|
زياده قربانت صادق خان
مرضيه ستوده babooshkaxxx@yahoo.com
چنانچه مسبوقيد، بر سبيل عقايد جاري، شهرت دادهاند كه صادق خان خودكشي كرد. و تا توانستند اظهار لحيه كردند كه از شدت ضعف بنيهي مردانه، عقده داشت و از زندگي بيزار بود. وليكن، هيچ گاه ندانستند كه او، قابل نميدانست تا با اين دنيا جماع كند. و رجل ادبي، اعم از رجاله و لكاته، كوتاه و بلند سرقدم رفتند و بوسيلهي ابتكارات شخصي، ادبيات را به توپ بستند كه صادق خان، زن كش و ضد زن بوده است و از اين حرفها. باري، در اين دنياي پر از فقر و مسكنت، ما را از تو دور كردند وليكن تو مثل سايه زير پوستي، فقط ما بايد، پاورچين پاورچين، خود را با مدار آن سايه ميزان كنيم. حالا من آمدهام زير سايهي شما، مژده بده، سايه در سايه شدهام من. توضيح آن كه، ديدم تو را و ديدم او را، آينه در آينه. آمده بودم دستهايم، مچهاي تيغ تيغ، بريده بريدهام را نشانت دهم كه چشمم افتاد به صد برگ، گلهاي شبدر، چهارپر چهارپر. بايد مدتها، دو ماه و چهار روز، نه، دو سال و چهار ماه، به هيچ چيز نگاه نكني، فقط به ديوار نگاه كني و به سايهي خودت روي ديوار، تا بشود آنچه كه بايد بشود، تا كه چشمت بيفتد به گل صد برگ، تا كه بتواني شبدر چهار پر چهار پر، ببيني. چشمهايم سياهي مي رود، بسكه اينها با روپوش سفيد، هي ميآيند، هي ميروند، فرم پر ميكنند، جا عوض ميكنند، دكتر ميرود، مشاور ميآيد، به من ميگويند تو خودكشي كرده بودي، نجات يافتهاي. ميپرسند هيچ يادت نيست؟ من جاي نيش آن دو زنبور طلايي را نشانشان ميدهم ميگويم روي نبضهايم را زنبورها گزيدهاند. ميآيم برايشان توضيح بدهم، ميبينم مردهاند اينها. حالا تو زندهاي و تكثير آينهي نورائي است در سايه ي تو. مژده بده سايه در سايه شدهام من. نامه به نامه، واژه به واژه، قطره قطره آغشته، غلتيدم درچهار پر شبدر، لبپر لبپر سررفتهام از شما در نامههاي به گفتار درآمده در نور، نور ِ نورائي. ديدمش، زير سايهي شما بودم، كه او را ديدم، مدام آينه در آينه تكثير نور و دلواپسيست نورائي براي تو. اين دلواپسيي در هواي دوست، شده بهانهي بودن، براي همين آمدهام دستهايم را نشانت دهم كه بگويم ديگر تيغ نميكشم، كه بگويم زندهام، زنده ميمانم و مترصد هستم تا برايت بگويم در زندگي دردهايي هست... از كجا بايد شروع كرد؟ چون همهي فكرهايي كه عجالتا در كلهام ميجوشد مال همين الان است. كه انگار همين دمي پيش بود كه قهقهي جلف و زنندهاش تا مغز استخوانهايم پيچيد. مرتيكه، خلاف ادب است، وقتي بارانياش را تنش ميكرد، كلاهش را با اطوار سر ميگذاشت و همانطور كه انگشت سبابهي دست چپش را به علامت تعجب روي لب ميگذاشت و از پشت پنجره مات به بيرون نگاه ميكرد، لحظاتي شكل تو ميشد. خلاف ادب است مرتيكه وقتي كه با من جماع كرد، بكارت پلكهايم را دريد. پلكهايم تاول تاول شده. دلواپسيهاي در هواي دوستِ به گفتار در آمده در نور نورائي را مثل برگ شبدر، مرهم ميگذارم روي پلكهايم. مژده بده سايه در سايه شده ام من. از كجا بايد شروع كرد؟ در زندگي دردهايي هست كه از فرط ابتذال، ناگفتني است. خوش بر و بالا بود با سبيل توپيي پُر. در شبي از همين شبهاي شعر و شاعري به هم دل باختيم، ماه را به هم نشان داديم، زير سحر ماه، لب روي لب اقرار كرديم به شيدايي. بوسههايمان مكنده و ملس، شهد داشت. گذاشتيم دنيا دور ما بچرخد. هنوز روي پاشنهي پا نچرخيده بودم كه لكاتهي درونم سره بلند كرد. حسد و كين و پس لرزههاي شهوت، چنان ناكارم كرد كه آش و لاش سر بر معبد بودا گذاشتم تا رنج در دهانم ذوب شود. و زندگاني چنين بود... و او از اين راه زندگي ميكرد، دختركان برهنه اندام چرخ ميزدند تا او نقش بزند و او نقش به نقش، زير سبيلهاي پرپشتاش قه قه ميزد و مينازيد به قوهي نكرهي باء كه سرشار بود از آن و من كه چهل ساله بودم با پستانهاي چهل ساله، بر پستانهاي ليمو رشك ميبردم و ميسوختم كه او دستش را هلال ميكرد بر ليمو به نوازش، جلوي چشمهايم. جلوي چشمهايم؟ نه، من كه در خلوتِ ليمو و هلال نوازش آنجا نبودم. لكاتهي درون، پشت سرش هم چشم دارد. چه ميتوان گفت؟ در زندگي دردهايي هست كه از فرط ابتذال ناگفتني است. مشاور مچهايم را در دستهاش ميگيرد، نگاه ميكند، نوازش ميكند، ميگويد چه بد بخيه زدهاند. ميگويم اين جاي نيش زنبور است. ميپرسد هيچ يادت نيست؟ گلبرگهاي شبدر را ورق ميزنم ميگذارم روي پلكهايم، ميگذارم روي مچهاي بريده بريدهام. پرپر چهارپر دلواپسي از براي صادق است اين گل هاي شبدر. صادق برايش نوشته كه با فلاني، يك كاسه خرجيم كه نورائي كمتر نگران گرسنه ماندن نور چشمياش باشد. من گريهام مي گيرد، خب بگيرد، اما زخمهايم خوب ميشود، قلبم حال ميآيد. صادق خان هيچ نشد كه قلبت حال بيايد؟ يا آنقدر قلبت حال به حال شد كه رفتي در لايهي ديگر زندگاني به شفافيت رسيدي آنجا كه نورائي از فراق نور چشمياش، تاريك ميشد. صادق خان قلبم، قلبم زير سايهات حال ميآيد. ضربان قلبم را ميشنوي؟ گوش كن... تا دل خاك طنين انداز است: شفافيت به مرگ ميرسد، زياده قربانت صادق خان. اگر به آن صفحات سفر كني، تاريخ نامهها را نگاه كني، ميبيني كه انگاري، نبض نامهرسان را هم گرفته بودهاند. از دقايق هم آگاه بودهاند، از حال هم خبر داشتهاند، چه عشقبازيها كه كردهاند. با عشق شان عشق ميكنم. رفتم ببينم صادق خان چه كتابهائي ميخوانده كه من هم بخوانم شايد با حركت انديشه به او نزديك شوم، رفتم ببينم دوست و رفقاي صاحبدلش چه كساني هستند، آلفرد دو موسهي هميشه مست را از همه بيشتر دوست دارم. او كه در حضور معشوق، بي سر و پا بود و در غيبت، چنان از معشوق پُر ميشد، چنان از معشوق پُر ميشد كه به خاليي آسمان دهن كجي ميكرد. نزديك، نزديكتر، ديدم رفتم آمدم شدم كه شايد بتوانم به شما نزديك شوم كه او را ديدم، كه در آن برهوت، درعسرت و تنگدستي، بغل بغل، صاحبدلي ميفرستاد براي شما، و شما مست و بيپروا همه را كف لمه ميكردي. سرِ عينك فرستادنش باز گريهام ميگيرد، اما شده بهانه براي بودنم. اندازهي عينكات را كه كشيده بودي و جوف نامه گذاشته بودي، ميگذارم روي پلك هايم، زيبا ميشوم. آمدم بيايم زير سايهي شما كه او را ديدم، آمدم بيايم زير سايهي شما، كه غلتيدم زير موج موج دلواپسيي در هواي دوست كه از پسِ فاصلهها، از وراي آسمانها، آن طرف آبها ،عشقباز، زنده و تپنده تسخيرميكند مرگ را از پس زمان و فراموشي، حي و حاضر، دقيقه به دقيقه، مثل خدا نگهدارندهست. آنجا كه جنسيت رنگ ميبازد، آن جا كه جماع پس ميرود، آن جا كه حرارت عشق مثل عشق مهر گياه آميخته ميشود، آن جا كه دقيقههاي عشقباز را عشق است. اينها باز ميروند، باز ميآيند، بلند بلند يك چيزهايي ميگويند. شور ميگيردشان. وقتي بلند بلند حرف ميزنند، ميفهمم يكي را آوردهاند، باز يكي را نجات دادهاند. دستهايم را هلال ميكنم دور چشمها، از پشت در شيشهاي قطور، اتاق نجات را نگاه ميكنم. مرد جواني است، همانطور با كفش و كت شلوار و جليقه، لچه آب، آرام و بيتكلف، تخت خوابيده. از رودخانه گرفتهاندش. افتادهاند روش، قلبش را شوك ميدهند، فيس فيس لولهي اكسيژن به دماغ و دهانش ميكنند. با همهي تكاپو، تق تق تتق شوك الكتريكي، قرقر روده شور، فيس فيس اكسيژن، بعضيها نجات پيدا نميكنند. حاضر نميشوند از آن خواب گوارا، بيدار شوند. دوست دارم زل بزنم آن تو، آنقدر نگاه كنم، آنقدر زمان كش بيايد تا دنيا به سر حدش برسد و من از خود بيخبر شوم، مات شوم، گروه نجات را نگاه كنم كه بيخبر از خود با هول و هراس آنچه در توان دارد، هي شوك بدهد، توي سرسرا، روي برانكار، بدو بدو، نرسيده به دستگاه اكسيژن در حال دو، دهان به دهان، ها... هو... ها... هو... نفس بدمد، نجات بدهد، بيخبر از خود، اين بيخبري را دوست دارم. سفري كوتاه و پرشتاب، بين مرگ و زندگي. انگار كه روي گل آتش، اين ور بپرد، آن ور بپرد، شوك بدهد، نفس بدهد، از خود بيخبر شرق شرق كشيده بزند، كسي كه اسمش را نميداند بلند بلند صداش كند بيدار شو، بيدار شو! توي راهرو، اين طرف آن طرف، خانوادهي آن كسي كه خوابيده، تا بيدار شود، بيدار نشستهاند، منتظر، دل دل ميزنند، مضطرب، تا دكتر بيرون بيايد. انتظار، انتظارِ كُشنده. دوست و آشنا هم سر ميرسند، يكديگر را بغل ميكنند، گريه زاري ميكنند، ديدي ديدي ميگويند. انتظار انتظار... از خود بيخود ميشوند. اين بيخبري را دوست دارم، انگار جاذبهي زمين كم ميشود، مركز ثقل گم ميشود، سبك، رها، رها از خود، دستها به گريبان، به همدردي، به نوازش. من هم به نوعي جزو گروه نجات شدهام يعني قبولم كردهاند، داوطلب اين گوشه كنارها كمك ميكنم. اگر طرف خواب به خواب نرود، اگر بيدار شود، گل شبدر ميگذارم روي گونههايش. گونههايش كه گل انداخت، ميگويم ياحق، ميآيم از صادق خان بگويم، از آن خواب ژرف گوارا، ميبينم نميشود زبانم نميگردد، پرپر چهار پر، از دلواپسيي درهواي دوستِ به گفتار درآمده در نور ِ نورائي را ميگويم. شفا دهنده ست اين دلواپسي، مثل حرارت عشق مهر گياه، آميخته شونده ست. دير وقت بود، من منتطر قانون مقدس آرامش شب بودم. معلوم نبود غريق نجات يافته يا نه. هيچكس را نداشت. لابد غريب بود. هيچكس در انتظار بيدار شدنش نبود. از پشت در شيشهاي كه نگاهش كرده بودم، پيشانيي با صلابتش، خطوط عميق پيشانياش، انگار در انتظار گل شبدر آميخته با بوسهاي چند، مرا به خود ميخواند. اين پيشاني را، اين صلابت را جاي ديگر نديدهام؟ من مثل كسي كه راه را بشناسد، درست رفتم رفتم تا در اتاقش انتهاي راهرو، آهسته در را باز كردم. چراغ خوابي كورسو، نور آبيي محوي پخش ميكرد. شنيده نشنيده، سمفونيی شماره هشت شوبرت با سوت زده و مثل نور آبي، تو اتاق محو ميشد. از زيباييي آن چه جلوي رويم بود، ميخكوب شدم. ترس برم داشت. قدرت حركت نداشتم. همانطور كه نگاهش ميكردم، زيبائياش را تاب نميآوردم. سرم گيچ ميرفت. زانوهايم از تو، تيريك تيريك ميلرزيد. دقيقا آگاه به خود بودم كه زمان بر من نميگذشت. سكوت اندوه بار اتاق، در من شادي توليد ميكرد. شكوه زيبائياش به آرزوي برآورده شده ميمانست. خوابيدنش آنطور بيقيد، آنطور بيتكلف، من را پس ميراند و باز مثل تشنجي گوارا، به خود ميخواند. بيدار بود. نگاه ميكرد بيآنكه نگاه كند. باريك و مه آلود، مهتابي و لاغر بود. انگار سرماي رودخانه را با خودش آورده بود. پيشانيي بلندش، بياختيار احترام انسان را برميانگيخت. من ِ حسرت كشيده، مدهوش، به زيبائياش ملحق ميشدم. واي چشمهايش... دو چشم درشت سياه، چشمهاي مورب تركمني كه يك فروغ ماوراء طبيعي و مست كننده داشت، دو چشم متعجب درخشان. بياراده به او نزديك ميشدم. ياحق، آهسته آهسته، گل شبدر ميگذاشتم روي پيشانياش، آهسته آهسته، خودش را به من ميسپرد. لبهايش نيمه باز، مثل اين بود كه تازه از يك بوسهي گرم طولاني جدا شده ولي هنوز سير نشده بود. موهايش ژوليده و سياه، هنوز به گل و لاي رودخانه آغشته بود. طوري دراز كشيده بود كه انگار او را از بغل جفتش جدا كرده باشند. اندامش، جا به جا، پستي و بلنديهاي تناش، جاي خاليي كي بود بگويم؟ پاورچين پاورچين رفتم كنارش دراز كشيدم، آهسته آهسته خودش را به من ميسپرد. ذره ذره با زيبائياش ممزوج ميشدم. قطره قطره از درون آب ميشدم. گر ميگرفتم. تن حسرت كشيدهي من، تن پُر حرارت من، حرارت خود را به تن سرمازدهي او ميداد، جا به جا، تنش گرم ميشد، لبهايش جان ميگرفت. آن لبهاي نيمه باز، آن بوسهي نيمه كاره از آن ِ لبهاي كي بود؟ بگويم ... ياهو.
|