سبد خريد | تماس با ما | صفحه اصلي 

ابوالفضل  زرويي  نصرآباد
 

 [ اشعار طنز | حكايت‌ها | افسانه‌هاي امروزي | ساير مطالب | صفحه اصلي ]



انحناي جاري بلوغ !



بنده با اين كوله بار ده مني از راه
با هزاران ترس و لرز، اينك
مي رسم سلانه، سلانه
و « فريبا » همسرم آنك
ايستاده بر در خانه !
***
« هاي ! ملا جان !
من كه چشمم خشك شد بر راه
اي قناساي قدت، موزون (!)
مقدمت ميمون
اي سهي بالا
« آمدي جانم به قربانت، ولي حالا... ؟! »
گرچه مي ريزد عرق از چهره ات « شر شر »
در عوض، باز آمدي با كوله باري پر
آفرين، احسنت، ياخچي دور !
اي ز فرط گشنگي از « ونگ ونگ » بچه ها آگه !
من گمانم نان داغ آورده اي، به به !...»
بنده گفتم: « نه »
***
- « هاي ! ملا جان !
پس بگو اندر ميان كوله بارت چيست؟
نان كه گفتي نيست
آه فهميدم...
اي بلاي جان « بي نام » و « شمال » و
« دمسياه » و « طارم » و « صدري »
شايد از اين ماه
در حقوقت گشته تجديد نظر، قدري !
از تو ، آيا خوب
من گرفتم مچ ؟! »
بنده گفتم: « نچ ! »
***
- « هاي ! اي ملا !
عاقبت فهميدم اندر كوله بارت چيست
اي رخت همچون !
وي قدت همچين !
احتمالاّ سوبسيد تخم مرغ و روغن و قند و برنج است اين
هست حدس من درست و صائب اي ملا؟! »
بنده گفتم : « لا ! »
***
- « هاي ! اي لا كردار !
اي بلوغ جاري باروت احساست كمي نمدار !
اي لبت خندان
وي درازاي سبيل فكرتت از پاچه آويزان !
پس چه مي باشد در آن انبان ؟ !
راستي... ، شايد
در دل اين كيسه، دست آورد بانك مركزي باشد
آن كه مي گفتند
اقتصاد مملكت را مي كند اصلاح
اي مطلا رخ
خوب آيا دادمت پاسخ ؟! »
بنده گفتم: يخ !
تو « صلاح از ما چه مي جويي ؟! »
نيست اندر كوله بار بنده، اينهايي كه مي گويي
عاقبت، امروز،
هيأت دولت، براي پيشرفت اقتصاد و
حفظ استقلال و قطع دست مزدوران و
رفع حاجت كشور به دولت هاي غارتگر...
- ... و صد و سي علت ديگر !-
بنده را انداختند از كار خود بيرون
يا به قولي آبرومندانه تر « تعديل » فرمودند !
***
اي عيال نازنين ! از صبح فردا، بنده و سركار
از براي قدرداني مي رويم از خانه تا كابينه دولت
پس بيا از خانه يك منقل ذغال ناب برداريم
و قدم در كوچه كابينه بگذاريم !
اي كه وقت تلخ كامي، خنده ات شيرين تر از قند است
در ميان كوله بار بنده، « اسفند » است !!
***


 

كپي رايت كليه مطالب و عكسها براي سايت سخن محفوظ است.