| |||||
|
| |||||
انحناي جاري بلوغ ! بنده با اين كوله بار ده مني از راه با هزاران ترس و لرز، اينك مي رسم سلانه، سلانه و « فريبا » همسرم آنك ايستاده بر در خانه ! *** « هاي ! ملا جان ! من كه چشمم خشك شد بر راه اي قناساي قدت، موزون (!) مقدمت ميمون اي سهي بالا « آمدي جانم به قربانت، ولي حالا... ؟! » گرچه مي ريزد عرق از چهره ات « شر شر » در عوض، باز آمدي با كوله باري پر آفرين، احسنت، ياخچي دور ! اي ز فرط گشنگي از « ونگ ونگ » بچه ها آگه ! من گمانم نان داغ آورده اي، به به !...» بنده گفتم: « نه » *** - « هاي ! ملا جان ! پس بگو اندر ميان كوله بارت چيست؟ نان كه گفتي نيست آه فهميدم... اي بلاي جان « بي نام » و « شمال » و « دمسياه » و « طارم » و « صدري » شايد از اين ماه در حقوقت گشته تجديد نظر، قدري ! از تو ، آيا خوب من گرفتم مچ ؟! » بنده گفتم: « نچ ! » *** - « هاي ! اي ملا ! عاقبت فهميدم اندر كوله بارت چيست اي رخت همچون ! وي قدت همچين ! احتمالاّ سوبسيد تخم مرغ و روغن و قند و برنج است اين هست حدس من درست و صائب اي ملا؟! » بنده گفتم : « لا ! » *** - « هاي ! اي لا كردار ! اي بلوغ جاري باروت احساست كمي نمدار ! اي لبت خندان وي درازاي سبيل فكرتت از پاچه آويزان ! پس چه مي باشد در آن انبان ؟ ! راستي... ، شايد در دل اين كيسه، دست آورد بانك مركزي باشد آن كه مي گفتند اقتصاد مملكت را مي كند اصلاح اي مطلا رخ خوب آيا دادمت پاسخ ؟! » بنده گفتم: يخ ! تو « صلاح از ما چه مي جويي ؟! » نيست اندر كوله بار بنده، اينهايي كه مي گويي عاقبت، امروز، هيأت دولت، براي پيشرفت اقتصاد و حفظ استقلال و قطع دست مزدوران و رفع حاجت كشور به دولت هاي غارتگر... - ... و صد و سي علت ديگر !- بنده را انداختند از كار خود بيرون يا به قولي آبرومندانه تر « تعديل » فرمودند ! *** اي عيال نازنين ! از صبح فردا، بنده و سركار از براي قدرداني مي رويم از خانه تا كابينه دولت پس بيا از خانه يك منقل ذغال ناب برداريم و قدم در كوچه كابينه بگذاريم ! اي كه وقت تلخ كامي، خنده ات شيرين تر از قند است در ميان كوله بار بنده، « اسفند » است !! *** |
|||||
|
كپي رايت كليه مطالب و عكسها براي سايت سخن محفوظ است. | |||||