جستجوي كتاب:

دسترسي سريع:

سبد خريد | تماس با ما | صفحه اصلي  


نام داستان: پينه دوز
نويسنده: ساناز سيد اصفهاني

تعداد خوانندگاني كه نظر خود را در مورد اين داستان نوشته‌اند: 8

نوشته شده توسط: sanaz  sanaz_s_esfahani@yahoo.com
salam
ba arz-e- mazerat dar matn bazi jaha eshtebah e taipi daram....
 



نوشته شده توسط: shahram jahanbazi  
salam-dastan ra khandam-ta baad-ya hagh
 



نوشته شده توسط: علی آرام  ali.aram@web.de
ا




خانم اصفهانی، داستان شما می توانست اثری تاثیرگذار و ماندنی شود، بشرطی که شما تکلیف خودتان را در رابطه با شیوه ارائه داستان روشن می کردید. به نظر من شیوه ای که شما برای ارائه داستان انتخاب کرده اید مناسب داستانی با منظر «برشی از زندگی» نیست و اگر چنین قصد و منظوری نداشتید و پیرنگ داستان کجاست؟
برای اینکه بهتر منظورم را بیان کنم، لازم میدانم توضیحی در این رابطه بدهم. ـ می بخشید که ناچارم به ابتدایی ترین اصول داستان نویسی اشاره کنم، گرچه می دانم شما نیز مانند همه دوستان این ها را می دانید، ـ قاعدتا هر داستانی يا مبتنی بر پیرنگ است یا فاقد آن، که در این صورت به آن طرح گفته می شود. در داستانی هایی که دارای پیرنگ است ما با چراها سروکار داریم، اما در طرح این چرا وجود ندارد یا اگر هم است نقش کمرنگی دارد. ا.د.فورستر منتقد بزرگ انگلیسی در این مورد مثالی دارد، او می گوید: وقتی می گوییم شاه مرد و بعد از چندی ملکه مرد، نقل ساده ای را بیان کرده ایم. اما اگر بگوییم، شاه مرد، بعد از چندی ملکه از غصه مرد. به چرایی پاسخ داده ایم که همان مردن ملکه از غصه و اندوه مرگ شاه است. (منبع: ادبیات داستان، نوشته جمال میرصادقی) اما در طرح ـ نمونه های از آثار صادق چوبک مانند عدل ـ داستان تنها برشی از زندگی است، یعنی نویسنده برشی از زندگی را روایت می کند و به چراها کاری ندارد. نویسنده یا دوربینی جلوی مخاطب قرار داده و با توصیف های جاندار صحنه را بازسازی و به آن جان بخشیده است، بدون اینکه بخواهد اظهار نظر و ابراز عقیده کرده باشد.
اگر خلاصه ای داستان شما را بیان کنم، اینطور استباط می شود که : شخصیت اصلی زنی است که طی یک یادآوری یا خواب یا رویا یا ... احساس می کند میان برزخ گرفتار است. آنوقت وقتی بیدار می شود، احساس می کند باید به وظیفه اش عمل کند و خواسته شوهر و مادر شوهرش را برآورده کند و از نامزدش یا شوهرش که از قضا پسرخاله اش هم است جدا شود و باز به نظر مادرش که مخالف است اهمیتی نمیدهد و طرف مادر نامزدش که خاله اش است و روابطش با مادرش تیره است را میگیرد. برای همین در اقدامی ناگهانی علیرغم مخالفت مادرش آماده می شود و لوازماتی که ظاهرا از نامزدش گرفته به او پس می دهد و حتی از اینکه نامزدش با دخترعمویش ازدواج کند ناراحت نمی شود و در ذهن خود اظهار می کند که می تواند به عروسی اش برود. (در همه این ماجراها به هیچوجه به چراها اشاره نمی شود. تنها نقل ساده است.)
این همه آنچیزی است که از داستان برداشت می شود، یعنی چرا زن می خواهد از نامزدش جدا شود،؟ چرا نامزدش او را پینه دوز صدا می زده است،؟ (و این موضوع خیلی مهم است ـ چون اسم داستان نیز دلالت بر آن دارد. ) چرا نامزدش او را دوست ندارد؟ چرا شخصیت نامزد زن ـ حتی از ذهن زن ـ پرداخت نمی شود. چرا کشمکشی صورت نمیپذیرد و در یک جمع بندی چرا راوی یا نویسنده در باره هیج رویدادی توضیح نمی دهد؟ ضمن اینکه بازگشت به گذشته ـ حتی اگر در خواب باشد ـ در اول داستان، معمولا از باورپذیری داستان می کاهد، بویژه که در این خوابزدگی یا رویا دیدن تحول اساسی برای شخصیت داستان بوجود می آید. (برای متحول شدن شخصیت نخست باید مقدمات آن فراهم شود و توجیه منطقی بوجود آید.)
در پایان می توانم بگویم، داستان شما تا حدی خوب روایت شده است، میماند همان پیرنگ آن که باید رویش بیشتر کار کنید. ـ
تا یادم نرفته یک سئوال شخصی: فکر نمیکنی اين جمله کمی از نگاه مردسالارانه بیان شده! من که توقع نداشتم، آخه من کمی فمنیستم، یعنی دوستان اينجا بهم میگن!
«...يادش افتاد هميشه بيژن بعد از اينكه لختش مي‌كرد او را كنارش ميخواباند كركرة پايين را ميكشيد! بالا...»
یعنی چی مگه شخصیت داستان خودشو فروخته یا ...، که مرد بخواهد لختش (!) کند. مگه هم آغوشی ميلی دوطرفه نیست. يا نه این زنه که باید مطیع باشه و مرد بگه لخت بشو یا نشو! خب شاید عمدی خواستی شخصيت را وادار کنی... اصلن ولش کن.
موفق باشی، بازهم پيام بهرام صادقی را آویزه گوش کن.«تا میتوانی بنويس و بنويس و بنويس» و نقل قول من«اول بخوان، دوم قوانين آنرا ياد بگير، سوم بنویس»

با سپاس ـ علی آؤام
 



نوشته شده توسط: sanaz  
shayan e zekr ast aghaye aram be dastan e kaghaz divari man dar safye pish nazar beandazid...
 



نوشته شده توسط: علیرضا رحمان طلب  rahmantalab2000@yahoo.com
"پینه دوز" مرا یاد آثار صادق هدایت انداخت. در داستان های هدایت نیز برخی از شخصیت ها به خاطر داشتن نقص عضو و یا نداشتن سیمایی جذاب از طرف جامعه طرد و تحقیر می شوند. اما در داستان های هدایت حس مظلومیت شخصیتها به خوبی به مخاطب القاء می شود و او را به همدردی وامیدارد. در حالی که در این داستان این حس ضعیف است. مخصوصا" اینکه ما چیزی از گذشته ایشان نمی دانیم و دقیفا" نمی دانیم که چه اتفاقی باعث شده که گندم تصمیم به جدایی گرفته است. و نقطه آخر اینکه نوشتن از اینگونه آدمها برای من همیشه احترام برانگیز بوده و فکر میکنم که بخشی از محبوبیت هدایت نیز مربوط به همین نکته است که درد آدمهای مظلومی را که به جرم نداشتن چهره ی جذاب مطرود اطرافیانشان شده است، می باشد.
 



نوشته شده توسط: ساناز  sanaz_s_esfahani@yahoo.com
سلام جناب رحمان طلب...اين پينه دوز قصه من ...احتياج به همدرد ندارد و جسور است...
 



نوشته شده توسط: mostaan  shahzadeh_barahneh_pa
salam
khanom asfahani mikhaham bagoyam ka panbeh doz dagheghan masl sohbat hay mr. talab tipik shodeh bod yani in shakhseat baray ma shenakhteh shodeh bod.dar zamn ka nizazi namibenam ka dar hech dastani nategah geri shavad zera dar halat dastan gozarashi ba ya nasr shoar zadegi tabdel misheh ka vaghaan tasof var ast masl nasra siasi jalal al ahmar . ba har hal moafagh bashed ba in web loge ka mal yak navesandah va saear haghera ast sar bazaned va nazar badaheh
www.shab-mahtab.blogfa.com
 



نوشته شده توسط: تورج  tj1350@yahoo.com
داستان شما خوب بود هر چند در بعضي جاها زياد خواننده را بحال خود رها ميكرد ولي من ان را پسنديدم
 




نظر خود را درباره‌ي اين داستان بنويسيد (لطفا با فارسي يوني‌كد)

تاريخ: 7/30/2010 10:15:17 PM
نام:
آدرس Email:
متن:
 
loop %>

 

 

 

 

نقل مطالب با ذكر نام و آدرس سايت سخن آزاد است