|
داستان ابتداییی اکبر
راستش روی نسخهی اول این داستان، عین یک آدم ابتدایی نوشته بودم تقدیم به کی و کی و کی، اما بعد فکر کردم ممکن است نوشتن اسم دوستانم بالای این داستان توهینی به آنها به حساب بیاید، آخه این داستان خیلی ابتدایی است. چه قدر چیزهایی که مینویسم ابتدایی است. چه قدر جملههایی که واردش میشوم ابتدایی است. چه قدر من ابتداییام و در ابتدای کار. یک بار در یک داستانی نوشتم: سارتر در پنج سالگی مادام بواری خوانده است، آلبرکامو در بیست و چهارسالگی کالیگولا را نوشته است. اما من، امروز، در پنجاه و چهار سالگی هی چیزهای ابتدایی میبینم و هی با جملههایی خیلی ابتدایی حول و حوش آن میچرخم. یک ساعت مینشینم یک تکه از روزنامهای را رنگی میکنم که نشان بدهم کاربرد کلماتش در حدّ کودکان مدرسهی ابتدایی است. سه ساعت مینشینم ابتدایی ترین غلطها را از کتابی پیدا میکنم میگذارم روی سایتم که نشان دهم نویسندهاش تا چه حدّ ابتدایی است. پنج ساعت مینشینم عکس میگیرم از صفحههای نشریهای، سه ساعت هم مینشینم تا عکسها را بگذارم روی صفحه و چند جمله زیرش اضافه کنم و لینک و مینک کنم، تا نشان بدهم جستجوگری که نتواند چیزی را جستجو کند، بودنش روی صفحهی نشریه علاف کردن چهارتا خوانندهی جدی است، یعنی پُز دادن بیهوده است، و پُز دادن بیهوده مخصوص آدمها یا مجموعههای ابتدایی است. یک نصفه روزم را پای کامپیوتر خودم و پای دوتا کامپیوتر کتابخانهی خیابان نُروبُرو صرف میکنم و بعد قدم به قدم از روی مونیتور کامپیوترم عکس میگیرم از روند اینستل کردن لغتنامهی دهخدا، که مساوی است با اینستل نکردن لغتنامهی دهخدا، تا بتوانم به مسئولان دانشگاه تهران و به دیگران نشان بدهم مشکلات زندگیی من این همه ابتدایی است. گاهی برای دلخوشیی خودم و سرگرمیی خواننده یک کمی چاشنیی مزه همراه جملههام میکنم، که البته اسمش طنز نیست و همان مزه است که در مقایسه با طنز خیلی ابتدایی است. همهاش همین است: رنگی کردن چند جملهی ابتدایی، توضیح چند نکتهی ابتدایی، نوشتن چند جملهی ابتدایی، درگیر شدن با چند آدم ابتدایی، جنگ و جدل راجع به چند مشکل ابتدایی. اما زندگی من فقط این نیست. گاهی هم برای خودم تفنّنی دارم: روی بعضی از وبلاگها چرخ میزنم (وبلاگها کم و بیش مرا شاد میکنند)، چون یک جور صمیمیتی توی نوشتههایشان میبینم که خیلی ناز و کودکانه و ابتدایی است. روی بعضی از صفحههای شعر میچرخم (خیلی وقت است که از شعر فارسی، بجز تک و توک، چیزی دستگیرم نمیشود، ترجمهی شعر هم که هیچ، همهاش هی احساس میکنم این ترجمهها بدجوری ترجمه است و بد جوری ابتدایی است). روی بعضی از صفحههای داستان میچرخم (گاهی از خواندن داستانها واقعاً بغضم میگیرد، از بس که زبان و موضوع و ذهنیت ابتدایی است). صفحههای مربوط به نقد معمولاً قاطی پاتی است. یعنی قاطی پاتی نمیتواند منظور را درست برساند. واقعیتش این است که آدم حتی اگر در این حدّ در ابتداییات غرق شده باشد که من، اما باید بتواند به ابتداییترین شکل و با همین ابتداییترین کلمات منظورش را برساند وگرنه هیچ کس همین منظور ابتداییی آدم را هم درک نمیکند. پس شاید بهتر باشد کلمهی قاطی پاتی را با مثلاً شلم شوربا قاطی کنیم تا حاصلش بشود یک چیز هشلهف، بعد این هشلهف را هم اگر بشود با یک سری چیزهای دیگری قاطی کرد که هشلهف بودنش حسابی بزند بالا، آن وقت میشود حاصل آن را هر چه هست برای این منظور من به کار برد. یا، آهان، یادم آمد؛ یک مثال ساده که هر کسی دست کم یک بار هم شده باشد توی سینما دیده است، مهم هم نیست که آن هر کسی که گفتم زن باشد یا مرد، دختر باشد یا پسر، فقط اگر عمر طولانی کرده باشد و به مشکل فراموشی دچار شده باشد، دیگر کاری از دست من برنمیآید. بله، این دیگر از آن موارد است که حالا بهتر است واردش نشوم، چون ممکن است همین جور هی حرف توی حرف بیاید، و مرا برساند به جاهای دیگری، و مسائل دیگری، از جمله مشکل پیچیدگی در مثال آوردن و بعد هم به مباحثی برسم که توضیح ابتداییی خودم توش گم شود. پس همین مثال ابتدایی را از من بپذیرید که نقد در حیطهای که من هستم، شبیه این فیلمهای جنگیی قدیمی است. گلادیاتوری هم میشود بهش گفت انگار. آره، یا شاید هم نه. الان یادم نیست. چرا یادم آمد، درست است، همان جنگهای گلادیاتوری. حالا اگر هم من یک درصد مشخصاتِ این جنگها را با جنگهای دیگری که توی فیلمهای جنگی دیدهام اشتباه میکنم، شما میتوانید فرض کنید، بله، اصلا یک فیلم جنگی، گلادیاتوری یا غیر گلادیاتوری. اما آن کسی که میجنگد باید مثل جنگندهی آن فیلم گلادیاتوری یا جنگیای باشد که من در دوازده سالگی گمانم دیده باشم. یک مرد نابینای نه چندان درشت و استخواندار را تصور کنید، یا اصلاً حالا بگیرید یک آدم با قد و قامت متوسط. آره، این جوری بهتر است، (چون من تا به امروز منتقد ایرانی ندیدهام که آن قدر استخواندار باشد) اما حتماً باید نابینا باشد. یعنی توی آن فیلم، که انگار دومین فیلمی بود که توی زندگیم دیدم، یا شاید هم سومی. اولیش که یادم است سرخپوستی بود. یعنی یک سرخ پوست بود که وقتی نیزه پرت میکرد به طرف آن یارو نامرده، نمیدانم چه جوری پرت میکرد که انگار نیزه را ول میداد درست توی صورت من، و من هی ناچار میشدم سرم را بدزدم. حتی یک بار واقعاً نیزه را پرت کرد درست توی چشم من که اگر سرم را ندزدیده بودم حالا خودم درست عین همان گلادیاتوره شده بودم که چشمهاش را کور کرده بودند. البته توی آن فیلم کسی کورش نکرده بود. از همان اول که وارد صحنه شد کور بود. صحنه هم یک تپهی خاکی بود اندازهی دوتا رینگ بوکس که مثلا دوبرابر این رینگ بوکسهایی باشد که این روزها توی تلویزیون نشان میدهند. من اگر چه آدمی هستم در ابتداییات و با ابتداییات خودم کنار آمدهام، اما از دوتا مسابقه حالم به هم میخورد: یکی بوکسبازی است و یکی هم گاو بازی. بهخصوص گاو بازی که خیلی خیلی ناجوانمردانه است. فکرش را بکنید یک گاو بیچاره را عصبانی کنند بفرستند توی میدان به آن بزرگی، بعد یک گاو باز بیاید وسط، چندتا نوچهگاوباز سیاهی لشکر هم همان حول و حوش مواظبش باشند، بعد این گاوبازه، هی گاو بدبخت را به بازی بگیرد، و هی با نیزهاش توی کمر گاو به آن زیبایی فرو کند، بعد به محض این که گاوه بالاخره یک جوری، با هر فلاکتی که شده شاخش را به یک جای گاوبازه بند کند، نوچههاش که همیشه سیاهی لشکرند، بریزند دورش و با هوله، هولهکردن، گاو بیچاره را گیج کنند تا وقتی که یارو هر طور که شده بالاخره شمشیر مادرجندهی درازش را توی گردن گاو به آن زیبایی فرو کند، و بعد یک دفعه نگاه کنی و ببینی هزاران نفر گاوکش ِ کثافت ِ مثل خودش براش هورا میکشند؛ هول ل ل ل له! اسمش را هم میگذارند مراسم ملیّ یا چی؟ من که میشاشم به ملیّیتی که با کشتن گاوی به آن زیبایی هوله میکشد. حیف از فدریکو گارسیا لورکا که زیباترین شعرش را برای یک گاوباز گفته است. من همیشه فکر میکنم آدم ابتدایی در این عصری که من هستم بهترین رفقاش را میتواند میان حیوانات پیدا کند. برای همین من سالهاست با این پلنگ خانوم زندگی میکنم و الان سه سالی میشود که با یک مشت کبوتر و سهره و سولسورت هم رفیق شدهام. اصلاً درست نیست. انسانی نیست. حیوانی هم نیست. هیچ حیوانی این جوری برنامه ریزی نمیکند که شمشیر بکند توی گردن یک حیوان دیگری. البته سگهایی دیدهام توی همین برنامهی حیوانات که تلویزیون نشان میدهد. اینها در واقع یک جور برنامهریزی ابتدایی میکنند، یعنی برنامهریزی هم نمیشود نوشت. غریزهشان خودش برنامه میریزد که چندتایی بروند حمله کنند و یک گاو بزرگ کوهی را ترتیب بدهند. تازه اینکار را هم به خاطر ابتداییترین نیاز تنشان میکنند که گرسنگی است. اما این که آدم یک گاو بدبخت را به آن شیوه به زانو دربیاورد... من که هیچ وقت این جور چیزها را نگاه نمیکنم. یکی دوباری هم که دیدم اتفاقی بود. خیلی چیزها توی زندگی آدم اتفاقی است. دیدن آن فیلم گلادیاتوری هم اتفاقی بود. یعنی آقا مقصود که رفیق داداشم بود با او خانهی ما بود، بعد وقتی میخواستند بروند بیرون من رفتم بهش گفتم آقا مقصود جون مادرت اگه میخواین برین سینما منام ببرین. بعد چون آقا مقصود مادرش را خیلی دوست داشت وقتی میخواست با داداشم برود، گفت اکبر تو هم بیا. داداشم گفت نه، ما کار داریم. آقا مقصود گفت نه، ما میخواهیم بریم سینما، اکبرم باید ببریم. داداشم آمد بگوید فلان و بهمان، اما آقا مقصود گفت جون مادرمو قسم داده. این طوری است. واقعیت این است که همه چیز(بنا بر یک اصل ابتدایی) به همه چیز ربط پیدا میکند. آقا مقصود به مادرش، من به آقا مقصود و سینمای آن روز. سینمای آن روز به آن گلادیاتور. کور بودن آن گلادیاتور به منتقدهای ایرانی. این است که هست. هیچ کاریش نمیشود کرد. گلادیاتوره کور بود، من که کور نبودم. خوب دیدم. خوب هم یادم مانده که چطور وسط یک عده ایستاده بود و هی از چپ و راست یورش میبرد و بدون این که ببیند دارد کی را میزند هر کسی دم بال و پرش میرسید یا سرش میپرید یا دستش یا تخمهاش را میگرفت و نعره میکشید. حالا این صحنهی جنگ تا جایی که یادم هست سه تا بود. یکی این که گلادیاتوره همین جوری بدون این که ببیند کی را میزند میزد و لت و پار میکرد، یکی یک صحنهی خیلی هیجان انگیزی بود که برای یک بچهی دوازده ساله که نمیداند نقد چیست یا منتقد کدام است خیلی لذت بخش بود. ماجرا هم این بود که گلادیاتوره با یکی از رفقاش داشت دور و بر همان رینگ بوکس بزرگ که گفتم راه میرفت، بعد یکی داد زد دزد! آقا مقصود داد زد دزد! یکی گفت جاکش! داداش من سوت کشید! (سوت دو انگشتی یعنی، که صداش خیلی بلند است). بعد یک سوت هم از ته سالن آمد. و یکی از راست. و یکی از چپ. و ناگهان من دیدم داداشم از تمام گوشه و کنار سالن سوت میکشد. و بعد درست توی همین هیر و ویر دیدم گلادیاتوره ایستاده وسط میدان و رفیقش از آن ته میدان داد میزند، راست! و گلادیاتوره میچرخد به سمت راست؛ یکی نصف میشود. و رفیقش داد میزند چپ! و گلادیاتوره میچرخد به سمت چپ؛ یکی نعره میزند. و خلاصه یک چند دقیقهای این جوری بود: راست! یک دست میپرید. چپ! یک کله میپرید. یه قدم برو جلو! شمشیر تا دسته فرو میرفت توی یک شکم. پشت سرت روی اسب! یک پای سوار با شکم اسب میدرید. بله درست همین جوری بود. اما صحنهی سومش که شاید از همه جالبتر باشد این بود که فیلم پِر پِر میکرد، صحنه خاموش و روشن میشد، سرو صدای تماشاچی و سوت و داد و دزد، دزد و جاکش و کونی و مادرجنده و خوارکسده و کیرم تو حلق پدرت، همه با تصاویر معلوم و نامعلوم روی پرده یکی میشد و نوشتن چنین صحنهای بدون شک کار بهرام بیضایی است، اما اگر من بخواهم به شیوهی یک سناریو نویس ابتدایی آن را بنویسم یک چنین چیزی از آب درمیآید: کلوزآپ کلهی گلادیاتور (که هنوز البته کور بود.) صدای یک تماشاچی: دزد! یک چیز نامشخص روی پرده. کونی! سوت! یک دست خون آلود. سوت! دزد! کُسکش! دهانی که باز مانده است. سوت! سوت! خوارجنده! تصویر مدیوم گلادیاتور. سوت! ای تو حلق پدرت! خندهی یکی که معلوم نیست کیست. پردهی سینما سیاه. سوت، سوت، سوت! جاکش! کشیده شدن شمشیر روی کتف گلادیاتور. فرو رفتن شمشیر توی یک شکم خونآلود. میدتو، مید! سیاهی روی پرده. جاکش! مید! سید! گلادیاتور با یکی گلاویز است و نفس نفس میزند. گلادیاتور و چند نفر دور و برش. صدای خیلی خیلی بلند شیشکی! کلوزآپ یک یارو. فیلم روی پرده میسوزد. سوت و شیشکی و همان فحشها و سوت. بله، میگفتم تاریخ مکتوب میخوانم میبینم یک مشت دروغهایی است که مخصوص فریب دادن کودکان کلاسهای ابتدایی است. تاریخ شفاهی میخوانم (که البته اصلاً شفاهی نیست، یا دست کم وقتی به من میرسد مثل هر تاریخ ثبت شدهی دیگر روی کاغذ است و توی کتابها) میبینم هم دروغ است، هم گاهی وقتها از نظر خاک بر سری واقعاً تک است؛ و معنای همهی اینها یعنی که خیلی ابتدایی است. مطالب سیاسی هم که کاملاً روشن است، یعنی تا جایی که به من مربوط میشود، سادهترین جملهای که میتوانم برایش به کار ببرم این است که: حاصل تمام چیزهای ابتدایی است. اما گاهی میشنوم که بیرون از مجموعهای که منم جهان تغییر کرده است. به تغییرات بیرون از خودم، راستش، زیاد دلخوش نمیشوم، اما گویا کنجکاوی اولین احساس ابتدایی است. میروم؛ هر جایی که میتوانم بروم. میگردم؛ هر جا را که میتوانم بگردم. میخوانم؛ هر چه را که میتوانم بخوانم. بحث میکنم؛ با هر که بتوانم و هر جا که دست دهد. بحث کردن هم برای آدمی با خصوصیات ابتداییی من هم این جوری است که اگر بتوانم حرفم را به کرسی بنشانم خوشحال میشوم و چنان ستون فقراتم را راست نگهمیدارم که انگار درست همانم که بعضیها معتقدند خداوند به هیئت خود آفریده است، و احساس میکنم منجیی تمامیی بشریت همین منم، و بعد هی تند و تند آیه صادر میکنم، یورتمه میروم؛ چهارنعل میتازم و خلاصه این که هیچ بنیبشر، و هیچ غیر بنی بشری جلودارم نیست. اما کافی است توی بحث کم بیاورم. اولش یک کمی بفهمی نفهمی بغض میکنم، بعد همین جوری که بحث میکنم لا به لاش کمی گریه میکنم (که البته گریه کردن یک جوری است که توی آن شلوغ پلوغی و رگ گردن شق شدنها چندان دیده نمیشود و تازه خودم هم یاد شعر شاعری قدیمی میافتم که گفته است اشک کباب موجب طغیان آتش است، و خلاصه دور این یکی را خیط میکشم.) بعد یک کمی بیقرار میشوم، بعد دست و پام شروع میکند به لرزیدن و آب دهنم خشک میشود، بعد هی دلم شور میزند، بعد همین جوری که هی طرف (که البته همیشه عین خود من است) یورتمه و چهارنعل پیش میرود هی میخواهم هر طوری شده جلوش را بگیرم، اما از آنجا که آدم پیاده، حریف آدم سواره هرگز نمیشود، هی میخ میکنم به سواره بودن او و پیاده بودن خودم، و هی توی دلم به حال بیچارهی خودم گریه میکنم. بعد هی تلاش میکنم، جان میکنم که یک جوری، هر جوری یعنی، خود ِ بدبخت ِ پیادهام را به یک جای این سواره همیشه سواره آویزان کنم. به پاهاش، به دم اسبش، به گردن اسبش؛ به تخمهاش، به هر کجا که بشود، میگویم مفت چنگ من. آن وقت دیگر بیا و ببین. به هر شیوهای متوسل میشوم. داد میزنم؛ دروغ میگویم؛ دبنگ پشت دبنگ هی به هم وصله پشت وصله میزنم. انواع تهمتها را بهش حقنه میکنم: دزد! کلاهبردار! بیناموس! قاچاقچی! اگر حزباللهی باشد، داد میزنم مجاهد است! اگر مجاهد باشد داد میزنم که این خود ِ خود ِ آیت الله کیانوریی حزب تودهای است! اگر تودهای باشد، داد میزنم به شرفم قسم بچه کونی است! (چون این جوری وارد حیطهی ناموسی میشوم، و تا طرف بیاید ثابت کند که کونی نیست، چند نفری، میبخشیدها، کونش را آش و لاش کردهاند.) اگر کونی باشد، داد میزنم این مادرقجبه کون کن است! (این جوری خون جلو چشم همه را میگیرد و تا طرف بیاید به خودش بجنبد، توسط دیگران لت و پار شده است. چون توی این حیطهای که منم، تا جایی که تجربه کردهام، کلمهی کون کن تنها کلمهای است که باعث خشم پیر و جوان میشود، و به محض این که چنین کلمهای از دهان خودم بیرون بزند، حتی خودم هم چنان خون جلو چشمم را میگیرد که میتوانم خرخرهی طرف را با دست و دندان و هر جای دیگرم تکه پاره کنم.) اما به قول قدیمیها، وقتی که همهی آبها از آسیاب افتاد، به خودم نگاه میکنم، و میبینم برای آدمی که من هستم، در نهایت همین کافی است که هر کجا هستم و توی هر جمعی هستم مرا بپذیرند و به من احترام بگذارند و وقتی در خلوت خودم جلو آینه میایستم، میبینم در نهایت برای من چندان فرقی نمیکند که جزیی از حزب الله باشم یا مجاهد یا یکی از هواداران حزب توده یا در نهایت یکی از کونیها باشم یا کونکنها. مسئلهی اصلیی من همیشه بودن است و بودن هم بنا بر اصل ابتداییی هستی، حق کاملاً ابتداییی من است. حالا برای این که کل زندگیم را زیر و رو نکنم، همین قدر بگویم که خلاصه در هر چیزی همین گونه هستم که توضیح دادم و خواننده هم گوساله نیست که آدم هی دوباره همه چیز را این جوری براش تکرار کند و بنویسد: وقتی حزباللهی هستم ابتداییام. وقتی مجاهدم ابتداییام. وقتی تودهای هستم ابتداییام. وقتی اکثریتی و اقلیتی و پیکاری و چی و چی هستم ابتداییام. نه، این توهین به خواننده است، و هیچ نویسندهی عاقلی در سال هزار و سیصد و هشتاد و چهار چنین خبطی نمیکند، مگر من که اکبر سردوزامی هستم و نویسندهی این داستان ابتداییام. اما با این همه، گاهی پیش میآید که من هم مثل هر آدم دیگری کمی به خودم و به بودن خودم فکر میکنم. گاهی شده است که تمام شب را تا خود صبح نشستهام و هی به زیر و بم زندگیی خودم فکر کردهام. خودم را زیر و رو کردهام. دیگران را پشت و رو کردهام. هم خودم و هم دیگران را هم زیر و رو هم پشت و رو کردهام. خُب، واقعیت این است که من زمانی حزباللهی بودهام، بعد مجاهد شدهام (با حفظ سمت حزباللهی البته)، بعد یک کمی افکار سوسیالیستی داشتهام (با حفظ افکار حزباللهی و مجاهدینی البته)، بعد یک کمی افکار کمونیستی، (یعنی حزباللهی- مجاهد- کمونیست بودهام)، و حالا هم که این جا جلو این مونیتور این کامپیوتر نشستهام یک پست مدرنیست سفت و سخت تمام عیار ابتداییام. چیزهایی از دریدا خواندهام، چیزهایی از بودریار و کی و کی، که حتی اسمهاشان یادم نمانده است. اگر بخواهم بحث کنم از همین حالا که ساعت ده شب است تا فردا صبح میتوانم راجع به پُست مدرنیسم و پدر مادر و جدّ و آبادش حرف بزنم، البته به همان شیوهی ابتداییی خودم. اما به قول قدیمیها، وقتی همهی آبها از آسیاب افتاد، و تنها شدم، به خودم نگاه میکنم و میبینم نهخیر، هیچ اتفاقی در عمق وجود من نیفتاده است و هنوز که هنوز است همان قدر ابتداییام. وقتی تمام ماجراهای زندگیی آدم داستان و کل داستان به این جا ختم شود، پس خوانندگان عزیزِ این داستان ِ ابتداییی من، اجازه بدهید این داستان را هم مثل داستانهای قبلی این جوری تمام کنم: به تاریخ ِ گوزِ گوزِ گوز « قسمتی از داستان را با صدای نویسنده بشنوید (دریافت فایل صدا، حجم 980 کیلو بایت) »
|