تعداد خوانندگاني كه نظر خود را در مورد اين داستان نوشتهاند: 6
نوشته شده توسط: فريد امينالاسلام
داستان خوبي بود . داستان تنهايي يك زن كه نه تنها در طول زندگياش احساس تنهايي ميكرده است بلكه در هنگام مرگش هم تنها بوده و فقط هنگام مرگ گويي به رستگاري ميرسد . وقتي جسدش را كنار خودش مي بيند.اتاقش پر از نور و ستاره مي شود. منتهي به نظرم نثر داستان مي توانست از اين هم بهتر باشد . حذف بعضي از قيود و صفتها ميتوانست نثر راسادهتركند و باعث تأثيرگذاريي بيشتري شود ولي با اين حال درحال حاضر هم داستان قابلقبول و خوبي است . اميدورام موفق و پيروز باشيد.
سلام مریم جان داستان بسیار جالبی بود من هر دو داستان شما رو خواندم در هر دو یک مسئله مشترک وجود داشت و اون بیرحمی مردان و مظلومیت زنان ولی درجائی ازداستان از عشق بی افسوس سخن گفتی که نشون از وجود داشتن اون از نظر شماست (که حتما همینطورهست)و نسبی بودن اون . یه امید یافتن عشق بی افسوس و روزهای قشنگ و آرزوی موفقیت شما . حـامـد
بازهم سلام ،وباز هم تکرار همان واژه های الکن . موفق باشی دستی بر سر کچل ما هم بکش واز دعای خیرت مرا معاف نکن .و اگر دوست داشتی مایه ی افتخارماست که مرا دوست خودت بدانی . با من تماس بگیر. نه به عنوان یک زن .بلکه یک دوست .نمی دانم چرا تورا پیر می بینم .همسن فروغ . ای کاش اینطور باشد . متشکرم
زيبا و پويا.ميدوني چيه مريم جان، ادبيات اندوه و ايستايي خسته ام كرده !تا كي بر سر غمها و بدبختي هايمان بنشينيم و زار بزنيم؟ نوشته ات 1-زندگي و پويايي خاص يك انسان و 2-قدرت انتخاب و3- پذيرفتن مسووليت انتخاب و 4-پرداختن هزينه انتخاب را يادآور شده است.موفق باشيد و منتظر نوشته هاي بعديت خواهم بود.