شراب خانگي، با هم ميزنيم . دوتايي تظاهر ميكنيم كه نيم ساعتي يادمان برود كه همه جا بوي شاش ميدهد. اسمش سقراطي است. اينجا صداش ميزنند، سگراتي. با همين انگليسيي دست و پا شكسته با هم كلي حرف ميزنيم. بذله گوست. ميگوييم و ميخنديم. او از سگش حرف ميزند من از سهراب. وقتي صدايم خش برميدارد، دستش را ميگذارد روي دستم يا شانهام يا سر زانويم، ضرب ميگيرد، انگار روي شيرواني باران ببارد، ضرب گرفتن سرانگشتهاش نشت ميكند تو تمام تنم. يك چيزي به يوناني ميخواند كه مثلا ميشود: طوري نيست، هيچ طوري نيست. گاهي لجم را درميآورد. وقتي دو تايي زور ميزنيم كه حرف دلمان را به انگليسي بگوييم خسته ميشويم ول ميكنيم. توي سكوت مينشينيم. برق نگاه پرمهرش را شليك ميكند توي چشمهايم. سنش را نميشود حدس زد. گاهي جاي پدربزرگ است، گاهي جاي پدر. گاه، هزار ساله مردي است از قبيلهي زرتشت. گاهي شيطنتي خاص، در چشمهاي آبيي دريايياش موج ميزند، وقتي به لهجهي من ميخندد و با چشمك ميگويد: يك بار ديگر بگو .Marvleus كاركنان اينجا، يعني آنها كه كارشان كثافت شستن است، بيشتر جامايكايياند. هيكلهاي تنومند با عضلههاي قوي، سالمندان سكتهاي و فلج را مثل اشيائي سبك، بذار وردار ميكنند و انگار نه انگار كه دارند گه ميشويند. من زورم نميرسد، يكي را صدا ميزنم. شفيقه حواسش به من هست، زود ميآيد سراغم، با باسنش يك تنه ميزند به من، خودش كار را سريع انجام ميدهد ميرود. ميدوم تو راهرو تشكر كنم. بغلش ميكنم، سرم ميان پستانهاي عظيمش گم مي شود. گاهي سقراطي كمكام ميكند. گاهي خودمم و خودم. بعد در يك چرخش ناجور يا لختيي بيش از حد سكتهاي، هر دوآويزان به همديگر، تسليم قوهي جاذبهي زمين ميشويم. اگر سوپروايزر آنطرفها باشد، طوري وانمود ميكنم كه معلوم نشود، من روي سالمند افتادهام يا او روي من. بوي شاش. بوي شاش. من نميدانستم آدميزاد انقدر ميشاشد. اينجا بوي شاش غليظ است. اينجا بوي شاش فقط بوي شاش نيست. بو شكل پيدا ميكند، حجم پيدا ميكند. حرف ميزند، عقل را محك ميزند. من بعد از آنكه فهميدم خيلي چيزها در بارهي شما و كتابهاي زير بغلتان، چپ اندر قيچي است، لازم دارم كه اين بوي شاش تو دماغم باشد. آخر باز چند روز است يكي از شما را در اتوبوس ميبينم كه كتابي از داستايوفسكي روي پايتان بود. آفتاب يك جور خوبي كج تابيده بود روي برگهاي پائيزي. وقتي باد وزيد و برگها خشخش درهم رفتند و انگار همديگر را بغل كردند و نگاه شما ميان برگها گم شد، من هي ميخواستم با شما چشم تو چشم شوم. كاركنان اينجا وقتي باهم، تو راهرو تند تند بدووادو ميكنند، رنگين كمان ميشود. سربندهاي رنگي، سياهيي زلال چشمها، مرمر ريسهي دندانها ميان خندههاي بيعارشان، و حضور پيرانهسر سقراطي، بوي شاش و انتظار مرگ روي صندليي چرخدار را پس ميراند. سقراطي زنبورك ميزند: ريو ريو رَ رَ ريو. بعد از ظهرها تو اتاق تلويزيون ميزند و ميخواند. گاهي تكهي اول ِ زوربا را ميزند. ياني، پيرمردي كه هم ولايتيي سقراطي است، هركجاي سالن باشد همانطور نشسته، دستهايش را به دو طرف باز ميكند، چشمهايش را ميبندد، سينه فراخ ميكند، يك پايش را در هوا تاب ميدهد. هر بار ياني ميرقصد، گريهام ميگيرد. شفيقه با باسناش تنه ميزند، يك ذرع ميپرم آن ور، ميگويد: عادت ميكني. وقت استراحت، سقراطي ميرود از توي ماشين، به قول خودش درمان درد ميآورد. شيوهي ساخت و پاخت، و پنهاني ريختن درمان درد تو ليوان تا به دستم بدهد و با دست ديگرش روي شانهام ضرب بگيرد و شيوهي بيغرضانهاش نسبت به زندگي و اطرافش، خود، درمان درد است انگار. هيچوقت از زندگياش برايم نگفته، فقط يك بار گفت كه دختر و دامادش از هم جدا شدند. دخترش رفته به امريكا و دامادش برگشته به يونان. از سگش حرف ميزند. و از شور و حال شراب انداختن. هيچوقت هم نصحيت نميكند. گاهي بيهوا، وسط شوخي و خنده صداش عوض ميشود به يوناني ضربالمثل ميزند : به كسي اعتماد نكن، به هيچكس. من تلخ ميشوم. انگار يك قاقا ليليي خوشمزه را از دستم بگيرد. با بغض ميگويم خب آدم يك وقت خسته ميشود دلش ميگيرد، به يك درخت تكيه دهد بهتر است يا يك آدم. ميگويد درخت هميشه درخت است ولي آدم... يك كلمهاي ميگويد يوناني كه خودش ترجمه ميكند : گولزنك است. روي بيشتر سالمندان اسم گذاشتهاند. نميدانم اين اسم ولقبها از كجا آمده، فقط ميدانم كه اسم خودشان درست يادشان نيست اما وقتي صداشان ميكني دنكيشوت، پرزيدنت نيكسون، مارگارت تاچر، جواب ميدهند. وقت غذا، وقتي همهشان توي سالن با هم جمع ميشوند، خودشان و ما را عاصي ميكنند. دنكيشوت مدام با كارد و چنگال، با عصبانيت، با آسيابهاي بادي ميجنگد. رزماري بچهاي خيالي را دربغل گرفته پيشپيش ميكند، سر ديگران فرياد ميزند. فحشهاي بد بد ميدهد كه ساكت، بچه خواب است. مارگارت تاچر، ميگويند رئيس كل بانك وست مينستر بوده. غذا از گلوش پائين نرفته، بلند ميشود دستش را ميگيرد به ميز همانجا سر پا تو پوشك زور ميزند، كاربزرگ ميكند. بيحياست، وقتي شفيقه ميبردش براي شستشو، ماتحتش را تو صورت شفيقه قمبل ميكند هي ميگويد اينورم حالا آن ورم. غروب كه ميروند بخوابند، اين سقراطي است كه همه را سروسامان ميدهد، زيرا سالمندان، خودشان نميتوانند اتاق خودشان را پيدا كنند. ميروند توي اتاقهاي همديگر ميخوابند و با هم كتك كاري ميكنند. پيرمردي آنجاست ترك است. لقوهي شديد دارد. او نبايد در اين بخش باشد زيرا هوش و حواسش به جاست. فعلا اينجاست تا كي خدا عالم است جا خالي شود و برود در بخش ديگر. هيچ انگليسي نميداند. فقط چندتايي لغت، مثل آب، مثل كمك. تركي براي خودش بلغور ميكند با ما حرف ميزند. بعضي كلمهها را من و چندتايي هم سقراطي، ميفهميم. يك كلمه او، يك كلمه من. بعد اينها را سرهم ميكنيم تا بفهميم كه به ما التماس ميكند تا من او را حمام كنم، كه حتما او را آب بكشم. مدام نماز ميخواند، دست بسته. روي سجاده. دست ميكشم روي سجاده، روي آهوها كه بي ترس و وحشت از صياد، كنار نهر آب ميخورند. و پرندههاي بهشتي كه آوازشان تمامي ندارد. وقت حمام، وقتي كف پايش را ميشويم خجالت ميكشد، گريهاش ميگيرد. من ميزنم به سينهام، ميگويم دختر. او ميزند به سينهاش، ميگويد پدر. هي پدر، دختر، دختر، پدر، ميكنيم تا حوله بپيچم دورش. پدرم كه ناگهاني مرد، تا مدتها من تلفن ميزدم ايران ميگفتم: ميخواهم با بابا حرف بزنم. بعد از مدتي، از اين ديوانه بازي، هم من خسته شدم هم آنها، بالاخره بايد باور ميكردم. حالا هي دلم ميكشد بروم گورستان. بين قبرها راه بروم. ِسر بشوم. لحظهاي دلم آرام بگيرد. سكوت. سكوت سنگ. شفاست سكوت سنگ. زنجره هم هست، شاد و بيقرار. صداي زنجرهها، سكوت گورستان را ژرفتر ميكند. دستم را ميگذارم روي زمين، روي سنگ قبري، وصل ميشوم به بابا، وصل ميشوم به دل زمين، به خاكهاي دنيا. روزي ميان قبرها قدم ميزدم صداي هق هقي شنيدم، تلخ و فروخورده. چشم گرداندم ديدم سقراطي است. خم شده روي قبري، روي گلهاي داوودي. دست گذاشتم روي شانهاش ضرب گرفتم. تلختر گريست. از لابهلاي داووديها ديدم جواني بيست و سه ساله وصل شده به خاكهاي عالم. با هم برگشتيم. بردمش خانهمان. در راه تلفن زدم به سهراب گفتم مهمان داريم. از روزگار گذشته كه صورت من مثل تصادفيها شد كسي خانهي ما نميآيد. از سقراطي براي سهراب حرف زده بودم. از چابكياش از زنده دلياش. بربر نگاهم كرده بود. نميدانم ميشنيده يا نه. سقراطي توي راه گفت كه نوهاش دو سال پيش خودكشي كرده. از ماشين كه پياده شديم، سقراطي شد همان سقراطيي هميشه. از آن روز به بعد سقراطي بيشتر شبها مهمان ماست. تا مدتها سهراب بربر نگاهش ميكرد. دستهاي سقراطي را ميديدم كه بازيگوش، دور سهراب پرپر ميزند تا او را لمس كند، تا دست روي شانهاش بگذارد و ضرب بگيرد. يك شب توي آشپزخانه داشتم ميز شام ميچيدم ديدم صداي پچپچ و بعد غش غش خنده هواست. سقراطي داشت به سهراب ياد ميداد كه به يوناني مال مرد را چي ميگويند و مال زن را چي. حالا هر شب سقراطي، سگ نره خرش را هم ميآورد. من سگ دوست ندارم. دور گلدانهايم كه ميچرخد و خره ميكشد، دلم ميريزد پايين. سهراب، سگ نره خر را از من بيشتر دوست دارد. سقراطي و سهراب و سگ نره خر، خوش ميگذرانند، خرت خرت چيپس و ماست ميخورند. ريو ريو رَ رَ ريو. سقراطي دارد به سهراب ياد ميدهد كه چطور زنبورك بزند. من مسمّا بادمجان درست ميكنم كه سقراطي دوست دارد. خورشت خوب جا افتاده. سهراب نگاهش رنگ گرفته. لحظاتي در زندگي هست، بزرگتر از خود زندگي. لحظاتي اسرارآميز مثل صداي زنجرهها، لحظاتي كه آدم خود خودش را واقعي حس ميكند، همه چيز پوست مياندازد و در ابعادي بزرگتر در دل و جان جاي ميگيرد . پچپچ سقراطي، خندهي سهراب، خرهي سگ، بوي خورشت، غلغل كتري، ريو ريو رَ رَ ريو... لحظاتي هست كه اشك شادي، گند زندگي را ميشويد و ميبرد. آشپزخانه را از همه جاي خانه بيشتر دوست دارم وقتي كتري غلغل ميجوشد، شيشهي پنجرهها عرق ميكند، آدم به وسوسه ميافتد روي آن بنويسد...
|